اگر ميهمانشان باشي، افتخارش جهاني است براي هنر صنعتي كه پوپك و مشماشالا هم دارد! اينجاست كه پاي اختبار و دانش و روشنفكري به ميدان ميآيد! پوپك و مشماشالا هم خوب است براي جواني كه قرار است غافل شود از هر آنچه در دايره گردان و گيوان فرهنگ و چنتهاش دارد!
خوب است تا نداند كه همين چند سال پيش از نوجوان ۱۳ ساله تا شيران پير دست پرورده فرهنگ نابش، چه دماري از روزگار اين صاحب جشنوارهها و اين رجالههاي طبالهزن و دهل نواز درآورده بودند. وقتي «نادر» و «سيمين» جشن «جدايي»شان را در همين جشنوارههاي فرنگي برپا كردند، به خاطر اين اتفاق ميمون و سرشار از آزادي (از نظر صاحب جشنواره)، برايشان هاي و هورا سر ميدهند و به رسم مبارك بادي و خوش يمني اين اتفاق تنديسي از يك مرد با شمشيري در دست، آن هم از جنس طلاي اسكار ناب، صله ميدهند، خبر از اختبار برپا كنندگان جشن جدايي يك تفكر، از درون خانوادهاي ريشهدار ميدهد.
چه اينكه خوب ميدانند اگر قرار است فرهنگي را دچار «فرنگينگري» كنند، قدري هر چند مورد توجه سر و صداي حلقومهاي اجارهاي را بايد بالا ببرند و يك مشتي هم ارزن با تنديس اسكار خرج به دام انداختن سيمرغي كنند كه آشيانهاش را جز در بالاي بلند قاف بر هيچ صحرا و بياباني نميسازد. (زهي خيال باطل كه سار در هيبت عنقا به چشم آنان آمده است) جشنواره «كن» ميشود بخشي از حركت كرم گونه زالو مآبانه فرنگي كردن يك فرهنگ كه به اين سادگيها و با اين شاخه لرزانكيها نميشود پيكر تنومند و پرريشهاش را به تكان و شكستن واداشت. «كن ايسم» ميشود جشن گلريزان روشنفكري براي برخي.
قرار نيست در آنجا هيچ گلي به سر فرهنگ اين بوم و خاك پر زر و گوهر آويخته شود. قرار نيست در چنته پر از بيجاده* و الماس اين ملك، يشم و ياقوتي مضاف بر داشتههايش شود، بل قرار است بر تن اين فراخ جامه سر ريز از پاكي و عدالت و غيرت و ايستادگي، سوراخي با نام شيرين و صورت فرنگي بودن و ديدن و نبشتن حادث كنند، سپس به تماشاي راهي پرزرق و برق از سبب ريزش آن همه زر ذخيره داشته از فرهنگ، بر جادهاي ختم بر شورهزار كن و اسكار زدگي، دلخوش بنشينند. بنشينند و بگويند كه: ديديد اگر كسي بيايد و ذلت قومش را مصور كند در قاب پرده سينما، ما كه جز راستي و پيشرفت، هيچ درنگ و دغدغهاي نداريم، به پيشوازش زناني نيمه برهنه از جنس آزادي و مرداني پاپيون به گردن، ميفرستيم و ديگراني ابله و سفيه ادامه خواهند داد كه: اگر اينان به دنبال چيزي جز كار حرفهاي و دقيق بودند، به اين همه نور رقصاني و شرم فروشي، جايزه ميدادند؟ اين سؤالي است كه شاهد مثالش ميشود خرس و نخل و استر؛ و نه از جنس آني كه حي هستند.
حالا تو بايد بيايي و براي نشان دادن آزادگي و روشنفكر بودنت، هر آنچه را كه نياكان و اجدادت به خون جگر اندوختهاند به حراج برلين و فرانسه و... بفرستي تا فرهنگت را به قيمت قبله طلاي فرنگ چوب حراج بزنند و سرخوش از اين تجدد و پيشرفت و روشنفكر شدن باشي! اينان در اين جشنوارههاي فرنگي بيفرهنگ، جان ميفروشند و به جاي آن نشئگي لحظهاي هورا كشيدن برايشان از برخي بازگشته به عصر حجر (چه در ظاهر و پوشش و چه در نوع تفكر) با منت و خفت، براي خود ميخرند.
اگر پوپك نباشد بيحيايي و هرزگي برخي چگونه به حلقه قاب سينما آويخته شود؟ جواني كه حيثيت پيران و سالخوردگان روزگارش آويزان به ميخ فساد و هرزگي و زن بارگيست آيا قرار است به توليد فكر و علم و... بينجامد روزگارش؟ در اين ميان برخي مديران و غافلاني با خرج بيتالمال به بهانه خريد هنر و صنعت، سر از تريا و كازينو و لب رود و چه و چه در ميآورند، اما گزارش مأموريتشان ميشود، جبر نيت ۱۰ روزه براي اداي «روزه» در كن و در زير سايه سار برج مقدس ايفل و صد البته با قصد قربت به هواي دل آويز فرنگ!
اين مهم اما در پايش و چيدن «زقوم» از باغ فرنگستان جهت تعالي بخشيدن به هنر صنعت سينما، آن هم در سرزمين و بلاد كفر آنقدر سخت است كه عنقريب است پناهنده بشوي براي گريختن از زير اين همه آوار! پايان سخن اينكه سيمين هم چون قصدش جز قربت به فرنگ از راه فروش ميهن و فرهنگ نيست، ميشود نماد جريان روشنفكر و بخشي از خواهشهاي پنهان در جامعه به رنج كشيده شده زنان ايراني، مگر نه اين است كه در سرزمين كن و اسكار زنان به هر جايي و هر شكلي، سرريز از آزادي و آزادگي، رواناند.
پس اگر چوب حراج اومانيسم و سكولاريسم و ولنگاري را بر فرهنگ و دين و كشورت زدي شايسته پناه داده شدن در دامان روشنفكري و آزادي ميشوي و غير از اين بايد تباه شوي در فرهنگ و كشوري كه هزارهها در پي يكديگر گوياي خيزش و خروش مردمانش عليه زيادهخواهي ناداشتههاي اربابان خودخوانده جشنوارههاي برهنگي و روشنفكر مآب دنياست.
* نوعي از ياقوت سرخ