صدایی وزیدن گرفت زهرا شهرزاد اویس نیستیم، بوی بهشت ما را از قرن نخواهی شنید. نه نه قرن، نه! قرن است. چهارده قرن است. فاصله ما و تو..! ما به قاعده چهارده قرن دلتنگ توییم. به قاعده چهارده قرن مشتاق تو. میشتابیم به سویت و مجبوریم تا زمانه بیدار نشده، بازگردیم. آخر اینجا زمانه مادر ماست. ما فرزندان زمانهایم آخر. اولش این گونه نبود. مدتی اما، هرچه کردیم گفتند قدیمی است. باید فرزند زمانه خود باشید. گفتند امر مولاست. ما هم مطیع شدیم. بعد مدام زمانه بر ما تنگ گرفت. مدام بهانه تازه تراشید. مدام مبدل و متغیرمان خواست. آن قدر پیش رفت که از بس فرزند زمانه خود شدیم صاحب زمان، صاحب زمانه یادمان رفت... به خود آمدریم. زخمی شده بودیم پایمان میلنگید، چنان که کارمان. خون از روح مان جاری بود و دلمان خون. زمانه را گفتیم: «کسی هست قدری دورتر از ما. چهارده قرن آن سوتر، که میگویند طبیب است. طبیبی حاذق، که بساط طبش را دست گرفته و زمان به زمان میگردد. رسیده است این روزها تا کرانه ما، رخصتی اگر بدهی مان به تاخت میرویم و تا صبح باز خواهیم گشت تا پیش از بیدار شدن تو!». گفت: «بیهوده است... تلاش ابتر». یادمان بود هنوز که «ان شانئک هو الابتر...»، راه افتادیم. این شد که چهارده قرن ما را سیر دادی، تا دروازههای حرا... تا مدینه، مسجد، کوچه بنیهاشم، تا قبرستان بقیع، تا شعب ابیطالب... سرک میکشیدیم. هر سو. حیران، مستأصل. چشمی به جای خالی. چشمی به شب که آغوش به سحر گشوده بود...باید بازمیگشتیم یا باز باید میگشتیم؟نشد... نشد... نشد.. باید به زمانه خویش بازمیگشتیم و شرممان میکشت از بوی تعفن چهارده قرن بعد تو. بوی تعفن خودمان که از چهارده قرن این سوتر تاریخ را پر کرده بود. بوی ظهر الفساد میآمد از جانب قرن ما...!ما نه از مهر به مادر که از هراسش عزم بازگشت میکردیم. بیآنکه تو را دیده باشیم. با همان پاهای لنگ، همان روح زخمی، همان چشم کمسو... ذکرمان این بود: «اویس نیستیم. نه. بوی بهشت را مجو از جانب قرن ما...»صدایی وزیدن گرفت. صدایی از دور و نزدیک. جان را پر میکرد. دل را میلرزاند. دلهرهای خوشایند در مینوردید مان. چشم سرگیجه میگرفت. در پی صدا هروله میکرد. گاهی به چپ، شرق عالم را میجست. گاهی به راست، غرب را تفحص میکرد. تو بودی و نبودی.. ما در میانه تاریخ، در راه بازگشت به زمانه خویش، راه را وارونه آمده بودیم. هاجر بود و اسماعیلش ما، از زیر پایمان نهر رحمت تو جوشیدن گرفت. دلمان خنک شده، چشممان روشن... موسی شدیم. تو تجلی کردی و ما مدهوش بر زمین آرام گرفتیم... نوح شدیم. تو کشتی شدی و بر جودی قرار یافتیم. آدم شدیم. همان درخت. همان خطا. همان هبوط ... تو آمدی، با سیدالشهدایت. توبه شدی. توبهمان دادی. روحمان در اشک بر حسین تو غسل کرد و رستگار شد... صدا میآمد از دور و نزدیک و ما ادرئک ما رحمهللعالمین...