کد خبر: 460386
تاریخ انتشار: ۰۹ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۵:۳۶
گفت وگوي «جوان» با صديقه سالاريان، ‌مادر شهيد مصطفي احمدي روشن
صغری خیل فرهنگ
۷۵ شهيد مدرسه ابن سيناي همدان
مصطفي هنگام اذان ظهر يكي از روزهاي ماه صفر به دنيا آمد، در خانواده‌اي كاملاً مذهبي رشد پيدا كرد. پدرش نوه مجتهد ملا مصطفي همداني است. عموي مصطفي در اوايل جنگ به شهادت رسيد و مفقوالاثر شد و هنوز هم پيكرش بازنگشته است.
پدر مصطفي در شهرباني در بخش عقيدتي – سياسي خدمت مي‌كرد. ابتدا در يزد و بعد از مدتي به همدان رفتيم و در آنجا زندگي كرديم. پدر مصطفي اصالتاً همداني و من هم يزدي هستم،‌نوه آيت‌الله مهدي مهدوي اردكاني. مصطفي همراه پدرش در مراسم و مناسبت‌هاي مذهبي شركت مي‌كرد، پدرش او را به مراسم دعاي كميل و زيارت عاشورا مي‌برد و من هم مصطفي را به مهماني‌ها و جشن‌هاي خانوادگي مي‌بردم. نمي‌خواستيم مصطفي را تك بعدي بار بياوريم. انتخاب مسير صحيح بر عهده خودش بود. پدرش مي‌گفت: خودش بايد راه درست را پيدا كرده و گام بردارد. جثه خيلي ريزي داشت. وارد مدرسه ابتدايي كه شد، دانش آموزي عادي بود و شب امتحان درس مي‌خواند. بسيار هم شيطنت مي‌كرد. خواهرش كه دو سال از مصطفي بزرگ‌تر بود هم همراه او در يك مدرسه درس مي‌خواند. تا كلاس چهارم با هم بودند. خواهرش هواي مصطفي را داشت، برايش تغذيه مي‌برد و به او توجه مي‌كرد.
دوران راهنمايي را در مدرسه خيام تحصيل كرد و دوران دبيرستان را هم در مدرسه ابن سينا. پدرش بيشتر مشغول كار و فعاليتش در جبهه بود و مشغله‌اش هم زياد. بيشتر كار و زحمت بچه‌ها كه همه‌اش رحمت بود بر دوش من بود. مراجعه به مدرسه، تربيت و همه امور زندگي.
هفتاد و چهار نفر از محصلين و دانش آموختگان دبيرستان مصطفي در طول دوران جنگ، دفاع و پس از آن به شهادت رسيدند و پسرم هفتاد و پنجمين شهيد دبيرستان ابن سيناي همدان است.
دانش‌آموخته نخبه دانشگاه شريف
نمرات پسرم در سال اول دبيرستان خيلي بالا نبود با اين وجود قصد داشت رشته رياضي را انتخاب كند. مصطفي بسيار مؤدب بود. هميشه كادر اداري مدرسه از ادب و متانت او تعريف مي‌كردند. شب امتحاني بود، اما همه دروس را با نمرات بالا قبول شد تا اينكه وارد دانشگاه شد، رتبه ۷۲۹ رشته مهندسي شيمي و يكي از دانش آموختگان نخبه دانشگاه شريف شد.
دختر بزرگ من هم كارشناس ارشد اصلاح نباتات، خواهر ديگر مصطفي كارشناس ارشد اقتصاد و آخرين دخترم هم كارشناس ارشد پليمر در دانشگاه اميركبير است. مصطفي همه را تشويق به تحصيل مي‌كرد. عضو فعال بسيج دانشجويي بود. مسئول فرهنگي بسيج بود همانجا هم با همسرش عطيه آشنا شد. بعد از اتمام دوره سربازي و معافيتي كه به خاطر قد و وزنش گرفت ازدواج كرد. كارهاي تحقيقاتي و عملي‌اش باعث شد تا بعد از دانشگاه به سازمان انرژي اتمي برود.
در برابر ولايت فقيه، دست بر سينه بود
مصطفي بسيار جسور و شجاع بود كه اين خصلت را از پدرش به ارث برده بود؛ با ايمان، با درايت و بسيار شوخ طبع و ولايتمدار بود. شيفته مقام معظم رهبري بود.
خط قرمزش هم ولايت فقيه بود و بس. آقا كه به كاري امر مي‌كردند، دست روي سينه اطاعت مي‌كرد. اصل نيت و ورودش به انرژي اتمي مربوط به توجه و حساسيت حضرت آقا در راه‌اندازي سايت نطنز بود. مصطفي در بحث‌هاي سياسي با كسي تندي نمي‌كرد و همه‌ را با شوخي بيان و نرم رفتار مي‌كرد.
اما وقتي حرف رهبري وسط بود، اصلاً كوتاه نمي‌آمد. عبور از خط قرمز (رهبري) مصطفي را عصباني مي‌كرد.
رابطه عاطفي عجيبي بين من و مصطفي بود. وابستگي‌اي شديد. رابطه‌اي كه نمي‌دانم الان چگونه نبودش را تاب آورده‌ام. دخترها هم عاشق برادرشان بودند اما ميزان حساسيت و علاقه من به مصطفي را مي‌دانستند، ناراحت نمي‌شدند مي‌گفتند ما هم داداش را طور خاصي دوست داريم. اما علاقه مصطفي به دنيا، خانواده، همسر، عليرضا و ... باعث نشد يك قدم عقب برگردد.
انرژي اتمي، سنگر اعتقادي مصطفي بود
صادقانه و عاشقانه كار مي‌كرد. چند برابر آن چيزي كه دريافت مي‌كرد زمان صرف مي‌كرد. انرژي اتمي شده بود برايش سنگر. پر از اعتقادات قوي و ديني بود.
پست‌هاي زيادي به او پيشنهاد شد اما نپذيرفت. مي‌‌گفت: اگر ما نباشيم چه كسي اين كار را انجام خواهد داد؟ او ارزش خودش را خوب مي‌دانست. اسرار شغلي‌اش را حفظ مي‌كرد. بسياري از فعاليت‌هايش بعد شهادت او برايمان آشكار شد. سفر حج هم رفت، حج تمتع. خوب به ياد دارم روزي كه قرار بود خبر غني‌سازي اعلام و جشن هسته‌اي برگزار شود، چند دقيقه قبلش تماس گرفت كه تلويزيون را روشن كنيد، خبر مهمي اعلام مي‌شود. هر ۱۲ روز يك بار مي‌آمد منزل. لحظات زيادي هم پيش ما مي‌ماند. خيلي به پدرش ارادت داشت، با پدرش رفيق بود و صميمي. حاج مصطفي قدرشناس زحمات پدر و مادرش بود.
طوري رفتار مي‌كرد انگار سمت و مقامي ندارد و خطري تهديدش نمي‌كند. دوست نداشت لحظه‌اي خانواده‌اش اذيت شده و ناراحت شوند. حاج مصطفي رئوف بود.
دشمنان مصطفي را خوب مي‌شناختند
اما من مادر بودم و دلشوره‌هايم زياد بود. دو سه ماه قبل از شهادت مصطفي مسئله نبودنش و بي‌ او بودن از ذهنم مي‌گذشت. تمام تلاشم اين بود كه خودم را سرگرم كنم تا آرام شوم، ذكر صلوات و قرائت قرآن كمكم مي‌كرد.
صبح روز چهارشنبه ۲۱ دي ماه كمي بعد از ساعت ۸ با مصطفي تماس گرفتم، ۲ شب پيش او را ديده بودم اما نمي‌دانستم چه بود كه عجيب دلتنگ او شدم. در تماس تلفني خيلي خلاصه زماني كه گفت تهران هستم، خواستم او را ببينم، قرار گذاشتيم براي ساعت ۱۱ .پدرش ماشين را برد كارواش و آمد.
كمي بعد خبر شهادتش را آوردند،‌براي اطمينان به دوستانش زنگ زدم يكي جواب داد؛ پرسيدم: مصطفي، ... زنده است؟ گفت ان شاءالله. رفتم منزل مصطفي. پدر خانم‌اش جلوي در بود، پرسيدم حاجي راستش را بگو، مصطفي شهيد شده؟!
نمي‌دانم، هنوز هم نمي‌دانم چطور تاب آورده‌ام، مصطفي خيلي تيز و زيرك بود. آنهايي كه او را ترور كردند خوب، خيلي خوب مي‌شناختندش. اگر مصطفي به اندازه انفجار بمب‌هاي ترورهاي قبل زمان داشت حتماً نجات پيدا مي‌كرد،‌بمب بعد از اتصال به خودرو در عرض ۶ ثانيه منفجر شده بود.
اگر مدت انفجار طولاني‌تر بود شايد!!
او مي‌دانست قدم در چه راهي گذاشته است. او شهيد راه بصيرت است.
مصطفي به همراه رضا قشقايي به شهادت رسيد. مصطفي به او «داش رضا» مي‌گفت. او نه فقط راننده كه دوست و رفيق مصطفي بود.
مسير را معمولاً يكي مي‌خوابيد و ديگري رانندگي مي‌كرد. روابط كاري براي مصطفي معنا نداشت. هميشه به رضا مي‌گفتم: «اگر اتفاقي براي مصطفي بيفتد من مي‌دانم و تو!!» مصطفي مي‌خنديد و مي‌گفت: «داش رضا نترس دستش به تو نمي‌رسه». راست مي‌گفت: دستم به رضا هم نرسيد. هر دو شهيد شدند و من آخرين مكالمه‌ام را هرگز از ياد نخواهم برد. هميشه وقتي به ديدنش مي‌رفتم ماشين را برمي‌داشتيم و به بهانه بنزين زدن، دوري مي‌زديم، زيبا شده بود و دلشوره‌هاي من هم بيشتر و بيشتر. مصطفاي من براي هميشه آسماني شد. به ديدار خانواده رضا هم رفتيم، آنها هم به اندازه ما داغدار بودند.
دشمن غلط مي‌كند خوشحال شود
حضور مردم، ارادت‌مان به ولايت فقيه و راهي كه مصطفي رفته بود باعث شد تا من روز تشييع پيكر فرزندم در ميان خيل عظيمي از ملت هميشه حاضر در صحنه‌هاي حساس انقلاب اسلامي حاضر شوم و جملاتي را عليه دشمنان‌مان به ويژه اسرائيل و امريكا ابراز نمايم. چرا كه ما دانش آموختگان مكتب حسين بن علي (ع) هستيم و درس‌هاي زينبي را خوب مي‌دانيم. تا دشمنان بدانند و اگر بتوانند به حد درايت خود بفهمند، كه با وجود جواناني چون مصطفاي شهيد هرگز نخواهند توانست به اهداف شوم و پليدشان دست يابند.
زماني هم كه شنيدم دانشجوها تغيير رشته داده‌اند، خيلي خوشحال شدم، خون تازه‌اي در رگ‌هاي دانشجويان جاري شده و اشتياق فراواني بين اينها ديده مي‌شود.
اما مصطفاهاي ايران بدانند راه دشواري در پيش دارند كه ان شاء‌الله صاحب امر (عج) هميشه حامي و نگهدارشان باشد و بايد به همگان ثابت كنند كه علم و دانش ترور نشدني است.
مردم ثابت كردند كه مصطفي متعلق به اين ملت است. همدردي كردند. رهبري عزيز هم. حضرت آقا به منزلمان كه آمدند، باعث تقويت روحيه و تسكين‌‌مان شدند. از امام خامنه‌اي تقاضا كردم كه دعا كنند خداوند به ما صبر بدهد.
من تا حالا عيان گريه نكرده‌ام. ايشان فرمودند: نه؛ گريه كنيد، گفتم، نه، نمي‌خواهم دشمنان خوشحال شوند. آقا گفتند: غلط مي‌كنند خوشحال بشوند. گريه براي مادر هيچ اشكال ندارد. گريه كنيد و دعا هم براي شهيد كه الحمدالله درجاتش عالي است و از خدا بخواهيد دعاي او را شامل حال شما، ما و همسر و فرزندش بكند. آنجا بود كه گريه كردم.
به عليرضا گفته‌ام پدرش به مأموريت رفته است و اگر برنگشت ما مي‌رويم پيش او. با آمدن آقا به منزل‌مان، كمي روحيه عليرضا بهتر شد. دعا و حضور حضرت آقا اجازه نخواهد داد عليرضا جاي خالي پدرش را حس كند.
آقا قرآن خواستند و در صفحه اولش نوشتند: تقديم به خانواده شهيد مصطفي احمدي روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفي. پدر مصطفي قرآن را گرفت و گفت: ما از اين اتفاق هيچ ناراحت نيستيم شما هم غم به دلتان راه ندهيد آقا. رهبر سر از روي قرآن دوم كه داشت در آن براي همسر مصطفي چيزي به يادگار مي‌نوشت، برداشت و گفت: غم داريم! اين جور حوادث مثل تير به دل انسان است. منتها غم نبايد انسان را از پا بيندازد. اين حوادث علاوه بر اينكه اراده انسان را تقويت و به خدا نزديك مي‌كند يك نتيجه ديگر هم دارد. ما قبلاً از اهميت كار خودمان آگاه بوديم ولي آيا از اهميت آن براي دشمن هم آگاه بوديم؟ اين شهادت‌ها ميزان اهميت اين فعاليت‌ها براي دشمن را هم براي ما روشن كرد. معلوم شد نتيجه كار اينها مثل پتك توي سرشان خورده كه ديگر كارشان به اينجا كشيده كه هزينه مي‌كنند تا اين همه جوان‌هاي ما را شهيد كنند.
من هم گفتم: آقا، مصطفي از ياران خيلي خيلي صديق شما بود. واقعاً پيرو شما بود.
رهبر گفت: «بله مي‌دانم!» همين براي من كفايت مي‌كند كه در حضور نائب امام زمان (عج) شرمسار نيستم.
و حرف آخر!
رهبرا، ما پاي بيعت‌نامه خويش را با خون فرزندمان امضا كرده‌ايم و از شما مسئلت داريم در پيشگاه خداوند متعال و حضرت ولي عصر (عج) شهادت دهيد كه ما ذره‌اي از پيمودن راه اعتلاي مكتب اسلام عزيز كوتاه نخواهيم آمد و در پايان عرضه مي‌داريم: «ربنا تقبل منا هذا القليل» حالا موقع امتحان پس دادن ماست؛ پيمان شكني بود اگر اجازه نمي‌داديم و مصطفي را همراهي نمي‌كرديم. او پيرو خط رهبر بود و دنباله‌رو شهيدان هسته‌اي. پس بايد مي‌رفت تا ايران هست تا سرخي خونشان هست، بايد ايستادگي كرد. عليرضا را طوري تربيت خواهم كرد كه سنگر پدرش خالي نماند و در اين راه از خداوند، امام زمان (عج) و خود شهيد كمك خواهد گرفت.
خاطره يكي از دوستان شهيد
وقتي حرف از كار براي شهدا به ميان مي‌آمد حتي از مسائل شخصي خودش مايه مي‌گذاشت تا اين كار انجام شود؛ حتي پيگيري‌هاي شهيد روشن از مسئولان براي كارهاي مربوط به شهدا در دانشگاه شايد موجب ناراحتي و كدورت برخي مسئولان هم مي‌شد ولي او كوتاه نمي‌آمد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار