کد خبر: 413856
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۸۹ - ۱۷:۵۷
دیدار با ساکنان کهریزک در آستانه روزجهانی سالمندان
اینجا گذرگاه عشق است.میعادگاه ملاقات انسان با خدا.اینجا آسایشگاه کهریزک است.روی سنگ قبر زنده‌یاد دکتر محمدرضا حکیم‌زاده نوشته:‌پاداش و اجر خدمت ناچیز من همین، کاندر جوار پاک شما آرمیده‌امتولد: 1293 / وفات: 1358چقدر سخت است وقتی می‌خواهی در مورد موضوعی بنویسی که در کلام نمی‌گنجد. در مورد یک حس، حس بودن و حس خواستن. چقدر سخت است وقتی می‌خواهی در مورد موضوعی بنویسی که بودنش ویرانگر است، در مورد چشم به راه بودن، منتظر بودن.کهریزک را نباید نوشت، باید دید، باید حس کرد، باید فهمید. اینجا جای نوشتن نیست، باید لمس کرد آنچه نادید نی است.ورود به محوطه و ساختمان‌های اسکان سالمندان حال و هوای هر تازه واردی را منقلب می‌کند.نمی‌دانی خوشحالی یا دلت گرفته و دوست داری اشک بریزی.نمی‌دانی از همه فرزندان بی‌محبت دنیا بدت می‌آید یا از خودت متنفری، اما آنچه مهم است اینکه خوب می‌فهمی بین تو و نسل گذشته نه تنها فاصله‌ای نیست بلکه آنها بخش اعظمی از آینده تو را تشکیل می‌دهند. پیری به سراغ ما هم خواهد آمد هر که یا هر کجا باشیم.در همان قدم اول به محوطه بزرگ آسایشگاه سالمندان فاتحه‌ای به روح بزرگ دکتر محمدرضا حکیم‌زاده می‌فرستیم.بسم الله الرحمن الرحیمالحمد الله رب العالمینفاتحه به روح مرد بزرگی که نقش فرزندی را چه خوب ایفا کرد و چطور واژه انسان بودن را معنی کرد.دکتر حکیم‌زاده از میان ما رفت اما نمرد، او ثابت کرد که می‌شود همیشه زنده ماند و وای بر احوال ما که زندگان مرده‌ایم!اینجا کهریزک است!صدای یک آهنگ شاد تمام فضا را پرکرده است. نسیم پاییزی تلاش می‌کند تا جای گرمای تابستانی را بگیرد.چند پیرزن در حال قدم زدن هستند.فاطمه سلطانی آرام می‌ایستد و می‌خندد، چقدر خنده‌اش زیباست.بیش از 70 سال سن دارد. می‌پرسم: «اینجا حوصله‌ات سر نمیره؟» و باز می‌خندد و می‌گوید:«نه! صبح‌ها می‌ریم نخ گوله می‌کنیم، حقوق می‌گیریم!»- با پولش چی می‌‌خرید؟- چای، قند و صابون.از یکی از مددکاران می‌پرسم:« نخ گوله کردن چه شغلی است؟»و خانم علا پاسخ می‌دهد:«این کار در اصل بهانه‌ای برای ورزش یا فیزیوتراپی سالمندان است. آنها در یک اتاق می‌نشینند و نخ‌ها را گوله می‌کنند و به تعداد این توپ‌ها پول می‌گیرند و روز بعد دوباره این گوله نخ‌ها را باز می‌کنند و دوباره آن را گوله می‌کنند. این مسأله باعث می‌شود آنها تحرک داشته باشند و به سستی و خمودگی عادت نکنند. برای این کارشان به آنها حقوق هم داده می‌شود تا تلاش بیشتری کنند و فکر نکنند که کارشان بیگاریست.»در بخش خانم‌ها روزگار سخت و نامهربان می‌گذرد.مادری که با شیره جانش، با بی‌خوابی‌ها و مشکلات مثل پروانه به دور فرزندش گشته تا او را بزرگ کند، حالا تنها در گوشه‌ای نشسته و چشم به در دوخته تا جوابی برای دلتنگی‌هایش بیابد.کبرا می‌گوید:« شش تا بچه داشتم، راست می‌گین که خوبا زود میرن. یکی از پسرهام توی شوشتر شهید شد. یکی هم جانبازه و نابینا اما بقیه بچه‌ها نمیان سر بزنن. هیچ جا خونه آدم نمیشه.»خانمی که کنارش نشسته به میان حرف‌هایش می‌آید و ادامه می‌دهد:«وقتی آدمو نگه نمیدارن. وقتی توی خونه بهت سخت میگذره. اینجا خیلی خوبه. من التماس می‌کنم که اینجا نگرم دارن، آخه خونه چی داره که اینجا نداره!»اینجا کهریزک است!اینجا باید آهسته راه بروی، حتی آهسته نگاه کنی.ساکنان این شهر آنقدر ظریف و نازکند که به کلامی ترک برمی‌دارند. پیرزن شیرینی تعارفمان می‌کند و قبل از اینکه تو با خودت فکر کنی تازه است یا نه، مزاجت قبول می‌کند یا نه و اصلاً میل داری یا نه، می‌گوید:« چندشت میشه؟ تمیزه پسرم! بردار! نگو که نمی‌خوری...»چه نگاه ملتمسانه‌ای و چه تلاشی برای دعوت.- مادر جون!‌وقتی خونه خودت بودی، دوست داشتی برات مهمون بیاد؟- من عاشق مهمون و رفت و آمد بودم. همه فامیل منو مثال می‌زدن، همه به بچه‌هام می‌‌گفتن خوش به حالتون به خاطر داشتن چنین مادری! من هنوزم وقتی کسی میاد اینجا فکر می‌کنم برام مهمون اومده.- بچه‌هات هم میان؟- اونا گرفتارن. می‌دونم دوست دارن بیان اما خب زندگی سخته دیگه. نمیشه انتظار زیادی داشت. اگه تند تند بیان منم خوشحال‌تر می‌شم.کهریزک را باید دید،‌کهریزک نوشتنی نیست؛ اینجا باید چشم‌ها را بست، آنچه احساس شد کهریزک است.فخری 13 سال است ساکن این شهر است: بچه دارم، نوه دارم، فکر کنم الان نتیجه هم دارم.می‌خواهم بپرسم «نتیجه چه چیز را به دست آورده‌ای؟ چه نتیجه‌ای داری؟»اما می‌ترسم... می‌ترسم از نگاهش از جوابش.با اینکه از بی‌مهری فرزندانش گله دارد اما او نیز خود را راضی کرده که بچه‌ها گرفتارند! وگرنه ماهی یکبار و شاید هفته‌ای یکبار به سراغش می‌آ‌مدند.اما فخری هر روز سری به بچه‌ها می‌زند:«همیشه خوابشونو می‌بینم...»با اینکه اکثر سالمندان در ابتدای صحبت‌هایشان از بی‌مهری بچه‌ها و دلتنگی خودشان برای خانه حرف می‌زنند اما طوری حرف‌هایشان را تمام می‌کنند که حس کنی خودشان راضی بوده‌اند که از خانه و خانواده دور باشند.وقتی می‌گویند «فقط اسممو بزن، فامیلیمو ننویس!»، «عکسمو چاپ نکنی‌ها، آخه بعضی‌ها نمیدونن من اینجا هستم، فکر می‌کنن خونه پسرمم»،«عکسمو نزن، یه وقت بچه‌ها خجالت می‌کشن» و... آن وقت است که می‌فهمی چشم‌ها دروغ نمی‌گویند.آنها حرف می‌زنند اما کافیست به چشم‌هایشان نگاه کنی تا به تمام ناگفته‌هایشان برسی، تا حقیقت را بدون هیچ کم و کاست ببینی.اینجا کهریزک است!کهریزک آرام است، کهریزک زیباست. کهریزک بهشت است.اما بهشت بدون خدا معنی ندارد.در بخش مردان، علی فرونچی با 73 سال سن اتاقی دارد زیبا، زیبا،‌واقعاً زیبا، آنقدر مرتب و پاکیزه که باورش سخت است که چند پیرمرد تنها در این اتاق زندگی می‌کنند.علی آقا در هر کلامش از مسئولان و کارمندان و مددکاران آسایشگاه کهریزک تشکر می‌کند و می‌گوید:« دو تا پسر دارم که خارج از ایران هستن. من که نائل نشدم به زیارتشون بلکه عادت کردم به ندیدنشون. در مجموعه کهریزک به ما خیلی محبت می‌کنن واقعاً نمیشه با حرف زدن از این افراد تشکر کرد.»علی آقا، احترام به والدین را از مهم‌ترین کارها و رفتارها می‌داند و می‌گوید:«من بیش از 50 ساله که مادرمو از دست دادم اما هنوزم بهش فکر می‌کنم و خوابشو می‌بینم.»شاید مهر اولاد هرگز از دل پدر و مادر پاک نشود اما آنان که سال‌هاست در آسایشگاه کهریزک ساکن هستند و بی‌مهری فرزندان را تجربه کرده‌اند به خوبی می‌دانند تمام عواملی که در این مجموعه مشغول به فعالیتند، فرشتگانی در خدمت آنانند.کتاب‌های علی آقا هر نگاهی را به خود جلب می‌کنند:« من خیلی مطالعه می‌کنم، دوستام هم هر وقت می‌خوان بیان اینجا برام کتاب میارن البته اینم بگم که هم اتاقی‌های من یکی فوق لیسانسه، یکی معلم بوده و یکی هم نقاشه...»کمی آنطرف‌تر عبدالحسین با 63 سال سن و سه پسر و یک نوه آه می‌کشد و می‌گوید: «کاش یک دختر داشتم» به راحتی می‌توان فهمید که چقدر دلش برای ذره‌ای محبت تنگ شده.»اینجا کهریزک است!در کهریزک می‌شود فهمید که همه پدر و مادرها دروغگو هستند و چه ناشیانه دروغ می‌گویند!دنیای اینجا دنیای دیگری است، همه از بچه‌های خود تعریف می‌کنند،‌همه می‌خواهند طوری وانمود کنند که بچه‌هایشان هر روز می‌خواهند بیایند و به آنها سری بزنند اما اینها هستند که نمی‌گذارند و ترجیح می‌دهند بچه‌ها به امورات زندگیشان برسند.یکی از سالمندان می‌گوید:« یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم تا نماز بخوانم، دیدم نمی‌توانم حرکت کنم، متوجه شدم سکته کرده‌ام. همسرم فوت کرده بود. چند وقتی رفتم فیزیوتراپی اما دیگر نمی‌شد در خانه پسرم بمانم، هفت ماه در مسافرخانه خوابیدم و دست آخر چند نفر از رفقایم مرا به اینجا آوردند.»با این حال همین سالمند وقتی می‌خواهد از فرزندانش صحبت کند چنان از آنها تعریف می‌کند که گویی تمام زندگیش را مدیون آنهاست.پدر و مادرها دروغ می‌گویند؛ دروغی که باز هم به نفع بچه‌های نامهربان است. آقای حسین ستوده، با 77 سال سن،‌ استاد فیزیک است. ستوده بخشی از اموالش را وقف کهریزک کرده و خودش نیز به کار آموزش بچه‌ها در کهریزک مشغول است. او هم سه پسر و یک دختر با تحصیلات عالیه دارد اما می‌گوید:« بچه‌ها زیاد نمی‌آیند...!»اینجا کهریزک است!جایی که می‌توان به عارف و شاعر بزرگی همچون استاد نصیب رحیم‌زاده رسید. رحیم‌زاده استاد سنگ‌ تراشی است که هنوز آثاری از وی در حرم امام رضا (ع)، تخت جمشید و ده‌ها نقاط دیگر وجود دارد. رحیم‌زاده می‌گوید:« در همه عمر به دنبال خودم می‌گشتم، خدمت بزرگان زیادی رسیدم، چه از لحاظ طریقت و چه شریعت، اما آنچه را که گم کرده بودم اینجا پیدا کردم.»او در مورد بچه‌ها می‌گوید:« به بچه‌های امروز نگاه کنید، آنها خیلی با ادبند اما مهربان نیستند!»رحیم‌زاده شعرهای زیادی دارد و تعدادی از آنها را برای ما می‌خواند؛ شعرهایی که هر مصرعشان تمام وجود انسان را به لرزه در می‌آورد، او می‌گوید این بیت شعر را بنویسید:دلا اندیشه فردای پیری در جوانی کنسپس تا می‌توانی فکر روز ناتوانی کندرآستانه روزجهانی سالمندان (9مهر) سری به درخت‌های کهنسال و زیبای پاییزی بزنیم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار