
امروزه هالیوود سعی دارد با ساخت فیلمهایی نظیر «300» یا «شاهزاده ایرانی» فرهنگ و هویت و تاریخ كشورمان را به سخره گیرد و در مقابل وظیفه ماست كه به جای شعار دادنها بیاییم و فیلم و مجموعههایی بسازیم تا نسل آینده و جوانمان به میراث فرهنگی كهنمان علاقهمند شوند. یكی از كسانی كه سالهاست در این زمینه با تمامی مشكلاتی كه در این مسیر وجود دارد همواره به فعالیت پرداخته و داستانهای شاهنامه را به صورت نمایش درآورده رسول نجفیان است. او متولد 1330 در تهران است و فارغالتحصیل روانشناسی است و از سال 1363 فعالیت سینماییاش را به عنوان بازیگر در فیلم صف آغاز كرد.
رسول نجفیان و گروهش آبان ماه تئاتر بیژن و منیژه را در خانه هنرمندان روی صحنه خواهند برد.
دیالوگهای این نمایش همگی از اشعار شاهنامه فردوسی است و استاد نجفیان همراه با گروه به تنهایی این اشعار را دكلمه كرده و ساز میزند. مهارت وی در نواختن تمامی سازها و همسرایی با گروه بر جذابیت این كار افزوده است. نمایش تئاتری بر گرفته از ادبیات كهنمان در روزهایی كه تب مدرنیسم تئاترهای كشور را مبتلا كرده سبب شد كه این گفتوگو را با وی انجام دهیم.
با تشكر از میلاد نجفیان، دستیار و برادرزاده ایشان كه ما را در انجام این گفتوگو یاری كردند.بازیگری، كارگردانی، نوازندگی، خوانندگی و... چطور رسول نجفیان توانسته از پس همه این كارها بربیاید؟بهخاطر آنكه از كودكی به چنین زندگیای عادت كردهام و پدر و مادرم همیشه میگفتند كه موفقیت را هیچگاه درون بشقاب نمیگذارند و دو دستی تقدیمت نمیكنند و تو برای رسیدن به آرزوهایت باید تلاش كنی و بجنگی تا بتوانی آنها را بهدست آوری. در نتیجه برایم بسیار عادی است كه برای رسیدن به خواستههایم چنین درگیر باشم. خوشبختانه رشته تحصیلیام نیز روانشناسی بوده و درعلم روانشناسی هم آمده كه انسان در زندگی باید بداند مشكلاتی همواره در مسیر زندگیاش قرار دارد كه این مسائل دو راه حل دارد؛ یا باید مشكلات را از میان بردارد یا مشكلات تو را از میان برخواهند داشت. همچنین مادربزرگم «بیبیگلزار» كه در تربیتم نقش بسیاری داشت خوی و خصلتی برایم به یادگار گذاشته كه اصلاً برایم عادی نیست كه زمانی كارهایم تماماً پیش برود و مشكلی نداشته باشم كه اگر چنین شود كم میآورم. عادت كردهام كه هركاری را كه انجام میدهم با دهها مشكل مواجه شوم و لذت میبرم كه كمر مشكلات را خرد كنم و زمانی كه یك نفر میرسد در پایان كار میگوید خسته نباشید ما پیام شما را دریافت كردهایم تمام آن خستگیها از بین میرود.
قاعدتاً در این كار با مشكلاتی هم روبهرو بودهاید.بله، در كاری كه 40 ـ 30 نفر را دور هم جمع كنید و بودجه كافی هم نداشته باشید قاعدتاً مشكلاتی وجود خواهد داشت. زمانی كه بودجه كافی وجود داشته باشد با خیال راحت با عواملت قرارداد میبندی و یك رابطه قانونی میان شما قرار دارد و خیالتان هم راحت است. اما بنده بهخاطر آنكه بودجهای در اختیار نداشتم به بازیگرانم در ابتدا گفتم پولی ندارم و از آنها خواستم كه با كمترین امكانات دركارم حضور داشته باشند در نتیجه باید با خیلی از مسائل آنها كنار میآمدم. ممكن بود بدقلقی كنند یا دیر سر تمرین و اجرا بیایند كه البته خوشبختانه بچههای گروه هم چنین مشكلاتی نداشتند.
شما بازیگران حرفهای را در اختیار نداشتید، علت بودجه بود یا انتخاب خودتان؟زمانی كه با دست خالی بخواهی كاری را پیش ببری مجبور میشوی از كسانی دعوت به همكاری كنی كه خیلی اهلیت تئاتر نداشته باشند. البته بیشتر كسانی كه بنده دعوت كردم تحصیلكرده تئاتر بودند ولی در میانشان یك عده دانشآموز هم بودند كه تا آنها بخواهند با این محیط اخت شوند زمان میبرد. به هرجهت زمانی كه فرد در محیط تئاتر باشد خود بهخود قوانینی را میداند ولی من باید تازه یكسری الفبای تئاتر را برای برخی از دوستان توضیح میدادم كه اینها از جمله مشكلات اینگونه كارهاست.
چه شد كه فرهنگسرای نیاوران را ابتدا برای نمایش كار انتخاب كردید؟یكی از مشكلات ما مكان تمرین گروه بود. گروهی 30 تا 35 نفر كه باید در زمان تمرین طراح گریم و طراح صحنه و... هم به آن اضافه میشدند و در سالن كوچكی كه آنجا در اختیارمان بود باید با برنامههای دیگری مثل جشنواره هم كنار میآمدیم بهدلیل اینكه جشنواره عروسكی قراربود اجرا شود و ما باید یك سال در نوبت میماندیم در نتیجه با لطفی كه جناب نجفی و گروه فرهنگسرای نیاوران بهما داشتند باعث شدند كه ما یك ماه قبل از اجرایمان به فرهنگسرای نیاوران بیاییم.
شما ابتدا این نمایش را در فرهنگسرای نیاوران به روی صحنه بردید كه هم مكان و هم زمان اجرا در استقبال كم از این نمایش تأثیر داشت؟بله، تا قبل از شروع ماه مبارك استقبال خوب بود اما باتوجه به اینكه ساعت شروع اجرای نمایش 19 بود و تا ساعت 15/20 طول میكشید، در نتیجه ما تماشاگرانمان را از دست دادیم. هرچند نمایش بیژن و منیژه را هم مانند نمایش رستم و سهراب درخانه هنرمندان اجرا خواهیم كرد. چون حیف است با خون دلی كه سر این كار خوردهایم دیده نشود.
با توجه به تمام مشكلاتی كه برای اجرا داشتید بهنظر مشكل اصلیتان نمایشنامهای است كه از شاهنامه فردوسی انتخاب كردهاید؟بله یك وقت هست كه یك كار كمدی اجرا میشود و تماشاگران را هم میخنداند، بازیگران هم شلنگتختهشان را میاندازند. اما این كار نه اینكه اثر فردوسی بود از حساسیت بسیاری برخوردار بود. بهخاطر آنكه زمانی است كه من نویسنده نمایشنامهای را مینویسم و هر حرفی را هم در آن میزنم و اگر اعتراضی هم وجود داشته باشد میگویم نویسندهاش من بودهام و دوست داشتهام كه اینطوری بنویسم. اما این كار اثر فردوسی است و مثلاً شمای بیننده یا فردوسیپژوه خواهید آمد و جلوی مرا خواهید گرفت كه به چه دلیل حتی یك «واو» را تغییر دادهام؟ و مشكلی اصلی در كار ما این بود كه بچههای گروه را متوجه كنم كه این كار اثر فردوسی است و شوخی نیست. فردوسیپژوه خواهد آمد و كار را خواهد دید و اگر درست اجرا نكنیم چهار تا بد و بیراه خواهد گفت.
و این اتفاق نیفتاد؟نه و خوشحالم شبی كه اهالی بنیاد شاهنامه و دكتر شجاعپور آمده بودند از همه گروه تقدیر و تشكر كردند و این درحالی بود كه همیشه نگران نظر استاد شجاعپور بودم اما كارمان نشان داد كه لااقل به فردوسی خیانت نكردهایم و به خواستهمان رسیدهایم.
چقدر از نتیجه كار راضی بودید؟جناب فردوسی میگویند كه سی سال طول كشیده تا شاهنامه نوشته شده و من همیشه میگویم ای كاش نوشتن شاهنامه چهل سال طول میكشید. آن ده سال باعث میشد كه شاهنامه بهتر از اینی كه هست بشود و اگر پنجاه سال طول كشیده بود قطعاً بهتر از آن چهل سال بود. باتوجه بهزمانی كه ما در اختیار داشتیم و سالن تمرینمان كه هرگز نداشتیم نتیجه كار خوب بود و باتمام این مشكلات كاری را ارائه كردیم كه لااقل فاجعه نبود.
به آنچه درنظر داشتید، رسیدید؟من یكسری خط قرمزهایی را برای خودم دارم. ممكن است فردی بیاید اینجا و بگوید كار مزخرف بود و به فردوسی اهانت شده. اما این نظر اوست كه قطعاً الگوی بهتری برای كار دارد و حتماً خواهم رفت و از او یاد خواهم گرفت كه الگویش چیست كه كارها برایش آنقدر درنظرش مزخرف است. البته تابهحال این اتفاق نیفتاده متأسفانه! چون در به در بهدنبال این هستم كه یاد بگیرم و خوشحالم كه متعصبترین عزیزان فردوسیشناس آمدند و از كار تعریف كردند و به گروه هدایای مختلفی دادهاند. كسانی كار را تأیید كردهاند كه در این زمینه بسیار سرشناس بودهاند استادانی مثل استاد دكتر حسین وحیدی یا دكتر شجاعپور عزیز.
خواندن شاهنامه یك قلق خاصی دارد، چطور گروه را تمرین دادید كه بهراحتی بتوانند دیالوگها را بخوانند؟درست است شاهنامهخوانی كلید دارد كه اگر آن را ندانی نمیتوانی شاهنامه را درست بخوانی. من بازیگر حرفهای كه بسیار هم زبانزد است را دیدهام كه شاهنامه را از رو هم نمیتوانست درست بخواند. شاهنامه خواندن كلیدی دارد كه من آن را به بچههای گروهم آموزش دادم طوری كه هرجای شاهنامه را باز كنند بهراحتی میتوانند آن را بخوانند و معنای شعرهایش را دریافت كنند، جز البته یك جاهایی كه خیلی غامض است. و این بهنظرم یك موفقیت است كه ثابت كردهام اشعار فردوسی و مولانا و حافظ و سعدی تنها برای سه چهار تا استاد پژوهشگر و افراد آكادمیك نیست. باید بچهها را از دوران دبستان آموزش داد تا شاهنامه را هم مانند قرآن بتوانند بهراحتی بخوانند. چون همانطور كه خواندن قرآن یكسری اصول دارد كه تا آنها را ندانی نمیتوانی قرآن بخوانی شاهنامه را هم تا كلیدش را ندانی نمیتوانی معنای شعرش را دریافت كنی.
باتوجه به اینكه در كار تماماً از اشعار استفاده شده بود افرادی كه برای تماشای كار میآمدند با فهم اشعار مشكلی نداشتند؟نه، حتی ما كارگر افغانی را كه اصلاً اهلیت خواندن شاهنامه را نداشت و بیسواد بود را دعوت كردیم تا كار را ببیند و آن فرد باتوجه به اینكه فقط فارسی دری میدانست نشست و تمام قصه را از الفتا ی فهمید. پس میتوان گفت كه اشعار فردوسی مردمی و قابل فهم است. باید این موضوع را درنظر داشت كه مرشدهایی كه در قهوهخانهها اشعار جناب فردوسی را میخواندند از هر 10نفرشان دو نفرشان با سواد بودند اما این اشعار توسط آنها سینه به سینه نقل شده برای مردمی كه 80درصدشان بیسواد بودهاند منجمله خودم كه در كودكی یادم است كه به قهوهخانه میرفتم و به این اشعار گوش میدادم و میفهمیدم.
امروزه در مورد خواندن اشعار فردوسی و اینكه اشعار درست خوانده شوند آنقدر سختگیری میشود كه باعث شده فاصلهای در این میان به وجود آید.بله حتی عدهای معتقدند كه به دلیل ثقیل بودن نباید داستانهای شاهنامه در اختیار كودكان قرار گیرد و همین طرز فكر باعث شده كه در كتب درسی كمتر به این نوع ادبیات پرداخته شود و این جای تأسف دارد.همین باعث میشود كه بچههای ما به سراغ داستانهای غربی نظیر «رمئو و ژولیت» بروند، داستانی كه قصهاش عیناً از داستان «زال و رودابه» گرفته شده است. عشقی كه رودابه به زال و زال به رودابه پیدا میكند و ماجرای دو خانواده نژادپرست كه همان رمئو و ژولیت است. باور كنید منطق قصه فردوسی از داستان شكسپیر جا افتادهتر است. نمیخواهم این صحبتها به حساب تعصبات كودكانه گذاشته شود بله اثر شكسپیر جزو یكی از آثار بزرگ دنیاست بنده منكر این قضیه نیستم.امروزه هالیوود بیشترین هزینه را برای فیلمهای اسطورهایاش میكند كه همراه با مزخرفات بسیاری است و این محصول را به خورد جامعه جهان سوم میدهد. تازگیها هم با آثاری مثل شاهزاده ایرانی سعی كردهاند به تاریخ ما چنگ اندازی كنند. اما در مقابل ما چه كار میكنیم و چه كار كردهایم! داستانهای شاهنامه كه به آن زیبایی نوشته شدهاند قابلیت این را دارند كه از آنها فیلمهایی تهیه شود.
جالب است كه این گونه فیلمها از طرف مردم هم مورد استقبال قرار میگیرد؟بله، مردم ما می روند آن فیلم را میبینند چون كار هالیوود است! اما اینجا ما سرمایهای را برای ساخت اینگونه آثار اختصاص نمیدهیم. به قول یكی از دوستان تاجیك كه میگفت «خیلی زشت است كه شما این همه فیلم میسازید و سرمایهگذاری میكنید اما تا به حال یك كار از شاهنامه را نساختهاید».
علت این غفلت چیست؟اول بیسوادی است و این را شجاعانه میگویم. دوم اینكه این بیسوادی باعث شده كه من سرمایهگذار هم پولم را برای ساخت اینگونه آثار ندهم و بگویم پول در این آثار نیست و بازگشت سرمایهندارد.آنوقت برای ساخت آثار بیمایه و مزخرف بسیاری از ارگانها سرمایهگذاری میكنند واقعاً چطور میتوان نسبت به آثار فردوسی كه یك شیعه مظلوم و شجاع بوده این همه جفاكار بود؟ ایران مردمی داشته كه دین اسلام را با جان و دل پذیرفتهاند. مردم ایران اكثراً شیعه هستند و عشق به اهل بیت و حضرت علی(ع) در دلهایشان وجود دارد و این از گذشته وجود داشته. فرهنگ شیعه از فرهنگ مردم ایران جدا نیست و فرهنگ مردم ایران از اسلام و اینها به هم تنیده شدهاند. در قهوه خانهها هم زمانی كه مرشدها داستان بیژن و منیژه را نقل میكردهاند وقتی به آنجا میرسیدند كه رستم باید سنگ چاه را بلند كند میگفتند رستم با گفتن «یا علی به دادم برس» توانست سنگ چاه را بلند كند!و در جواب شما باید بگویم كه علت غفلت ما در مورد ساخت این آثار در شعر جناب مولاناست كه:زین همرهان سست عناصر دلم گرفتشیر خدا و رستم دستانم آرزوستدر ایران متأسفانه اهلیت ساخت آثار ملی وجود ندارد. سرمایهگذارها حاضرند میلیاردها تومان خرج آثار سخیف بكنند و حتی ورشكست هم بشوند اما برای ساخت داستانهای شاهنامه قدمی بر ندارند! و بیشتر تعجبم از این است كه چرا ارگانهای دولتی در این زمینه اقدامی نمیكنند.
اما اهالی فرهنگ كه ادعاهای بسیاری در زمینه هنر ملی دارند؟بله، اما تنها یكی دو مورد اتفاق افتاده كه كسی در این زمینه كاری انجام دهد و بیشتر در زمینه تئاتر بوده كه آنهم توسط استاد عزیزم استاد غریبپور و سركار خانم صابری بوده. اما همانطور كه گفتم تئاتر بردش كمتر از سینما و تلویزیون است. برای همین قصد دارم فیلم این آثار را بسازم. به نظرم برای آنكه كسی بخواهد چنین آثاری را بسازد باید اول از خواندن این آثار لذت ببرد و آنها را بفهمد. متأسفانه تا آنجایی كه شناخت پیدا كردهام سواد ساخت این گونه آثار وجود نداشته است.
آنچه این تئاتر را دلنشینتر كرده آن است كه از ابتدا شما هم مینوازید و هم اشعار را میخوانید.بله و تمام این آهنگهایی كه در كار وجود دارد را از شاهنامه خوانیهای روستایی ایل بختیاری خراسان گرفتهام. من به عنوان واسطهای بودهام كه رفتهام در دهات و لالاییهای مادربزرگها را ضبط كردهام. یا مثلاً نوحههایی كه در دهات خوانده میشده. چون زمانی كه آن پیرزن یا پیرمرد كه این لالاییها و نوحهها و اشعار جناب فردوسی را میداند بمیرد آن ملودی كه او با آن شعر را میخواند هم از بین میرود.در نتیجه 30 سال از عمرم را متناوباً به جمعآوری این گونه اشعار و ملودیها گذراندهام. نكته زیبایی كه در كار وجود دارد آن است كه كار تحت تأثیر تغزیه كه هنری است مردمی ساخته شده و جاهایی هم بنا به ضرورت از تئاتر مدرن استفاده كرده اما با روشنفكر بازی در آوردن مخالفم.
چطور با این همه مشغله كاری توانستید این ملودیها را جمع آوری كنید؟مثلاً زمانی كه برای فیلمبرداری «مسافری از ری» به نائین رفته بودیم همه كه برای استراحت به تهران میرفتند من تازه میماندم در دهات نائین دنبال شاهنامه خوان و مولانا خوان و الله خوان میگشتم یا از دختران و زنان ده میخواستم كه شعری را كه زمان گشت و درو گندم یا قالی بافی میخوانند برایم بخوانند و همه اینها را جمع آوری كردهام و این تفاوت كار من است. و باید به كسانی كه میگویند مردم اشعار شاهنامه را نمیفهمند و این اشعار ثقیل است گفت چطور افراد بیسواد در دهات این اشعار و اشعار مولانا را از حفظ هستند؟ به نظر من آنها در دهات بسیار باسوادتر از من بودند. زمانی كه اهلیت ساخت آثار ملیمان نباشد ما میرویم و در آثارمان ادای فیلم «هری پاتر» را در میآوریم كه فاجعه است یا ادای هالیوودی كه خودش هم در سوژه مانده است. ما ملتی هستیم كه ادبیاتمان برای مردم دنیا حرف بسیار دارد و پر است از سوژههایی كه ضروری است برای جامعه جهانی، سوژههایی كه اخلاقی است مثلاً رستم در داستان به سهراب دروغ میگوید برای اینكه بار اول كشته نشود و ما میگوییم مگر میشود رستم عارف دروغ بگوید و این در صورتی است كه دروغگویی نزد ایرانیان بسیار بد بوده (البته الان كمك خرده بد نیست مثل اینكه) و مرشد كه میگفت در زمان نقل داستان كه پسر، تو مواظب باش كه مانند رستم دچار انحراف نشوی و نمونههای دیگر از پیامهای اخلاقی.
یكی از دلایلی كه برای نساختن اینگونه آثار وجود دارد وجود مخاطب است و این در حالی است كه زمانی كه مجموعه «جومونگ» از سیما پخش میشد با استقبال بسیاری مواجه شد؟بله درست است و این بسیار تلخ است كه ما این داستانها را داریم و از آنها غافل هستیم. من طنزی در مجله فیلم برای دوست عزیزم هوشنگ گل مكانی در این زمینه نوشته بودم كه برایتان نقل میكنم: «در شب فردوسی پژوهی از من هم دعوت شده بود كه در آن مجلس كه همه قدر بودند در زمینه شناخت فردوسی مجری برنامه باشم كه در میان برنامه دیدم كه دائماً یادداشتهایی برایم میآید كه برنامه را زودتر تمام كنم! این مسئله باعث شد كه در میان برنامه بگویم و ا... مثل اینكه یك نفر است كه عجله بسیاری دارد كه برود برای همین دائماً پیغام میدهد كه برنامه را زودتر به پایان برسانم كه یكدفعه همه گفتند یك نفر نیست اینها همه از طرف همه ما بوده عجله داریم برویم سریال جومونگ را نگاه كنیم! ببینید در شب فردوسی پژوهی آنقدر من نوعی تأمل ندارم كه فردا تكرار این سریال را ببینم و این طور رفتار میكنم و این فاجعه است كه ما آنقدر نسبت به ادبیاتمان بیاعتنا باشیم. آن وقت پائولو کوئیلو باید بیاید اینجا و بگوید خیلی عجیبه فكر نمیكردم كتاب كیمیاگرم در ایران اصلاً با استقبال روبهرو شود چون آن را از قصه مولانا و عطار شما الهام گرفته بودم! چون هم عطار قصه كیمیاگر را دارد و هم مولانا. و این جای تأسف دارد یادم میآید در 17 سالگیام كه پیتر بروك به ایران آمده بود و تعزیه ما را دیده بود بسیار شگفت زده شده بود و میگفت مگر می شود فاصله با نقش به این شكل باشد. فاصلهای كه برشت از آن میگوید و خیلیهایش اداست. اما بازیگر نقش «شمر» ما میآید و به تماشاگران میگوید كه من رسول نجفیان هستم اجازه بدهید كه نقش «شمر» را برای نشان دادن مصیبت كربلا بازی كنم. كه با اینهمه باز هم مردم در پایان آنقدر نقش را باور میكنند كه او را میزنند. یا آوردن یك تشت آب به جای فرات و باور كردن مخاطب و پیتربروك معتقد بود كه ما باید به این هنر والایمان توجه كنیم.
فكر میكنید علت این بیتوجهی كجاست؟ همه معتقدند كه باید توجه كرد اما هیچكس برای این توجه اقدامی نمیكند؟متأسفانه خیلی از مسائل ما دروغ است و روشنفكر زدگی با روشنفكری قاطی شده است. ما همواره فكر میكنیم كه هر چیزی كه در اروپا به وجود آمد درست است و ما باید انجام دهیم و اشكال ندارد انجام دادنش ولی لااقل باید ادبیات خودمان را بشناسیم بعد انجام دهیم. ما فردوسیمان را رد میكنیم آنوقت میبینیم كه غرب گشته و آمده به دنبال سوژههای ادبیات ما! برای آنكه بنده روشنفكر مولانا و فردوسی را درست نشناختهام و به دنبال مثلاً هری پاتر در فیلمسازی گشتهام. جناب حافظ میفرماید:سالها دل طلب جام جم از ما میكردآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میكردو این حرفها آنقدر زده شده كه رنگ شعار گرفته. اگر یك كار شلنگ تختهای و سطحی باشد و در آن به جمهوری اسلامی متلك گویی شود همه از آن استقبال میكنند و میگویند كار خوب بود اما ...به نظرم باید دولتمردان ما حمایت كنند و آنقدر در زمینه ادبیات ملی ما كار بشود تا فرهنگ ساخت این نوع آثار جا بیفتد.
چی باعث میشه كه رسول نجفیان با همه مشكلاتی كه در زمینه ساخت اینگونه آثار وجود دارد باز هم بیاید و چنین آثاری را بسازد؟برای آنكه من ضرورتش را فهمیدهام باور كنید این را وظیفه خودم میدانم و نمیخواهم شعار بدهم اما با تمام مشكلات مالی كه برای ساخت اینگونه آثار با آن روبهرو هستم اما كارم را ادامه میدهم.
اما عدهای معتقدند كه تمام كارهایی كه انجام میدهید شعار است و راهی است برای اسم در كردن؟بله، والله خیلی این حرفها را شنیدهام و آرزو دارم كه این افراد بگویند من تظاهر میكنم اما دو نفر بیایند و فردوسی را بشناسند اما حتی زمانی كه این آثار را میساختم یك نفر پیدا نشد كه بیاید و بگوید آقا اصلاً رسول نجفیان بلد نیست چنین آثاری بسازد بیایید ببینید من بهترش را ساختهام. باور كنید من میروم و دست آن شخص را میبوسم كه بهتر از من چنین كاری را ساخته است و عالیتر از من كار میكند. من همیشه با كمترین امكانات كار كردهام و همیشه هم دیگر دوستان به من گفتهاند كه شكست میخورم اما همیشه پرپر زدهام كه این كارها را بسازم. متأسفانه یك عده هستند كه همیشه این حرفها را میزنند اما به لطف الهی من كه یك بازیگر و كارگردان گمنام بودهام با شعر و آهنگی كه خواندم (رسم زمونه) در دهات كورهها هم مورد لطف مردم قرار گرفتهام. ممكن است من را به چهره حتی نشناسند اما تا اسم این شعر بیاید من را خواهند شناخت و این لطف خدا بوده همیشه عدهای هستند كه خودشان كاری انجام نمیدهند و زمانی هم كه كسی كاری انجام میدهد او را هو میكنند كه این را چه به این كارها، اینكه سواد و صلاحیتش را ندارد، باید برود درسش را بخواند. اما تا به حال هیچ كدام از این عزیزان در این زمینه كاری انجام ندادهاند.
فكر میكنید علت این موضوع چیست، آیا حسادت است؟بله و این حسادت وحشتناك جامعه ما را تهدید میكند. این مسئله هم در عرصه سیاست و هم در عرصه هنر لطماتی را به جامعه زده. شما از قول من به آن عزیزانی كه اعتراض میكنند چرا من در زمینه شاهنامه فعالیت میكنم بگویید كه واقعاً همین طور است آنقدر اوضاع خراب شده كه من آمدهام و در زمینه شاهنامه كار میكنم اما از آن عزیزان اشكالگیر خواهش میكنم كه بیایند و به ملت ایران و فردوسی عزیز افتخار بدهند و آثار شاهنامه را بسازند تا روی من هم كم بشود و بروم كنار. به خدا خیالم راحت میشود و میروم سریالهایم را بازی میكنم و كارگردانی تئاترهای شلنگ تختهای را میكنم. اتفاقاً خیلی خوب هم میتوانم این تیپ كارها را بسازم. تخصص من در پست مدرنیسم و داستانهای كوتاه اروپایی است و تز روانشناسیام داستایوفسكی و چخوف بوده و از خیلیها بسیار بهتر اینگونه آثار را میشناسم.
انتقاد پذیرهستید؟بله، بسیاری از عزیزان منتقد بودهاند كه من از نقدهایشان آموختهام اما بوده نقدهایی كه غرضورزانه باشد و ببینم كه طرف اصلاً شاهنامه را نخوانده و كار را نقد میكند اما این مسائل تأثیر روی كارم ندارد و آرامشم را به هم نمیزند و این نوع نقدها را میشناسم.
این ایراد گرفتنها و استقبالهای كمی كه از تئاترهای شاهنامهتان صورت میگیرد دلسردتان نمیكند و باعث نمیشود كه تغییر نگرش دهید؟ چرا، یك وقتهایی بغضم میتركد اما زمانی كه یك نفر میآید و میگوید دستتان درد نكند من اصلاً نمیدانستم فردوسی این طوری است واقعاً خستگیام در میرود. اما دلم میسوزد كه یك عده چه شلنگ تختههایی را به نام تئاتر به خورد مردم میدهند. امسال دكتر صالحپور در جشنواره عروسكی گفت كه متنها باید ایرانی باشد كه به خیلیها برخورد كه آقا نه، چرا؟ انگار كه مثلاً پسرخاله میلان كوندرا یا دیگری هستند و ای كاش نوشتههای میلان كوندرا بود. یك وقت میبینید كه منحرفترین آدم نمایشی را نوشته برای زنش یا بچهاش كه البته اشكالی ندارد بنویسد و این نمایش و داستان با استقبال مواجه شده اما من كارگردان ایرانی با پشتوانه هفت هزار ساله فرهنگ و تمدن آن متن را میآورم و به عنوان هنر والا تقدیمش میكنم كه این خیلی بد است، این به معنی بیسوادی است . همین باعث میشود كه دو تا جوان هم بیایند و بگویند آره دیگه اینه آنارشیسم!در حالی كه ما اصلاً نمیدانیم چرا انسان با ساخت دو تا ماشین فكر كرده خدا شده و نیچه چرا گفته خدا مرده و چرا بحث افسردگی بشر به وجود آمده، بعد از دو تا جنگ جهانی ویرانگر و ناامیدیهای بشر اروپایی چطور باعث شده كه مدرنیسم به وجود آید. حالا مایی كه اصلاً دغدغههایمان دغدغههای بشر اروپایی نبوده و از یك معرفت عرفانی تغذیه شدهایم و كسانی مانند مولانا را داریم كه باید پیامش جهانی شود میگوییم كه نه این چیه و میرویم دنبال آن دلقكی كه در یك تئاتری مانند وین یك چرندی را نوشته و فاجعه از اینجا شروع میشود، از بیسوادی ما، از شناخت سبكهای غربی و عدم شناخت ادبیات خودمان .
و سلیقه مردم جامعه؟بله متأسفانه. وقتی یك بیادبی حاكم شود یك تبلورش در تئاتر است و یكی در موسیقی و سریالهای تلویزیونی و شما هنر فاخر را نمیبینید.
فكر نمیكنید علت این مسئله روشنفكرانی هستند كه سعی در تغییر سلیقههای جامعه دارند؟متأسفانه تعریف روشنفكر در كشور ما شده است آدمی كه از همه متنفر است بهخصوص از مردم كوچه و بازار و هر مسئلهای هم كه علم شود او باید با آن مخالفت كند. حالا با قافیهیابی یا بیقافیه و تواضع هم نداشته باشد و اگر كسی هم كاری انجام دهد به نظر او خائن است و این را گلشیری هم در تعریف روشنفكریاش آورده. من فكر میكنم چنین كسی باید توسط فردوسی و مولانا و دیگر بزرگان ادب بشود. چندی است كه جامعه ما را یك بیفرهنگی بدی اداره میكند كه باعث شده كه از گذشتهمان جدا شویم و این در روانشناسی هم وجود دارد افرادی هستند كه بر اثر یك حادثه یا افسردگی دچار فراموشی میشوند و نمیدانند كه كجا بودهاند و اصلاً كی هستند و اگر یك ملت دچار این مرض شود خیلی دردناك است. آن وقت آن ملت میشود بیهویت و ما باید جوانهایمان را با میراث گذشتگانمان آشنا كنیم و این میتواند از مدارس شروع شود و نباید بگذاریم در قالبهای روشنفكربازی و آكادمیكگری و فردوسیپژوهی تاریخچه فرهنگیمان گم بشود. این باعث میشود كه جوانهایمان فرهیخته شده و در برابر هجوم و تهاجم فرهنگی ایستادگی كنند. در نتیجه باید در این زمینه كار كرد و هر كس بهتر كار میكند این گوی و این میدان، انجام دهد.
رسول نجفیان چه آرزویی دارد؟دلم میخواهد سرمایهای باشد تا بتوانم فیلم پنج قصه شاهنامه (بیژن و منیژه، مرگ سیاوش، زال و سیمرغ، زال و رودابه و رستم و سهراب) را بسازم. منتها نه مانند تئاتر رستم و سهراب كه از نمایش فیلم تهیه شد و از طریق رسانههای تصویری در اختیار مردم قرار گرفت. میخواهم یك فیلم تلویزیونی به سبك تله تئاترهایی كه هست بسازم و همیشه گفتهام درمورد اصالت موسیقی مناظره زندهای گذاشته شود تا در آن آقایانی كه در این زمینه ادعا دارند بیایند و مرا رسوا كنند كه سررشتهای در این زمینه ندارم.
با همین گروه میخواهید فیلم بیژن و منیژه را بسازید؟ در بعضی از بچههای گروه ممكن است اغراق تئاتر وجود داشته باشد كه در كلوزآپ تلویزیون نیازی به آن نباشد و شاید نتوان به آن بازیگر تعلیم داد كه بعضی حركات تند در همه جا به كار نمیآید. قصد دارم از چند بازیگر مشهور برای این كار دعوت كنم. كسانی مانند پرویز پرستویی دوست عزیزم كه همیشه نسبت به من لطف داشته و اگر كاری نداشته باشد این دورخیز را دارم كه از او دعوت به كار كنم.