کد خبر: 430806
تاریخ انتشار: ۱۳ دی ۱۳۸۹ - ۱۳:۳۷

69 سال از مرگ رابیندارانت تاگور، شاعر و ادیب هندی و نخستین برنده آسیایی جایزه نوبل می‌گذرد. از تاگو در ایران تاکنون بیش از 20 عنوان کتاب با ترجمه‌های متفاوت منتشر شده است. نشر روزگار به تازگی در تدارک انتشار کتابی است با عنوان «کودکی‌های من در هند» که با ترجمه امیر حسین اکبری شالچی منتشر خواهد شد. تاگور در این کتاب با زبان شیوا و شاعرانه خود شرحی از هندوستان در دوران کودکی خود را به زبان یک راوی خردسال و در عین حال شاعر مسلک روایت می‌کند که در ادامه برشی از آن را می‌خوانیم.
در زمان کودکی من، شب‌های شهر کلکته مانند امروز چنین زنده نبود. امروز روز، تا روز آفتابی می‌رود، روز برقی می‌آید. پس از آن چندان کاری انجام نمی‌شود اما شهر آرام نیست. آسیاب‌های روغن از کار ایستاده‌اند، آوای بوق قطارها ‌بریده، کارگران از کارخانه‌ها بیرون می‌روند و گاومیش‌هایی که گاری توپ‌ الیاف را می‌کشند، در آغل‌های سقف‌ حلبی‌شان می‌مانند، اما تب کاسبی هنوز چنان در رگ‌ شهر می‌تپد که همه روز در آن می‌سوزد. اگر هم خاکستر کمی آتش را خفه کند، در دکان‌های مراکز خرید شهر، خرید و فروش مانند روز، روان خواهد بود.
اما در آن روزگار کهنه اگر هم دکانی کارش به سرانجام نرسیده بود، باز هم در پایان روز در زیر پرده سیاه شب پوشیده می‌شد و همراه با دکان‌های تاریک دیگر شهر به خواب می‌رفت. آرامی، بیرون را بر می‌داشت و آسمان رازآکندِ شب همه جا را می‌گرفت. شهر، چنان آرام می‌شد که ما خودمان آوای گاری کسانی را که از گردش شبانه باغ عدن در ساحل رود گنگ بر می‌گشتند از خیابان می‌شنیدیم.
فروشندگان دوره‌گرد در ماه گرم چایت‌را و وای‌شاخ هر جایی می‌رفتند و داد می‌زدند:«اَی-اَی-اَیس!» هیچ ‌کس مانند من نمی‌دانست، زمانی که من این آوا را از بالای ایوان می‌شنوم و به خیابان می‌دوم، تا چه اندازه دل‌شادم.
. . . . . . . زمانی که مردم از دفترها یا دانشگاه‌ها بیرون می‌آمدند، مانند امروز نبود که انبوه‌انبوه خود را به رکاب اتوبوس ‌برقی بند کنند تا به ورزشگاه برسند و فوتبال بازی کنند یا در تالار سینماها گرد هم بیایند. نه، البته چنین دلبستگی برای نمایش در آن زمان هم هستی داشت! بدبختانه من در آن زمان هنوز بچه بودم.
بچه‌های آن زمان، در سرگرمی‌های بزرگسالان هیچ سهمی نداشتند، حتی از دور. اگر ما دلاوری می‌کردیم و پیش‌تر می‌آمدیم، می‌گفتند: «بروید بازی‌تان را بکنید!» اما هنگامی که مودبانه بازی می‌کردیم هم می‌گفتند: «آرام می‌شوید یا نه؟» خود بزرگ‌سال‌ها هم به هنگام بازی و سرگرمی، آرام نبودند، به‌هیچ‌روی؛ و ما همیشه و همواره، مانند کف آبشار، در کناره داد و فریادهای آنان که همه جا را برمی‌داشت، می‌ایستادیم.
خود را از آن سوی دیواره ایوان که رو به حیاط بود، آویزان کردیم و به تالار روشن روبه‌رویمان خیره شدیم. گاری بزرگی در پی گاری دیگری، از پیش روی رواق یک ساختمان می‌گذشت. چند تا از برادرهای بزرگترمان، مهمانان را از در به سوی پله‌ها رهنمون شدند. با گلابپاش به آنها گلاب پاشیدند و به دست هر کدامشان دسته‌گلی دادند یا شاخه‌گلی برای سوراخ دکمه‌شان. هنگامی که معرفی آغاز شد، آوای ناله «زن قهرمان و آزاده طبقه بالا» به گوشمان رسید، اما نتوانستیم آن را قافیه کنیم و دلبستگی‌مان بیشتر شد. پس از آن، دریافتیم که آوای ناله، آن هم ناله طبقه اشراف، از داماد خودمان بوده، اما در آن زمان، خردسالان و بزرگسالان هم، درست به اندازه مردان و زنان از هم جدا بودند و در اتاق‌های جداگانه‌ای به سر می‌بردند. ترانه خواندن و پایکوبی‌شان، در زیر چلچراغ‌های جداگانه انجام می‌شد. مردها حقه‌شان را می‌کشیدند و زن‌ها قوطی کوچک بِتِل‌شان را بر می‌داشتند و روی طاقچه، پشت پاراوان نیمه‌تاریک می‌گذاشتند. در آن جا پچ‌وپچ، بدگویی دیگران را می‌کردند. ما بچه‌ها در آن ساعت، زمان کمی نبود که به بستر رفته بودیم و به داستان‌های کلفت‌هایمان، پیاری و سان‌کاری گوش می‌دادیم: «در زیر مهتابی که روی خود را مانند گلی شکفته، باز کرده بود.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار