کد خبر: 387110
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۸:۴۴
خون‌هایی تازه در رگ عاشورائیان
پستچی پاکت‌نامه را گذاشت روی میز و رفت. بازش که کردیم 2جلد کتاب پالتویی بود از 2سردار شهید لشکر 31عاشورا، زحمت گردآوری‌اش را هم دوست و رفیقمان «ناصر یاری» کشیده بود.
کتاب اول «تجلی عشق» است که بیست‌و‌پنج روایت از سردار جاوید‌الاثر، شهید انوش(علی) تجلایی، مسؤول طرح و عملیات قرارگاه خاتم‌الانبیا و جانشین قرارگاه ظفر را در خود جای داده. در کنار اسم ناصر یاری، نام معصومه طریقی با عنوان نویسنده اول آمده است که قدری نامفهوم می‌نمایاند. این کتاب در 64صفحه گردآوری شده و فقط جای یک زندگینامه جمع‌و‌جور در ابتدای آن خالی است. البته کوتاهی روایت‌ها و عکس‌هایی که در کنار آنها قرار گرفته، کتاب را خواندنی کرده، اگرچه قیمت 1500تومانی برای چنین کتابی در قطع پالتویی و با صفحات محدود، قدری عجیب به‌نظر می‌رسد.
کتاب دوم و هم «نوح نبی» است که چند روایت از شهید حبیب پاشایی، مسؤول محور عملیاتی لشکر 31 عاشورا را بیان می‌کند. ناصر یاری به 16روایت این کتاب، نامه حبیب را هم اضافه کرده است. این کتاب 48صفحه‌ای هم با همان قیمت 1500تومان عرضه شده! تیراژ محدود هم اقدام دیگر سؤال برانگیز درباره این کتاب‌هاست. معمولاً کتاب‌های پالتویی به خاطر وجود مخاطب بیشتر با شماره گسترده‌تری عرضه می‌شوند که در این میان، تیراژ 1500 عددی، رقم ناچیزی است. روایت بیست‌وپنجم از کتاب «تجلی عشق» و نامه حبیب از کتاب «نوح نبی» تقدیم شما.

روایت بیست‌وپنجم:
مهدی که رفت، پیکر پاکش پیدا نشد. علی زیر آتش رگبار دشمن به تقلای یافتن نشانی از او، محل شهادتش رفت. می‌گویند: وجب به وجب خاک را گشته بود و بالاخره آمد با پیکری بر دوش! بچه‌ها از دور او را دیده بودند. پرسیدند: آقا مهدی را آوردی؟ اما او مهدی دیگری بود. نوجوانی شبیه مهدی اصلاً خود مهدی! چه فرقی می‌کرد در آن برهه که کدام مهدی باشد. آنها مردانی بودند از نسل خورشید، اشعه‌ای از پرتو لایزال حق در کالبدی به نام انسان! انسان به همان معنی که در آغاز آفرینش خداوند اراده کرده بود، مردانی که عدالت را خوب به خاطر داشتند و پشت‌پا زده بودند به هرآنچه از دنیای فانی که آنها را به خویش می‌خواند.
علی از مهدی رنجیده بود چرا که مهدی پاس و حرمت بزرگ‌تری را رعایت نکرده و زودتر رفته بود! علی می‌گفت: حتماً او پاک‌تر بود، ناب و خالص و شاید من هنوز ناسره‌ام!
می‌دانستم که خالصی. اما هنوز خاک جبهه تمنای گام‌های استوارت را داشت و خدا می‌دانست میزان نذر و نیازهایم را به درگاهش که لیاقت همسری‌ات را نصیبم کرده بود. من هنوز طاقت صبر زینبی نیافته بودم و تو به یقین می‌دانستی که چه بنامی‌ام؛ «نصیبه». (نام همسر یکی از صحابی پیامبر (ص) که در جنگ بدر شهید شد.) و من باخبر از خواسته‌های درونی تو و جدال با وسوسه دل خودم. سفارش کرده بودی مبادا کارهای شخصی و نیازهای خودمان را به سربازان و نگهبانان قرارگاه تحمیل کنیم. یادم داده بودی که بدترین جا برای زن بازار است! مبادا چانه بزنم و نشانم داده بودی که از کجا باید خرید کنم.
دفتر عشق تو را ورق می‌زدم. به صفحه خواب‌ها رسیده‌ام، یادم هست نوشته بودی: «خواب دیدم همه نیروها آماده اعزام‌اند. اما حکم مأموریتی نداریم؛ به‌دنبال حکم، طرف سپاه برگشتیم ناگهان زمین جلوی ماشین به صحرایی تبدیل شد و گروهی اسب‌سوار پشت سر سوارکاری با چهره نورانی به سمت ما آمدند. از ماشین که پیاده شدم، صاحب آن چهره منور با دست به من اشاره کردند تا جلوتر بروم و نامه‌ای به دست من دادند: پرسیدم: آقا این چیست؟ فرمودند: حکم مأموریت توست! تو فرمانده این نیروها هستی. در این لحظه بود که متوجه شدم ایشان حضرت امام زمان (عج) هستند. خواستم تقاضای شفاعت کنم که ناپدید شدند و من از خواب بیدار شدم.»
تصمیم گرفته‌ام دفترچه خاطراتت را کامل کنم و نگاه عاشقان شهادت را در قاب ذهن‌ها تازه کنم. می‌خواهم تمام ورق‌های آن را به فصل شهادت با رنگ سرخ متبرک کنم.
آخر فرمانده قرارگاه خاتم‌الانبیا بودی و یکی از سختگیرترین فرماندهان. نفهمیدم که آخرین باری است که برای مرخصی آمده‌ای. تا یک دل سیر تماشایت کنم. بعد از آن نفهمیدم وقتی با هم به زیارت مزار شهدا رفتیم، موقع برگشتن گفتی: امیدوارم بعد از شهادتم پیکرم به دستتان نرسد! «دوست ندارم حتی یک وجب از این خاک مقدس را اشغال کنم. می‌دانم که برادران لطف بسیاری به من دارند و می‌دانم که وقتی به زیارت مزار شهدا می‌آیند، اول به سراغ من خواهند آمد، اما قهرمانان واقعی جنگ برادران بسیجی‌اند. تازه اگر هم جنازه‌ام به دستتان رسید، تکه سنگی جهت شناسایی خودتان روی مزارم بگذارید و بس!» اهل تکلف نبودی، خاکی بودی؛ به رنگ خاک، آشفته بودی، آن روز که ساکت را می‌بستی، گفتم: محال است اجازه بدهند جلو بروید! گفتی: این بار با اجازه بسیجی‌ها می‌روم. لباس‌های تکه پاره سوسنگرد را در ساکت گذاشتی و گفتی: می‌خواهم به خدا بگویم که بالاخره ما هم در جبهه بوده‌ایم!
هنوز یادم نرفته، هوا سرد بود و برفی. در محضر چشمانت ایستادم، مرا به خانم فاطمه زهرا‌(س) قسم دادی تا حلالت کنم. دلم پرآشوب بود و دلهره. خواستم اشک‌هایم را بر سرت پرپر کنم، در اوج ناباوری از نبودنت. گفتم: به شرطی که تو هم شفاعتم کنی! گفتی: مطمئنم که این بار بر‌نمی‌گردم! چه تضمینی بالاتر از اطمینان تو که می‌دانستم تکیه‌گاهی جز خدا نداری و دلگرمی هر لحظه‌ات ذات مقدس خدایی است. مردی که آوازه تدابیر و تاکتیک‌های جنگی‌اش گوش‌ها را پر کرده و با آن سن و سال کم فرماندهی‌اش زبانزد خاص و عام است. پس وقتی از اطمینانش حرفش می‌زند حرف حرف است! همان مردی که درهر کاری از آیات کتاب خدا الهام می‌گیرد.
خداحافظی کردی اما من هنوز نگران تو، ماشینت روشن نمی‌شد حدود 20دقیقه مشغول بودی و من هنوز هم پشت در؛ سنگینی برف روی شانه‌هایم چنگ انداخته بود: «به جامعه نشان بده که چگونه می‌توان در عمل پیرو حضرت فاطمه زهرا(س) و دخترش حضرت زینب کبری(س) بود و هم مادری خوب و هم پیام‌رسانی آتشین که پیامش تاریخ بشریت را تکان دهد.» رفتی و سنگینی وصیتت بر دوشم سنگینی می‌کرد.
به‌رغم مخالفت دوستان و آشنایان به‌عنوان تک‌تیرانداز به نیروهای عملیاتی پیوسته بودی. هرچه اصرار کرده بودند که وجودت در قرارگاه لازم‌تر است، زیر بار نرفته بودی. می‌گفتند: اکیپی فرستادند تا تو را به قرارگاه برگردانند، اما تو مصمم بودی و قاطعیت تصمیمت برای من مسلم.
عملیات بدر بود، وظیفه شما فتح اتوبان بصره ـ العماره؛ نیروها به‌قدری خسته بودند که نمی‌توانستند سرپا بایستند. اما تو گفته بودی: «امشب شب عاشورا را به یاد بیاورید که امام حسین(ع) درچه حالی بودند و یارانش درچه حالی. می‌دانیم که برگشتنی در کار نیست. همه فکرهای خود را بکنند. هرکس نمی‌تواند بیاید، نیاید و در تاریکی شب به عقب برگردد.» اما مگر می‌شد! آنها پیش از این مست و سیراب بودند. تو پیشاپیش آنها حرکت. به امید این‌که گردان سید‌الشهدا به کمکتان خواهد آمد. به یاری خدا و بدون تلفات از خاکریز گذشته و به آن طرف اتوبان رسیدید. هرچه بود دشمن بود و دشمن. چند نفر برای خبر گرفتن از نیروهای کمکی رفتند اما برنگشتند و آتش دشمن باریدن گرفته بود و بچه‌ها مظلومانه و بی‌پناه در محاصره عراقی‌ها. به طرف روستایی که قرار بود نیروی کمکی از آنجا برسد رفتید. صدای تیراندازی گوش فلک را کر می‌کرد و روستا پر از نیروهای عراقی بود و شما بدون مهمات. تصمیم می‌گیری جلوتر بروی و محل استقرار عراقی‌ها را پیدا کنی. شاید راهی برای نجاتتان باشد؛ یک خاکریز جلو رفته بودی، اما همین که سر بلند می‌کنی اولین گلوله به قلبت اصابت می‌کند و همان یک تیر افتخار می‌یابد تا تو را به اوج ملکوت برساند. می‌افتی لب تشنه و بی‌صدا، که گفته بودی: «قمقمه‌هایتان را پر نکنید تا لب تشنه به دیدار سیدالشهدا برویم!»
سال 64 بود. به عادت مألوف پارسال که سر سال تحویل آمدی و حالمان را به بهترین احوال تبدیل کردی، منتظرت بودیم. اما! اما درست در همان زمان خبر شهادتت آمد...!
امروز دوباره خاطرات پرکشیده‌ات به آشیانه بازگشته است. هنوز از اشتیاق روزی که دوباره تو را ببینم کم نشده است. عاشورا که می‌آید، تصویر تو و آب و تشنه‌کامی تو را یاد می‌آورد، رفته بودی همان‌طور که خودت می‌خواستی لب‌تشنه و دریادل در کنار دجله و در آرزوی فرات.
و پیکرت، نزدیک همان خاکی که پیکر مقتدایت حضرت سیدالشهدا آن را عطرآگین کرده. و امروز من مانده‌ام با امانت‌هایی که به من سپرده‌ای و حسرت جانسوز به یاد لحظه‌های بودنت؛ و امروز که شکوفه‌های زندگی‌مان به بار نشسته‌اند؛ چشم امیدم به قولی که داده‌ای؛ قول داده‌ای که شفاعتم کنی و من می‌دانم که مرد عملی..!

نامه حبیب
با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی و درود بر شهیدان به خون خفته اسلام.
خانواده محترم، پدر و مادر و خواهرانم: السلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته.
با سلام و آرزوی سلامتی و سعادت برای شما از خداوند متعال خواهان «اجر» بزرگ و خیر برای شما پدر و مادر هستم. من خوشحالم از این که فرزند خانواده‌ای هستم که همگی آنها پیرو خط اسلام عزیزند و با جرأت و شهامت خاصی تنها فرزند پسر خود را برای عزت بخشیدن به دین خدا و فرمانبری امام عزیز ماه‌ها به جبهه جنگ فرستادند. خداوند ان‌شاءالله به شما اجر دنیوی و اخروی عطا فرماید. الحمدلله، ابرهای تیره از جلوی خورشید یکی بعد از دیگری کنار می‌رود و چهره منور اسلام و امام درخشان‌تر می‌گردد و حزب‌الله و پیروان خط امام سربلند از امتحان‌های خداوندی بیرون می‌آیند. و در عوض دشمنان اسلام چه روسیاه و شرمنده‌اند.
خواهر عزیزم، از تو می‌خواهم به تمام حرف‌های پدر و مادر گوش کنی و درس‌هایت را خوب بخوانی و نمازت را فراموش نکنی. همیشه موقع اذان نماز خود را به جای بیاور.
خداحافظ تو ـ حبیب پاشایی
2/2/61

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار