کد خبر: 390970
تاریخ انتشار: ۰۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۹:۵۱
به روایت آزاده ممتاز سیدعلی‌اکبر مصطفوی
کشور عراق، ‌اردوگاه شماره یک رماوی، ‌اولین اردوگاه اسرای ایرانی، ‌یکی از مصیبت‌بارترین اردوگاه‌های رژیم بعث اردوگاهی که اسرا ترجیح می‌دادند اسارت خود را در تک‌سلولی سپری کنند، ‌ولی در اردوگاه وحشتناک رماوی نباشند. ‌البته برای هر انسانی ولو اینکه در اختیار خود باشد و آزاد زندگی کند، ‌دوری از وطن و هموطن خصوصاً دوری از خانواده سخت است، ‌حال بماند اسیر باشی آن هم در اسارت ددمنش‌ترین رژیم. ‌این خود حدیث دیگریست.
در اینجا باید اشاره‌ به رفتار جلادان بعثی و چگونگی وضعیت روحی اسرا قبل از آزادی خرمشهر داشته باشم. ‌در طول شبانه‌روز جیره غذایی هر نفر چهار قاشق برنج و دو عدد نان نیم‌پخت شبیه‌ نان ساندویچی. ‌یک پیاله فلزی چای بود که در همان پیاله و در داخل آسایشگاه با دو لیوان آب و صابون باید، ‌اجباراً صورتمان را اصلاح می‌کردیم. ‌استفاده از سرویس‌های بهداشتی خود شکنجه دیگری بود. ‌در طول 24 ساعت تنها 15 دقیقه اجازه استفاده ‌از سرویس‌های بهداشتی و حمام کردن می‌دادند. ‌برای بیش از صد نفر اسیر دو دوش حمام آن هم به صورت عمومی و در سرمای زمستان دوش گرفتن با آب سرد شکنجه دیگری بود. ‌شش توالت و پنج دستشویی. ‌تصور کنید در مدت 15 دقیقه چه کاری می‌توانستیم انجام دهیم. ‌پس از پایان مهلت تعیین شده جلادان بعضی کابل‌های برقی در دست، ‌سوت می‌‌زدند و بلافاصله وارد سرویس‌های دستشویی و حمام می‌شدند.
ضربه‌های کابل در زیر دوش حمام آن هم با بدن لخت تا مغز استخوان را می‌سوزاند و با ناله و فریاد به طرف آسایشگاه فرار می‌کردیم.
بعد از بازگشت به آسایشگاه تازه مصیبت دیگری شروع می‌شد. ‌چون با آن وقت کم، ‌اکثراً نمی‌توانستیم از سرویس‌های بهداشتی و حمام استفاده کنیم، ‌بنابراین ناگزیر بودیم با نایلون در داخل آسایشگاه رفع حاجت کنیم و از پنجره‌ها نیز به جای توالت استفاده می‌شد و بوی تعفن اردوگاه را فرا می‌گرفت. ‌بر اثر عدم رعایت اصول بهداشتی بسیاری مبتلا به مریضی پوستی شده بودند و جای هر نفر در آسایشگاه به عرض کمتر از 60 سانتیمتر بود. ‌جدا از شکنجه‌های روحی و جسمی نیروهای بعثی، ‌وجود خودباختگان ایرانی و دیدن چهره‌های کریه آنان به درد‌های ما افزوده بود.
هر از گاهی نیز از مقامات بلندپایه کشوری و لشکری رژیم بعث برای تحقیر و تضعیف روحیه اسرا وارد اردوگاه می‌شدند. ‌بیش از دو هزار نفر از اسرا را در گرمای بیش از 40 درجه تابستان در محوطه اردوگاه زیر آفتاب سوزان می‌نشاندند و خودشان زیر سایه در جایگاهی که به طور موقت درست کرده بودند قرار می‌گرفتند. ‌بیش از یک ساعت از نقاط قوت خود و ضعف دولت و ملت ایران صحبت می‌کردند و با غرور و مباهات، ‌پیروزی و پیشروی‌های خود را در داخل خاک ایران به رخ اسرا می‌کشیدند. ‌با کنایه وعده می‌دادند که به‌زودی رزمندگان عراق شهر دزفول را به تصرف خود درآورده و برای اسرا میوه و سبزی دزفول می‌آورند. ‌در سخنانشان اشاره به این داشتند که استان خوزستان یکی از استان‌های عراق بوده و حکومت ایران نیز در حال سقوط است. ‌تنها به این تبلیغات و شعارها قانع نبودند بلکه فیلم‌هایی که از شهر ویران شده خرمشهر تهیه کرده بودند را هر چند وقت یکبار برای تضعیف روحیه اسرا به نمایش می‌گذاشتند.
کنایه‌ها توأم با اهانت و مسخره کردن عده‌ای خودفروخته ایرانی شروع می‌شد.
ناگفته نماند اگر امثال همین خیانتکاران داخلی نبودند رژیم بعث عراق جرأت اشغال یک وجب از خاک ایران را نداشت. ‌ولو اینکه از حمایت ابرقدرت‌ها برخوردار می‌بود ضمناً تبلیغات سوء دشمن در آن شرایط بحرانی در روحیه بسیاری از اسرا اثرات مخرب داشت. ‌بنابراین برای خنثی کردن توطئه‌های دشمن بعثی و تقویت روحی اسرا، ‌چاره‌ای نداشتیم جز اینکه وارد عمل شویم. ‌در این باره با دوستان و همکاران مورد ‌اعتماد مشورت کردم و در نهایت تصمیم بر این شد وقتی یکی از مسؤولان رژیم بعث برای سخنرانی و تضعیف روحیه اسرا وارد اردوگاه می‌شود، ‌بنده در آن موقع، ‌پاسخگوی سؤالات شخص موردنظر باشم. ‌منتظر و چشم به راه بودم که پس از گذشت دو هفته شخصی به نام عبد‌الجبار محسن، ‌مشاور نظامی صدام برای سخنرانی وارد اردوگاه شد و با همراهان خود در جایگاه قرار گرفتند. ‌مترجم ایرانی نیز در کنارش سخنانش را ترجمه می‌کرد. ‌طبق معمول دم از پیروزی‌های خود و شکست نیروهای ایرانی می‌زد. ‌پس از پایان سخنانش رو کرد به اسرا و اعلان کرد. ‌آیا در بین شما کسی هست که بتواند جواب صحبت‌های مرا بدهد؟ در ادامه یادآور شدند من به شما قول می‌دهم امنیت جانی داشته باشید. ‌هر سؤ‌الی دارید بکنید. ‌در آن موقع از وسط بیش از دو هزار اسیر به‌پا خاستم سخنم را با نام خداوند کل بر او آغاز نمودم. ‌قبل از هر چیز یادآور شدم شما به من امنیت جانی بدهید و یا ندهید برایم مهم نیست. ‌ضمناً برای اینکه بتوانم صحبت‌های بحق و منطقی خودم را به خوبی ارائه دهم، ‌لازم دانستم خارج از احساسات و تعصبات بیجا و با استناد به صحبت‌‌های مشاور نظامی صدام علیه خودشان سخن بگویم. ‌صحبت را این‌گونه آغاز کردم: ‌از تاریخی که شما ما را به اسارت خود درآورده‌اید، ‌تا به حال هیچ‌گونه اطلاع و خبری از کشورمان و جبهه‌ها نداریم. ‌لذا هر خبری که به ما می‌رسد از جانب امثال جنابعالی و رسانه‌های خبری دولت عراق است هر چند به عنوان دشمن خبرهای شما برای ما مورد اعتماد نیست.
و حال به فرض اینکه گفته‌های شما درست باشد، ‌باز هم به عنوان یک رژیم متجاوز و اشغالگر، ‌خودتان محکوم هستید. ‌مگر جز این است که شما می‌گویید وضع اقتصادی ایران خراب است، ‌اختلافات داخلی در ایران روبه افزایش است، ‌ارتش ایران از هم پاشیده شده است. ‌و از طرفی حکومت خودتان را مقتدر و با امکانات فراوان و بدون اختلافات داخلی و مشکلات اقتصادی و ارتشی تا دندان مسلح می‌دانید. ‌بنابر این طبق اظهارات خودتان دولت و ملتی دارید از هر نظر سالم و قدرتمند، ‌ولی در عوض ملت و دولت ما را همچون مریض در بستر می‌پندارید.
این را بدانید، ‌موقعی که در یک کشوری انقلاب می‌شود این یک حالت طبیعی است. ‌مشکلات و نابسامانی‌هایی وجود دارد، ‌انقلاب اسلامی ایران نیز از آن مستثنی نیست. ‌خصوصاً انقلاب اسلامی ایران که قدرت‌های جهانی بالاخص آمریکا ‌علیه آن کمر بسته بود و هم اکنون نیز توطئه‌هایش ادامه دارد. ‌از طرفی شما در صحبت‌های خود یادآور شدید ما مخالف رژیم سلطنتی ایران، ‌آمریکا ‌و رژیم غاصب اسراییل بوده و هستیم پس با این وجود شما باید به انقلاب اسلامی ایران افتخار می‌کردید که ملت ایران تحت رهبری امام خمینی (ره) ذلت و خواری را نصیب دشمنان اسلام کرده‌ است.
ما از شما به عنوان یک کشور مسلمان که دشمن شاه، آمریکا ‌و اسراییل هستید و در همسایه بودن از شما انتظار داشتیم پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران با گل به عیادت مریض در بستر می‌آمدید. ‌نه تنها این کار را نکردید، ‌بلکه از نابسامانی‌های داخلی ایران سوء‌استفاده کرده‌ و با حمایت ابر قدرت‌‌ها به طور ناجوانمرد، ‌به کشور تازه انقلاب کرده ما تجاوز نمودید. ‌غافل از اینکه خداوند یاری‌کننده و پشتیبان ملت مسلمان ایران است و لذا مطمئن باشید به این زودی‌ها شاهد شکست شما در داخل خاک ایران خواهیم بود. ‌درحال حاضر آنطوری که از صحبت‌های شما و رسانه‌های خبری عراق پیداست قادر به پیشروی در داخل خاک ایران نیستید. ‌در پایان صحبت‌‌هایم با صدای بلند و رسا و با جملات کوبنده گفتم. ‌بنازم به آن مریض در بستر که در حال حاضر جلوی نیروهای سالم و پرقدرت شما را گرفته است. ‌اگر مریض نبود چه به سر شما می‌آورد؟! با این جملات من اسرا قیام کردند و صدای الله‌اکبر، ‌خمینی رهبر در تابستان سال 1360 در اردوگاه رماوی طنین‌افکن شد.
پس از آن ماجرا عراقی‌ها ناراحتی‌ها و محدودیت‌های فراوانی برایم به وجود آوردند. ‌بنده را در داخل آسایشگاهی قرار دادند که توسط بعضی از ایرانی‌های خودفروخته شکنجه‌های روحی می‌شدم، ‌ولی در عوض برای همیشه پای مسؤولان عراقی برای سخنرانی از اردوگاه قطع شد و آن سخنرانی من به فضل‌الهی اثرات مطلوب روحی برای اسرا به جای گذاشت. ‌
‌ در تمام وقت دعا می‌کردیم خدایا این توفیق را هر چه زودتر نصیب ما رنج کشیده‌ها فرما که شاهد آن باشیم که وجبی از خاک ایران اسلامی در اشغال ارتش متجاوز بعثی نباشد. برای چنان روزی لحظه‌شماری می‌کردیم تا اینکه در سوم خرداد 1361 لطف خدا شامل حال ملت ما گردید و خرمشهر آزاد شد.
هر چند با آزادی خرمشهر به شکنجه‌های جسمی افزوده شده و لیکن از نظر روحی با آزادی خرمشهر تیرگی و ظلمات اسارت رخت بربست و دل‌ها آرامش گرفت. آن موقع که خبر آزادی خرمشهر به گوش اسرا رسید خوشبختانه ساعت هواخوری اسرا بود و در محوطه‌ اردوگاه و رماوی در حال قدم زدن بودیم یکبار خبر خرمشهر آزاد شد به صورت امواج، اردوگاه را فرا گرفت.
فتح و پیروزی رزمندگان ایران اسلامی توأم با آزادسازی خرمشهر چنان اسرا را به وجد آورده بود، گواینکه اسیر دست دشمن نیستیم.
فریاد و شادمانی،جوش و خروش اسرا واقعاً وصف نشدنی بود و پیوسته صدای تکبیر و صلوات ادامه داشت. در آن موقع مأموران اردوگاه که تحمل خوشحالی و شور و شادمانی اسرا را نداشتند، با چوب و کابل در دست وارد اردوگاه شدند و هر کس را در مقابل خود می‌دیدند کتک می‌زدند. اسرا را داخل آسایشگاه‌ها کردند و درب‌ها را قفل زدند. آنها دنبال و پیگیر کسانی بودند که خبر آزادی خرمشهر را در بین اسرا انتشار دادند، با جست‌وجو و تحقیقات، نهایتاً توسط خود‌فروختگان ایرانی فردی به نام شمس‌الله که اهل خوزستان بود و به زبان عربی آشنایی داشت شناسایی کرده و از اردوگاه خارج نمودند و پس از گذشت حدود یک ساعت مجدداً در جمع اسرا قرار گرفت ولی با بدنی که آثار شکنجه‌ها در آن دیده می‌شد.
با وجود اینکه شکنجه شده بود ولی بسیار شادمان بود که مژده آزادی خرمشهر را به اسرا داده است. آزادی خرمشهر به مراتب از روز آزادی از بند اسارت خوشحال، کننده‌تر بود. واقعاً فتح و آزادی خرمشهر روحیه اسرا را مضاعف کرد. با وجودی که دشمن همیشه سعی داشت پیروزی‌های رزمندگان ایران اسلامی را از اسرا پنهان داشته باشد. ولی این بار برخلاف گذشته در میان تعجب همگان یکباره از صدای بلندگوی اردوگاه از طریق رادیو به زبان عربی اعلام شد: «نیروهای عراقی از قسمت نوار مرزی شلمچه عقب‌نشینی تاکتیکی کرده‌اند.» با بیان این جملات بلافاصله صدا قطع شد. گواینکه سرباز مسئول را دید و بلندگوهای اردوگاه با اختیار خود دست به آن اقدام شجاعانه زده بود. ضمناً روزنامه‌های عربی نیز از سوی او در اختیار اسرا قرار می‌گرفت. از آن تاریخ به بعد هرگز او را هم دیگر ندیدیم...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار