
محمد سهرابی در ادبیات انقلاب اسلامی بیشتر از داستان با اشعار خود شناخته شده است. آثار او همانند زندگانی حضرت زهرا(س)، مصائب حضرت فاطمه (س)، فضایل المهدی (عج)، آوای حسین جان(ع)، احد تا غدیر، بهار مناجات، نمی از کوثر، پیرمردهای خجالتی، ابر و باده و شوق کعبه در سالهای گذشته همگی با نگاه عاطفی و شورانگیز ویژه او به اهل بیت(ع) منتشر شده است.
انتشارات نیستان که به تازگی کتاب«اقیانوس آلام» وی را که داستانی با محوریت حضرت زهرا(س) به چاپ سپرده است به تازگی در تدارک انتشار تازهترین داستان بلند وی با نام «موسی مسیح» است که داستانی با محوریت امام هفتم، حضرت امام موسی کاظم(ع) است.
بخشی از این داستان بلند را که به زودی منتشر خواهد شد، در ادامه میخوانیم:
اسحاق نمیتواند چشم در چشم موسی بن جعفر بدوزد و با او رو در رو سخن بگوید؛ گویی در برابر تابش مستقیم نوری خیرهکننده قرار دارد. سؤالاتی مطرح میکند و به قدر ظرف خویش جوابهایی میگیرد. ناگاه خادم موسی بن جعفر برای مردی اذن ورود میطلبد. موسی بن جعفر اجازه میدهد و مرد داخل میشود. مرد از اهالی چین است؛ سرزمین غرائب و سنن دوردست، سرزمین معبدهای بزرگ و پرستشگاههای کهن. دیدار او با موسی بن جعفر شبیه به سیری تاریخی است در دانستهها و مجهولات خود آن مرد، تفقهی در سالهای طولانی که بر چین، سرزمین مادریاش گذشته است. موسی بن جعفر ابتدا به سخن میکند و با زبان چینی و لهجه محلی آن مرد بر او سلام میکند و با او سخن میگوید؛ پایانی بر آغاز دیدار، ختمی بر تردیدهای زودرس و دیرباز.
مرد با موسی بن جعفر حرف میزند و سؤالات خود را میپرسد و جوابهایی دریافت میکند و سپس میرود. شیوه آن مرد در سخن گفتن، در نظر اسحاق شبیه به همهمه پرندگان جلوه میکند و هیچ چیز از کلام آن مرد را نمیفهمد.
ـ ای پسر رسول خدا! کلامی مانند این کلام نشنیده بودم.
ـ بله. این زبان مردم چین است و همه مردم چین نیز به این زبان صحبت نمیکنند، بلکه اختلاف در طرز سخن گفتن آنها بسیار است، ولیکن امام تو همه اینها را میداند.
موسی بن جعفر تعجب اسحاق را میبیند؛ تعجبی که هر آن میتواند منجر به ازدیاد ایمان یا سقوط در شرک شود. انسانها در طی روزگار خویش بر لبهای تیز و برنده راه میروند؛ راه رفتنی که ممکن است به کشته شدن آنان بینجامد. این سیر زماندار حتی اگر به مرگ و هلاک درون نینجامد قطعاً به زخمهایی خواهد انجامید که تا ابد انسان را رها نخواهند کرد. هیچ انسانی بدون زخم از دنیا نخواهد رفت. زخم در واقع با انسان متولد میشود، زندگی میکند و میمیرد و محشور میشود، البته درست است که برخی زخمها اکتسابی یا عارضی است، اما زخمها معمولاً در روز ازل تقسیم شدهاند و هر انسانی بهره خویش را از زخمهای ازلی برده است. شاید بتوان گفت که زخم حکمت بر لقمان رسیده است و عاقبت او را در گسترهای پوشیده از بارشهای تیرهای پولادین حِکَمی از پا درآورده است. شاید بتوان گفت که زخم فلسفه و دیدگاه عدم و وجود بر افلاطون و سقراط و بزرگان یونان خورده است. شاید بتوان گفت که زخم تجرید بر عیسی بن مریم و زخم شرک و قهر بر فراعنه خورده است. شاید بتوان گفت که زخم زیبایی بر یوسف پیامبر نشسته است و موسای کلیم دچار زخم سخن شده است. به هر حال عالم تکوین سرزمینی است که در معرض بارش تیرها و تیغها و نیزههای مقسوم و محتوم قرار دارد؛ سرزمینی که حتی حیوانات از بارش زخمهای نازل شده بر آن در امان نیستند. باید گفت که حیوانات نیز زخم میخورند، ولی بدون زخم محشور میشوند. فقط این انسان است که هیچ گاه بدون زخم نخواهد بود؛ هیچ گاه، حتی در بهشت.
اسحاق تعجب میکند و موسی بن جعفر آن را میبیند. او باید زخمی کاری بر اسحاق بزند تا در قیامت نیز با همان زخم محشور شود؛ زخمی که هیچ گاه شفا نپذیرد و دل به درمان نسپارد.
ـ از این عجیبتر آنکه امام باید زبان مرغان را و زبان هر صاحب روح و هر جنبندهای را که روی زمین است بداند و بر او هیچ چیز از آنها پوشیده و مخفی نماند.
ـ پس امام حتی زبان درختان را میداند. خدا را شکر که ما را بدون سرپرست شایسته و قابل اعتماد رها نکرده است. خدا ما را به نور پیامبر و فرزندان او هدایت کرده است.
اسحاق برمیخیزد و دست موسی بن جعفر را میبوسد و با حالی متفاوت از پیش، از نزد او خارج میشود تا با تأمل بر آن چه از مرکز هستی در خانهای محقر صادر شده است، دین خود را بازسازی و مرمت کند. او خانه موسی بن جعفر را ترک میکند و در این اندیشه است که چگونه انسانی میتواند زبان همه موجودات را بداند.