
علیرضا محمدی | «آقا مهدی مرتب از پشت بیسیم میگفت برایمان مهمات ارسال كنید. فرماندهان قرارگاه هم میگفتند دشمن به شما خیلی نزدیك است باید برگردید، اما باكری اصرار به مقاومت داشت. صدایش از پشت بیسیم توی اتاق فرماندهی میپیچید و لابهلای سر و صدای محیط گم میشد. یكی گفت برادر باكری اگر آنجا گیر بیفتید قلب امام ناراحت میشود. آقا مهدی دیگر حرفی نزد تا اینكه كمی بعد خبر دادند تنش را مسافر همیشگی دجله كرده و شهید شده است.»
آخرین مكالمات شهید باكری با قرارگاه فرماندهی تنها بخشی از ناگفتههای محمد رجبینیا از اعضای تیم حفاظتی فرمانده سابق سپاه در طول جنگ تحمیلی است كه در یك بعد از ظهر گرم تابستانی از گنجینه خاطرات این كهنه رزمنده ۷۳ ساله خارج شد و روی صفحه مصاحبهمان نقش بست. رجبینیا از سال ۱۳۶۲ تا اوایل سال ۶۶ راننده و عضو تیم حفاظتی محسن رضایی، فرمانده سابق سپاه بود و از آن سال به بعد در تیم حفاظتی سایر فرماندهان نظیر سردار افشار و سردار حجازی حضور داشته و هرچند بسیاری از خاطرات خود را فراموش كرده است، اما هنوز میتوان از لابهلای گفتههای جسته و گریختهاش یادی از دیدار او با اغلب فرماندهان شهید دوران دفاع مقدس همانند شهیدان همت، باكری، هاشمی، باقری، كاظمی، خرازی و... سراغی گرفت كه همگی از منظر نگاه او «مخلص بودند و مهربان و بزرگوار.»
در واقع مصاحبه با محمد رجبینیا بازخوانی جنگ از نگاه كسی است كه برحسب وظیفه وقایع دفاع مقدس را در كنار فرماندهان ارشد شاهد بوده و با حضور در طول ۱۳۵۴ كیلومتر مرز مشترك با عراق، اغلب عملیاتهای بزرگ را گاه از قرارگاه فرماندهی و گاه از نزدیك شاهد و ناظر بوده است. برای شناختن امثال رجبینیاها باید با دقت بیشتری به برخی از عكسهای دوران دفاع مقدس نگاه شود؛ ردیف دوم، درست پشت سرفرماندهان...
--------------------------------------------------------------------------------
محمد رجبینیا چطور وارد جنگ و تیم حفاظتی فرماندهان شد؟
اغلب افرادی كه در دفاع مقدس حضور داشتهاند علاوه بر نیت حفظ خاك كشورمان، میخواستند از آرمانهای نظام اسلامی دفاع كنند. بنابراین به نظر من اغلب رزمندهها یا كسانی كه در جریان پیروزی انقلاب حضور فعالی داشتند از منشی مذهبی برخوردار بودند. ما هم كه در خانوادهای مذهبی رشد یافته بودیم، از همان اوجگیری مبارزات انقلابی وارد جریان انقلاب شدیم و در قالب هیئتهای مذهبی بارها به اتفاق دوستانم دستههای تظاهرات را از محله خزانه فلاح تا دانشگاه تهران برپا كردیم. برادرم هم كه آن زمان سرباز بود به فرمان امام از پادگان فرار كرد و حتی در نیشابور عملیات مسلحانه بر ضد ایادی رژیم انجام داد. به همین ترتیب وقتی كه انقلاب پیروز شد همچنان فعالیت خودمان را حفظ كردیم. من با آغاز جنگ جسته و گریخته در مناطق عملیاتی حضور داشتم تا اینكه در عملیات والفجر مقدماتی به عنوان یك بسیجی حضور یافتم و به خاطر مهارتم در رانندگی و همچنین آمادگی جسمانیام از سوی تیم حفاظتی آقای رضایی دعوت به همكاری شدم.
بعد از جذب، آموزشهای خاصی را پشت سر گذاشتید؟
بله، به مدت دو هفته در پادگان امام علی(ع) انواع آموزشها را بهصورت فشرده گذراندم كه شامل اصول مقدماتی ورزشهای رزمی، تیراندازی، عملیات راپل، پرش از خودروی در حال حركت و... میشد. البته این را هم عرض كنم كه من از قبل در تیراندازی مهارت داشتم و چون در رشته وزنهبرداری فعالیت میكردم از نظر خصوصیات جسمانی آمادگیهای لازم را داشتم و این دوره دوهفتهای در واقع مكملی بر مهارتهای قبلیام بود.
گذشته از آمادگی جسمانی، یك محافظ در شرایط جنگی آن روزها باید دارای چه خصوصیاتی میبود؟
مسلماً رازداری و تحمل سختیهای این كار یكی از اصلیترین خصوصیات محافظان است كه در شرایط جنگی توجه به این دو مسئله دو چندان میشد. به خاطر آنكه ما اغلب در كنار فرماندهان بودیم، مسلماً از برخی از مسائل همانند آغاز یك عملیات یا موارد حفاظتی آگاه میشدیم و لذا این جمله كه یك محافظ باید كور، كر و لال باشد! آویزه گوشمان بود. از طرف دیگر مرتباً همراه تیم حفاظتی در مناطق عملیاتی حضور داشتیم و هرچند شیفت كاریمان ۱۵ روز به ۱۵ روز بود (۱۵ روز خدمت و ۱۵ روز استراحت) اما بسیار پیش میآمد كه در مواقع استراحت نیز مأموریت ویژهای پیش میآمد و از ما میخواستند كه سرخدمتمان برویم. به همین خاطر است كه میتوانم بگویم در طول سال حداكثر دو ماه را همراه خانواده بودم و مابقی را در مناطق عملیاتی حضور داشتم.
خانواده با عدم حضورتان مشكلی نداشتند؟
طبیعی است كه نبود پدر خانواده آن هم به مدتهای طولانی خانواده را دچار مشكل میكرد، ولی آن زمان اغلب مردم هر كاری را برای دفاع از كشور و انقلاب خود انجام میدادند و خانواده ام نیز حساسیت كارم را درك میكردند. البته دامادم مرحوم موسی روحی كه در مسجد ابوذر خانوادههای محروم و همچنین خانوادههای ایثارگران را تحت پوشش قرار میداد در نبود من توجه لازم را به خانوادهام داشت. ولی خب معمولاً برای بچهها نبود پدر مسئلهای است كه با هیچ چیز دیگری قابل جبران نیست. برای دخترم سمیه كمبود من چنان جدی بود كه وقتی به خانه میآمدم، لباس هایم را بو میكشید. افسوس كه وقتی جنگ تمام شد و فرصت بیشتری برای حضور كنار خانوادهام یافتم، در سال ۱۳۶۹ و در هشت سال و دوماهگی در یك تصادف رانندگی جان باخت و هرگز محبتهای پدرانه ام را به خوبی احساس نكرد.
اشارهای به سختیهای كارتان در دوران حساس دفاع مقدس داشتید، لطفاً بیشتر توضیح بدهید.
این كار همهاش سختی بود. مأموریتهای طولانی مدت، رعایت مسائل امنیتی، بارها پیش میآمد كه به همراه فرماندهان در عملیاتهای شناسایی تا منطقه تحت نفوذ دشمن پیش میرفتیم، چنانچه در اشنویه تا آنجا پیش رفتیم كه عراقیها فاصله بسیار كمی با ما داشتند. یا در هور الهویزه به همراه تعدادی از فرماندهان با راهنمایی شهید علی هاشمی به منطقه دشمن رفتیم كه از قرار میخواستند قرارگاهی را ایجاد كنند و برای عملیات خیبر آماده بشوند. در كل ما همیشه باید در دسترس میبودیم و استراحت كم و كار زیاد جزو لاینفك مسئولیتمان شده بود.
صحبت از شهید هاشمی شد، به دلیل ماهیت كارتان شما باید با فرماندهان بسیاری آشنا شده باشید.
بله البته، به عنوان نمونه همین شهید هاشمی كه كمتر به ایشان پرداخته شده و تا قبل از كشف جسدشان خیلی از مردم حتی نامشان را نمیدانستند، از جمله فرماندهانی است كه بارها با او برخورد داشتهام. برای شخص من نیز خیلی جای تعجب است كه چرا بعدها به شهید هاشمی مانند دیگر فرماندهان پرداخته نشد؛ چراكه به عینه شاهد بودم حتی آقای رضایی به عنوان فرمانده سپاه پشت سر ایشان نماز میخواند. شهید هاشمی در همان زمان جزو یكی از شاخصترین فرماندهان جنگ بودند یا خوب است به شهید همت اشاره كنم كه اخلاق خوبی داشت و شوخطبع بود. شهید باكری نیز یكی دیگر از این عزیزان است كه خیلی با ایشان انس گرفته بودم و بسیار دوستش داشتم یا شهیدان زین الدین، خرازی، كاظمی و بسیاری دیگر كه همگی به خاطر ارتباطشان با فرمانده وقت سپاه، قاعدتاً با افراد تیم حفاظت نیز آشنا میشدند و با توجه به روح بزرگشان به سرعت انس و الفتی بین ما ایجاد میشد.
خاطراتی هم از این فرماندهان دارید؟
خاطرات كه بسیارند. یادم میآید یكی از شوخیهایی كه نمیدانم چطور بین بنده و شهید زین الدین ایجاد شد، این بود كه هر وقت میخواست سوار اتومبیلی بشود كه من رانندهاش بودم، به شوخی میگفتم باید كفشهایت را در بیاوری وگرنه اجازه ورود نداری! شهید هم میخندید و در مقابل او نیز حرفهایی را به مزاح به من میزد. یا شهید باكری آذری زبان بود و من شمالی، ولی از آنجا كه دل افراد بزرگ مانند دریاست، ایشان مرا شیفته بزرگ منشی خود كرده بود. خوب یادم میآید روزی را كه در عملیات بدر در مجنون بود و برای آخرینبار ارتباط بیسیمش با فرماندهی برقرار شده بود، آقای رضایی به ایشان میگفت برگرد و شهید باكری درخواست مهمات میكرد. سرآخر به او گفتند اگر مشكلی برایش پیش بیاید امام ناراحت میشود و اینجا بود كه آقامهدی دیگر حرفی نزد و كمی بعد شنیدیم كه زخمی شده و وقتی او را سوار قایق كردهاند كه به عقب بیاورند مورد اصابت موشك دشمن قرار گرفته و در دجله غرق شده است. زمانی هم كه شهید خرازی شهید شد من در همان منطقه بودم. فاصله ما با محلی كه ایشان شهید شد كمتر از صد متر بود و زود خودمان را به محل رساندیم و پیكر غرق به خونش را دیدم. به نظر من شهادت ایشان بیشترین تأثیر را روی آقای رضایی داشت و به محض انتقال جسد به اصفهان ما نیز در تشییع جنازهاش حاضر شدیم.
غالباً به برخوردها یا گفتوگوهایی كه بین فرماندهان رد و بدل میشد كمتر پرداخته شده است، اگر ناگفتههایی در این خصوص دارید بفرمایید.
به عنوان نمونه میتوانم به گفتوگوی شهید همت با فرمانده وقت سپاه اشاره كنم، در آن زمان آقای رضایی به خاطر از دست رفتن بلندیهای كله قندی مجدانه از شهید خواست آنجا را تا همان شب فتح كند و شهید همت هم قول داد این كار را انجام بدهد كه به قولش هم عمل كرد یا وقتی در عملیات بدر شرایط بدی برای نیروهای مستقر در مجنون پیش آمد، شهید صیاد شیرازی به همراه آقای رحیم صفوی به دل هور زدند كه وقتی آقای رضایی از قضیه مطلع شدند توسط بیسیم به آن دو بزرگوار گفتند مصلحت است برگردند و آنها نیز با شنا خودشان را به ما رساندند كه خوب یادم است وقتی رسیدند هر دو خیس آب بودند.
قاعدتاً به خاطر حضورتان در تیم حفاظتی فرماندهان، در مناطق و عملیاتهای بسیاری نیز حاضر بودهاید.
از سال ۶۲ كه به تیم حفاظتی فرماندهی وارد شدم تا آخر جنگ در اغلب عملیاتهای بزرگ حاضر بودم و وجب به وجب مرز مشتركمان با عراق از اروند در خوزستان تا اشنویه در آذربایجان غربی را به چشم دیدهام. در بخشی از عملیات الی بیتالمقدس و والفجر مقدماتی به عنوان بسیجی حاضر بودم و بعد نیز در عملیاتهایی چون خیبر، بدر، والفجر۸، كربلای۵ و... حاضر بودم البته بهجز عملیات مرصاد كه آن زمان در تیم حفاظتی سردار افشار بودم و كمی بعد از عملیات به منطقه رفتیم و ادوات منهدم شده منافقین را شاهد بودیم. این را هم بگویم كه اگر خودم در مرصاد حضور نداشتم، پسرم مسعود در آن حضور داشت و به نوعی جای خالی مرا پر كرد. پسر دیگرم محمود نیز چندین ماه در جبهه كردستان حاضر بود كه حتی تا آستانه شهادت پیش رفت. خاطره جالبی از مجروحیت محمود به یاد دارم كه وقتی مادرش از من حال او را جویا شد، چون اطلاع داشتم گروهانشان در وضعیت بدی گرفتار شده بودند، برای دلگرمی همسرم گفتم حال او خوب است و هیچ مشكلی ندارد، اما وقتی روز بعد به خانه برگشتم دیدم محمود با سر و صورت باندپیچی شده در خانه است و به این ترتیب دروغ مصلحتیام برای خانواده رو شده بود.
در طول حضورتان در مأموریتهای مختلف دچار حادثه یا مجروحیت هم شدید؟
مسلماً ما هم مانند تمامی رزمندگان و افرادی كه در مناطق عملیاتی حضور مییافتند، از گزند حوادث معمول در این مناطق در امان نبودیم، بارها در شناساییها كه فرماندهان به شخصه حضور مییافتند امكان اسارتمان میرفت یا در حین رانندگی در جاده توسط خمپاره اندازان دشمن احتمال شهادتمان بود. چنانچه یكبار انفجاری در نزدیكی مان رخ داد و یكی از پاهایم مجروح شد. خاطره جالبی را از تعقیب اتومبیلمان توسط دو میگ دشمن به یاد دارم كه چون میدانستند اتومبیل ما مخصوص حمل فرماندهان است سماجت زیادی برای انهدام ما از خود نشان میدادند كه شكر خدا توانستیم خودمان را به قرارگاه برسانیم. بعد هم كه فرماندهی را در آنجا سوار كردیم، دوباره جنگندهها برگشتند و خود قرارگاه را منهدم كردند. به نظرم خواست خدا بود كه در آن حادثه ما زنده ماندیم.
كلاً چند سال سابقه حضور در جبهه و تیمهای حفاظتی را دارید؟
از سال ۶۲ تا اواخر سال ۶۵ در تیم حفاظتی آقای رضایی بودم. از سال ۶۶ تا ۷۶ محافظ سردار افشار بودم و تا سال ۷۸ كه بازنشسته شدم نیز محافظ سردار حجازی، فرمانده وقت بسیج بودم. همان طور كه قبلاً اشاره كردم در طول دفاع مقدس هر سال بنده تنها یك یا دوماه در خانه بودم و مابقی را در معیت فرماندهان در مناطق عملیاتی حضور داشتم. با یك جمع و تفریق ساده میتوان گفت كه نیمی از زمان جنگ را در مناطق جنگی حضور داشتم.
با توجه به سختیهایی كه در كارتان متحمل شدید، بعد از بازنشستگی از شما تقدیر به عمل آمد؟
بعد از بازنشستگی باز هم مدتی را در خدمت سردار حجازی بودم ولی در سالهای اخیر در یكی از شركتهای وابسته به بنیاد تعاون مشغولم. به خاطر اینكه قبل از سال ۷۹ بازنشسته شدم هنوز پاداش بازنشستگی را كه به بازنشستگان سال ۷۹ به بعد تعلق میگیرد را نیز دریافت نكردهام و هنوز هم برای امرار معاش مشغول رانندگی هستم، اما اعتقاد دارم من برای دفاع از انقلاب اسلامیمان چندین سال از عمرم را دور از خانواده گذراندم و هنوز هم اگر خدای نكرده جنگ بشود باز حاضرم به فرمان رهبرم پای به میدانهای مبارزه بگذارم.