
اين روزها كه تاريخهاي شهادت را مرور ميكنم ميرسم به ۱۷شهريور ماه ۱۳۹۰ روز شهادت علي جنيدي شهيدي كه در راه نور و هدايت زائران كربلاهاي ايران آسماني شد و پاداش عشق به خدايش را گرفت. آنچه در پي ميآيد حاصل گفت وگوي ما با « احمد جنيدي» پدرشهيد است كه تمام لحظات گفت وگويمان را با اشكهايش همراه كرد، اما تمام دلتنگياش با كلام «اللهم تقبل منا »همراه شد.
تولد و كودكي علي چگونه گذشت؟
۲۳ آذر ماه سال ۱۳۶۷ بود كه علي در بيمارستان فيروزگر شهرري متولد شد. اما او را به خاطر مشكل پيچيدگي روده به منظور عمل جراحي به بيمارستان طالقاني تهران منتقل كردند. عمل او با موفقيت انجام شد اما ديگر نميتوانست مانند همسالان خود به ورزش و فعاليتهاي سنگين بپردازد. در دوران كودكي بسيار آرام و ساكت بود و اصلاً مثل ديگر پسر بچهها شيطنتهاي كودكانه نداشت. از همان اوان اينطور نبود كه لوس باشد و رفتارهاي بچگانه داشته باشد. علي رفتار بسيار جا افتادهاي داشت و هميشه زبانزد همه دوستان و آشنايان بود. وقتي همراه من بيرون ميآمد هميشه با صداي بسيار بلند و رسا سلام ميكرد و اين رفتار او در آن دوران كودكي بسيار شيرين بود و بسيار مورد توجه ديگران قرار ميگرفت.
رفتارش با خانواده به ويژه شما و مادرش چطور بود؟
علي با من و مادرش مانند دو دوست رفتار ميكرد. من گاهي اوقات با او كشتي هم ميگرفتم. خيلي به او علاقه داشتم و فقط براي اينكه با او سينه به سينه شوم با او كشتي ميگرفتم. به خاطر ندارم كه پايش را جلوي من دراز كرده باشد در عين حال كه صميميت بسياري بين ما وجود داشت اما هميشه با احترام با من رفتار ميكرد. براي انجام هر كاري با من مشورت ميكرد و تا زماني كه رضايت مرا جلب نميكرد هيچ كاري را انجام نميداد. البته بين علي و مادرش صميميت بيشتري برقرار بود و همه صحبتهايشان را با هم در ميان ميگذاشتند. گاهي پيش ميآمد كه آنها با هم ساعتها صحبت ميكردند. علي با برادر كوچكترش هم بسيار با مهرباني رفتار ميكرد.
شنيدهايم پاي اعتقادات ديني و معنويت اسلامي خود ميايستاد. امكان دارد كمي از ديانت علي بگوييد ؟
درست از زماني كه به ۱۷ سالگي رسيد در هيئت حضرت علي اكبر چيذر شركت ميكرد. علي به نماز جمعه بسيار اهميت ميداد و هميشه در نماز جمعه شركت ميكرد، طوري كه يك بار امام جمعه پيشوا به او به عنوان جواني كه مقيد به نماز جمعه است هديهاي داد. علي بچههاي محل و دوستان همسن و سالش را جمع ميكرد و از من كارت بنزين ميگرفت و به همراه يكديگر به هيئتهاي مذهبي ميرفتند. يكي از دوستانم ميگفت خدا را شاهد ميگيرم كه همه جا حرف از علي آقاست و وقتي بچهها با علي ميروند پدر و مادرها خيالشان راحت است. او بسيار به سفرهاي زيارتي علاقه داشت اما اصلاً از سفرهاي سياحتي استقبال نميكرد. علي واقعاً خالصانه نسبت به ائمه ارادت داشت و با عشق و علاقه پاي روضههاي آنها مينشست.
اوضاع درس و دانشگاهش چگونه بود؟
هر وقت به مدرسه او ميرفتم سربلند ميشدم چراكه اولياي مدرسه هميشه هم از نظر تحصيلي و هم از نظر اخلاقي بسيار از او راضي بودند و هر وقت به مدرسهاش مراجعه ميكردم از من ميپرسيدند آقاي جنيدي شما براي علي چه كردهايد و او را چگونه تربيت كردهايد؟ در دانشگاه هم باز به همين صورت بود و اساتيدش از او بسيار راضي بودند. علي در رشته زبان و ادبيات عرب در دانشگاه علامه طباطبايي تحصيل ميكرد و از همان ترم اول عضو بسيج دانشگاه شد و پس از مدتي هم مسئوليت اردوهاي جهادي را بر عهده گرفت.
كسب رزق حلال و آوردن روزي پاك بر سر سفره از سوي پدر در تربيت فرزندان صالح خيلي مؤثر است. ممكن است كمي از وضعيت شغلي خود بگوييد؟
من در وزارت دفاع مشغول به كار هستم و ورود و خروج همه اجناس با نظارت من صورت ميگيرد اما هميشه خدا را در نظر داشتهام و همه سعي خود را به كار گرفتهام تا اهمالي در اين زمينه صورت نگيرد. بارها شده بود كه از دبيرخانه با من تماس گرفته بودند كه ۱۰ ساعت اضافه كار دارم اما من هميشه تأكيد كردهام كه ساعتي از آن را كم كنند چراكه ممكن است دير و زود كرده باشم. خيلي مقيد به زياد بردن به خانه نبودم و دوست داشتم روزي حلال به خانه ببرم. اصلاً به دنبال درآمد اضافه نبودم. پيشنهادهايي هم ميشد اما من برخورد تندي با آنها داشتم.
و اين مقيد بودن شما به حلال و حرام، باقياتالصالحات شد. از سفر آخر و شهادتش بگوييد.
آخرين باري كه علي در كنار خانواده بود يعني قبل از سفرش به كرمانشاه از من خواست كه به عنوان راوي، همراه او به آن سفر بروم اما به دليل مشغلههاي كاري نميتوانستم بروم. طبق آيين ما ايرانيها مادر علي او را از زير قرآن رد كرد و بعد من مسافت كوتاهي را با او رفتم. روز شانزدهم شهريور ماه ۹۰ علي در سومار بود و در طول روز چند بار با ما تماس گرفت. گفتم علي جان كي برميگردي؟ خيلي دلمان برايت تنگ شده. گفت: به خدا من هم دلتنگ شدهام. فرداي آن روز از دفتر امام جمعه با من تماس گرفتند و سراغ علي را گرفتند و من هم گفتم كه او مسئول راويان راهيان نور است كه به كرمانشاه سفر كرده. پس از اينكه تلفن را قطع كردم نگران شدم و بلافاصله با علي تماس گرفتم كه يك ناشناس جواب تلفن او را داد و گفت كه علي پايش شكسته. دوباره دو ساعت بعد زنگ زدم كه گفتند بينياش هم شكسته و او تحت عمل جراحي قرار گرفته است. نيم ساعت بعد زنگ زدم كه گفتند اگر كاري داريد با ما صحبت كنيد. مجدداً ۲۰ دقيقه بعد زنگ زدم كه ديگر تلفنش خاموش شد. به سراغ برادرم رفتم تا مقداري پول از او بگيرم كه اگر نياز شد به كرمانشاه بروم. در همين حين از دفتر ستاد نماز جمعه با من تماس گرفتند و گفتند به آنجا مراجعه كنم. وقتي رسيدم ابتدا حال علي را پرسيدند بعد امام جماعت رو به من كرد و گفت: اگر پسر من به اين راه برود خدا را شكر ميكنم. گفتم: مگر چه شده؟ گفت: وقتي كسي قدم در اين راهها ميگذارد بايد انتظار چنين مسائلي را هم داشته باشد. آقازاده شما شهيد شده است. ( كمي سكوت ميكند) به سمت خانه به راه افتادم. وقتي رسيدم پسر كوچكم در حال نماز خواندن و همسرم هم هنوز ناهار نخورده و منتظر من بود. چون در طول مسير گريه كرده بودم چشمانم قرمز بود. همسرم پرسيد چه شده؟ علي كي برميگردد؟ (با بغض) گفتم: علي ديگر برنميگردد. بعد هم پيكرش را به تهران آوردند و مراسمي در حسينيه شهداي پيشوا برگزار شد و در گلزار شهداي پيشوا تشييع شد.
ما فقط ميدانيم علي در سرپل ذهاب به شهادت رسيده اما هنوز در مورد اينكه چطور و چگونه شهيد شده اطلاعاتي نداريم. او وصيتنامهاي هم ننوشته اما دختر عمويش او را در خواب ديده كه علي به سمت كتابخانهاش اشاره كرده و گفته يك كاغذ دارم آن را به پدرم بدهيد. اما هنوز مادرش رضايت نداده كه به اتاق او دست بزنيم.