
«دوست داشتم علوم سیاسی بخوانم یا حقوق. پدر موافقت نکردند. عمران خواندم و طراحی. آرامش روح و گمشدهام را در شعر و ادبیات پیدا کردم. کتاب اول من با عنوان «همیشه قهوه را تلخ میخورم» همچون قهوه، ریشه در زمین داشت. تلخ و گس بود مزهاش. اینبار کتاب کبوترهای طلایی، باران است که شما را تا دریای نوشین آسمان ببرد. با طعمی بهتر و گوارا.»
«فری رز جلالمنش»، در ابتدای کتاب، خود را چنین روایت کرده و «کبوترهای طلایی» را به باران تشبیه.
به جستوجوی قطرات این باران، داستانها را ورق میزنیم. شخصیتهای داستانها بین حال و گذشته، رفت و برگشت دارند، رفت و بازگشتن که چندان شامل واژه«حساب و کتاب» نمیشود. برای درک داستانها که بین گذشته و حال، غوطه میخورند باید کلمات را به عقب بازگرداند و جملات را دوباره و حتی چند باره خواند. این روش اما بیفایده است به دلیل همان رفت و بازگشتهای عجیب که فضای اسرارآمیز داستانها را اسرارآمیزتر میکند و ابهام شخصیتها و داستانها را بیشتر.
شخصیتها ناشناسند و ناشناس میمانند. سرباز وظیفه داستان «کوچه پسکوچههای دلتنگی»، ناشناس است،کارمند بایگانی هم همینطور. هر دو مبهماند، هم برای یکدیگر، هم برای مخاطب کتاب، فقط مبارز بودنشان واضح است. این ابهام را بقیه شخصیتها نیز دارند، مثلاً در کبوترهای طلایی، راننده آژانس آشنا هست و آشنا نیست: «با او حرف هم زدهام، ولی کجا؟ رستوران ماه پیش؟ آژانس هواپیمایی؟ سوپر خیابان؟ اندامش... قدش... چشمانش...»
یا در داستان «فردا، ساعت پنج» و از نگاه مرد مبهم و بینام داستان: «همه برایش آشنا بودند و نبودند. دیده بودشان و ندیده بود. بیگانه بودند و نبودند.» اما این فقط نگاه او نیست، نگاه همه کاراکترهای کتاب است، شخصیتهایی که یا ناگهان گم میشوند یا کسی را گم میکنند: «کجا میروی؟ نمیدانم، گمش کردهام، که، یا چه را گم کردهای؟ همانی را که نمیدانم. نمیدانی دنبال چه میگردی؟ میدانم و نمیدانم، نمیدانم و میدانم. شاید هیچ وقت نیایی. پیدایش میکنم، باید پیدایش کنم.»
این گم شدن و گم کردن در داستانها تمامی ندارد. شخصیتهای داستانها خود را نیز گم کردهاند: فکر میکنی مشکل تو گم کردن اوست؟ شاید. میگویی شاید، چون شک داری؟ گرسنهام و حوصله ندارم. میدانم او را هم پیدا کنی ، باز هم گم شدهای، خواهی دید.»
آنها از فرد یا افرادی که هویتشان مبهم میماند، فراریاند: «کفتار موشها و کلاغ کرکسها تعقیبشان میکنند.»
در دنیای داستانهای این کتاب، فریادرسی نیست: «بدون توقف میدوند و نفسنفس میزنند. فریاد میزنند و کمک میخواهند، ولی کسی نمیشنود.»
مجموعه داستانهای «کبوترهای طلایی»، درباره واقعههای اجتماعی هستند (کوچه پسکوچههای دلتنگی، کبوترهای طلایی)، اما عنصر عشق نیز در آنها جای دارد، عشقهایی که «بیسرانجام» برای آنها بهترین واژه است. گمگشتگی و ابهام، این دو، عنصر ثابت همه داستانها هستند و باران؟ از بارانی که نویسنده از آن نام برده، خبری نیست، از طعم گوارا هم. مجموعه داستان کبوترهای طلایی نویسنده: فری رز جلالمنش/ نشر چشمه