
تاریخ پرماجرای انقلاب اسلامی وامدار رشادت و موج آفرینی رادمردی است که در اوج ظلمت و اختناق با تهور خویش شعله مبارزه را بر میافروخت و از عواقب آن نیز هیچ بیمی به خویشتنراه نمیداد. خط شکنیهای او که گاه یک تنه و بدون هیچ یارویاوری صورت میپذیرفت، به آنان که با سکوتی تحمیلی در زیر بار ظلم به سرمیبردند، امید و انگیزه میبخشید و از این روی نام «سعیدی» در دوران مبارزات به رمزی تبدیل شد برای تشجیع آنان که سعادت خود را در برقراری نظام اسلامی میجستند. در گفتوشنودی که در پی میآید حجت الاسلام و المسلمین سید محمد سعیدی فرزند ارشد آن شهید والا مقام و امام جمعه کنونی قم، از یادها و خاطرات پدر می گوید، روزهای مقاومت، مبارزه و امید به پیروزی. هم او بود که در هنگام تحویل گرفتن پیکر پدر شهیدش مرثیه شهادت او را با صدای بلند سرود و به همگان اعلام داشت که آرمان پدر، آرمان خمینی است و آرمان خمینی تا همیشه تاریخ جاوید و زنده است. با سپاس از جناب سعیدی که ساعتی با ما به گفتوگو نشستند. سلوک تربیتی ابوی بزرگوار شما چگونه بود؟نخستین توصیه ایشان به ما احترام به والده بود، مخصوصاً در وصیتنامه اشاره خاصی به این مطلب شده است. میدانید که انسان معمولاً در وصیتنامه خود نکات مهم و برجسته را مینویسد و تذکر ویژه ایشان به این امر، اهمیت آن را در نگاهشان نشان میدهد. محبت به فرزندان و احترام به مادر از نکات برجستهای بود که ایشان به آن اهتمام داشتند.
نقش شهید در انتخاب طلبگی از سوی شما و اخویهایتان تا چه حد بود؟من در زمان حیات ایشان درس طلبگی نمیخواندم، در دبیرستان تحصیل میکردم و هنوز به دروس حوزوی وارد نشده بودم. ابوی وصیت کرده بودند که: «همه فرزندان من اهل علم و تبلیغ برای خدا باشند»؛ لذا همه ما الحمدلله توفیق پیدا کردیم و به دنبال تحصیل دروس حوزوی رفتیم، در حالی که هیچ یک از ما در زمان حیات ایشان دروس طلبگی نخوانده بودیم. ابوی مخصوصاً توصیه میکردند جامعالمقدمات را بخوانیم و من هم کتابی را تهیه کرده بودم و میخواندم. ایشان در مورد اینکه باید چه کتابهایی را بخوانیم، به ما تذکراتی میدادند، ولی به صورت منظم خدمت ایشان درس نخواندم و طلبگی من پس از شهادت ایشان بود. ذکر این نکته را ضروری میدانم که در پیگیری این امر، نقش دایی بزرگوار ما بسیار برجسته است.
در شخصیت شهید چه خصلتهای برجستهای وجود داشتند؟ اولین صفت بارز و برجسته شهید بزرگوار، اخلاص بود. مخصوصاً در مبارزه، چیزی جز رضای خدا مد نظرشان نبود. حضرت آیتالله العظمی وحید خراسانی میفرمودند: «من در میان مبارزین کسی را با اخلاصتر از پدر شما ندیدم». ابوی در همه موارد این طور بودند، از جمله تا جایی که ممکن بود، مخفیانه به فقرا کمک میکردند و بهشدت از ریا و تظاهر میگریختند و از اینکه در معرض تحسین دیگران قرار بگیرند، بهشدت دوری میکردند. ویژگی نظم نیز در شهید بسیار بارز بود و در زندگی خصوصی و نیز فعالیتها و برنامههای اجتماعی ایشان نمود خاصی داشت. مثلاً در حیطه زندگی شخصی، از بینظمی در کتابخانه و نوشتههای شخصی بهشدت پرهیز داشتند. کتابخانه ابوی یکی از جلوههای بارز نظم ایشان بود و اگر کسی کتابی را برمیداشت و جا به جا میگذاشت، بسیار ناراحت میشدند. یک بار یکی از بستگان ما انگور خورده و شاخه آن را به جای آنکه در سطل آشغال بیندازد، روی میز گذاشته بود. ایشان بهشدت برخورد کردند که چرا مراعات نظم و پاکیزگی را نمیکنید؟ ابوی به رعایت نظم و حضور بهموقع در جلسات سخنرانی و درس هم بسیار دقت داشتند. هم به وقت مردم اهمیت میدادند و هم اگر استاد یا شاگردی قول میداد که سر ساعتی بیاید و بدقولی و بینظمی میکرد، با او برخورد جدی میکردند.
شیوه ایشان در باره تبلیغ مرجعیت امام (ره) چگونه بود؟ شهید فدایی مخلص و پاکباخته و پیرو محض امام و ولایت فقیه بودند و در راه ترویج نام و مقام ایشان از هیچ چیز باک نداشتند و با وجود خفقان شدید حاکم، ذرهای ترس به دل راه نمیدادند. از نامههایی که ایشان برای امام نوشته بودند و از پاسخهای امام، عمق این ارادت و رابطه بهخوبی هویداست. زمانی که ما هنوز در قم بودیم و ابوی برای تبلیغ و گسترش نهضت به تهران نیامده بودند، به ما تأکید و توصیه میکردند که در نماز مرحوم آیتالله العظمی اراکی در مدرسه فیضیه شرکت کنیم. ما هم بین دو نماز بلند میشدیم و نام امام خمینی را میبردیم و از مردم میخواستیم صلوات بفرستند. در آن دوران، بردن نام امام، آن هم در میان یک جمع، برای انسان عواقب سختی داشت، مخصوصاً اگر دیگران را هم تشجیع میکردید که صلوات بفرستند! البته بعدها برای ما مزاحمتهایی هم پیش آمد و خود ابوی به ما گفتند برای اینکه موجب تفرقه نشویم و از جهات دیگر هم به دردسر نیفتیم، این کار را ترک کنیم که ما هم اطاعت کردیم.
درباره کارهای عمرانی ایشان در دوران اقامت در آنجا هم شنیدههایی وجود دارد. در این زمینه هم به نکاتی اشاره کنید.مرحوم آیتالله حجت قبل از مرحوم آیتالله بروجردی یکی از سه مرجع مطرح در قم بودند. مدرسه حجتیه توسط ایشان و به هدایت علامه طباطبایی، صاحب تفسیر المیزان بنا نهاده شد. ابوی برای تبلیغ به کویت هم میرفتند و با جذب سرمایه خیرین آنجا، بخشی از حاشیه این مدرسه را ساختند که الان هم هست.
مگر شهید در کویت هم منبر میرفتند و فعالیت داشتند؟بله، بر اساس سنت حوزه که طلاب در ایام محرم و صفر و رمضان برای تبلیغ به نقاط مختلفی سفر میکنند، ایشان هم این کار را میکردند و یک بار که برای سخنرانی به ماهشهر و آبادان رفته بودند، کویتیهای مقیم آنجا سخنرانی ایشان را میشنوند و دعوتشان میکنند که به کویت بروند. ایشان هم میپذیرند و به کویت میروند و در آنجا هم به فعالیتها و افشاگریهای خود علیه رژیم شاه ادامه میدهند. یک بار ابوی شش هفت ماه در کویت ماندند و ما از ایشان خبر نداشتیم. بعد متوجه شدیم که از سوی رژیم تحت تعقیب بوده و نمیتوانستند برگردند.
شهید آیتالله سعیدی در زمینه تبلیغ معارف دینی و مرجعیت امام تلاش زیادی کردند. آیا در این زمینه خاطرهای دارید؟ مرحوم ابوی تنها در مسجد به تبلیغ معارف اسلامی و مبارزه با رژیم نمیپرداختند، بلکه دامنه فعالیتهای خود را به نواحی خارج از تهران نیز گسترش دادند. ایشان برای تبلیغ، منطقه «پارچین» را انتخاب کرده بودند که به قول خودشان: «پای هیچ آخوندی به آنجا نرسیده بود!» ایشان به روستاهای آن نواحی سفر و ظلمهای رژیم ستمشاهی را برای مردم افشا میکردند و حقاً در این راه، زحمات فراوانی میکشیدند و بهرغم تهدیدهای ساواک به کار خود ادامه میدادند.یکی از شبهایی که قرار بود به پارچین بروند، اتومبیل پیدا نشد. من موتور گازی داشتم. ابوی از من خواستند ایشان را با موتور به میدان خراسان برسانم تا در آنجا اتومبیلی پیدا کنند و به پارچین بروند، ولی بعداً از من خواستند با موتور و از طریق جاده گرمسار، ایشان را به روستای موردنظرشان برسانم تا در آنجا سخنرانی کنند. من قبول کردم و با موتور به اول جاده گورستان مسگرآباد رفتم و منتظر ایستادم. بعد از مدتی پدرم رسیدند و ترک موتور گازی نشستند و حرکت کردیم. مدتی که رفتیم به یک جاده فرعی رسیدیم. در این موقع موتور خاموش شد. تا روستا راه زیادی مانده بود. هوا کاملاً تاریک بود و مهتاب هم نبود. پدرم عبایشان را جمع کردند و روی دوششانانداختند و راه افتادند. من هم موتور گازی خاموش را به هر زحمتی بود، حمل کردم. مقداری که رفتیم، پدرم گفتند: «محمد! من یک صلوات میفرستم، تو هم یکی دو پا روی پدال موتور بزن، انشاءالله روشن میشود» من همین کار را کردم. پدرم صلواتی فرستادند، من پا زدم و موتور ناگهان روشن شد! ایشان بار دیگر بر ترک موتور سوار شدند و خود را به روستا رساندیم. آن شب ایشان به منبر رفتند و سخنرانی عجیبی کردند و فردای آن شب هم با همان موتور به تهران بازگشتیم!
از ارتباط امام و شهید سعیدی چه نکاتی را در خاطر دارید؟شهید بزرگوار همواره مترصد آن بودند که کسانی را که با امام همراه بودند بیابند و به مدد آنان نهضت امام را پیش ببرند. علاقه شهید به امام بدان پایه بود که گاه دیگران به ایشان ایراد میگرفتند که در بیان صفات ایشان غلو میکنید و شهید پاسخ میدادند کسی که ادعای پیروی از امر ولی خود را میکند، تنها به ادعا نمیتواند قناعت کند و باید در عمل، اخلاص و پیروی خود را نشان بدهد و در راه آرمان ولی خود از بذل جان نیز دریغ نکند.شهید از اینکه دیگران آن گونه که باید در این راه پیگیری و مقاومت به خرج نمیدادند رنج بسیار میبردند. یک بار ایشان به نجف و نزد امام میروند و به ایشان عرض میکنند که در نهضتی که آغاز کردهاند تنها هستند. امام میفرمایند اگر هیچ کس هم نباشد و همه به من پشت کنند، بهخدا قسم که از پای نخواهم نشست.اعتقاد و عشق شهید به امام تا بدان پایه بود که در آن جو خفقان که حتی بردن نام امام نیز با دستگیری و حبس و شکنجه همراه بود، اسفتائات ایشان را به صورت جزواتی چاپ و پخش میکردند. امام نیز به شهید علاقه بسیار داشتند و در مورد ایشان از تعابیری استفاده میکردند که در باره احدی به کار نمیبردند. ایشان در باره شهید میفرمودند: «من از افرادی چون شما بهقدری خوشم میآید که شاید نتوانم عواطف درونی خود را آن گونه که باید ابراز کنم و پاسخ عواطف امثال شما را بدهم، لکن خدای متعال میتواند.» این تعبیر امام علاقه ایشان را به شهید بهخوبی جلوهگر میسازد.
ارتباطات مردمی ایشان به چه شکل بود؟ارتباط بسیار صمیمانه و نزدیکی با مردم داشتند و هر کاری از دستشان برمیآمد برای آنها میکردند. یکی از روزها که از مسجدشان مسجد موسیبن جعفر(ع) در خیابان غیاثی تهران به منزل آمدند، دیدیم عبا روی دوششان نیست. پرسیدیم: «پس عبایتان چه شد؟» گفتند: «سر راه مرد فقیری را دیدم که از سرما میلرزید، عبایم را روی دوششانداختم. دیدم قبا دارم و فعلاً به عبا احتیاج زیادی ندارم». خاطره دیگر اینکه در همسایگی ما، یک راننده تاکسی فقیر زندگی میکرد که ابداً وضع خوبی نداشت. ایشان پس از شهادت ابوی، تعریف میکرد که یک روز صدای نفس نفس زدن کسی که از پلهها بالا میآمد، شنیدم. خانه ما در طبقه سوم یک ساختمان بود. وقتی نگاه کردم، دیدم شهید آیتالله سعیدی یک گونی زغال به دوش گرفته است و دارد برای ما میآورد.
شجاعت شهید آیتالله سعیدی شهره خاص و عام است. شنیدن خاطراتی در این زمینه از شما مغتنم خواهد بود. ایشان در دوره آیتالله العظمی بروجردی به دعوت مردم آبادان به آن شهر میروند. در آن زمان، عکس ثریا همسر شاه را در روزنامهها چاپ کرده بودند. ابوی بهشدت به این موضوع اعتراض میکنند و در منبر مطالب درشتی را علیه شاه و خانوادهاش میگویند. متعاقب این سخنرانی، ساواک ایشان را دستگیر و زندانی میکند.آیتالله قائمی، از روحانیون معروف و متنفذ آبادان وساطت میکنند و فرماندار نظامی آبادان به این شرط قبول میکند که شهید بگویند آن سعیدی که علیه همسر شاه حرف زده، من نیستم و فرد دیگری است و دستگیری من به خاطر تشابه اسمی بوده است. روز دیگر که ابوی با فرماندار نظامی روبه رو میشوند، او میپرسد: «آیا شما همان سعیدی هستید که در منبر به زن شاه بد و بیراه گفتید؟» شهید بلافاصله جواب میدهند: «بله، من همان سعیدی هستم و آن حرفها را هم من زدم!» به همین خاطر، ایشان را چند روز دیگر هم در زندان نگه میدارند و با وساطتهای فراوان بعدی آزاد میشوند.
بنابراین موضوع شهادت در سرلوحه زندگی ایشان بوده است.همین طور است. پس از شهادت ابوی، دستخطی از ایشان در پشت کتاب مواعظ العددیه پیدا شد. آن دستخط را من و برادرانم دیده بودیم و آیتالله خزعلی، شهید مطهری و داییمان آقای طباطبایی هم دیدند. آقایهاشمی رفسنجانی هم ظاهراً دیده بودند. پدرم با خط خود نوشته بودند: «شبی در خواب دیدم به منزل آقای خمینی میروم. در بین راه علامه طباطبایی را دیدم. ایشان مرا صدا زدند و با هم تا آستانه منزلشان رفتیم. علامه به من فرمودند من دیشب حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را در خواب دیدم که به من گفتند به سعیدی بگو به اینجا بیا. ما نگهدار توییم. وقتی از خواب بیدار شدم شکر خدا را کردم و این خواب را پشت این کتاب مواعظ العددیه نوشتم.» این موضوع به دورانی برمیگردد که ایشان به دلیل طرفداری از حضرت امام، همواره تحت نظر ساواک و در معرض دستگیری و حبس بودند.
علت دستگیری و شهادت ایشان چه بود؟ پس از انتشارخبر ورود سرمایهگذاران امریکایی به ایران در روزنامهها، ایشان علیه این موضوع اعلامیه حساس و تندی دادند. البته قبل از نوشتن این اعلامیه، ایشان سفری به قم کردند و با برخی از آقایان تماس گرفتند. قصدشان این بود که اعلامیهای نوشته شود و چند تن از علما و روحانیون مشترکاً آن را امضا کنند، ولی بعضی از آقایان به دلیل حساسیت موضوع، موافقت نکردند. خاطرم هست مرحوم آقای منتظری در این باره مصاحبهای کرد که در سالگرد شهادت مرحوم سعیدی از تلویزیون هم پخش شد و من هم آن را شنیدم. ایشان گفت: «آقای سعیدی از جمله کسانی بود که به قم آمد و پیشنهاد نوشتن یک اعلامیه علیه سرمایهگذاران امریکایی را داد. من از ایشان خواستم اعلامیه را نزد 9 نفر دیگر از آقایان علما ببرند، اگر آنها امضا کردند، من دهمین نفر خواهم بود که آن را امضا خواهم کرد، اما او رفت و دیگر خبری از او نشد. بعدها فهمیدم که خودش بهتنهایی اعلامیه را امضا و چاپ و شخصاً هم آن را توزیع کرده است». از دیگر کارهای مرحوم ابوی که منجر به دستگیری ایشان شد، تکثیر نوارهای ولایت فقیه حضرت امام بود که از نجف به دستشان رسیده بود. رژیم شاه همواره تبلیغ میکرد که روحانیون هیچ برنامهای برای حکومت ندارند و فقط آشوب و اغتشاش میکنند، اما وقتی نوارهای سخنرانی حضرت امام در باره ولایت فقیه به ایران رسید، رژیم واقعاً وحشتزده شد. بعد از آن هم اعلامیه تند پدرم علیه سرمایهگذاران امریکایی توزیع شد و ساواک را بهشدت عصبانی کرد. به این دلیل، در روز دهم خردادماه 49، مأموران ساواک به خانه ما ریختند و کتابها و اسناد و مدارک ابوی را غارت و ایشان را دستگیر کردند و به زندان قزل قلعه بردند. نکته عجیب این است که تا روز شهادت، اجازه هیچ ملاقاتی را به اعضای خانواده ندادند. هر وقت مراجعه میکردیم میگفتند: امروز روز ملاقات نیست. در روز 21 خرداد 49، نزدیک ظهر برای ملاقات رفتیم و دیدیم آمبولانس سفید رنگی از داخل زندان بیرون آمد. خانواده زندانیان سیاسی هر روز بیرون از زندان اجتماع میکردند. آنها با دیدن آمبولانس، زاری و شیون کردند و توی سرشان زدند. همه تصور میکردند جنازه بستگانشان را که در زندان کشته شدهاند، میبرند؛ ما هم غافل از اینکه جنازه پدر در آن آمبولانس است. تا بعداز ظهر در خارج از زندان ماندیم و چون از دیدن پدر مأیوس شدیم، به منزل بازگشتیم. وقتی به منزل رسیدیم، چند دقیقه بعد، اتومبیل ساواک به منزل ما آمد و یکی از مأموران شناسنامه ابوی را خواست و به من که پسر بزرگتر ایشان بودم گفت که همراه او برای ملاقات پدر بروم. من سوار اتومبیل آنها شدم، اما جایی را که رفتیم نمیشناختم و نمیدانستم داریم به طرف پزشکی قانونی میرویم. آنها هم به من نگفتند کجا میرویم. وقتی رسیدیم یکی از آنها که دکتر جوانی بود و بعد از انقلاب هم اعدام شد، به من تسلیت گفت! باور نمیکردم که اتفاقی افتاده باشد و متحیر مانده بودم که چه باید بکنم. دکتر سید محمود طباطبایی رییس پزشکی قانونی مرا توی اتاقش خواست و گفت: «به من اعتماد کن و هر چه میدانی بگو. قضیه پدرت چه بوده؟» من آنچه را که از مبارزات پدرم میدانستم و جریان دستگیری او توسط ساواک برایش گفتم. سرانجام جنازه پدر را به اتفاق مأموران ساواک به وادیالسلام قم بردیم. بدن پدرم مجروح بود. آن دکتر جوان و ازغندی که از شکنجهگران ساواک بود و شخصی به نام محمدی یا محمدزاده که رئیس ساواک قم بود و عده دیگری که در آنجا حضور داشتند، منتظر عکسالعمل من بودند. با اینکه جنازه پدرم را میدیدم باورم نمیشد که او را کشته باشند. به جنازه پدرم چشم دوختم و گویی خدای تبارک و تعالی، این جملات را بر زبانم جاری کرد: پدر! شما پیش رسولالله روسفیدید.پدر! شما پیش خمینی روسفیدید.پدر! خودتان بهتر از ما میدانستید که الدنیا سجن المؤمن و جنت الکافر.پدر! شما به آرزوی خود رسیدید. مأموران ساواک لال شده بودند و هیچ حرفی نمیزدند و فقط به حرفهای من گوش میدادند.جنازه ابوی را که دفن کردیم، بلافاصله به خانه مرحوم آیتالله ربانی شیرازی رفتم. ایشان در خانه نبودند. به خانوادهشان گفتم که پدرم را شهید کردهاند. مأموران ساواک همه جا مرا تعقیب میکردند، به همین دلیل دیگر در قم نماندم و به تهران آمدم. وقتی به خانه رسیدم، مادرم با دیدن قیافه من قضیه را فهمید و پرسید: «محمد! چه شده؟» گفتم: «پدرمان راحت شد. باید لباس سیاه بر تن کنیم. حالا وظیفه ما سنگینتر شده است».
روز چهلم شهید با اتفاقات جالبی همراه بوده است. خاطره آن روز را بیان کنید.برای برگزاری مراسم چهلم شهید به قبرستان وادیالسلام قم رفتیم. شهید محمد منتظری هم آمده بود. او به وسیله یکی از خانمها به مادرم پیغام داده بود که: «چون شما در شرایط عاطفی خاصی هستید و کسی جرئت اعتراض به شما را ندارد، فرصت خوبی است که فریاد بزنید و بگویید شوهر مرا شاه کشته است. این جمله را پشت سر هم تکرار کنید تا توجه افرادی که به گورستان وادیالسلام آمدهاند به موضوع جلب و مطلع شوند و بدانند که شوهر شما به دستور شخص شاه کشته شده است».
واکنش علما و محافل دینی و سیاسی نسبت به شهادت آیتالله سعیدی چه بود؟حضرت امام نسبت به تمام مجالسی که در نجف و ایران برای شهید برگزار میشدند، توجه و حساسیت ویژهای نشان میدادند و پیگیر مسأله بودند. امام در نجف که تشریف داشتند، معمولاً در بیش از یک مجلس ختم برای یک نفر شرکت نمیکردند، ولی در مورد شهید، در تمام چهل مجلس ختمی که از سوی طلاب برای بزرگداشت شهید برگزار شدند، شرکت فرمودند و بعضی از مجالس با هزینه شخص ایشان برگزار شدند. هنگامی هم که به ایران تشریف آوردند، خانواده ما را مورد لطف و عنایت خاص قرار دادند و در پاسخ به بنده که میخواستم درباره ابوی صحبت کنم، فرمودند: «من آقای سعیدی را بهتر از شما میشناسم.»
آیا پس از شهادت پدرتان شما را هم دستگیر کردند؟آن دوره خیر، ولی زمانی که طلبه شدم یک بار مرا دستگیر و از من بازجویی کردند.