گويا مشكل آنجا بود كه آن خانم در اين كار تخصص خاصي نداشت. ميگفت اخبار اين تصميم و حواشي آن، شوكهاش كرده است. هي مثال پشت مثال ميآورد كه مسئولان آستان قدس تا چه حد در هزينه كردن براي چنين مواردي سختگيرند. كمتر راه به كسي - حتي حرفهايها- ميدهند. حالا ... طرز يافتن و انتخاب اين خانم هم براي اين كار و الطافي كه پس از آن به او شده است هم طوري بوده كه بدجور اين رفيق ما را به هم ريخته بود.
به او گفتم، چند سال پيش، دختر خانمي با ليسانس ميكروبيولوژي يا چيزي در همين مايهها، پس از آنكه مدتي معلم خصوصي زبان آقايان مشايي و بقايي بود، به رياست «موزه تاريخ باستان ايران» يا جايي با همين مشخصات، اما به همين اندازه بزرگ و مهم با هزارانهزار اشياي تاريخي و كلي دكتر و كارشناس ارشد باستانشناسي، گمارده شد. همه مسئولان ايستادند و تماشا كردند. نفس از كسي در نيامد كه؛ اين چه بدعت و چه خيانتي است؟ آيا اين است معناي شايستهسالاري؟ آيا اين است پاسداشت خون شهيداني كه به شما براي حراست از اين انقلاب و آرمانهايشان دل بستهاند؟ مگر قحطالرجال است؟ مگر... همه نگاه كردند. حال آنكه به نظرم بايد آنكه اين حكم را به اين دختر خانم بيست و چند ساله براي چنين سمتي داده بود، محاكمه ميشد. سكوت علامت رضاست. پس آنها جرئت يافتند. از اين قبيل انتصابات باز هم شد. بعد از مدتي هم، راست يا دروغ، گفتند مشكلات عجيب و غريبي در آن موزه پديد آمد و آن دختر خانم را برداشتند و رفت جاي ديگري رئيس شد. حالا هم مركزي بودجهاي فرهنگي داشته و خواسته به اين دختر خانم علاقهمند كمكي كرده باشد. اينكه چيز تازهاي نيست. بيانيه را امضا نكردم. هر چند جز آنچه آمد، دلايل ديگري هم براي امضا نكردن آن داشتم.
سالها پيش طرح ساخت يك مستند حرفهاي را در مورد مجموعه حرم رضوي به آستان قدس دادم. فكرم آن بود، چيزي بسازيم كه براي تشويق مسافران بينالمللي در سفر به مشهد سنگ تمام بگذارد. اثري كه از تلويزيونهاي حرفهاي جهان قابل پخش باشد و بشود به آن افتخار كرد و عظمت آن دستگاه را تا حد مقدورات سينما منعكس كند. ابزار و عواملي بسيار حرفهاي پيشبيني كردم. دوربينهاي پرنده، استفاده از جديدترين نرمافزارهاي سينماي روز جهان و... طرحي كه دو ماه صرف نوشتنش كرده بودم، گم شد. يكي دو سال بعد گفتند پيدا شده. گفتند مسئولان ارشد آستان تأكيد كردهاند به چنين فيلمي نياز است. يكي از ارشدترين مديران آنجا انصافاً با مهرباني تمام وقت گذاشت و ناز ما را خريد و خيلي راه آمد. اما ناگهان نميدانم چه شد كه همه چيز را رها كردند. ديگر كسي حتي تلفني هم نزد. كلي زحمت ما هدر رفت. بودجه درخواستي براي آن پروژه عظيم و پيچيده حدود يك سوم اهدايي به اين دختر خانم بود. حالا اين خبر بار ديگر به من فهماند كه نسل من با آن باورهاي عهد عتيقشان، در برنامههاي بسياري از مديران امروز جايي ندارند مگر به عنوان تماشاگر! چيزي كه من و بسياري چون من سالهاست به آن تبديل شدهايم، از رهگذر همين لطفهاست. خوش به حال آن دختر خانم!