مختار عبدالهیاز ابتدا شروع میکنم. از نخستین سطرهایی که از داستانهای «برف و سمفونی ابری» به چشم میآید، «میان حفرههای خالی»، قصه کوتاه زندگیست. روایت زندگی بسیاری از ما آدمها که با تولد آغاز میشود. «یک هفته است رسیده ام. خیلی سرد است. باید عادت کنم» ص 9 بعضی از ما درمقطعی از زندگی به اوج قلههای افتخار میرسیم « تمام شد. پرچم پرافتخارمان بر تارک دو اشکفته میدرخشد. » ص 15 و انگار افتادن در سراشیبی عمر و زندگی را به راحتی برای خود تحلیل میکنیم«دیروز از دره رفتم پایین. اصلاً سخت نبود. خیلی راحت تر از بالا رفتن است.» ص 19 و همچنین همراه شدن با مرگ. مرگی که همیشه ما را همراهی میکند و رد آن را همیشه در کنار و به دنبال خود حس میکنیم «وقتی داشتم برمیگشتم یک ردپا کنار ردپای من روی برف مانده بود، بزرگتر از جای پای من» ص 19 و نهایتاً فرار کردن و مخفی شدن از آن را نیز امکانپذیر نمی دانیم و با تمام افتخاراتی که در زندگی کسب کردهایم در مقابل با مرگ هیچ توانی در ما وجود ندارد. مرگی که هیچ راه فراری از آن نیست «رد این پوتینها همه جا هست. گاهی به من نزدیک میشود. تند که میدوم،تند تند دنبالم میآید. تمام درها را قفل کردهام. دستگیره پنجرهها را با طناب به هم بستم. دو اشکفته را نمیبینم. آنطرفها را مه گرفته.» ص 19حالا برای پی بردن بهتر به نکات بالا جملات من را حذف کنید و جملات کتاب را در امتداد با هم بخوانید. تقریباً با یک داستان کوتاه کوتاه اما کامل از زندگی روبهرو میشویم و این نخستین نگاهی است که از داستاهای اسماعیلی میتوان دریافت. داستان «مرض حیوانی» حکایت رجعت انسان به خوی ابتدایی یا حیوانی اوست. داستان آدمهایی است که ماهیت اصلی خود را در سختیهای زندگی یا به قول نویسنده چالههای زندگی نشان میدهند. تا زمانی که به چالهای نیفتادهاند همه چیز به طور طبیعی میگذرد اما به محض افتادن این روند تغییر میکند و فرد به ماهیت اصلی خود رجعت میکند. حکایت انسانهایی است که برای نجات خود از هیچ کاری فروگذار نیستند تا جایی که خوی حیوانی برشخصیت انسانیشان مستولی میشود. آنها حاضراند برای نجات جان خود حتی گلوی انسان دیگری را بجوند. «به هر جان کندنی بود خودم را رساندم کنار اصولی. بعد هم گلویش را چسبیدم، خونش هنوز گرم بود، مثل آب ولرم»ص 29 از دید من کل پیامهای این مجموعه داستان و شاید تنها پیامهای این مجموعه در این دو داستان خلاصه میشود. هر چند پیامها پیامهای تازهای نبود اما نحوه بیان و انتخاب زبان و فرم کاملاً بجا به نظر میرسید و با تمام کاستیها و صحنههای ناملموس و بعضی سوالات بی جواب مثل اینکه دکتر لاشه خرگوش مرده را چرا با خود به بهداری میآورد؟ و یا اینکه در جایی صلاح لب گزیدگیاش آنقدر شدید است از لبهایش خون میآید، آنقدر چند لایه و پر کشش است که این دونکته کاملاً در داستان گم میشود. داستان « لحظات یازده گانه سلیمان» که در پایانش نویسنده با غافلگیری مخاطب را از آن فضای مه آلودی که غیره واقعیترین چیزها را واقعی میدیدم مجبور میکند قدری منطقی به موضوع نگاه کنم. این داستان که تا حدودی داستان پلیسی به شمار میرود به هیچ وجه غنای دو داستان ابتدایی این مجموعه را ندارد هر چند که داری ساختار جالبی است. «یک هفته خواب کامل»؛ وقتی شروع به خواندن این داستان کردم قدری احساس آرامش کردم تقریباً فضای گرمتر وشفافتری جایگزین برف و سرما و مه داستانهای قبلی شد و این برای من احساس شیرینی بود. در این داستان و تقریباً در چهار داستان آخر نویسنده فقط سعی میکند خواننده را با خود همراه داشته باشد که به این مهم هم دست پیدا میکند. این موضوع البته دستاورد کمی هم نیست و یکی از مشخصههای داستان خوب کشاندن خواننده به دنبال خود است. اما نه به هر قیمت و یا با فریب دادن خواننده. رانندهای مسافر مستی را سوار ماشین خود میکند راننده میداند که فرد مورد نظر در خوردن مشروب زیاده روی کرده است و میداند که او دیگر ظرفیت خوردن مشروب را ندارد و همچنین میداند که در کشوری زندگی میکنند که این کار جرم است. حال چه میشود که راننده با علم به اینکه به تمام این موضوعات واقف است در فاصله آشنایی کوتاهی با مسافر خود تصمیم میگیرد برای او مشروب تهیه کند؟ جالبتر اینجاست که پیشنهاد دهنده برای خرید مشروب خود راننده است. شاید جواب این باشد که راننده ما چنین شخصیتی دارد که در پاسخ باید گفت: پس شخصیت راننده خوب پرداخت نشده است و تنها جذابیت کلامی مخاطب را به دنبال خود کشانده است. داستان آخر یعنی گرای پنجاه و پنج؛ در این داستان هم مانند داستانهای قبلی نویسنده از فضاهای فرا واقعی بهره برده اما به نظر من فقط قصد داشت با صحنههای غیره متعارف خواننده را با خود همراه کند و حقیقتاً من را با جهان تازهای از داستان آشنا کرد. اما باز هم باید تأکید کنم جهان تازه داستان به چه قیمتی؟ داستانهای اسماعیلی بیشتر از هرچیز درگیر فرم و ساختارند. اما بهتر بود این فرم در خدمت محتوا و پیامهایی هر چند کلیشهای میبود. پرداختن به چنین صحنهها و موضوعاتی زمانی میتواند بجا به نظر برسد که همراه با پیام باشد که من به جز دو داستان ابتدایی بقیه داستانها را فاقد آن پیام دیدم. در مجموع ولی باید اعتراف کنم چیزی که من را بیشتر از هر چیز راغب به خواندن این مجموعه داستان کرد جوایزی بود که این مجموعه داستان در سالهای قبل دریافت کرده بود و دریافت این جوایز را بیشتر به حساب فقر در وادی داستانی کشورمان میگذارم.