نماز صبح كنار جاده خواهر رسول مريض شده بود. به همراه من و پدرش به بيمارستاني نزديك شهرمان ملاير ميرفتيم. در ماشين خوابيده بود، ما براي نماز صبح دقايقي نگه داشتيم و بعد دوباره حركت كرديم، كمي بعد بيدار شد و فهميد براي نماز بيدارش نكردهايم. با اصرار خواست در گوشهاي نگه داريم تا نمازش را بخواند. هوا سرد بود و پدرش راضي نميشد. عاقبت نگه داشت و رسول با جثه كوچك و رنجورش پياده شد. به كنار جاده رفت و در نبود آب تيمم كرد. بعد نمازش را با چنان حال خوشي خواند كه خيلي از اتومبيلهاي گذري ميايستادند و تماشايش ميكردند. رسول من آن موقع شايد ۱۱ سالش هم نشده بود.
(مادر شهيد)
اولين شعار مرگ برشاه سر نترسي داشت. وقتي انقلاب شد ۱۸ ساله بوديم. يكي دو سال قبلش را كه در نظر بگيرم، ميشود گفت، نوجواناني ۱۷- ۱۶ ساله بود كه به ما ميگفت آرزو دارد اولين مرگ برشاه را در ملاير بگويد تا جرقهاي باشد براي شكستن ابهت خاندان پهلوي در اين شهر كوچك. البته گاهي تجمعاتي در شهر ميشد. من و رسول و عدهاي از نوجوانان ديگر نيز اعلاميههاي امام(ره) را پخش ميكرديم اما جو طوري بود كه كسي جرأت گفتن مرگ برشاه را نداشت. يكبار در مسجدي تجمع اعتراضآميزي عليه رژيم صورت گرفت. مأموران آمدند و كمي اوضاع شلوغ شد. رسول فرصت را غنيمت شمرد و در شلوغي از بين جمعيت دويد و با صداي بلند داد زد: «مرگ بر شاه ...»
(علي برزگر)
مؤسس سپاه ملاير رسول جزو اولين كساني بود كه سپاه ملاير را تشكيل دادند. خودش نيز مسئول اطلاعات سپاه اين شهر شد. كارشان درگيري با بقاياي ساواك و منافقين بود. وظايفشان را با چنان قاطعيتي انجام ميدادند كه تنها در يك مورد در شهر كوچك ملاير، ۱۵۰ نفر از ضدانقلاب را دستگير ميكنند. بعد كه سريش آباد قروه شلوغ شد، رسول پيشاپيش با نيروهاي اعزامي به آنجا رفت و امنيت را در آن منطقه برقرار كرد. شايد جنگ در آخرين روز سال ۵۹ شروع شده باشد، اما براي رسول از زماني رقم خورد كه احساس كرد انقلاب براي حفظ و قوام خود به مردان مجاهدي چون او نياز دارد.
(همرزم شهيد)
كربلاي سرپل ذهاب
هنوز نامههاي رسول كه از غربت و مظلوميت رزمندگان در اولين روزهاي جنگ سخن ميگفت در خاطرم است. خوب مينوشت و به خوبي ميتوانست اوضاع جبههها را برايمان توصيف كند. اوايل جنگ رزمندهها با كمترين امكانات سعي ميكردند جلوي دشمني را بگيرند كه به خوبي تجهيز شده بود. رسول در آغاز جنگ با شهيد شهبازي همراه شد و در سرپل ذهاب مقابل دشمن ايستادند. نامههاي او به خوبي شرايط آن زمان را تداعي ميكردند، «ما در سرپل ذهاب هستيم و دشمن قصر شيرين را گرفته است. هر روز فشار سنگيني به ما ميآورند و تنها خدا ميتواند ما را پيروز كند... اما در اين كربلاي سرپل چه ميبيني؟ قابيليان تاريخ را، يا حسينيان زمان را؟ نميدانم چه ميبيني اما من هرچه ميبينم تنها زيبايي است.»
(خواهر شهيد)
سالهاي دوري از سال ۶۳ به بعد دوره دوريهاي طولاني مدت ما و رسول آغاز شد. در آن سال او از مسئوليتي كه در سپاه همدان داشت كناره گرفت و به قرارگاه رمضان رفت. محور قدس اين قرارگاه مؤثرترين نفوذها را به داخل خاك عراق داشت و به اين ترتيب رسول از سه ماه گرفته تا شش ماه و حتي هشت، ۹ ماه در داخل خاك عراق به سر ميبرد. ظاهراً كار او اين بود كه با ايجاد ارتباط با كردهاي معاند عراق، از دل خاك اين كشور به ارتش بعث صدمه وارد كند. به اين ترتيب چندين ماه تمام از او بيخبر ميمانديم. تنها وسيله ارتباطي ما از طريق نامه بود آن هم اگر كسي به منطقه ميرفت، امكان ارسال نامه برايمان فراهم ميشد. هرچند گاهي خودش زودتر از نامههايي كه بينمان رد و بدل ميشد به خانه ميرسيد!
(همسر شهيد)
نبرد ديرلوك
ديرلوك شهري بود در ۲۰۰ كيلومتري داخل خاك عراق كه در سال ۱۳۶۶ و در عملياتي كه موسوم به ظفر۵ بود، توسط رزمندگان قرارگاه رمضان و با همكاري معارضان كرد عراقي، براي مدتي آزاد شد و طي آن ضربات سنگيني به دشمن وارد آمد. اين عمليات حاصل زحمات افرادي چون رسول بود كه پردههاي ترس و تعلق را دريده و ماهها در داخل خاك عراق، اقدام به ارتباطگيري با نيروهاي معارض اين كشور ميكردند. تصرف اين شهر آن هم در قلب شمال عراق، ضربه بسيار سنگيني به حيثيت ارتش بعث وارد كرد كه زحمات رسول در انجام آن تأثير زيادي داشت. البته به جز اين عمليات، قطع كردن راه ترانزيتي شمال عراق به تركيه كه بخشي از انتقال نفت عراق به همسايه شمالي خود را برعهده داشت از ديگر عملياتهايي بود كه توسط رسول و همرزمانش انجام گرفت. قطع مقطعي صادرات نفت عراق به تركيه ضربه سنگيني به اقتصاد اين كشور وارد كرد.
(همرزم شهيد)
شناسنامه خانقيني!
شناسنامه خانقيني داشت! آنقدر در داخل خاك عراق مانده بود كه با انواع و اقسام گروههاي كومله، دموكرات، معاند حزب بعث و غيره آشنايي كامل داشت. يك بار از او پرسيدم اگر گير دموكرات بيفتي چه كار ميكني؟ كارت شناسايي دموكرات را نشانم داد. گفتم گير كومله بيفتي چه؟ كارت آنها را نيز داشت. يك بار هم همان جا با اشتباه يكي از كردهاي عراقي زخمي شد كه چهار گلوله درست به قسمت رانش خورده بود. فقط خدا ميداند چطور توانست در آن غربت خودش را به عقب بكشاند. رسول در يكي از دستنوشتههايش بهترين توصيف را از اين حالش دارد؛ «زخمي و ۲۰۰ كيلومتر دورتر از خاك جمهوري اسلامي هستم. راديو را گوش دادم، داشت نوحهاي براي امام حسين(ع) پخش ميكرد. خيلي دلم گرفت... زخمي در اعماق خاك دشمن.»
(همرزم شهيد)
جامانده از كاروان شهدا باور نميكرديم جنگ تمام شود و رسول همچنان در ميان ما باشد. ماههاي دوري از او، ماجراي مجروح شدنش كه به سختي خود را به ايران رساند و تنها دو هفته استراحت كرد و... نيز شوقش به شهادت، باعث ميشد باورمان نشوند فصل شهادت گذشته و او هنوز در ميان ما باشد، اما رسول اهل ماندن نبود، حوادث بعدي نشان داد كه او يك مجاهد واقعي است و تا وقتي كه فرياد تظلم خواهي مسلمانان در اقصي نقاط جهان به گوش برسد، رسول به كمكشان خواهد شتافت.
(خواهر شهيد)
بازگشت پس از هزار سال جنگ بوسني كه شروع شد، شاهد بوديم كه رسول به هر مقامي كه ميشناخت رجوع ميكرد. خواسته او اين بود كه اگر مسلمانان آن كشور تنها به جرم مسلماني قتل عام ميشوند، وظيفه هرمسلماني است كه به كمكشان بشتابد و ما نيز بايد چنين كنيم. سرانجام بنابر خواسته مقام معظم رهبري قرار شد گروهي ۱۲ نفره عازم بوسني شوند و رسول هم با اشتياق همراهشان به اين كشور رفت. يكي از روشنترين اهداف از اعزام به بوسني را رسول طي نامهاي به مادرش بيان كرده است. آنجا كه مينويسد: «آمدن من به اينجا نه از سر هوس يا حتي ماجراجويي است. ما (مسلمانان) اينجا هزار سال است كه تحقير و رانده شدهايم. اكنون پس از هزار سال بازگشتهايم تا جايگاه خود را باز يابيم.»
(همرزم شهيد)
و باز دوري
باز زمان دوري آغاز شد. باز همانند سالهاي دفاع مقدس، مرد خانهام به مصاف دشمني ديگر رفت و اين بار كيلومترها دورتر از خانه، به قلب قاره اروپا سفر كرد. بوسني نامي بود كه برايمان عيجب به نظر ميرسيد. حتي مادر شهيد از اين نام به سنگيني ياد ميكرد و آن موقع شايد خيلي از مردم از وجود چنين كشوري مطلع نبودند اما رسول فرياد كمك مسلمانان بوسني را شنيده بود و نميتوانست آرام بنشيند. او اين حديث نبوي را كه اگر فرياد كمك مسلماني را شنيديد و به كمكش نشتابيد مسلمان نيستيد را شنيده و با دل و جان گوش فرا داده بود. بوسني، نامي بود كه پس از نقاط مختلف جبهههاي دفاع مقدس و كردستان عراق، بايد اين بار با شنيدنش آن به ياد همسر و همراه زندگي ام ميافتادم.
(همسر شهيد)
سختترين نامه
وجود بابا را بيشتر از پنج سال احساس نكردم. تا وقتي كه جنگ بود او بيشتر در جبههها به سرميبرد و بعد از جنگ هم كه قضيه بوسني پيش آمد و به آنجا رفت اما همان چيزهايي كه از او به خاطر دارم، جز مهر و محبت را در يادم زنده نميكند. شايد براي من در آن سنين كودكي اين سؤال پيش ميآمد كه چرا بابا كنارم نيست و به جاي دوري رفته است اما خودش در يكي از نامههايش از بوسني نوشته بود كه سختترين نامهها را براي من مينويسد. اين قضيه به خوبي نشان ميدهد كه خودش هم از دوري از ما ناراحت بوده اما احساس مسئوليت، باعث ميشد كه اين فراق را تحمل كند. در يكي از نامههايش نوشته بود، «ميدانم كه دوست داشتي من در كنارت باشم اما اگر قرار بود همه باباها در كنار فرزندانشان بمانند، چه كسي به داد اين مردم مظلوم برسد».
(فرزند شهيد)
مسجد جامع سفيد شرايط بوسني در آن زمان طوري بود كه نيروهاي ياريرسان به مردم مسلمان بوسني بايد خارج از سارايوو و در مناطق آزاد فعاليت ميكردند. در اين نقاط حتي القاعده نيز براي خود پايگاههايي تأسيس كرده و سعي ميكردند مسلمانان را به وهابيگري سوق دهد. لذا يكي از كارهاي رسول و دوستانش اين بود كه از جذب مسلمانان به سلفيها جلوگيري كرده و آموزش عقيدتي را در كنار فعاليتهاي كمك رساني به مسلمانان محروم بوسني عرضه كنند. آن روزها شهرهايي چون ويسوكو، شاهد تلاشهاي مردي بود كه سعي ميكرد كودكان و نوجوانان بوسنيايي را با آرمانهاي انقلاب اسلامي آشنا كند و بردن دسته جمعي كودكان به نماز جمعه از جمله همين موارد است. كودكاني كه پس از شهادت او در ۱۹ خرداد ۱۳۷۲ هنوز نيز در سالگرد شهادتش در مسجد جامع سفيد، به عنوان آخرين محلي كه رسول در آنجا نمازجمعه را خوانده بود، برايش يادبودي برگزار ميكنند.
(همرزم شهيد)
خداحافظي در عيد غدير من سيد هستم و رسول هر عيد غدير حتي اگر ميشد با تلفن با من ارتباط برقرار ميكرد و عيد را تبريك ميگفت. عيد غدير سال ۷۲ بود كه به من زنگ زد و گفت ببخشيد كه به خاطر دوري از وطن نميتوانم در كنارت باشم. لحن حرفهايش طوري بود كه دلم خيلي گرفت. به محض اينكه گوشي را قطع كردم گريهام گرفت و همراه خواهرانش بسيار گريه كرديم. احساس كردم اين آخرين صحبتهايم با اوست و همين طور هم شد. پسرم چند ساعت بعد به شهادت رسيد.
(مادر شهيد)
شهادت در قلب اروپا
چند كيلومتري شهر ويسوكو، در نزديكي شهر كاكاني، همان جايي بود كه مجاهدي با حدود صد ماه سابقه حضور در مناطق عملياتي با آرزوي ديرينه خود شهادت وعده ديدار داشت. او كه در طلب نيل به وصال وجب به وجب جبهههاي دفاع مقدس را طي كرده بود، اكنون كيلومترها دورتر از سرزمين خود، در دل اروپاي مسيحي به شهادت رسيد. شايد كمين كرواتهاي معاند در جاده ويسوكو به زنيتسا بهانهاي براي عروج رسول حيدري از بند خاك بود اما شهادت او پنج سال پس از اتمام دفاع مقدس، همان واقعيتي را به اثبات رساند كه شهيد رسول را به توفان حوادث بوسني كشانده بود. «ديدي كه باز هم ميتوان راه را يافت/ ديدي كه ميتوان درب شهادت را گشود».