«گلاره عباسی» متولد 1362 تهران است. پدرش اهل چهار محال و بختیاری و مادرش کرد کرمانشاه است. وی در سال 1380 پس از پایان دوره متوسطه در کارگاه بازیگری «امین تارخ» اصول اولیه بازیگری را فراگرفت و در سال 1382 در رشته «تئاتر» در دانشگاه پذیرفته شد و تاکنون در نقشهای مختلفی در سینما و تلویزیون به ایفای نقش پرداخته که از مطرحترین فیلمهای سینمایی او میتوان به «مجنون لیلی، قتل آنلاین و یک گزارش واقعی» اشاره کرد. همچنین عباسی بازیتله فیلمها و سریالهای «کتابفروشی هدهد، همه بچههای من گمشده، هندوانه شب یلدا، فراموشی، میان ماندن و رفتن، بوی گلهای وحشی، در چشم باد و ترانه مادری» را در کارنامه هنری خود دارد.در حال حاضر وی کاراکتر «فرشته» را در سریال «نون و ریحون» روی آنتن دارد. به همین بهانه روزنامه جوان حاصل گفتوگو با این بازیگر صمیمی و مردمدار را به هموطنان عزیز تقدیم مینماید.خانم عباسی کار بازی را به صورت جدی از کی و کجا آغاز کردید؟من کار بازی را به صورت جدی از کارگاه بازیگری آقای «امین تارخ» شروع کردم. خوشبختانه آقای تارخ مسیر خوبی را برای هنر جویانش انتخاب میکند.این مسیر شامل چه بخشها و چه نکات مثبتی است؟خب کلاسهای خاصی در زمینه بدن، بیان، بازی مقابل دوربین و یک سری تخصصهای خاص را کار میکنند.دیگر دنبال تحصیل بازیگری در جوامع آکادمیک و دانشگاهی نرفتید؟چرا من بعد از کلاسهای آقای تارخ در کنکور پذیرفته شدم و رشته تئاتر خواندم ولی هنوز که هنوز است حین کار میفهمم که کلاس آقای تارخ چقدر کمکم کرده است.یعنی بعد از کلاسهای آقای تارخ، تصمیم به تحصیل تئاتر گرفتید یا از قبل به رشته تئاتر علاقهمند بودید؟واقعیت این است که علاقه اصلیام ادبیات بود. دلم میخواست ادبیات بخوانم. خیلی ادبیات را دوست داشتم ولی متأسفانه چون رشتهام ریاضی - فیزیک بود نتوانستم. هر چند همیشه بین ادبیات و هنر در تردید بودم و حتی سعی کردم ادبیات نمایشی بخوانم ولی بعد از اینکه به کلاسهای آقای تارخ رفتم بازیگری برایم جدیتر و جذابتر شد و کمکم کار کردم تا به اینجا رسیدهام.کار تئاتر را ادامه میدهید؟ متأسفانه نه.مشکل وقت دارید؟!واقعیت این است که نه، مشکل وقت ندارم. اتفاقاً خیلی هم دوست دارم کار کنم. ولی خوشبختانه یا متأسفانه پیشنهادهای تلویزیونیام همیشه بیشتر از پیشنهادهای تئاترم بوده و هنوز آن گروه تئاتری پیدا نکردهام که با آنها مچ شوم و گروهی برای کار تشکیل دهیم.دلبستگی خودتان به تصویر است یا صحنه؟من هم تئاتر را دوست دارم و هم تلویزیون را و حتی دوست داشتم در رادیو کار کنم. من کار صدا را خیلی دوست دارم. ولی تلویزیون در این بین برایم مهیاتر شد.سینما را از جهاتیترجیح میدهم ولی از جهات دیگر تلویزیون را ارجح میدانم. من سینما را به خاطر حساسیتهای عواملش و کارش ترجیح میدهم. یعنی روی فیلمنامه باید مدتها کار شده باشد تا پروانه ساخت بگیرد. یا امکان ندارد فیلمنامه همزمان با تولید نوشته شود. انگار یک کارگردان در سینما جدیتر با کارش برخورد میکند یا بازیگرها تمایلشان به سینما بیشتر است. ولی من مدیوم تلویزیون را دوست دارم. این ارتباط مستقیم با مخاطب را دوست دارم. اینکه شبها در خانههای مردم باشم را دوست دارم. این عکسالعملهای مردم را در کوچه و خیابان دوست دارم. ولی در نهایت دوست دارم این حساسیتها در تلویزیون هم اعمال شود.فکر میکنید سطح و درجه بازیگری در کشور ما نسبت به بازیگری دنیا چه جایگاهی دارد و چقدر این دو دنیا با هم فاصله دارند؟من فکر میکنم نمیشود بازیگری را از کل سینما یا تلویزیون جدا کرد. همه بخشها به هم مربوط میشود. مثلاً وقتی من به پروژهای وارد میشوم که کارگردان خوبی کنترلم میکند، فیلمنامه خوبی برای کار هست، فیلمبردار و سایر عوامل خوب چیده شدهاند، طبعاً من هم بهتر بازی میکنم. برای همین من فکر میکنم اگر استاندارد بازیگریمان متفاوت است، استاندارد همه چیزمان با هم تفاوت دارد.من نمیدانم چه اتفاقی میافتد که وقتی بازی بازیگر بیگانهای را میبینیم از بازی شگفتانگیز او حیرت میکنیم ولی کمتر پیش میآید که ما از بازیگران خودمان بازی شگفت انگیزی ببینیم.خب فکر میکنید چه عواملی باعث این شکاف و فاصله شده؟من فکر میکنم هنرمندان جوامع موفق در امر سینما و تلویزیون طوری بار میآیند که با هنر از کودکی آشنا هستند. در مدرسههایشان با باله و موسیقی آشنا میشوند. طبیعی است که من با دختری که در کشور دیگر زندگی میکند، متفاوتم چون فرهنگم با او متفاوت است. او وقتی وارد مدرسه میشود موسیقی و تئاتر را یاد میگیرد. تئاتر به صورت جدی در مدرسههایشان کار میشود و آموزش میبینند. ولی ما هیچ کلاس هنری جدی در مدرسههایمان نداشتهایم و کلاسهای هنری ما در ساختن یک کار دستی کودکانه خلاصه میشد. فکر نکنم هیچ کسی تصمیم گرفته باشد که هنر بخواند و جرقه این تصمیم در مدرسه خورده باشد. ما هیچوقت از طرف مدرسه تشویق نمیشویم که برویم و تئاتر ببینیم.چند وقت پیش آقای شمقدری در اظهار نظری گفته بود که آموزش سینما باید از مهدکودکها آغاز شود. شما با این صحبت موافقید؟بله، چون اکثر هنرها در سینما هست و این امر جهانبینی بچهها را ارتقا میدهد. سینما از ادبیات و قصه شکل میگیرد. من از بچگی به یاد دارم که پدرم برایم قصههای شاهنامه را میخواند. من هنوز تصویر صفحههای شاهنامه را در ذهن دارم، ولی چنین تصوری را از سه مقطع تحصیلی مدرسهام ندارم. فقط دو سه معلم خوب ادبیات داشتم که با تشویق آنها به سمت ادبیات رفتم، متأسفانه این ضعف در خانوادهها هم دیده میشود.در حال حاضر به موازات کار بازیگری کار ادبی مثل داستان، شعر یا داستان کوتاه کار میکنید؟متأسفانه بازیگری آدم را تنبل میکند البته نباید این اتفاق بیفتد. من دو، سه سال قبل فعالتر بودم اما درحال حاضر داستان کوتاه مینویسم و شاگرد آقای محمد محمدعلی هم بودهام و خود ایشان هم بارها به من گفتهاند که تو حواست پی بازیگری است.تصمیم به چاپ نوشتههایتان ندارید؟چرا، ولی حالا خیلی زود است. چون ادبیات آنقدر سخت است که آدم میترسد بیگدار به آب بزند.شما هم مثل خیلی از نویسندهها معتقدید که نوشتههایتان باید خاک بخورد تا پخته شود؟من اصلاً در این حد جرأت نمیکنم که نظر بدهم، فقط از روی علاقه مینویسم.پیشتر اشاره کردید که علاقه به کار کردن در رادیو دارید. این علاقه چطور شکل گرفت؟یک بار در رادیو یک نمایشنامه را اجرا کردیم.با توجه به این تجربه توانایی کار در رادیو را در خودتان کشف کردید؟بله، خیلی از دوستانم در رادیو کار میکنند و من خیلی کار رادیو را دوست دارم ولی متأسفانه تاکنون شرایطش پیش نیامده و آن یک تجربهام موفقیتآمیز بود و با این کار به خودم امیدوار شدم.با توجه به تحصیلتان در رشته تئاتر و پاس کردن چند واحد تئاتر رادیویی چرا نمیتوانید در رادیو کار کنید؟متأسفانه محیطهای هنری ما خیلی بسته است و وارد شدن به هر محیط هنری خیلی سخت است. الان من بازی میکنم و میبینم خیلی از علاقهمندان بازیگری میگویند که وارد شدن به کار بازیگری خیلی سخت است و فکر کنم وارد شدن به رادیو خیلی سختتر است. برای همین در ابتدا فقط برای ورود به یک عرصه باید کلی انرژی گذاشت که فقط وارد آن کار شد.از پذیرفتن نقش «فرشته» از سوی شما در سریال «نون و ریحون» بگویید.خب آقای رضوی تهیهکننده کار قبلاً مرا میشناختند و دستیاران سریال آقای بهرنگ توفیقی و خانم شکوفا کریمی هم مرا میشناختند و مرا پیشنهاد دادند. من فقط با آقای مؤتمن کار نکرده بودم و در جلسهای که با ایشان داشتم، مرا پذیرفتند.نقش فرشته به صورت تصاعدی ظاهر شد و نقش در هر قسمت بیشتر جلوه میکرد و پررنگتر میشد، آیا این سیر تصاعدی تا پایان کار ادامه دارد؟حقیقتاً فیلمنامه نون و ریحون نصفهنیمه است و هنوز فیلمنامه کامل نداریم. من فقط تا سه قسمت دیگر میدانم که نقش به قول شما پررنگتر میشود و داستان فرشته و حامد در این سه قسمت ادامه دارد و اینکه آخر چه میشود را هیچ کداممان نمیدانیم و شاید خود آقای نعمتی(نویسنده) هم نداند.علت چاقو کشیدن به روی مراد به وسیله پدر شما(خسرو احمدی) در سریال و در شب عروسی چه بود؟ این مورد خیلی ناقص و کمرنگ کار شده بود.خب، پدر با مراد(برزو ارجمند) مشکل دارد به خاطر اینکه وقتی همسرش که مادر من باشد میمیرد، مراد باعث میشود که پدر بالای سر همسرش نباشد. به خاطر همین نسبت به مراد کینه دارد و مراد فکر میکند که این قضیه برعکس است و این خانواده او را خیلی دوست دارند چون یک خودشیرینی کرده بود و همین خودشیرینی باعث شده بود که پدر بالای سر مادر حاضر نشود که پدر در دیالوگی میگوید اگر یک روز از عمرم باقی مانده باشد باید بلایی سر این پسر (مراد) بیاورم.از رابطه عاطفی بین مراد و فرشته بگویید.مراد وقتی به خواستگاری هر دختری میرود آن دختر ازدواج میکند به خاطر همین برای خواستگاری فرشته خودش به «سرعین» نمیرود و حامد را میفرستد و وقتی حامد به سرعین میرود و با فرشته راجع به مراد حرف میزند، فرشته میگوید من چنین کسی را نمیشناسم. بعد معلوم میشود که این ذهنیت مراد بوده که ارتباط عاطفیای بین آنها بوده و دلیلش هم این است که میگوید فرشته درخورش من زیاد گوشت میگذاشت و فرشته به حامد میگوید این مورد به خاطر این بوده که پدرم کلسترول داشته و من گوشتها را در بشقاب دیگری میگذاشتهام و در اصل هیچ رابطه عاطفی بین مراد و من نبوده است.تا چه حد بداهه در سریال نون و ریحون شکل گرفت و اصولاً چقدر کار بر متن وفادار بود؟من متنها را میخوانم. آقای نعمتی تلاش زیادی کرده که کار خوب جلوه کند. ما عین متن را اجرا میکنیم و بداهه در کار خیلی کم است.هرچند امکان بداههکاری وجود داشت و بعضی از بازیگران با هماهنگی کارگردان بخشهایی را بداهه کار میکردند.در مورد لهجه آذری فرشته توضیح دهید که برای این اجرای خوب چه کارهایی انجام دادهاید و چه کسانی به شما کمک کردند؟کلاً لهجه داشتن در کار خیلی خطرناک است. برای اینکه ممکن است به کسی بربخورد و اگر بد اجرا شود خیلیها ناراحت میشوند که این امر خیلی هم طبیعی است. مسأله دیگر یکدست نشدن لهجه است که در جاهایی غلیظ یا کمرنگ شود و یک بازیگر باید خیلی مواظب این نکته باشد و طوری کار نکند که با اغراق روی لهجه سعی در خنداندن مخاطب کند که خدا را شکر آقای مؤتمن خیلی مواظب این است که واقعی بازی کنیم. در مورد لهجه فرشته باید بگویم که من برای یک کار ناتمام چند مدتی را در سرعین بودهام و از طرف دیگر دوران دانشجویی تئاتری را کار کردم که با کمک یکی از دوستانم که خودش آذری بود، دیالوگها را با لهجه ترکی با من تمرین میکرد و توضیح میداد که مثلاً وقت گفتن این دیالوگ این کار را بکن چون شرم و حیای دختران آذری اینطوری است و من چون این تئاتر را کار کرده بودم به محض اینکه در پیش تولید نون و ریحون گفتند فرشته اهل سرعین است، استقبال کردم و فکر کردم که بخشی از مسیر را من پیمودهام. ولی خودم تهران دنیا آمدهام. تمام بازیهای شما بازیهایی جدی بود و بیشتر در درامهای اجتماعی کار میکردید و حضور در نون و ریحون اولین بازی طنز شماست. تمایل شخصی و خواست قلبی خودتان بازی در چه گونهای است؟من خیلی دوست دارم که نقشهای متفاوت بازی کنم.دوست دارم هم طنز، هم تاریخی و هم درام اجتماعی زمان خودم را بازی کنم. جذابیت بازیگری در همین است که همه عرصهها را تجربه کنم و انتخابهای متفاوتی داشته باشم. هم دوست دارم کارم را روی پرده سینما ببینم و هم دوست دارم کارم را در سریالهای هر شبی ببینم. جذابیت بازیگری برایم گرفتن نقشهای مختلف است به خاطر همین علاقه من بازی در تمام گونهها و مدیومهای مختلف است ولی به نظر میرسد دوستان فیلمساز با این شیوه کار مخالفند چون بچههایی که طنز کار میکنند، کار جدی به آنها نمیدهند و بچههایی که کار جدی میکنند به کار طنز دعوت نمیشوند. اتفاقاً کار آقای مؤتمن در نون و ریحون خیلی خوب بود. به خاطر اینکه یک گروه جدیدی از بچهها به این کار دعوت شدند. مثلاً علی قربانزاده،من و مهران رنجبر طنز کار نکرده بودیم و آقای مؤتمن که نقشهای طنز را به ما سپرد، در اصل ریسک بود در صورتی که میتوانست گروهی از بچههای همیشگی طنز را بیاورد که کارش تضمین شده باشد و مردم آنها را بپذیرند و یک نمره قبولی هم بیاورد. اگر مردم نون و ریحون را دوست داشته باشند البته با سطح کاری خودش و با موقعیت و امکانات خودش، میتوانم بگویم که اتفاق خوبی افتاده و معلوم میشود که مردم بازیگر جدی را هم در نقشهای طنز میپذیرند و بازیگران میتوانند عرصههای مختلف را تجربه کنند. خانم عباسی یکی از ضعفهای سریال «در چشم باد» ضعف گریم بود و احساس میشد بازی شما و خیلی از دوستان دیگر در این سریال تحت تأثیر گریم قرار میگرفت و تا حدی غیرقابل باور میشد. در حالی که این امکان وجود داشت از بازیگران حال حاضر فردی را جایگزین نقش شما کرد. چرا همه بازیگران در دوره معاصر گریم شدند و چطور شما از این گریم برای بازی حس میگرفتید؟آقای جعفری جوزانی خیلی اصرار داشتند که همه بچهها در مقاطع جوانی و پیری خودشان بازی کنند و این اتفاق افتاد و من قبول دارم که گریم، کار ما را سختتر کرده بود و من فکر میکنم این شیوه کار موفقیتآمیز نیست. مخصوصاً مقطع سنی من که در آن زمان 22 ساله بودم و اولین تجربه کاریام در گروه حرفهای بود که در سریال «الف ویژه» بازی کنم و تجربهای به این سنگینی نداشتم. به خاطر همین بازی در دوره پیری کاراکتر سختی برای من بود. هنوزهم این سؤال را دارم که آیا میتوانم نقش کاراکتری را بازی کنم که 40 سال از خودم بزرگتر باشد و درست از کار درآید. چون ناخودآگاه یک نوری در چشم و چهره و پوست وجود دارد که میگوید این آدم جوان است. من فکر میکنم مثلاً بینی آدم جوان است، کنار چشمها جوان است. منفذهای پوست فرق میکند. هر قسمت که پخش میشد با دلهره مجلهها را میگرفتم که مثلاً به بچهها ایراد نگرفته باشند و در مجموع من صحبت شما را قبول دارم. واقعاً این کار ریسک بود. هر کس برای قدرت، غنا و رشد در کار و شغلش تمرینها و کارهایی را انجام میدهد که خبره شود. شما به عنوان بازیگر از تمرینهای منحصر به فرد خودتان بگویید. من همان توصیههای آقای تارخ در سالهای اول آموزشم را به یاد دارم که همیشه به ما میگفت کتاب بخوانید، فیلم ببینید، تحقیق کنید زندگی بازیگران را ببینید که مثلاً در آن طرف دنیا چه کار میکنند. این مسائل تمرینهای پایهای هستند که باید هر بازیگری آنها را انجام دهد. بازیگر ورزش کند، روی بدنش کار کند، مواظب صدایش باشد و مواظب سلامتی، خواب، روح و روانش باشد. ولی بعد از گذشت این سالها به شخصه به اینجا رسیدهام که باید جهانبینی فردیام را بیشتر و قویتر کنم. تنها این نیست که من فقط فیلم ببینم و بازیگر خوبی شوم. مثلاً من الان حسرت میخورم که چرا موسیقی نمیدانم. چرا دیر سراغ هنر رفتم و چرا از بچگی یاد نگرفتم که ریتم چیست و الان خیلی سختتر است که ریتم را بشناسم. من در زمان چهار سالگی باید ریتم را میشناختم. همه اینها شاید مستقیم به بازیگری ارتباط نداشته باشد ولی در مجموع کسی که همه فرهنگها، آداب، رسوم و مبانی هنر، روانشناسی، تاریخ، جامعه شناسی و خیلی چیزهای دیگر را بداند و بشناسد در بازیگری جلوتراست. من الان احساس میکنم چیزهایی را که نمیدانم تأثیر بدی در بازیام میگذارد. بهترین تمرین برای بازیگری این است که بازیگر دنیایش را بزرگتر کند. خاطرهای از پشت صحنه «نون و ریحون» تعریف کنید. من آقای مؤتمن را از «شبهای روشن» میشناختم که فیلم آرام و شاعرانهای بود. روز اول تصویربرداری نون و ریحون اولین سکانسی که گرفتند اکشن بود که من در برخورد اولیهام با حامد با آن پیکان تصادف میکردم. هر چند بدلکار هم داشتیم. تصادف را بدلکارها کار کردند ولی در یک پلان واقعاً خودم میپریدم روی کاپوت ماشین و زمین میخوردم. وقتی به خانه رفتم و کمی اغراق کردم که حالم خوب نیست (بدنم کبود شده، میخواهم بخوابم) یک لیوان آب بدهید، همه دور و برم را گرفتند حتی تلفنی به دوستانم هم بازی در سکانس اکشن را توضیح دادم اما از بدشانسی فردای آن روز «بانی فیلم» مطلبی چاپ کرد با این تیتر: بدلکاران بر سر سریال نون و ریحون و توضیح داده بود که صحنه تصادف را بدلکاران بازی کردهاند و یکدفعه همه آدمها زنگ زدند و آمدند و اعتراض کردند که تو ما را با کولی بازیهایت کچل کردی، در حالی که بدلکاران نقشت را بازی کردهاند.