
دوران كودكي و نوجواني خويش را به علت مشغله پدر و نقل و انتقالات متعدد در شهرهاي زنجان، آبادان و همچنين كرج سپري كرد. دوره تحصيل متوسطه وي مقارن با ايام مبارزات انقلاب مردم عليه رژيم پهلوي بود و به همين علت براي مدتي مدارس نيز تعطيل شده بود. بنابر اين پايان تحصيلات متوسطه ايشان بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران صورت پذيرفت كه آن روزگار، دوران انقلاب فرهنگي بود و دانشگاهها نيز بسته شده و روزهاي آغازين جنگ تحميلي بود.
سرهنگ فلاحدوست بنابر حس وطندوستي و دفاع از ميهن و شرف ايراني و اسلامي خويش و همچنين كسب علم و دانش، قدم در عرصه تعليم و تربيت در دانشكده افسري نهاد تا بدين ترتيب با يك تير دو نشانه را هدف گرفته باشد.
سال ۶۰ بود كه وارد دانشكده افسري شد و در همان سال نيز به استخدام نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران درآمد.
خاطرات وي از دوران جنگ و اسارت را با هم مرور ميكنيم.
چه شد كه دانشكده افسري را براي ادامه تحصيل انتخاب كرديد؟
ديپلمم را كه گرفتم مقارن شد با انقلاب فرهنگي و دانشگاهها بسته شد، از آن طرف جنگ هم شروع شده بود. حسي براي حضور در جبهه در وجودم بود و از يك طرف هم به درس خيلي علاقه داشتم، در تفكرات جواني براي خودم چنين استنباط كردم كه به دانشگاه افسري ميروم و با يك تير دو نشان ميزنم هم درس ميخوانم و هم ميتوانم در جبهه و جنگ خدمت كنم. در كنكور دانشگاه افسري شركت كرده و قبول شدم و به دانشكده افسري رفتم.
از حضورتان در جبهه و جنگ بگوييد.
به گمانم سال ۶۲ بود كه من از دانشگاه افسري فرار كرده و همراه لشكر حبيببن مظاهر كرج عازم جبهه شدم. در آن زمان از طرف روحاني دانشكده افسري، حاجآقا ديانت به من پيغام رسيد كه اين كار من (فرار از دانشكده و رفتن به جبهه) معصيت و مخالفت با ولايت فقيه است و هر قدمي كه من در اين راه برميدارم، نيز معصيت است و من كه هرگز اين نيت را نداشتم و دوست نداشتم به اين صورت باشد، به دانشكده افسري بازگشتم كه اين رفت و برگشت من نيز لطمه بزرگي به تحصيل من زد و از همدورهايهاي خود عقب افتادم.
بعد از پشت سرگذاشتن دوره دانشكده افسري در سال ۶۴ به مركز پياده شيراز منتقل شدم و به مدت ۹ ماه دوره مقدماتي را پشت سرگذاشتم. بعد از اتمام اين دوره خود را براي اعزام به جبهه به لشكر ۲۳ معرفي كردم و به جنوب اعزام شدم. در آن جا ما بين يگانها تقسيم شديم كه من در لشكر۷۷، گردان شهادت قرار گرفتم.
زماني كه من به اين گردان وارد شدم، فروردين سال ۶۵ بود كه اين گردان در كردستان مستقر بود و فرماندهشان نيز «شهيد شبان» بود كه من به عنوان معاون ايشان انتخاب شدم. ما از كردستان راهي جنوب شديم.
در اين زمان عمليات كربلاي ۶ در غرب كشور آغاز شده بود، بنابر اين شهيد شبان به همراه تعدادي از نيروها به غرب اعزام شدند و من به مدت تقريبي ۳ ماه باقي مانده نيروهاي گردان را در جنوب سرپرستي ميكردم، تا اينكه تلگرافي مبني بر اين كه خود را به جبهه غرب معرفي كنم، به دستم رسيد و بدين ترتيب بود كه در آذر سال ۶۵ (كهمقارن با ازدواج من بود) به منطقه سومار اعزام شدم و آن جا بود كه خبر شهادت شهيد شبان را شنيدم.
ايشان در يكي از عملياتهاي شناسايي عمليات كربلاي ۶ در ميدان مين به شهادت رسيده بود. بنابر اين عهدهدار سرپرستي گردان شدم. سپس ما به جنوب اعزام شديم كه در اين زمان فرمانده لشكر و همچنين فرمانده نيروي زميني تعويض شدند و گردانهاي شهادت نيز منحل شد و من به گردان ۱۱۰ منتقل و عهدهدار فرماندهي گروهان يك گردان ۱۱۰ شدم. آن زمان نيمه دوم سال ۶۶ و زمان به دنيا آمدن فرزند من بود، تا اين كه من در تاريخ ۱/۸/۶۷ در منطقه فكه مستقر شدم و گروهك منافقين در آن زمان عمليات آفتاب را در خط فكه انجام داد كه گردان من نيز وارد درگيري شد.
سپس من به گردان تكاور لشكر منتقل شدم. روزهاي پاياني مرداد ۶۷ بود و آتشبس نيز برقرار شده بود و نيروهاي حافظ صلح نيز به منطقه آمده و مستقر شده بودند.
از نحوه اسارت خود بگوييد.
من به مدت يك هفته در مرخصي به سر ميبردم كه در همين زمان گردان تكاور خط را تحويل داده بودند و زماني كه من به منطقه رسيدم، ديگر گردان در جاي خود مستقر نبود، بنابر اين من منتظر شدم تا شايد ماشيني بيايد و من بتوانم به وسيله آن خود را به خط برسانم كه در اين زمان متوجه آمدن افسر ركن ۴ گردان شدم. وي كه بسيار سراسيمه بود، بيان كرد كه وضع خط خيلي خراب است و بعثيها در خط حضور دارند و اوضاع بسيار آشفته و خطرناك است.
گفتم: من بايد به خط بروم. گفت: فلاح، اگر بروي خط، سر از رماديه درميآوري؛ يعني اسير ميشوي. من خنديدم و گفتم: نه، بروم ببينم چه خبر است!
سوار ماشين غذا كه يك وانت تويوتا بود، شدم و به خط رفتم. وقتي رسيدم، ديدم كه خط خيلي شلوغ است.
تانكهاي بعثي در منطقه حضور داشتند، نفرات گردان هم پراكنده شده بودند. من به دنبال يك چهره آشنا ميگشتم تا از جريان مطلع شوم كه متوجه شدم يك تويوتاي خودي در كنار رودخانه دويرج در منطقه شرهاني در حال پياده كردن تعدادي سرباز است، افسري را كه در پشت فرمان نشسته بود، شناختم، صدايش زدم و پرسيدم: كجا ميروي؟ گفت: منطقه، ميخواهم برگردم تا سربازهايي را كه پراكنده شدهاند جمع كنم تا مبادا گرفتار بعثيها شوند.
گفتم: صبر كن، من هم ميآيم. حركت كرديم و جلو رفتيم. بعد از طي مسافتي، در جادهاي كه دو طرف آن خاكريز بود، متوجه حضور يك تويوتاي لندكروز كه بر روي آن حروف UN نوشته شده بود، در مقابل خود شديم كه در اين ماشين افسر ركن ۳ و ركن ۲ لشكرمان به همراه افسران حافظ صلح سازمان ملل حضور داشتند. پرسيدند: كجا ميرويد؟ گفتيم: ميرويم تا بچهها را جمع كنيم. گفتند: برگرديد، ديگر كسي در خط نيست .
به سختي از كنار آنها عبور كرديم تا جلوتر برويم و بتوانيم دور بزنيم. متوجه ستون تانك بعثي شديم كه در حال بازگشت بودند و اين تانكها بين ما و ماشين سازمان ملل قرار گرفتند. حدود ۱۵ دقيقه گذشت و دراين فاصله، ماشين سازمان ملل ديگر از ما دور شده بود. ما هم قصد حركت به سمت خط خودمان را داشتيم كه بعثيها به وسط جاده آمده و جلوي ما را گرفتند و ما را پياده كردند و بدين ترتيب اسارت ما آغاز شد. ما را سوار ماشين كرده و به سمت عراق بردند.
آن زمان حزب بعث تلاش ميكرد تا تنها اسير بگيرد و در آن روز توانست ۷۰۰ تن از رزمندگان ايراني را به اسارت درآورد.
بعثيها بعد از اسارت با شما چه برخوردي داشتند؟
شب بود كه به پادگاني در عقبه منتقل شديم كه تعداد ديگري از اسرا نيز آنجا بودند و از آنجا هم ما را به پادگان العماره بردند كه در يك سلول حدود۲۰، ۳۰ اسير بوديم. ما سه روز در العماره بوديم كه در اين سه روز بعثيها برخورد خاصي با ما نداشتند و ما با با زبان اشاره و زبان بينالمللي با نگهبانهاي عراقي صحبت ميكرديم ولي آنها هم زياد از قضايا مطلع نبودند و به ما ميگفتند: نگران نباشيد، ديگر صلح و آتش بس شده.
از وضعيت اسرا در العماره بگوييد.
آنجا آب و غذاي ما خيلي محدود بود. آب را با سطل ميآوردند كه بسيار متعفن و بدبو بود، حتي هيچ وسيلهاي براي خوردن آن نداشتيم ولي از شدت تشنگي مجبور بوديم آن را بخوريم.
در مدت سه روز اقامت شما در العماره، آيا اسيري هم به شهادت رسيد؟
خير، هيچ كس در آن جا شهيد نشد چون هيچ مجروحي هم در جمع ما نبود.
از العماره شما را به كجا منتقل كردند؟
بعد از سه روز، مجدداً ما را كه حدود ۳۰، ۴۰ اسير بوديم، سوار اتوبوس كرده و به پادگان الرشيد بغداد منتقل كرده و در يك اتاق مستطيل شكل قرار دادند كه حدود ۴۵ روز هم در آنجا بوديم.
چرا شما را به اردوگاه منتقل نكردند؟ آيا آن زمان اردوگاه آماده نشده بود؟
فكر ميكنم هنوز اردوگاه آماده نبود، چون ما بعد از ۴۵ روز از الرشيد به اردوگاه تكريت ۱۹ منتقل شديم كه در اين اردوگاه حدود ۴۰۰ افسر بوديم، گويا بعثيها چنين برنامهريزي كرده بودند كه اسراي ايراني افسر را از همه اردوگاههاي عراق جمع كرده و همه را در يك جا نگهداري كنند البته ما جزو اسراي مفقود بوديم و در زمان اسارت ما توسط نمايندگان كميته بينالمللي صليب سرخ ثبت نام نشديم.
از خاطرات خود در زمان اقامت در الرشيد بگوييد.
يكي از خاطرات من در زمان حضور در پادگان الرشيد بغداد، آشنايي با يك نگهبان عراقي سيد بود. او مقلد آيتا... خويي بود.
در الرشيد، من و چند تن ديگر از اسرا به علت كيفيت نامناسب غذا در آنجا، روزه ميگرفتيم كه همين نگهبان متوجه روزه گرفتن ما شده و براي ما با پول خودش آب ميوه و بيسكويت تهيه كرده و ميآورد.
آيا بعثيها از اين عمل آن سرباز مطلع بودند؟
خير، او اين كار را مخفيانه انجام ميداد چون اگر ساير بعثيها متوجه ميشدند، حتماً با او برخورد ميكردند. فكر ميكنم آن سرباز حدود ۴۵ سال سن داشت و حدود ۱۰ سال سرباز بود. ميگفت: در نجف مغازه دارم.
وجود او در آن شرايط سخت براي ما لطف بزرگي بود و او متوجه وضعيت بچهها بود و به آنها رسيدگي ميكرد.
از مشكلات اسرا در الرشيد باز هم بگوييد.
يكي ديگر از مواردي كه موجب آزار و اذيت اسرا در آنجا شده بود، استفاده از سرويسهاي بهداشتي بود، يعني در حقيقت اين مورد، يكي از معضلات اسارت بود.
بعثيها تنها هنگام صبح، ظهر و عصر درب را باز ميكردند تا اسرا از سرويسهاي بهداشتي استفاده كنند و غروب كه درب را ميبستند تا صبح درب بسته بود و هيچ يك از اسرا، ديگر حق استفاده از سرويسهاي بهداشتي را نداشت و اين براي اسرا مشكلات بسياري را پديد آورده بود.
چه عاملي باعث مقاومت شما در اسارت و تحمل مشكلات ناشي از آن شده بود؟
يكي از مواردي كه افراد در اسارت به صورت ناخودآگاه ياد ميگيرند و به آن عمل ميكنند؛ مديريت بهينه زمان است كه اين امر نقش مهمي در تحمل اسارت دارد.
اگر به جنگهاي دنيا نگاه كنيم، متوجه ميشويم كه معمولاً تحمل زندگي اسارتي بيش از دو سال غير قابل تصور است و آمار خودكشي درميان اسرا بسيار زياد است چون وقتي حالت يأس و نااميدي بر اسرا حاكم ميشود و تصور آنها از آيندهاي نامشخص و نامعلوم و برگشتن يا برنگشتن، همه دست به دست هم داده و روحيات آنها را متلاطم ميكند، كه اين مورد بين اسراي ايراني بسيار كم بود و اين به علت اعتقادات محكم مذهبي آنها بود .
اسرا طبق مديريت زمان از زمان خود به بهترين نحو استفاده ميكردند و با توجه به اينكه سرشت ايرانيها با هنر آميخته شده است، اسرا سعي ميكردند از زمان خود براي انجام كارهاي هنري استفاده كنند و در اين مدت به اموري از قبيل حجاري يا سنگسايي، گلدوزي و كار با چوب و... پرداخته و به اين طريق نيازهاي روحي خود را ارضا ميكردند. البته وجود اسراي قديمي نيز براي ما كه بعد از آنها به اسارت درآمده بوديم، بسيار مفيد بود و ما توانستيم از تجربههاي اسارتي آنها استفاده كنيم. آنها حتي براي شبهاي خود كه دربها بسته ميشد و هيچ اسيري حق خارج شدن و رفتن به دستشويي را نداشت تدابيري انديشيده بودند.
يكي ديگر از فعاليتهاي اسرا تشكيل كلاسهاي آموزشي از قبيل زبان انگليسي، فيزيولوژي، عربي و ... بود.
ما حتي در اردوگاه يك نانوايي درست كرده بوديم چون مقدار غذاي ما خيلي كم بود، از فرمانده عراقي اردوگاه كه سرگردي شيعه مذهب بود و آدم بدي هم نبود، تقاضا كرديم و بدين ترتيب آنها با حقوق خود بچهها براي ما تنور خريدند و ما نانوايي درست كرديم و چند نفرمان هم در آن مشغول پخت نان شديم. من به مدت چند ماه در نانوايي فعاليت داشتم و چانه ميگرفتم تا اين كه يكي از اسرا كه من براي او روزنامههاي انگليسي را ميخواندم به من گفت: توكه اين قدر زبان انگليسيات خوب است چرا نميروي از كلاسهاي اردوگاه استفاده كني؟ چرا وقت خودت را در نانوايي ميگذراني؟ و همين نصيحت از طرف ايشان باعث شد كه من از نانوايي اردوگاه بيرون آمده و در كلاسهاي زبان انگليسي شركت كنم و بدين ترتيب بعد از دو سال آموزش به زبان انگليسي كاملاً مسلط شدم.
آيا در مدت اسارت خود به فرار هم ميانديشيديد يا اقدام به فرار كرديد؟
ما قصد فرار از اردوگاه را داشتيم و يك طرح فرار نيز در اردوگاه اجرا شد كه افراد خاصي هم در جريان اين فرار بودند و نقشه اين فرار به اين صورت بود كه بچهها ميخواستند از زير يك سرويس بهداشتي متروكه كه در اردوگاه بود، يك تونل به بيرون از اردوگاه زده و آن را توسعه داده و به آسايشگاه ۴ وصل كنند و حفر اين تونل نيز آغاز شده بود و قرار بر اين بود كه اگر اين طرح موفقيتآميز بود، ابتدا اولين گروه از آن عبور كرده و از اردوگاه خارج شوند و اگر اين مورد لو نرفت، گروه دوم نيز به همين ترتيب خارج شده و از اردوگاه فرار كنند كه من هم جزو اين گروه بودم اما با شروع تبادل اسرا، ديگر انجام اين نقشه نيز منتفي شد.
دوران اسارت را به عنوان يك واقعه ناخواسته چطور ميبينيد؟
ايام خاص با شرايطي خاصتر است كه همه چيز در آن قابل تصور است. عدم بهداشت و تغذيه نامناسب تا ضرب و شتم به دست افرادي كه تو را دشمن خونيشان تلقي ميكنند بدون اينكه مستقيماً از تو آزاري ديده باشند تا شكنجه، زندان انفرادي، محروميت از اولين و ابتداييترين حقوق انسان و مفقوديت كه در فرهنگ اسارت، در كشور ما واژهاي مغفول و مهجور است و به آن پرداخته نميشود و در تصميمگيريها و امتيازات از نظر دور انگاشته شده است چراكه ميان اسيراني كه با شرايط تقريباً يكسان از نظر امكانات در عراق نگهداري ميشدند اسير ثبتنام شده و اسير مغفول و ثبت نشده از نظر شرايط روحي و رواني كه بر آنها و خانواده آنها حاكم است كاملاً متفاوتاند و اصلاً قابل مقايسه نيستند.
شايد اگر در كل نقدي به دوران اسارت به عنوان واقعهاي ناخواسته مترتب نباشد، ثبتنام عدهاي و مخفي داشتن عدهاي ديگر، حادثهاي تعمدي است كه آسيبهاي آن نه براي طرفي كه آن شرايط را فراهم كرده مهم است و نه اكنون در كشور و در ميان مسئولان كشور كه قانون، آنان را ملزم به اعطاي بعضي خدمات و تسهيلات به اين قشر نمود محلي از اعراب دارد.
در مورد اولين برخورد مسئولان بعد از آزادي بگوييد.
شهريور ۱۳۶۹ كه با لطف خدا از زندانهاي عراق آزاد شديم و به ميهن بازگشتيم، روزهاي خاطرهانگيزي از استقبال عمومي از آن لحظات بود. آنچه غيرطبيعي است آن است كه با افتادن تب و تاب ورود آزادگان، تب و تاب مسئولان نيز از رسيدگي به وضعيت آنان افتاد و همه مسائلي كه بخشي از آنها به تصويب مجلس رسيده بود، در لابهلاي خطوط كتابهاي قوانين محفوظ ماند.
من براي ادعايي كه ميكنم شواهد بسياري دارم كه هر كدام در جاي خود قابل بيان است. همين قانوني كه اخيراً در رسانهها زياد مطرح ميشود و جزء قوانين حقوق و مزاياي آزادگان است، ۲۰ سال است مغفول مانده و الان هم كه بعد از دو دهه به آن پرداخته شده است دولت نتوانسته يا فعلاً قصد ندارد راهي براي احقاق حق آزادگان بيابد.
خيلي مسائل ديگري هم هست كه شايد رسانهاي شدن آن به صلاح نباشد ولي در مجموع برخورد مسئولان با مسئله آزادگان به نظر من صورت نماديني دارد. همه جا در مجالس و محافل از حفظ شأن اين قشر سخن به ميان ميآيد ولي فقط در كلام و نهايتاً روي خطوط كاغذ، در عمل آنچه انجام ميشود به اندازه آن چيزي نيست كه ادعا ميشود.
مهمترين درسي كه از اسارت گرفتيد و مهمترين بازخوردي كه پس از اسارت در جامعه ديديد از فداكارياي كه كرديد، چه بود؟
دلتنگي از روزهاي آغاز انقلاب كه سير تحول در افكار، اخلاق و رفتار مردم مانند تأثير تزريق داروي مسكني بود كه خيلي سريع به محل درد، التيام بخشيد و خيلي زود هم تأثير آن از بين رفت. حضور بعد از اسارت در جامعهاي كه براي من بعد از ۲۵ ماه اسارت آنقدر تغيير در افكار و رفتار را ميديدم شايد باورنكردني نبود. شايد اگر دوران اسارت با همه تأثيري كه در جسم و روحم داشت، گزافه نباشد كه بگويم شرايط زندگي و آن هم از نوع بسيار دشوار بعد از اسارت بسيار سنگينتر مينمايد و شايد براي من و بسياري از آزادگان مثل من رنج و حرمان دوران اسارت از ديدن بيعدالتي، دورنگي، انحراف از آرمانهاي انقلاب و دور شدن از اخلاق و اخلاقيات قابل تحملتر باشد.
كليديترين تجربه شما از دوران اسارت كه دوست داريد به ديگران منتقل كنيد، چيست؟
صبر، كليديترين تجربه دوران اسارت من است و با صبر انسان ميتواند ناممكنها را ممكن كند. صبر توأم با اميد تكيهگاه مطمئن براي هر انسان است.
هر انساني كه ميخواهد بماند و زندگي كند. ثمره اين صبر بركاتي است كه جريان زندگي را در اسارت و بعد از اسارت براي اسير در شكل زندگي اسارتي و براي هر كس در طول زندگي اجتماعياش جاري و پويا نگه ميدارد.
بيشترين مسئلهاي كه شما را از لحاظ روحي در دوران اسارت آزار داد، چه بود؟
شايد يكي از شديدترين عارضههاي روحي كه در ميان اسراي ايراني و در ميان اسراي مفقود ديده ميشد بيخبري و بلاتكليفي اسير در يك طرف و خانوادهاش در طرف مقابل بود كه فشار روحي مضاعفي را بر هر يك از طرفين ماجرا وارد كرده كه در جاي خود بسيار قابل اعتنا و تأمل است.
از مسائل ديگر كه فشار روحي و رواني زيادي به فرد اسير وارد ميكرد و شايد ذكر آن كمي مضحك به نظر برسد ولي در جايگاه مسائل روحي، بسيار تأمل برانگيز است مسئله عدم امكان دسترسي به سرويس بهداشتي در مدت زماني حدود ۱۴،۱۳ ساعت از شبانهروز بود كه اين امر به انضمام نبودن امكانات بهداشتي و نظافت كافي، بيماريهاي پوستي و گوارشي شرايطي براي اسير رقم ميزد كه شايد براي خلاصي از آن بارها آرزوي مرگ ميكرد.
مسئولان، جامعه و خانواده در بهبود عوارض اسارت چه وظيفهاي دارند؟
مسئولان با فراهم كردن زمينههاي مناسب براي تحصيل، شغل، مسكن و درمان آزادگان ميتوانستند در تسكين آلام آنها نقش داشته باشند، البته نه اينكه به اين امر پرداخته نشده بلكه شكل و نحوه پرداختن به اين مقولهها اصولي، كارآمد و تأثيرگذار نبوده است.
علاوه بر اينكه برخي با تواناييها و ارتباطات و قابليتهاي فردي، بيشتر از آنچه بايد از اين مسير به شكل اصولي و بعضي اوقات غيراصولي منتفع شدهاند و عدهاي به دليل نداشتن امتيازات خاص از آنها محروم يا كم بهره بودهاند. آزادگان از جامعه توقعي جز احترام ندارند كه آن هم با توجه به شرايط خاص حاكم بر جامعه كه سختي معيشت حتي ابتداييترين الفباي اخلاق و عاطفه را از يادمان برده است، محقق نميشود. فكر ميكنم ، اكثر خانوادهها در انجام وظيفهشان براي اين منظور تلاش خود را كرده و در آينده به آن عمل كنند و خانوادهها در جامعه كنوني تا حدود زيادي اين توقع را تأمين كرده باشند.