کد خبر: 460894
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۴:۱۸
درباره شهيد محمدباقر مشهدي‌عبادي، فرمانده گردان امام حسين (ع)، ‌لشكر مكانيزه ۳۱عاشورا
صغري خيل‌فرهنگ
 عمل به قرآن، ‌تكليف از نوجواني
محمدباقر درسال ۱۳۳۹در محله قره آغاج تبريز متولد شد. در دوران مدرسه با حاج حسين مهر آميز اشنا شد وتحت تاثير خصوصيات اخلاقي وتربيتي ايشان قرار گرفت. ايشان در كنار كتاب‌هاي درسي به مطالعه كتاب‌هاي مذهبي مي‌پرداخت و مخفيانه كتاب‌هاي استاد مطهري و آيت الله دستغيب را مي‌خواند.
در نوجواني بيش از ۱۰۰حديث را را از حفظ بود. پدرمان حاج یوسف، زندگی را با مغازه ای که داشت اداره می‌کرد وبعدازمدتي بعد كه پدرمان بيمار شد وخانواده در تنگناي مالي قرار گرفت، محمدباقر مجبور بود علاوه بر ادامه تحصيل به كار كفاشي و اداره مغازه پدر هم بپردازد. به گفته مادرش، یک بار وقتی در سن شش سالگی به مسجد رفت و برگشت رنگش سفید شده بود. مادر‌بزرگش علت را پرسید و محمد جواب داد:«یک روحانی نورانی آمد و دست مرا گرفت و گفت : محمدباقر تا آخر عمر نماز را ترک نکن ! موقعی که از من جدا شد گفت: خدا شما را به آرزویتان برساند.» مادربزرگ مان پیشانی و صورت او را بوسید و گفت :«نور ایمان از چهره تو پیداست» براي فراگيري تجويد و قرائت قرآن هم در كلاس‌هاي مسجد محله مي‌رفت و هميشه مي‌گفت:«بعد از يادگيري قرآن بايد در عمل كردن به آن كوشا باشيم.». 

مبارزي براي انقلاب
محمدباقر در زمان انقلاب بسيار فعال بود، او در قيام ۲۹بهمن ۱۳۵۶تبريز يكي از صحنه گردانان اصلي تظاهرات بود. اوهمراه مردم در مبارزات خياباني عليه شاه معدوم شركت نمود. در اين مبارزات محمد باقركه۱۷سال بيشتر نداشت، توسط حاميان رژيم در تصرف كلانتري۶ تبريز از ناحيه پامجروح و به بيمارستان انتقال داده شد.
ايشان تا پيروزي انقلاب اسلامي دست از مبارزه برنداشت. وي به همراه دوستانش شهيد مهدي پروانه، ‌شهيد ابراهيم آبشت و يعقوب خليل زاده براي خودسازي به كوه عون بن علي (ع)كه تفرجگاهي در تبريز است مي‌رفتند.

سربازي فداكار براي امام
محمدباقر در اوايل جنگ تحميلي با لبيك گويي به فرمان مولاي خود امام خميني (ره) به عنوان يك بسيجي، ‌داوطلبانه راهي كردستان شد و به مبارزه با عوامل ضد انقلاب پرداخت. او در پاكسازي كردستان نقش ويژه‌اي ايفا كرد وحماسه‌هاي فراواني از خود بر جاي گذاشت. وي در تاريخ يازدهم آبان ۱۳۶۰به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد. اولين حضور محمدباقر در جبهه در منطقه بانسيلان در عمليات محدود تنگه حاجيان بودو ايشان فرماندهي گروهان بسيج عشاير را بر عهده داشت. وي در اين عمليات به دليل اصابت گلوله به بازويش مجروح شد. من هم با هزار ترفند رفتم ديدارش وقتي او را مجروح ديدم، داشت سرود خميني‌اي امام را زمزمه مي‌كرد، ‌ناراحت شدم اما او گفت: ‌»اينجا جنگ است، ‌نقل و نبات كه پخش نمي‌كنند.» محمدباقر يكبار ديگر در عمليات والفجر ۴ در تاريخ دوم آبان ماه ۱۳۶۲ از ناحيه دو پا و دست مجروح شد.

مقاومت تا نفس آخر، ‌شهادت مظلومانه
عمليات خيبر برايم ياد آورمقاومت، ‌پيروزي والبته درد و جراحت است. دشمن زبون زماني كه كاري از دستش برنيايد از سلاح‌هاي شيميايي استفاده كرد. ۶۵ درصد جانبازي‌ام براي همين شيميايي شدن‌هاست. روده‌ها و بسياري از اعضاي بدنم به شدت آسيب ديده است.
شب قبل از عمليات خيبر، محمدباقر به نيروها گفت كه هر كس از مال و منال دنيا، ‌اولاد و عيال و قرض و خرج و هر نگراني كه در زندگي دارد و دل نبريده است، بي‌هيچ مانع و خجالتي بازگردد،‌ من به صراحت مي‌گويم كه ماموريت ما در اين عمليات، ‌مأموريت شهادت است. ما تا آخرين نفس خواهيم ماند.»در خلال عمليات خيبر دو گردان از لشكر ۳۱ عاشورا از جمله گردان تحت فرماندهي محمدباقر مشهدي عبادي به همراه سه گردان از لشكرهاي ديگر از جزاير مجنون گذشتند و در عمق خاك عراق تا پشت منطقه زيد و كنار خاكريزهاي مثلثي پيشروي كردند، ‌يادآوري مي‌كنم محمدباقر در تاريخ۲۷ماه ۱۳۶۲ به عنوان فرمانده گردان امام حسين(ع) لشكر ۳۱ عاشورا انتخاب شد. نيروها در گردان امام حسين(ع) و حضرت علي‌اكبر(ع) بعد از دو روز مقاومت در حالي كه تا آخرين نفس جنگيده بودند، به شهادت رسيدند. در آخرين تماس‌هايي كه محمدباقر در هفتم اسفند ۱۳۶۲ بعد از وقفه‌اي طولاني با مهدي باكري داشت، چنين خبر داد: «آقا مهدي! برادران يكايك تن به تن جنگيدند و به شهادت رسيدند. فقط ما مانده‌ايم كه آخرين نفرات هستيم سلام ما را به حضرت امام برسانيد و بگوييد ما در اينجا مظلومانه جنگيديم و مظلومانه به شهادت رسيديم.» مهدي باكري مي‌گويد: «حالا هم مي‌توانيد عقب‌نشيني كنيد يا تسليم شويد! » محمدباقر ناراحت شده و مي‌گويد: «آقا مهدي! بنده امام حسين را اين دو سه قدمي مي‌بينم. غير ممكن است كه زنده بمانم » در زمان مكالمه با بي‌سيم به روي آنها آتش گشوده بودند و محمدباقر به بچه‌هاي گردانش روحيه مي‌داد و مي‌گفت: «امام حسين(ع) با ماست و حالا نيروهاي كمكي مي‌آيند.» براي آخرين بار گفت: «آقا مهدي! التماس دعا! » و پس از آن با اصابت آر پي جي به سمت راست بدنش به شهادت رسيد. پيكر متلاشي شده محمدباقر همانطور كه از خدا خواسته بود همراه همرزمانش در منطقه عملياتي باقي ماند. گويي خداوند خواسته او را در وصيتنامه‌اش پذيرفته بود كه: «خوش دارم وقتی که شهید شدم جسد من را پیدا نکنند تا دیگر یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نكنم.» برادرم تا ۱۳ سال مفقودالاثر بود تا اينكه در سال ۱۳۷۵به ميهن اسلامي بازگشت و بقاياي پيكر شهيد در گلزار شهداي وادي رحمت شهر تبريز به خاك سپرده شد.
بعد از چند روز از آن حادثه به ديدار آقا مهدی باكری فرمانده لشكر عاشورا رفتم. گفتم: ‌«آقا مهدی شایع است كه باقر اسیر شده است؟» آقا مهدی با حالت تبسم و خنده گفت: ‌«اگر ببینم كه یك گردان عراقی سوار گردن باقر شده‌اند تا او را به اسارت ببرند، باور نمی‌كنم چون باقر نیرویی نیست كه اسیر شود. به شما اطمینان می‌دهم كه باقر اسیر نشده است.»

بخشي از وصيت نامه شهيد
چه خوش است دست از جان شستن و دنیا را سه طلاقه کردن، ‌از همه قید و بند اسارت حیات آزاد شدن، بدون بيم علیه ستمگران جنگیدن، ‌پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ بر افراشتن، ‌به همه طاغوت‌ها و باطل‌ها و تمامی نا حق‌ها نه گفتن، ‌با سینه باز و با مســرت و شادی به استقبال شهادت رفتن و ‌. . . دوست دارم که کــوله بار خود را از غــم و اندوه و درد و رنج انباشته به دوش کشــم و شنا کنـان سوی ساحل مرگ بروم. خوش دارم وقتی که شهید شدم، جسد من را پیدا نکنند تا دیگر یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نكنم.»
خاطره‌اي از زبان دوست شهيد
در عملیات حضرت مسلم بن عقیل در گردان شهید مدنی بوديم. شب عملیات وصیت نامه خودش را به من داد. با بیان شیرینی که داشتند همراه با آقای سید احمد موسوی و شهید اصغر قصاب لحظاتی در تاریکی شب توفیق حاصل شده بود، ما را مورد توجه قرار دادند و با شور و حال عجیبی به طرف محل عملیات حرکت کردند و رفتند. ایشان در عملیات ذکر شده خط شکن بودند و چه حماسه‌هایی که آفریدند. روزهای عملیات ما به اورژانس و معراج شهدا سر می‌زدیم. از برادران مجروح و شهید اطلاع حاصل می‌کردیم. طبق معمول در جلوی بهداری اورژانس صحرايي ایستاده بودیم که اول مجروحان را به آنجا می‌آوردند و بعداً به عقبه می‌فرستادند. ناگهان یک آمبولانس رسید، همه دورش جمع شدند، همه برادران حاضر به یکدیگر می‌گفتند بیایید مشهدی‌عبادی را هم آوردند. دیدیم از آمبولانس پیاده شده دو نفر از بازوانش گرفته‌اند. مجروح بود ولی می‌خندید و شوخی می‌کرد، ما فوراً رسیدیم وپرسیدیم که چه شده؟ با خنده و با صدای بلند می‌گفت چیزی نشده صدام منو گاز گرفته!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار