کد خبر: 458717
تاریخ انتشار: ۰۷ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۷:۵۹
فرود و عروج سرگرد خلبان شهيد گنجعلي به روايت همسرش
علیرضا محمدی

• ازدواج در بحبوحه انقلاب
۱۵ سالم بود که پسرخاله رحيم به خواستگاري ام آمد. از آنجايي که خانواده مان شناخت خوبي از هم داشتند، خيلي زود به عقد هم در آمديم. رحيم پسر محجوب و مذهبي بود و از ازدواج با او احساس خوبي داشتم. به همين خاطر وقتي در جريان مأموريت شغلي به شهر دزفول منتقل شديم، مثل يک دوست همراهي‌اش کردم. ازدواج ما درست در بحبوحه حوادث انقلاب بود و حساسيت زيادي روي نظامي‌ها اعمال مي‌شد. مثلاً به بهانه نبود امنيت سهم ما از خانه‌هاي سازماني پادگان «وحدتي دزفول» يک اتاق شش متري شد تا زندگي‌نو پايمان را در همان جا تشكيل بدهيم. رحيم از نظامي‌هاي انقلابي بود. اعلاميه‌هاي حضرت امام ((ره)) را در پادگان‌شان پخش مي‌کرد و هميشه از اين مي‌ترسيدم مبادا گرفتار شود و با توجه به شغلي که داشت، دچار مشکل بشويم. اما شکر خدا اتفاق خاصي نيفتاد و انقلاب به پيروزي رسيد.
• اخبار آغاز جنگ با غريور انفجار بمب ها
آغاز جنگ را نه از اخبار که با بمباران محل زندگي مان متوجه شدم. درست يادم مي‌آيد ساعت يک بعد از ظهر ۳۱ شهريور سال ۵۹ بود که با صداي مهيب انفجاري قوي از خانه بيرون دويدم. عراق پادگان ما را به عنوان يکي از مناطق نظامي بمباران کرده بود. آن زمان از تولد امير، اولين فرزندم تنها چهل روز مي‌گذشت. به همراه همسايه‌ها به پناهگاه رفتيم. اما از فرط ازدحام جمعيت جا براي مان نبود. همسران و پدران خانواده‌هاي نظامي در محل کارشان آماده باش بودند و تا سه روز خانم‌ها مسئوليت خانه را برعهده داشتند. وقتي هم که شوهران مان آمدند، اولين درخواست شان رفتن ما به مناطق امن‌تر بود.
روز خداحافظي محشري برپا بود. همه گريه مي‌کرديم. بعضي از خانم‌ها مثل من، نوزاد چندروزه داشتند و با همان وضعيت مجبور به رفتن شديم. حتي يکي از خانم‌ها در روزهاي آخر بارداري‌اش بود و به ناچار همراه ما سوار اتوبوس شد. گريه و زاري خانواده‌ها به نحوي بود که راننده بعد از کمي از حرکت ايستاد و گفت تا آرام نشويد حرکت نمي‌کنم. به هرحال ما رفتيم و مردان مان براي ايستادگي در برابر دشمن ماندند.
• ديدار در وقت اضافه!
ما به تهران آمديم و رحيم در منطقه ماند. هر دو ماه يکبار تنها چند روز به خانه مي‌آمد و سريع برمي‌گشت. آدم توداري بود. هيچ وقت از مسائل جنگ توي خانه حرفي نمي‌زد. حتي وقتي يکي از صميمي‌ترين دوستانش يعني خلبان محمد بختياري به شهادت رسيد، چيزي نگفت و تنها از ناراحتي و پريشان حالي‌اش متوجه موضوع شدم.
روزهاي چشم انتظاري واقعاً سخت بود. هميشه دوست داشتم خطر مناطق جنگي را به جان بخرم اما در کنار رحيم باشم. وقتي در سال ۶۳ او به خاطر بيماري پدرش به پادگان نوژه منتقل شد، ما هم به ملاير، پيش خانواده‌اش رفتيم و به اين ترتيب روزهاي دوري اندکي پايان يافت. اما حالا شاهد تکاپوي مردي بوديم که يک پايش در پادگان بود و يه پايش توي بيمارستان‌ها و کمک حال پدرش. رسيدگي او به پدر واقعاً زبان‌زد خاص و عام بود. اما اين قضيه هيچ وقت باعث نشد تا از وظيفه خود در قبال جنگ کوتاهي کند. نظرش اين بود که درگير جنگي نابرابري شده ايم و بايد هرکسي به قدر توانايي‌اش براي دفع فتنه دشمن تلاش کند. او آن روزها با ناراحتي بيماري پدرش و مصائب جنگي که از نزديک شاهدش بود، توأمان مي‌جنگيد.
• رويايي که هرگز تعريف نشد
سال ۶۵ با انواع حوادث گوناگونش از راه رسيده بود. تنها چند روز از فروردين ماه مي‌گذشت که سايت موشکي ارتش در جزيره خارک به شدت بمباران شد. رحيم که در آنجا حضور داشت به طور معجزه آسايي از معرکه نجات يافت. اما اين اتفاق تأثير زيادي بر روحيه‌اش گذاشت. بعد از آن اخلاقش تا حد زيادي تغيير کرد. آرام‌‌تر از قبل شده بود. آن روزها خانه ما شاهد قرائت قرآن توسط مردي بود که با عجله خاصي سعي مي‌کرد حفظ کل قرآن را به اتمام برساند. به نظرم بيش از ۲۰ جزء قرآن را حفظ کرده و در پي تکميل ۳۰ جزء بود. گاه نيمه‌هاي شب او را مشغول تلاوت قرآن مي‌ديدم و وقتي علت اين همه اصرارش را مي‌پرسيدم، تنها مي‌گفت وقت کمي دارد و بايد کارش را به اتمام برساند!
نمي دانم چرا آن موقع متوجه معني حرفش نشدم. رحيم داشت به تدريج براي‌مان وصيت مي‌کرد و من فارغ از اين حال بودم. حتي وقتي که چند روز مانده به شهادتش سعي مي‌کرد تمامي کارهاي ناتمام را به اتمام برساند، باز پي نبردم که او به تدريج سعي در آماده کردن ما براي پذيرش شهادتش دارد. مثلاً به درس امير بسيار حساس شده بود، حتي صبر نکرد کارنامه‌اش را اعلام کنند و قبل از آخرين مأموريت، به مدرسه‌اش رفت و وقتي که از قبولي او مطمئن شد، گفت حالا با خيال راحت مي‌روم! نکته‌اي که آن روزها روي من تأثير زيادي گذاشت ماجراي خوابي بود که رحيم يک هفته قبل از آخرين اعزام ديد و هرگز نتوانست تا انتها تعريفش کند. مي‌گفت «خواب ديدم ابري روي خانه آمده». . . و بعد گريه امانش را مي‌بريد. چند بار خوابش را تا همين جا تعريف کرد و نتوانست به انتها برساند. بعدها فهميدم موقع رفتن وصيت نامه‌اش را پيش پيرمرد بقال سرکوچه هم خوانده و رهسپار ديدن اسراري شده که تنها شهدا شاهدان واقعي آن هستند.
•آش پشت پا براي يک شهيد
وقتي که رحيم شهيد شد، تنها چهل روز از فوت پدرش مي‌گذشت. براي همين وقتي خبر شهادت او به شهر کوچک ملاير رسيد، همه از جريان باخبر شده بودند و کسي جرئت نمي‌کرد ما را از اين قضيه مطلع کند. بي‌خبر برايش‌ آش پشت پا پختم و در ميان در و همسايه پخش کردم. به هرکس آش مي‌دادم گريه مي‌کرد و من متعجب از اين رفتارها، به کار خودم ادامه مي‌دادم. بالاخره يکي از اقوام برايمان گفت که از اين پس بايد چهره رحيم را توي قاب عکسش جست‌وجو کنيم و ديگر محيط خانه ما شاهد تلاوت قرآن او، نماز شب هايش و راز و نيازهايش نخواهد بود. رحيم گنجعلي زاده براثر بمباران سايت پدافند هوايي ارتش توسط جنگنده‌هاي دشمن به شهادت رسيده بود. او رفت و مرا با مسافر توي راهي مان تنها گذاشت.
• نوزادي که همنوا با فرشته‌ها گريه مي‌کرد
وقتي سپيده، سومين فرزندم به دنيا آمد، سه ماه از شهادت پدرش مي‌گذشت. اصلاً حال خوشي نداشتم. پرستاري پرسيد، به خاطر دختر بودن فرزندت ناراحتي، نمي‌دانستم جوابش را چه بدهم. در زندگي تجربه هايي است که تنها خود آدم عمقش را درک مي‌کند. آيا بايد به او مي‌گفتم تجربه کرده‌اي شش ماه همراه همسرت در انتظار تولد فرزندتان باشي و حالا سه ماه پس از شهادت او، نوزادت را در آغوش بگيري؟ آن روز وقتي صداي گريه سپيده را مي‌شنيدم، گمان مي‌کردم فرشته‌ها همراه او گريه مي‌کنند و اين تنها دلخوشي ام بود. سپيده آمد تا از بدو تولد، فرزند شهيد لقب بگيرد.
• سؤالاتي که تمامي ندارند
شهادت رحيم بيشترين تأثير را روي پريسا، دومين فرزندمان گذاشت که رابطه عميقي با پدرش داشت. پريسا و پدرش وابستگي زيادي به هم داشتند. زمان شهادت رحيم، پريسا دو، سه ساله بود و خيلي بهانه مي‌گرفت. توضيح اينکه پدرش کجا رفته برايم خيلي سخت بود. اما هرگز به سختي پاسخ به سؤالات سپيده نمي‌رسيد که تا همين اواخر از نبود پدري که هرگز نديد پر از مجهولات گوناگون بود. من بايد کودکانم را براي رهايي از حيراني و کمبود ناشي از نبود پدر کمک مي‌کردم.
طي ۲۵ سالي که از شهادت رحيم مي‌گذرد، زندگي ام دستخوش حوادث گوناگوني بود. بيماري قلبي پريسا، يا حادثه افتادن سپيده از کوه، اما همه اين مشکلات بسيار آسان تر مي‌شد اگر در مواقع دشواري‌ها برخي از مسئولان احساس مي‌کردند مي‌شود به خانواده‌هاي شهدا هم سري زد! حداقل جواني چون سپيده فکر نمي‌کرد خانواده شهدا بعد از جنگ به حال خود رها شده‌اند. خدا مي‌داند چطور توانستم نظر او را نسبت به بي‌مهري هايي که بعضاً به ما مي‌شد جدا کرده و او را متوجه ارزش هايي بکنم که پدرش به خاطر آنها شهيد شده است. به هرحال سپيده فرزند يک شهيد است و به اين موضوع افتخار مي‌کند.
• شهيدي که هميشه با ماست
من اشتباه مي‌کردم. رحيم هرگز ما را ترک نکرد. بارها و بارها، در حوادث گوناگون وجودش را به طور ملموس احساس کردم که اگر بخواهم تک تک شان را بازگو کنم، شايد دفتري از ناگفته‌ها پيش رويم باز شود. از شب عروسي پسرمان امير بگويم که به خوابم آمد و از اينکه در عروسي پسرمان، حضور فيزيکي دارم با حسرت به من تبريک گفت، يا هنگام بيماري پريسا که خودش توي خواب اقوام را از وضعيت او با خبر کرده بود! يا از حادثه سقوط سپيده از کوه بگويم که يکي از ملموس‌ترين وجود‌ها را از خود نشانم داد. آن روز وضعيت سپيده واقعاً بغرنج بود. توي بيمارستان چند بار از حال رفتم و براي اينکه بتوانم کارش را راه بيندازم خيلي اين در و آن در زدم. کمي که فارغ شدم، از فرط خستگي به خواب رفتم. در رويا رحيم را ديدم که کنارم ايستاده، با ناراحتي گفتم کجايي که در اين وضعيت تنها ماندم. گفت من در کنار تو بودم از همان ابتدا، اما چه کار کنم که تو مرا نمي‌بيني. بعد جزء به جزء وقايع بيمارستان را به عنوان دليل حرف هايش گفت. اينکه کجا غش کردم، چطور با دکتر حرف زدم و خلاصه همه چيز را. پرسيدم پس تو فقط نگاه کردي؟ کار ديگري نکردي؟ به کنار دستش اشاره کرد، سفره‌اي را نشان داد و گفت من برايش سفره حضرت زهرا(س) پهن کرده ام.
با وجود اين روياها و مسائلي از اين دست است كه به خوبي به جمله‌اي پي مي‌برم که پيش ترها چندان به آن واقف نبودم؛ به راستي شهدا زنده‌اند و در تمامي لحظات شاهد و ناظر کارهاي ما هستند. فقط خدا کند کاري انجام ندهيم که روز قيامت شرمنده شان باشيم. 








نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار