کد خبر: 450151
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۸:۰۰
منش فرهنگي شهيد آيت‌الله مدني در گفت و گوي «جوان» با محمدعلي دلگرم(حيدري)
شاهد توحيدي

دست‌پروردگان شهيد آيت الله مدني در بيان خاطرات خود بيش از هر نكته ديگري بر رويكردهاي فرهنگي ايشان و آگاهي‌بخشي وي به نسل جوان اشاره دارند، بنابراين شاگردان مكتب ايشان به‌رغم شور انقلابي و حضور در صحنه‌هاي گوناگون انقلاب، جبهه و پايداري در برابر معاندين انقلاب، معمولاً از رفتارهاي انگيزشي و بي‌تفكر پرهيز مي‌كنند. در اين گفت و گو و در سي‌امين سالگرد شهادت آن بزرگوار به گوشه‌هايي از اين شيوه‌ها اشاره شده است.

چگونه با مرحوم آيت‌الله مدني آشنا شديد و چه ويژگي‌هايي را در ايشان ديديد كه جذبشان شديد؟
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. شش ساله بودم كه با ايشان آشنا شدم.
در كجا؟
در همدان در سال ۱۳۴۱. مرحوم آخوند همداني به نجف كه مي‌روند، جوان سيد نوراني‌اي را مي‌بينند و از ايشان دعوت مي‌كنند كه به همدان بيايند. آن جوان كسي نبود جز شهيد آيت‌‌الله مدني كه سال بعد به همدان مي‌آيد. آقاي مدني بيماري سل داشت. در همدان معروف است كه هر كس بيماري سل مي‌گيرد در آنجا درمان مي‌شود. روستايي داريم به نام «سلولان» كه آب و هوايش براي كساني كه مبتلا به سل مي‌شوند، مناسب است. مرحوم آقاي آخوند ايشان را در روستاي دره مرادبيك اسكان مي‌دهد تا بيماري‌اش مداوا شود. مرحوم آقاي آخوند بزرگسال و شهيد مدني جوان بودند كه با هم آشنا شدند.
خود شما چگونه با شهيد مدني آشنا شديد؟
ماجراي جالبي دارد. پدر من مذهبي بود و دوست داشت كه من حافظ و قاري قرآن بشوم. مكتب مي‌رفتم و آقايي به اسم مسكين به ما درس مي‌داد و تقريباً همه چيز را درباره اصول و فروع دين يادمان داده بود و خودمان به‌نوعي مكتب‌داري مي‌كرديم. روزي شهيد مدني را در ايستگاه عباس‌آباد يا ايستگاه كرمانشاه آن موقع ديدم. ما منزلمان نزديك اين ايستگاه و سر راه مسجد مهديه بود كه گاهي مي‌رفتيم و آنجا پشت سر آقاي مدني نماز مي‌خوانديم. آن روز ايشان به چشمم آشنا آمد و رفتم جلو و به ايشان گفتم من همه چيز را بلدم...
خيال كرديد مجتهد شده‌ايد...
بله، رفتم جلو و گفتم آقا من حتي مي‌دانم وقتي وارد دستشويي مي‌شوم بايد اول پاي چپم را بگذارم، ولي طهارت گرفتن را بلد نيستم و خجالت مي‌كشم از پدرم بپرسم. پرسيد: «بالام*! كدام مسجد مي‌ري؟» آقاي مدني ترك و اهل تبريز بود. گفتم: «مسجد مهديه». گفت: «آنجا مسجد خودمان است. شب بيا برايت مي‌گويم.» شب رفتم مسجد. پدرمان هم بود. آقاي مدني رفت بالاي منبر و گفت: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. باريكلا به اين بچه! ماشاءالله به اين بچه. احسنت به اين بچه!» پدر ما هم مي‌زد به پهلوي ما و مي‌گفت: «ببين بچه‌هاي مردم را! ياد بگير.» آقاي مدني بالاي منبر، نحوه طهارت گرفتن را به همه ياد داد و اسم ما را هم نبرد كه انگشت‌نما شويم. از آن موقع ما شيفته و عاشق اين مرد خدا شديم.
ويژگي‌هاي شخصيتي ايشان چه بود؟
ايشان مخلص بود. ما خلوص نيت را در همه احوالات و سكنات و رفتارهاي ايشان مي‌ديديم. بصير بود و مي‌توانست مسائل را دقيق تشخيص بدهد و مي‌دانست چه حرفي را چه وقت بايد گفت و چگونه بايد برخورد كرد؟ از جمله در ارتباط با منافقين براي ما اتفاقي افتاد.
قبل از انقلاب يا بعد از انقلاب؟
قبل از انقلاب بود كه هنوز مجاهدين وجهه‌اي داشتند. تظاهرات در همدان راه افتاده بود و ما پشت سر آقاي مدني مي‌رفتيم و در مسجد جامع نماز مي‌خوانديم. ديديم كساني كه به عنوان رهبران مجاهدين در همدان براي خودشان كسي بودند، آمدند و از آقاي مدني پرسيدند: «آقا! فردا در تظاهرات پرچممان را بيرون بياوريم؟» شهيد مدني گفت: «نه! حالا زود است. وقتش كه شد، به شما مي‌گويم.»
جوان بوديم و مي‌خواستيم خودي نشان بدهيم. در صف اول نماز پشت سر آقاي مدني ايستاده بودم و گفتم: «آقا! ما كه مي‌دانيم علامتشان داس و چكش است. اجازه مي‌دهيد برويم بزنيم داغونشان كنيم؟» نگاهي به من كرد و گفت: «بالام! عقل داشته باش. اين چه حرفي است مي‌زني؟» گفتم: «مي‌خواهم مبارزه كنم.» گفت: «خب مبارزه كن. برو كتاب بخوان.» پرسيدم: «چه كتابي؟» پرسيد: «اصول كافي خواندي؟ بحارالانوار خواندي؟ اول برو اسلام را بشناس، بعد خود به‌ خود با اينها مبارزه خواهي كرد.» من هنوز كه هنوز است دارم مي‌خوانم و هنوز به عمق مطلب نرسيده‌ام!
ايشان همه عمر و وقتش را صرف فرهنگ‌سازي كرد و مبارزاتش هم بيشتر فرهنگي بود. با اين راهنمايي، ما از همان ابتدا وارد اين جريانات نشديم. اين نهايت درايت، هوشمندي و بصيرت ايشان بود كه هر حرفي را در مناسب‌ترين وقت و ساعتش مي‌گفت، همانطور كه آن روز به من فرمود. خيلي از جوان‌هاي خوب همدان كه از راهنمايي‌هاي ايشان بهره‌مند نشدند، به انحراف كشيده شدند. ما الحمدلله با راهنمايي‌هاي ايشان در خدمت نظام و انقلاب و جنگ و جهاد سازندگي بوديم تا حالا كه به هر شكلي كه از دستمان برآيد، خدمت مي‌كنيم.
نحوه برخورد شهيد مدني با مشكلات اخلاقي جوانان چگونه بود؟
ايشان دو سال بعد از انقلاب شهيد شد. يك سال بعد از انقلاب هم كه به تبريز رفت و ما فقط يك سال در خدمتشان بوديم. اگر اشتباه نكنم در اربعين سال ۵۷ حضرت امام(ره) پيامي فرستادند. شهيد مدني منبر رفته بود و داشت سخنراني و موعظه مي‌كرد و خط و خطوط انقلاب را براي مردم مي‌گفت. همان بالا كه بود تلگرافي را به ايشان دادند و گفت: «اين تلگراف از امام(ره) است. من شيوه نگارش ايشان را مي‌شناسم.» بعد درحالي كه پنج هزار نفر منتظر شنيدن پيام امام(ره) بودند، تلگراف را خواند و گفت: «امام(ره) فرموده‌اند فردا در روز اربعين، تظاهراتتان را انجام بدهيد. عده‌اي مي‌خواهند عكس مرا پاره كنند. اگر اين كار را كردند، به آنها كاري نداشته باشيد. هرچه امام فرموده‌اند، همان باشد و غير از اين كاري نكنيد. فردا نشنوم كسي اعتراضي بكند، اما خوب شناسايي‌شان كنيد تا پس‌فردا دمار از روزگارشان برمي‌آوريم!»
فردا شد و تظاهرات را از ميدان امام شروع كرديم. در بين راه عده‌اي عكس آيت‌الله شريعتمداري را پاره كردند. مردم هم آنها را شناسايي كردند و پس‌فردا رفتيم و به حسابشان رسيديم.
در مورد تربيت، چيزي كه براي آقاي مدني خيلي مهم بود، تشكيلاتي كار كردن بود. شيوه برخورد هم خيلي براي ايشان مهم بود. شخصي بود به اسم علي رئيسي كه هنوز هم زنده است. قبل از انقلاب، ما در مسجد مهديه جشن گرفته بوديم. مساجد و مراكز ديني غالباً دست انجمن حجتيه بودند و آقاي مدني، مسجد مهديه را با برپايي جلسات دعاي كميل و دعاي ندبه از دست اينها گرفت.
يك بار در جشن نيمه شعبان، ايشان آمد و ديد روي پرچم‌هايي كه زده‌اند آرم شير و خورشيد دارد. همين ‌كه ايشان از در وارد شد، پرسيد:«اين پرچم‌ها را كي زده؟» حاج‌علي خادم مسجد گفت: «من زده‌ام.» آقاي مدني گفت: «بيا اين پول، همين الان مي‌روي و پرچم سبز مي‌خري و مي‌آيي.» او رفت و پرچم سبز خريد و آورد و آقاي مدني داد همه پرچم‌ها را عوض كردند. حاج‌علي پرسيد: «چه فرقي مي‌كند؟ آن هم پرچم ايران است.» آقاي مدني گفت: «شاهي كه ما منتظرش هستيم، عدالت مي‌آورد. اين پرچم مال شاه ظالم است.» هميشه اول عمل مي‌كرد و بعد در مورد آن قضيه توضيح مي‌داد يا مثلاً در يكي از جشن‌ها، بنده‌خدايي با لباس جوشكاري آمده بود به مسجد و داشت كمك مي‌كرد. آقاي مدني صدايش كرد و به او پول داد و گفت: «مي‌روي و براي همه افرادي كه اينجا كار مي‌كنند، لباس كار تهيه مي‌كني. لباس مسجد بايد با لباس جوشكاري و لباس خانه تفاوت داشته باشد. تفاوت اينها نشان مي‌دهد كه انسان بداند در هر جايي چه كاري را بايد انجام بدهد.» آقاي مدني فقط جوان‌ها را نصيحت نمي‌كرد، بلكه به هر حرفي كه مي‌زد، عمل مي‌كرد.
قبل از انقلاب، مسجد جامع تقريباً داشت ويرانه مي‌شد و از دست مي‌رفت. آقاي مدني گفت كمك كنيد تا مسجد را درست كنيم. كمك مردم فقط در حدي بود كه يك در مسجد تعمير شد. ايشان باغ خود را فروخت و همه درهاي مسجد را عوض كرد. پدرم آمد و گفت: «اي خاك بر سر ما! آقاي مدني از تبريز آمده و براي مسجد شهر ما، باغ خودش را فروخته و آن وقت ما نشسته‌ايم و تماشا مي‌كنيم.» مادر ما قالي مي‌بافت. تازگي يك قالي براي جهيزيه دخترعمويم كه تحت تكفل پدرم بود، بافته بود. پدرم از مادرم و دخترعمويم اجازه گرفت و گفت اين قالي را ببريم بدهيم به آقاي مدني كه خرج مسجد كند يا مثلاً در ارتباط با زلزله تاكستان، شهيد مدني اتفاقاً آمده بود همدان. قبل از انقلاب زياد در همدان نمي‌ماند. يكي دو ماه مي‌ماند و بعد مي‌رفت نجف يا ايشان را مي‌بردند تبريز. بيشتر هم در مسجد بهبهاني بود كه مسجد كوچكي در خيابان باباطاهر بود و آن زمان به آن مي‌گفتند مسجد لااله‌الاالله. كمتر به مسجد مهديه مي‌آمد. در مسجد گفت: «مردم جمع شويد برويم تاكستان». تعدادي را جمع كرد، از جمله پدر ما كه بلند شد و رفت. از قضا روزي كه اينها رفته بودند و داشتند كار مي‌كردند، شاه هم آمده بود تاكستان. تعدادي از مردم رفتند شاه را ببينند. آقاي مدني گفته بود: «شاهي كه از اين طرف مي‌آيد و از آن طرف مي‌رود، به چه دردي مي‌خورد؟ الان مردم زير آوار هستند و شما آمديد كمك كنيد.» جواني مي‌گويد: «يك آخوند هم رفت.» آقاي مدني مي‌گويد: «او آخوند درباري است» و به اين ترتيب به همه آگاهي مي‌داد.
نفوذ شهيد مدني در ميان روحانيون و علماي همدان تا چه حد بود و با كداميك از علما رابطه صميمي‌تري داشت؟
سن من ايجاب نمي‌كرد كه شخصاً از اين روابط خبر داشته باشم‌، بنابراين آنچه مي‌گويم از روي شنيده‌هايم است. رابطه شهيد مدني با آيت‌الله بني‌صدر بهتر بود تا با آقاي آخوند. علتش هم اين بود كه آيت‌الله از بني‌صدر سياسي‌تر بود و آقاي مدني هم يك روحاني سياسي بود. برخلاف تصور همه، آقاي انصاري و آقاي مدني هم رابطه خوبي داشتند، منتها هيچ‌وقت در ميان مردم با هم ديده نمي‌شدند و هر كسي راه خودش را مي‌رفت.
در ارتباط با سياسيون آقاي مدني نفوذ بيشتري داشت، اما در ارتباط با متدينين نفوذ آقاي آخوند بيشتر بود. آقاي آخوند چند ويژگي داشت كه آقاي مدني نداشت. آقاي آخوند همداني بود، هميشه در همدان ثابت بود و مهم‌تر از همه، مرجع بود، ولي آقاي مدني جوان‌تر بود، مرجع نبود و ثابت هم نبود، بنابراين نمي‌شود اينها را با هم مقايسه كرد، اما در مجموع كساني كه انقلابي و با امام(ره) بودند، بيشتر دور آقاي مدني جمع مي‌شدند.
سياسيون همدان در آن موقع چقدر از شهيد مدني حرف‌شنوي داشتند؟
آقاي مدني بيشتر از طريق آيت‌الله علامه اميني با اينها آشنا شده بود. به دليل متدين بودن مردم همدان، در آنجا مدرسه علمي قبل از مدرسه اسلامي تهران راه‌اندازي و جريان سياسي همدان هم كه دست حجازي‌ها بود، از آنجا شروع شد. آقاي اكرمي، وزير اسبق آموزش و پرورش، علي آقا محمدي و... در آن زمان در مبارزات نقش اصلي داشتند. آقاي مدني چندين سال در هيئت‌هاي قرآني و محافل ديني و مذهبي مشغول روشنگري و آگاهي دادن بود، اما ساير روحانيون وارد اين عرصه‌ها نمي‌شدند.
ظاهراً يك بار مقام معظم رهبري هم به همدان آمده بودند. از آن سفر خاطراتي داريد؟
بله، ايشان چند بار آمدند. بار اول كه ساواك شناسايي‌شان كرد و مجبور شدند زود برگردند. من آقا را بيشتر در جبهه‌ها ديده‌ام. در همدان چندان موفق به ملاقات با ايشان نشدم. قبل از انقلاب بيشتر در جلسات علي آقاي محمدي تشريف مي‌آوردند و ما به آنجا مي‌رفتيم و ايشان صحبت مي‌كردند. علي آقاي محمدي بيشترين ارتباط را با آقا داشت، اما بعد از انقلاب، اولين بار در سرپل ذهاب خدمت ايشان رسيدم.
در سال ۵۸ رفتم به روستايي كه سخنراني كنم و گفتم: «انقلاب شده.» گفتند: «يعني چه كه انقلاب شده؟» گفتم: «يعني شاه را بيرون كرديم.» با تعجب مي‌پرسيدند: «مگر مي‌شود شاه نداشته باشيم؟ مگر مي‌شود شاه را بيرون كرد؟» پرسيدم: «يعني شما به راديو تبريز هم كه تركي حرف مي‌زند گوش نمي‌دهيد؟» گفتند: «ما تركي تبريز را نمي‌فهميم، تركي همدان را مي‌فهميم.» يكمرتبه جرقه‌اي در ذهنم زد كه برويم براي اينها راديو درست كنيم. رفتم پيش بچه‌هاي راديو كه مي‌شود براي اين روستايي‌ها راديو درست كنيد؟ گفتند: «نه، ما فارس هستيم، نمي‌شود تركي پخش كنيم.» هر چه از ما اصرار، از راديو و تلويزيون انكار.» آمدم تهران و اتفاقاً يك روز در «وزارت جهاد» در خيابان طالقاني، آقا را ديدم و جريان را برايشان تعريف كردم. ايشان يك كلمه برايم نوشتند: بسمه‌تعالي، راديوي محلي اشكالي ندارد. من اين يادداشت را بردم راديو همدان و قبول كردند و ما خودمان شديم گوينده، نويسنده و... خلاصه همه كار را به عهده گرفتم. آن راديوي تركي راه افتاد كه هنوز هم ادامه دارد، ولي من ديگر در آن نقشي ندارم.
اولين حركت مؤثر انقلاب در همدان چه موقع اتفاق افتاد و آقاي مدني چقدر در آن نقش داشت؟
اولين حركتي كه به چشم آمد، همان روزي بود كه جنازه آقاي آخوند را آوردند. آن موقع آقاي مدني ايران نبودند. جنازه را وارد همدان نكردند و از طرف ديگر بردند. ما هم يك تابوت آورديم و داخل آن سنگ ريختيم و آن را به عنوان جنازه آقاي آخوند روي دوش گرفتيم و داخل شهر راه افتاديم و مرگ بر شاه گفتيم. وارد خيابان شهدا شديم كه تيراندازي شروع شد. من وارد يك كوچه شدم كه به طرف گلزار شهدا بروم كه ديدم پليسي دارد تيراندازي مي‌كند. آمدم از پشت، او را بگيرم، يكي از من زرنگ‌تر از روبه‌رو آمد و اسلحه او را گرفت و فرار كرد. آن آقا بعدها شهيد شد. پاسبان توي سر خودش مي‌زد، چون تا آن روز نديده بودند كه كسي اسلحه پليسي را بزند و فرار كند!
شهيد مدني در اوج‌گيري انقلاب در همدان بود؟
بله، ايشان در همدان بود. قبل از انقلاب، اولين بار كه آقاي مدني مي‌خواست وارد همدان شود، يكي از قصاب‌ها به تحريك ساواك رفته بود كه ايشان را بكشد. مردم متوجه شدند و طرف را دستگير كردند. با وجود آقاي مدني، ساواك نمي‌توانست كاري كند. آقاي مدني صحبت‌هايش را مي‌كرد و ما هم عده‌اي را مي‌ديديم و حدس مي‌زديم كه ساواكي باشد. گاهي هم اشتباه مي‌كرديم، چون تصور مي‌كرديم هر كس ضبط دارد ساواكي است! حتي يك بار دنبال سرهنگي رفتيم كه او را بكشيم، يكي گفت اين بنده خدا خودش انقلابي است. بيشترين اطلاعاتي كه مي‌شود درباره آن دوره سخنراني‌ها و مبارزات آقاي مدني گرفت، از آقاي سلطاني گوينده و خبرنگار است كه از بچگي مكبّر و مؤذن آقاي مدني در مسجد جامع بود.
در طول انقلاب هم كه حوادث گوناگوني پيش آمدند، از جمله جلوگيري از آمدن تانك‌ها يا حفظ پادگان. يك شب ما به مسجد جامع رفتيم كه نماز بخوانيم. اتفاقاً آن شب هيچ‌ كس نيامده بود، يعني سه چهار نفر جوان آمده بودند و من بودم و آقاي مدني. وارد مسجد كه شديم تعجب كرديم كه يعني مردم كجا رفته‌اند؟ متوجه هم نشديم كه چه اتفاقي افتاده كه مردم نيستند. يكمرتبه ديديم كه فرمانده پادگان وارد حياط مسجد جامع شد و گفت پادگان ديگر هيچ سربازي ندارد و امام كه دستور داده‌اند همه سربازها فرار كنند، همگي فرار كرده‌اند. من مسلمان هستم و آمده‌ام بگويم كه پادگان اگر سرباز نداشته باشد، دست ديگري مي‌افتد. آقاي مدني گفت: «نبايد بگذاريم اين اتفاق بيفتد.» گفت: «چه كار كنم؟ نيرو ندارم.» آقاي مدني به ما گفت: «الان مي‌رويد ميدان شهر. دو سه تا ميني‌بوس مي‌گيريد، هر چه جوان هست جمع مي‌كنيد مي‌بريد پادگان. خودم هم مي‌آيم پادگان». ما دنبال اين مأموريت رفتيم و به‌قدري جمعيت به طرف پادگان راه افتاد كه ميني‌بوس‌هايي كه گرفتيم، به درد نخوردند. فرمانده پادگاه مي‌گفت: «نمي‌خواهم. من اين‌قدر سرباز نداشتم!» و به اين ترتيب پادگان را حفظ كرد. آن زمان از جاده ساوه به همدان نمي‌رفتيم، بلكه از جاده قزوين مي‌رفتيم. وقتي قرار شد تانك‌ها بيايند، آقاي مدني دستور داد برويد و در تونلي كه در جاده قزوين بود، تي.ان.تي بگذاريد و اگر تانك‌ها آمدند، تونل را منفجر كنيد. صبح رفتيم تظاهرات كه تانك‌ها آمدند و مردم ريختند و با آشغال و ماشين‌هاي خراب جلوي تانك‌ها را گرفتند. آن زمان كردستان و لرستان هم دست آقاي مدني بود و شيعيان آنجا مي‌آمدند از ايشان اجازه مي‌گرفتند. مردم همدان اغلب از كردستان و مهاباد اسلحه تهيه كرده بودند و مسلح بودند. خلاصه رفتيم و جلوي تانك‌ها را گرفتيم. كسي تيراندازي كرد و خورد به كسي كه كنار من بود. در همدان يك آقاي عالمي بود كه آن روزها خيلي انقلابي بود، ولي بعدها پسرهايش منافق شدند. عده‌اي مي‌خواستند اسلحه‌ها را ببرند منزل آقاي عالمي. آقاي مدني با آقاي عالمي درگيري داشت. اين درگيري به درازا كشيد و نهايتاً هم آقاي عالمي فرار كرد، ولي قبل از اينكه آقاي مدني به همدان بيايد، آقاي عالمي مسائل مبارزاتي را جمع مي‌كرد و آن‌قدر كه او نقش داشت، ديگران نداشتند.
ما مخالف بوديم كه اسلحه‌ها به منزل آقاي عالمي برود و مي‌خواستيم آنها را بياوريم به منزل آقاي مدني. تيراندازي شد و يك نفر كه داشت مي‌رفت بالاي تانك، تير خورد. من ديدم اسلحه دست يك ارتشي است و تصور كردم او تيراندازي كرده. رسيديم خدمت آقاي مدني و ديديم ارتشي‌ها را جمع كرده و مي‌گويد: «ارتشي‌ها برادر و دوست ما هستند.» من دستم خوني بود. همين‌كه آقاي مدني اين حرف را زد، دستم را بالا گرفتم و گفتم: «اين است معناي برادري؟» آقاي مدني نگاهي به من كرد كه يعني الان جاي اين حرف بود؟ الان هم كه ياد آن نگاه مي‌افتم، بدنم مي‌لرزد! ايشان نه آن روز و نه بعدها هيچ حرفي به من نزد، اما با يك نگاه، ما را تربيت كرد. از اين جهت ما خودمان را تربيت‌شده آقاي مدني مي‌دانيم. پس از پيروزي انقلاب، ايشان اولين امام جمعه همدان بود و بعد امام جمعه تبريز شد. ايشان فقط تبريز نمي‌رفت. در حين انقلاب، خود من همراه ايشان پيش آقاي جمي در آبادان رفتيم، يعني هر جا كه احساس مي‌كرد لازم است مي‌رفت، ولي مركزيتش در همدان بود. بعد از پيروزي انقلاب، ايشان شوراهايي به نام شوراي شهر، شوراي جهاد سازندگي و... درست كرد و به افراد مختلفي مسئوليت داد. مثلاً آقاي اعلمي نامي در همدان بود كه مرد بزرگي بود. آقاي اعلمي حكم اعدام كسي را داد و آقاي مدني بايد تأييد مي‌كرد. آن موقع رئيس قوه قضائيه نداشتيم و همين‌كه آقاي مدني امضا مي‌كرد، حكم اجرا مي‌شد. آقاي مدني امضا كرد، ولي از دفتر آقاي منتظري پيغام دادند كه نه، دست نگه داريد. صدها نفر از جمله دفتر آقاي منتظري به آقاي اعلمي زنگ زدند كه آن فرد يهودي نبايد اعدام شود. آقاي اعلمي رفت پيش آقاي مدني و ايشان گفت: «شما تشخيص داده‌ايد كه بايد اعدام شود و اين حكم بايد اجرا شود» و شبانه او را اعدام كردند. آقاي مدني امام جمعه‌اي بود كه استاندار تعيين مي‌كرد، نه اينكه از تهران تعيين شود. آقاي كي‌نژاد كه الان هم هست، اولين استانداري است كه آقاي مدني انتخابش كرده است. آقاي مدني فقط امام جمعه نبود، اختيارات كامل داشت و لذا همه از ايشان حرف‌شنوي داشتند. من خودم مدتي مدير جهاد پاكستان بودم و تصورش را هم نمي‌كردم كه ايشان در آنجا هم نقش داشته باشد.
شهيد عارف حسيني شاگرد ايشان بود...
من اين را در آنجا فهميدم. آنجا وقتي به روستاهايي مي‌رفتم كه همه وهابي بودند و حتي عارف حسيني هم به آنجاها نرفته بود، مي‌ديدم او را مي‌شناسند. داماد آقاي مدني، آيت‌الله بهاءالديني، نماينده مقام معظم رهبري در تاكستان است.
از رويارويي شهيد مدني با خط انحراف ليبراليسم، بني‌صدر و گروهك‌ها چه خاطراتي داريد؟
چون آن زمان وارد جهاد شده بودم، فقط مي‌توانم از شنيده‌هايم بگويم و از ديده‌هايم نمي‌توانم چيزي بگويم. آقاي مدني بود كه باعث شد ما وارد جهاد شويم. در همدان گروه‌هاي مختلف چپ بودند، از جمله گروه حديد كه آقاي مدني با اينها برخورد داشت و با ترفندهاي هوشمندانه‌اي تقريباً اينها را از صحنه بيرون كرد. منافقيني را تقريباً جمع و جور كرد. آنها شهرباني را به عنوان مركز مجاهدين خلق گرفتند. آقاي مدني رفت و شهرباني را از آنها گرفت. جرياناتي را كه در همدان پيش مي‌آمدند، از جمله قضيه بني‌صدر را آقاي مدني در همدان جمع و جور و مديريت كرد.
از زماني كه شهيد مدني به تبريز رفت، با ايشان ارتباطي داشتيد؟ همداني‌ها در آن دوره‌ چقدر با ايشان ارتباط داشتند؟ چون انس همداني‌ها با ايشان بيشتر بود تا تبريزي‌ها.
ما به جبهه رفته بوديم. يك بار هم ايشان آمد جبهه و ما خدمتش رفتيم و كلي ذوق كرديم. از تبريز آمده بود، ولي آمد و به ما سر زد. من چون در جبهه بودم، خيلي در شهر نبودم، ولي همداني‌هايي مثل برادران حجازي، آقاي سيدمحمد حسيني با ايشان ارتباط داشتند و چندين بار به تبريز خدمت ايشان رفتند تا روزي كه ايشان به شهادت رسيد. آقاي سيدمحمد حسيني اتفاقاً در روز شهادت ايشان براي ديدنشان مي‌رود و نماز را هم مي‌خواند و وقتي مي‌خواهد به منزل شهيد مدني برود، آن اتفاق مي‌افتد. حكم امامت جمعه همدان آقاي مدني نافذ بود و امام جمعه همدان را خودش تعيين كرد، نه امام، به همين دليل هر ۱۰ روز يا هفته‌اي يك بار به همدان مي‌آمد و به كارها سركشي مي‌كرد. همداني‌ها هم خدمت ايشان مي‌رفتند، ولي ما ديگر فرصت پيدا نكرديم.
پس از گذشت ۳۰ سال از شهادت شهيد مدني، تأثيرات تربيتي ايشان در همدان چقدر محسوس است؟
خيلي. در همدان متدينين كندرو را مقلد آقاي آخوندي مي‌دانند و تندروها را مقلد آقاي مدني. شاگردان آقاي آخوند ديگر پير شده‌اند، ولي شاگردان آقاي مدني هنوز جوانند. خاطره‌اي هم از آقاي آخوند دارم. در همدان راسته‌اي هست به اسم راسته گلشن كه از گازران، خانه آقاي آخوند، تا مدرسه ايشان يك خط مستقيم، دو سه كيلومتر است. ايشان هر روز از اين بازار پياده مي‌رفت و لذا ارتباطش با مردم تنگاتنگ بود. يك روز بچه دوچرخه‌سواري همين‌ طور كه در اين راسته داشت مي‌رفت، عمامه آقاي آخوند را برداشت. مردم و كساني كه در اطراف آقاي آخوند بودند، دويدند كه اين بچه را بگيرند و تنبيهش كنند. او هم كه دوچرخه داشت و در رفت. آقاي آخوند مانع شدو گفت به بچه كاري نداشته باشند. شيوه برخورد آقاي آخوند با مردم خيلي تأثيرگذار بود. ابهت و ريش‌سفيدي و وقار ايشان، محبوبيت خاصي را در دل مردم ايجاد مي‌كرد. آقاي مدني جوان‌تر بود و برو و بيايي داشت، تند مي‌رفت، حركت‌هاي تندي انجام مي‌داد. به هر حال ما خودمان را شاگرد شهيد مدني مي‌دانيم. ‌
* پي‌نوشت:
بالام به معني «فرزندم»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار