حجت الاسلام و المسلمین سید نورالدین اشکوری نجفی، در شمار قدیمیترین شاگردان شهید آیتالله سید محمد باقر صدر و به تعبیر برخی، کشفکننده او بوده است. او از جنبههای علمی و اجتماعی منش آن شهید والامقام گفتنیهای فراوان دارد که برخی از آنها را به مناسبت سالروز شهادت آن بزرگوار با خبرنگار «جوان» در میان گذارده است. شایان ذکر است که استاد اشکوری هم اکنون مدیریت مؤسسه نشر آثار شهید صدر را به عهده دارد و تاکنون بخش زیادی از آثار آن شهید را با هیأتی نوین و پژوهشهای جدید به مخاطبین عرضه داشته است. با توجه به اینکه شهید آیتالله صدر در جوانی از مدرسین مبرز حوزه نجف بودند، ویژگیهایی را که موجب شدند شما جذب تدریس و منش ایشان شوید، بیان کنید. معمولاً اولین سؤالی که درباره شهید صدر از من میشود، همین سؤال است و بارها جواب گفتهام و چون این پاسخ در ارتباط با شناخت شخصیت شهید بزرگوار سید محمدباقر صدر اعلیالله مقامه، مفید است، تکرار میکنم، والا از تکرار خوشم نمیآید. بنده آخرین کتاب سطح، یعنی کفایه را میخواندم. در آن موقع استاد بنده، بهترین استاد کفایه نجف، مرحوم آیتالله شیخ مجتبی لنکرانی بود. سیدی لبنانی به نام سید فخرالدین موسوی با بنده دوست بود. ایشان از بنده خواست که به اتفاق نزد شهید بزرگوارمان برویم و از ایشان تقاضای تدریس کفایه کنیم. سید فخرالدین گفت که سیدی عرب است، چنین است و چنان است و بیا برویم و درس کفایه را از او بگیریم. بنده به ایشان گفتم که من در حال حاضر نزد بهترین استاد کفایه درس میخوانم و احتیاجی به استاد ندارم. ایشان اصرار کرد، بنده قبول نکردم تا بالاخره ایشان گفت حقیقت مطلب این است که من یک بار از این سید بزرگوار درخواست درس کفایه کردهام و ایشان تدریس را شروع کردهاند، بعد من درس را ترک کردهام و درس تعطیل شده است. برای بار دوم خجالت میکشم به تنهایی بروم و درخواست کنم. گفتم بسیار خوب، برای اینکه شما از درس این سید بزرگوار محروم نشوید، من میآیم و درخواست درس میکنم، اما این را بدان که من استاد خوبی دارم و نیازی به درس این سید ندارم؛ چند روزی درس ایشان را میآیم و بعد نمیآیم. سید فخرالدین پذیرفت. خدمت شهید صدر رفتیم، درخواست کردیم، ایشان هم اجابت کردند و درس کفایه شروع شد. اولین جلسهای که بنده در درس شهید بزرگوار حاضر شدم، حالتی پیدا کردم که قابل وصف نیست. تعبیر عامیانهای در این زمینه هست که شاید اندکی گویای آن حالت بنده باشد و آن اینکه با وجود آنکه محضر اساتید بزرگی چون آقای لنکرانی، آقای راستی کاشانی که مکاسب و بعضی کتابهای دیگر را نزد ایشان خوانده بودم و بسیاری از اساتید بزرگ دیگر را درک کرده بودم، در همان روز اول، همه اساتیدم را فراموش کردم. این تعبیر عامیانه حالت آن روز من است. این چنین جذب این سید بزرگوار شدم. دیدم که اصلاً قابل وصف نیست. از هر نظر که تصور کنید. البته نکتهای که بیشتر توجه مرا جلب کرد، این بود که در درس کفایه که سختترین درس سطح حوزه است، ایشان مطلب را از خارج میگفتند و بعد به عبارت میرسیدند و دیگر احتیاج نبود که آن عبارت پیچیده و معقّد کتاب خوانده شود. سریع عبارت را میخواندند و هرگز یادم نمیآید که قبل از آن روز درسی را آنگونه عمیق و جامع فهمیده باشم که آن روز درس ایشان را فهمیدم. طبعاً بسیار مجذوب شدم و دیگر هیچ به یاد آقای شیخ مجتبی لنکرانی نیفتادم و بسیار خدا را شاکرم که آشنایی بنده با ایشان، بر اساس یک واقعیت غیر قابل انکار بود، یعنی این طور نبود که مناسبتهایی پیش بیایند، عواطفی به وجود بیایند که در ارتباط با این بزرگوار دخیل باشند، بلکه من با حالت نپذیرفتن این سید به درسش رفتم و در جلسه اول شیفته ایشان شدم و بعد هم که در خدمت ایشان بودیم. آیا شهید صدر در آن زمان به عنوان یک مدرس شناخته شده، مطرح بودند؟طلاب ایرانی نجف اصلاً با ایشان آشنا نبودند و حوزه عرب هم در آن زمان هنوز آن چنان محصلین جوان گرم و پر شوری نداشت. بعدها از برکت وجود مرحوم آیتالله حکیم و شهید صدر، حوزه عربها حوزه گرمی شد، ولی آن موقع این طور نبود، بنابراین ایشان حتی در حوزه عربها هم چندان شناخته شده نبودند. خواص که سابقه پدر ایشان و سابقهداییهای ایشان را میدانستند، ایشان را میشناختند؛ولی افراد کمی بودند. همچنین افرادی از شاگردان مرحوم آیتالله خویی که در درس ایشان ، جوانی با این نبوغ را دیده بودند، ایشان را میشناختند، اما معروفیتی در اوساط حوزه، حتی در اوساط عربها نداشتند. ویژگیهای تدریس سطح توسط شهید صدر که ایشان را از سایرین متمایز میساختند، چه بودند؟ایشان ویژگیهای متعددی داشتند. عمده ویژگی ایشان در تدریس سطح این بود که سعی داشتند مطالب کتاب به وضوح به شاگرد منتقل شود و به هیچ وجه به عمق مطلب نمیرفتند و هیچ موقع اتفاق نمیافتاد که اشکالی بر مطلبی بکنند. در سطح خود کتاب میماندند و فقط مقصود کتاب را میفرمودند و این در سطح استادی مثل ایشان، فوقالعادگی زیادی میخواست. به علاوه اینکه ایشان با آن ذوق و نبوغشان میدانستند چگونه مقدماتی را ترتیب بدهند و چه نکاتی را که از ذهن شاگرد دور است، مطرح کنند که شاگرد به راحتی به عمق مطلب برسد. کسی که با کتابهای علمی ایشان آشنا باشد، کاملاً متوجه این عرض بنده میشود که ایشان در کتابهای علمیشان عمیقترین مطالب را با سادهترین عبارات بیان کردهاند.در مقام تدریس، نسبت به پیچیدگیهای متون علمی چه نقدهایی را وارد میکردند، چون ایشان در مقدمه حلقات اصول گفتهاند که نویسندگان این متون چه دشواریهایی را برای مخاطب پدید آوردهاند.اساساً یکی از اخلاقیات ایشان این بود که درصدد نشان دادن برتری خود و نواقص دیگران نبودند، مگر به اندازهای که در تربیت افراد نیاز است و مؤثر است.شما درس خارج ایشان را هم گذراندید؟بنده مؤسس درس خارج ایشان بودم. پس در این زمینه خاطراتتان را نقل کنید. ابتدا مطلب قبلی را تکمیل میکنم. ما یک مقداری از کفایه را خواندیم. در ابتدا درخواست کننده درس خارج، بنده و سید فخرالدین بودیم. بعد مرحوم شهید سید محمدباقر حکیم هم در درس کفایه شرکت کردند. در مجموع شاید هفت هشت ده نفر شاگرد ایشان در درس کفایه بودیم. یک مقدار که کفایه را خواندیم، دیدیم نیازی به این درس نداریم و بنابراین با شور و مشورت همدیگر، از ایشان درخواست کردیم درس خارج را شروع کنند که ایشان با همان افراد، شاید یکی دو نفر کمتر یا بیشتر، این درس را شروع کردند. شنیدهام که ایشان یکی دو بار درس خارج را شروع کردند، منتها شاگردانی نبودند که این درس را دنبال کنند و درس به جایی برسد. بنده محصلی بسیار جدی بودم و بنابراین خدمت هر استادی که میرسیدم، علاقه وارتباطم با استاد، بسیار قوی میشد. شهید صدر کسی بودند که مقام معظم رهبری درباره ایشان جملهای را گفتهاند که در خاطر من نقش بسته است. بنده بسیار به تیزبینی مقام معظم رهبری معتقدم؛ چون در درس امام (ره) هم مباحثه بودیم و ایشان را از نزدیک میشناسم. یک روز دامادم، آقای دکتر آذرشب در ارتباط با کنگره شهید صدر (که در سال 79 برگزار شد) به من زنگ زد و گفت در خدمت رهبر بودیم و ایشان درباره شما و شهید صدر چیزی گفتند. در مورد شهید صدر گفته بودند که من در میان فقهای شیعه، کسی را نمیشناسم که در فقه و اصول و علوم اسلامی بحق بتوان به او نابغه گفت جز شهید صدر. بنده به چنین استادی رسیده بودم و طبیعی است که در درس ایشان، بسیار فعال بودم. نزد علاقهمندان به تحصیل علم و به خصوص کسانی که دوست داشتم به جایی و مقاماتی برسند، از شهید صدر خیلی تبلیغ میکردم و آیتالله سید کاظم حائری این داستان را در کتاب خود، در جزء اول مباحث الاصول نوشتهاند که بنده ایشان را به زور به درس شهید صدر بردم. آقای حائری مینویسند که من تعاریف زیادی از اشکوری میشنیدم و او خیلی اصرار میکرد که به درس شهید صدر بروم تا بالاخره در بحث ترتب که از بحثهای مشکل اصول است، رفتم... ایشان درسها را خیلی مرتب مینوشتند و نوشتههای درس ترتب که در محضر شهید صدر یادداشت میکردند، الان نزد بنده است. ایشان نوشتهاند که مدتی درس را رفتم و بعد دچار سردردهایی شدم و نتوانستم بروم، اما این استاد کذا و کذاست و تعریفهایی از شهید صدر میکردند. بعدها که سردردشان کمی بهتر شد، مجدداً به درس آقای صدر میرفتند. در مورد آقای شاهرودی هم داستانی دارم. نقل میفرمایید؟آقای هاشمیشاهرودی در آن زمان که من با ایشان ارتباط پیدا کردم، یک نوجوان سیزده چهارده ساله بودند و داییها و عموهای ایشان با روحانی شدن ایشان سخت مخالف بودند، حتی یک بار ظاهراً یکی از داییهایشان ایشان را شماتت کرده بود که چرا دست از درس طلبگی برنمیداری؟البته داییهای ایشان روحانی بودند. الان هم یکی از آنهااز روحانیون مبرز مشهد هستند. عموهای ایشان در بغداد تاجر بودند و اصرار داشتند که آقای شاهرودی به بغداد بروند و مشغول تجارت شوند. آنها اعتقاد داشتند که روحانیت لازمهاش سختی و فقر است. بنده وقتی که یک نیروی خوش استعداد میدیدم، هرچه میتوانستم در خدمتش بودم که روزی به جایی برسد و برای اینکه ایشان را به خودم جذب و مرتبط به خودم بکنم، تلاش می کردم.ایشان در آن زمان درس مرحوم شیخ محمدعلی مدرس افغانی میرفتند که مقدمات میگفتند و بهترین استاد در این زمینه بودند. بنده در شرح سیوطی الفیه که در آن زمان کتاب درسی بود بر تعریف کلمه ای اشکالی گرفتم و از آقای شاهرودی پرسیدم جواب این اشکال چیست؟ایشان گفتند نمیدانم. گفتم بروید از استادتان بپرسید.البته آقای مدرس استاد بنده هم بودند و بسیار فوقالعاده بودند.آقای شاهرودی رفتند و برگشتند. گفتم چه شد و جواب چه بود؟ گفتند آقای مدرس نتوانستند جواب بدهند. بعد بنده به ایشان گفتم جواب این است.آقای شاهرودی جواب را که گرفتند، فوقالعاده به بنده علاقهمند شدند، چون استاد فوقالعادهشان نتوانسته بود جواب این اشکال را بگوید و من جواب داده بودم. با بنده ارتباط پیدا کردند و من از مقدمات تا کفایه، برای ایشان تدریس کردم.کل کتابهای سطح را؟بله و کفایه را هم برایشان تدریس کردم. نیازی نبود تمام هر کتابی را تدریس کنم، همان طور که ناقص خواندیم و به خارج رفتیم،ایشان هم همین طور خواندند.در این مدت همیشه از شهید صدر میگفتم و آقای شاهرودی میخواستند پرواز کنند و زودتر به خارج برسند که خدمت شهید صدر بروند.البته چون خیلی خوش استعداد بودند،خیلی زود به این مرحله رسیدند و به مجردی هم که رسیدند، یکی از چهار پنج نفر هم مباحثههای ما،ایشان شدند، با اینکه ما سابقه داشتیم. بنده و آیتالله حائری و دو سه نفر دیگر، همگی درس شهید صدر را رفته بودیم و آقای شاهرودی هم آمدند و ملحق شدند.آقای آصفی یک روز که اینجا تشریف آورده بودند، میگفتند تو کاشف شهید صدر هستی و واقعیتش هم همین بود. شهید صدر حتی در میان طلبههای جوان عرب شناخته شده نبودند، چه رسد به ایرانیها، اما با آن نحوهای که بنده جلسات را گرم میکردم و در خدمت استاد بودم و از ضبط صوت که استفاده از آن در آن روزها گناه بزرگی محسوب میشد، استفاده میکردم و درسهای ایشان را ضبط میکردم، مجالس درس ایشان را رونق میدادم، لذا بهتدریج در حوزه عربها و ایرانیها شناخته و شاگردان ایشان زیاد شدند.اشاره فرمودید به تفاوت شیوه تدریس ایشان در مقام تدریس سطح و خارج؛ این تفاوتها را بیان بفرمایید.عمده امتیاز درس سطح ایشان دو مطلب بود: یکی نپرداختن به شاخ و برگ و عمق مطلب که آیا اشکالی دارد یا ندارد، بلکه خود سطح درس را سعی داشتند بفهمانند و دیگر این نکته دومی در درس خارج هم بود، با ذوق خاص خودشان میدانستند که درس را به چه کیفیتی بیان کنند و چه نکاتی را متذکر بشوند که مطلبی را که شاگرد ابداً سابقه ذهنی درباره آن ندارد،متوجه شود. در روان بیان کردن مطالب، فوقالعاده بودند. البته این نکته دومی را در درس خارج هم مراعات میکردند. مطلب دیگر دستهبندی کردن آن بود. به هر موضوعی که میرسیدند،تقسیمبندی و شاخههای مختلف را از هم جدا میکردند و این دستهبندی کردن،در آن سطحی که ایشان انجام میدادند، از مختصات ایشان بود. مثلاً در اصول و منطق مرحوم مظفر هم دستهبندی هست و ایشان هم خیلی خوب دستهبندی میکردند، اما در این سطحی که شهید صدر انجام میدادند، از مختصات ایشان بود. مطلب دیگر ریشهیابی بود که این مطلب از کجا ریشه گرفته و به چه کیفیت تطور پیدا کرده و مراحلش چه بوده است. ایشان به یک نحو فوقالعادهای این ویژگی را داشتند. باز یکی از امتیازات درس ایشان، عبارت از این بود که وقتی وارد بحثهای خیلی مشکل شدند که یکی از آنها بحث ترتب در علم اصول بود؛ دیدگاههای متفاوتی را از بزرگان و اساتیدی چون آخوند خراسانی، محقق نائینی، محقق عراقی، محقق کمپانی و اصفهانی،به شکل جداگانه بررسی می کردند و نظریات آنها را ارائه می دادند. ایشان در این بحث،ابتدا یک یک مبانی هر یک از بزرگان اصول را بیان میکردند که مثلاً آقای آخوند خراسانی در بحث ترتب چه گفته و به چه مسائلی توجه داشته و در نهایت به کجا رسیده است و اشکالاتی را که بر نظریه مرحوم آخوند وارد بود، بیان میکردند و احیاناً اگر به نظریه مرحوم آخوند اشکالاتی وارد شده بودند که درست نبودند، آنها را هم میگفتند تا نوبت به بقیه میرسید و نظریات بزرگان متأخرین علم اصول را هم به همین نحو بیان میکردند و اشکالات آن را جواب میگفتند و به این نتیجه می رسیدند که هیچ کدام، جواب صحیحی نگفتهاند. شهید صدر معتقد بودند این روشی که این آقایان در بحث ترتب اتخاذ کردهاند، روش درستی نبوده است و اساساً باید روش دیگری را در پیش گرفت و خودشان روش جدیدی آوردند و بر اساس آن تحقیقات وسیعی کردند و نظریات فوقالعادهای را ارائه دادند. همچنین در حجیت ظهور، مطالب خارقالعادهای گفتند. این مسأله یکی از امتیازات فوقالعاده فکری ایشان بود که ابتدا در آن سطحی که دیگران سخن گفته بودند، سخن میگفتند و اشکالاتی را که داشتند بیان میکردند و سپس در مطالب، تأسیس اساس جدید میکردند.سلاست و روانی ایشان در چنین بحثهای مشکلی واقعاً عجیب است. مباحث به این مشکلی را چنان روان بیان میکردند که ما مطالب را به راحتی درک میکردیم. کم پیش میآمد که ما مطالبی را که متعلق به یک نابغه بود، به این آسانی بفهمیم. مثلاً فرضیه نسبیت را که انیشتن، نابغه قرن، بیان کرده، چه کسانی میتوانند به درستی درک کنند؟ اصل مطلب، دقیق است و تبیین آن کاری نیست که به آسانی امکانپذیر باشد.شروع درس خارج توسط ایشان، در حوزه نجف چه بازتابی داشت؟ایشان غربتهایی داشتند که این سؤال شما مرا به یاد این غربتها انداخت. البته این مسأله به ایشان اختصاص نداشت. همیشه روال روزگار بر این مدار بوده که افراد بسیار برجسته، در ابتدای کارشان و اکثر آنها حتی در دوران حیاتشان، شناخته نمیشوند و زمان که میگذشت شناخته میشوند و غالباً هم مورد دشمنی قرار میگیرند. شهید صدر تا همین اواخر در حوزه علمیه شناخته شده نبودند، فقط آیتالله خویی و بعضی از شاگردان ایشان و خواصی از حوزه، شهید صدر را میشناختند. باز اینکه تا چه اندازه میشناختند هم جای تأمل دارد، اما میدانستند که ایشان شخص فوقالعادهای است. ما که درس را شروع کردیم، با وجود تفاوتی که بین این درس و سایر دروس وجود داشت، متأسفانه تعداد کسانی که در درس ایشان شرکت داشتند، در حد ده نفر و پانزده نفر و بیست نفر، محصور ماند؛ حال آنکه در نجف درسهایی بودند که شرکتکنندگان در آنها، بسیار زیاد بودند. چرا؟ مگر این نوآوریها و ویژگیها موجب نمیشد که دیگران هم متوجه ارزشهای جلسات درس ایشان بشوند؟چطور باید متوجه میشدند؟مثلاً از طریق شیوههایی که خود شما در معرفی ایشان اتخاذ میکردید. من استثنا بودم. همه که این کار را نمیکردند. من معمولاً وقتی دنبال کاری را میگیرم، آن را رها نمیکنم و خیلی با اشتیاق و حرارت، کار را پیش میبرم. اولاً شاگردانی که درباره درس ایشان تبلیغ کنند؛ زیاد نبودند و ثانیاً محیط اجازه نمیداد. یکی از نزدیکان بنده که خدا رحمتش کند یک روز به من برخورد کرد و سخنی به این مضمون گفت که: «مگر کس دیگری نبود که تو دنبال این سید عرب افتادهای؟» خدا میداند که تمام وجود مرا چه آتشی فرا گرفت. آقازادهای که پدرش از مراجع بود، یک روز در خیابان به من برخورد کرد و گفت: «تو خودت آقازاده هستی. حیف نیست که دنبال این سید عرب افتادهای؟» ملاحظه میفرمایید که در چنین محیطی معرفی این شخصیت به جامعه علمی و حوزوی چقدر دشوار و شاید هم غیرممکن بود. در مرکز اسناد انقلاب اسلامی درباره چگونگی وضعیت حوزه نجف قبل از بروز شهید صدر و مرجعیت آیتالله حکیم، بحث مفصلی داشتم و گفتم که آنجا یک جای محصور با دیوارهای بسیار مرتفع بود که طلاب، به خصوص طلاب ایرانی، در آنجا بسیار خشک و مرتجع بار میآمدند. این البته بحث مفصلی را ایجاب میکند و در اینجا فرصت کافی نیست. نجف از نظر علمیت، از نظر تاریخی سابقه طولانی دارد. حوزه علمیه قم به برکت وجود آیتالله حائری رونق گرفت که ایشان یکی از طلاب حوزه علمیه نجف بودند. ما از نظر علمی هرچه در حوزه علمیه قم داریم از حوزه علمیه نجف است، اما از نظر اجتماعی و مسائل گوناگون سیاسی این چنین نیست. درسها در نجف به طلاب ایرانی آباد بودند و اینها به هیچوجه در جریان مسائلی که گفتم، نبودند. این مطالب را جمعبندی کنید و ببینید به چه نتیجهای میرسید. بنابراین شهید صدر تا قبل از کودتای عبدالکریم قاسم و از بین رفتن پادشاهی عراق، به هیچ وجه شناخته شده نبودند. بعدها نام و ذکر ایشان به میان آمد؛آن هم در سطح یک متفکر اسلامی و نه در سطح یک استاد مبرز حوزه که اهمیت و اصل مطلب در آن است و متأسفانه این همان مطلبی است که فعلاً در حوزه علمیه قم هم هست. این نکته را باید عرض کنم. شاید چندان هم صلاح نباشد گفتن این نکته، ولی مطلب را نیمه کاره نمیتوان گفت. در حال حاضر هم گاهی در حوزه علمیه قم، وقتی فضلا و محصلین قم از مطالب شهید صدر ذکری نزد اساتیدشان میکنند، اساتیدشان چهره درهم میکشند. این برخورد تا چه حد ریشه در مسائل گذشته دارد؟بحث درباره این مسائل، بسیار گسترده است. ریشه تاریخی دارد یا نوعی رفتار است؟من فقط به اشارتی میگذرم؛ حال تا چه حد مفید باشد، نمیدانم. حوزه نجف دو مطلب داشت. یکی علمیت فقه و اصول که در سطح بسیار بالایی بود و تفاوتش با قم بسیار بود. جنبه دیگر اینکه استخوانبندی حوزه نجف ایرانیها بودند و در آن زمان، ایرانیها از نظر مسائل اجتماعی و سیاسی، چندان پیشرو نبودند. مطلب دیگری هم هست که بحث مفصلی دارد و برای تبیین آن باید از نظر تاریخی بسیار عقب برویم و به زمان امام قدس الله نفسه برسیم. بنده در سن 38، 40 سالگی از نجف به قم آمدم و در درس امام(ره) و مرحوم داماد حاضر شدم. بیست ماهی اینجا بودم و باز به نجف برگشتم. در زمان مرحوم آقای بروجردی رحمتالله علیه، مرجعیتشان بسیار خیر و برکت داشت و مقدمهای بود از برای مرجعیت قم و در نهایت بروز امام (ره) و آغاز انقلاب. مرجعیت مرحوم بروجردی باعث شد که مرجعیت از نجف به قم منتقل شود و این از مسائل اساسی بود. کم هستند اشخاصی امثال بنده که به این نکات توجه داشته باشند. فرد یا نجفی است و فقط از نجف مدح و ثنا میکند و یا قمی است و فقط از قم تعریف میکند. اما حقیقت چیست؟ حقیقت این است که مرجعیت در نجف بود. گرچه مرجعیت، ایرانی بود، ولی یک مرجعیت با پادشاهان منحرف ایران چه میتوانست بکند؟ در زمان رضاخان، آقا سید ابوالحسن اصفهانی، بزرگترین مرجع تشیع بود که تا به حال کمتر مرجعیتی به وسعت و گستردگی ایشان آمده است، با این همه دست و بال ایشان در برابر حکومت کاملاً بسته بود. امام (ره) سعی بر این داشتند که مرجعیت را به قم بیاورند، چون تشیع یعنی ایران و ملت ایران میتواند تشیع را حفظ کند. تشیع در غیر ایران هم هست، ولی چه پشتوانهای میتواند برای مذهب باشد؟ هنگامیکه مرجعیت میخواست به ایران بیاید، قهراً نباید آن چنان به سطح حوزه علمی حوزه نجف برمیخورد، چون این موجب سستی انتقال مرجعیت و مانع از بروز حوزه علمیه قم میشد. این نکته را هنگامیکه کنار نکات دیگر بگذارید، عوامل اساسی نپذیرفتن اساتید نجف توسط این آقایان را ملتفت میشوید. این مشکل در حوزه قم برقرار بوده که البته مختصری بهتر شده. الان محصلین جوان قم، توجه خوبی به شهید صدر پیدا کردهاند و در مراحل بعدی، قطعاً وضعیت طوری خواهد شد که به فقه و اصول شهید صدر توجه بشود. دانشگاهها هم همین طور.در دانشگاهها که فوقالعاده است.این نکته بسیار مهمی است که چرا باید به آثار آقای صدر رجوع کرد؟او کسی است که طرح جامع یک نظام اسلامی را ریخت.قبلش هیچ کس نبوده و بعد از او هم، همه سر سفره شهید صدر نشستند.شهید صدر یک نظام به هم پیوسته اسلامی را برای جامعه طراحی کرد که بر اساس فقه اسلامی صحیح و منسجم بود.ایشان معتقد بودند که حوزه باید متحول شود که اگر حوزه متحول شد،دانشگاه متحول میشود و روشنفکرها متحول میشوند. من همیشه گفتهام اصول شهید صدر تا به میدان نیاید، آن گرفتاریهایی که امام (ره) با برخی از مدرسین حوزه و با انقلابیون درجه یک از روحانیون و علمای بزرگ انقلاب داشت که نمیتوانستند در مسائل سیاسی و اجتماعی، با این انقلاب بزرگ هماهنگ باشند؛همچنان باقی خواهند ماند. هنگامی که کسی در وادی درس خارج پا میگذارد، آن هم در این سن و با این نبوغ، کاملاً مشخص است که در آینده در حوزه مرجعیت اعم از مرجعیت از نوعی که مردم رساله عملیه ایشان را بگیرند و به آن عمل کنند و چه حداقل مرجعیت علمی؛جایگاه شاخصی پیدا خواهد کرد. این وضعیت، در موردایشان چه واکنشهای منفی را برانگیخت و در این باره چه خاطراتی دارید؟البته مطلبی را باید روشن کرد و بعد پاسخ سؤال شما را داد و آن هم اینکه شهید صدر با آن نبوغی که داشتند، درست توجه داشتند به اینکه چقدر میتوان مطالب جدید را به خورد جامعه داد، به خصوص حوزه علمیه نجف که استخوانبندیاش طلبههای ایرانی بودند. شهید صدر در این زمینه، بسیار فوقالعاده بودند و میدانستند که از بیان بسیاری از مطالب ضروری باید صرفنظر کنند و نباید درباره آنها سخنی گفته شود... تا ببینند که درآینده چه زمینههای مناسبی فراهم میشوند. البته برنامهشان تلاش برای آینده بود که تلاش هم کردند. در اینجا میخواهم از مثالی تاریخی یاد کنم. امیرالمؤمنین سلامالله علیه چقدر از اسلام را بیان کردند؟ایشان در برههای طولانی چه کار توانستند بکنند جز اینکه پشت سر خلفا بایستند و با آنها نماز جماعت بخوانند و در مجالس خلفا ساکت بنشینند و وقتی خلیفه، در جایی درمانده شد و برای اسلام خطر داشت، در آنجا به دادش برسند و همه اینها در وضعیتی بود که ایشان کل اسلام را در دست داشتند. امیرالمؤمنین از آنچه که داشتند و میدانستند، چقدرش را توانستند به جامعه منتقل کنند و چند نفر را توانستند تربیت کنند؟ میشود گفت به نسبت آن همه آگاهی و توانایی، تقریباً هیچ، چرا؟ چون زمینه مساعد وجود نداشت. شهید صدر، بر خلاف شهید صدر ثانی رحمهالله علیه، به این مسائل خوب توجه داشتند. روی این حساب ایشان به نحوی عمل میکردند که تا حد امکان حساسیت برانگیز نباشد و بنابراین سالها بود که مطالبی را که امروز هر طلبه جوانی که اندکی مطالعه دارد، بسیار بهتر از بنده میداند، به ما نمیگفتند، برای اینکه زمینهاش فراهم نبود، آن هم مایی که دربست در اختیار ایشان بودیم. بعد از توجه به این نکته، مشاهده میکنیم که شهید صدر با ارزیابی وضع جامعه، در بیان مفاهیم اسلامی و ایجاد تحول، خیلی کند پیش رفتند، البته در این کندی، بنیانهایی را هم تأسیس کردند که این اساسها تحولات عجیبی را در جامعه به وجود آوردند. در اینجا باید به حزب الدعوه اشارهای داشته باشیم؛ البته نه حزب الدعوهای که در ایران بود و نه حزب الدعوهای که الان در عراق حکومت میکند. آن حزب الدعوهای که شهید صدر به وجود آورد که بنده در عراق بودم و در میان مردم بودم و میدانستم که حزب الدعوه دارد چه کار میکند. این حزب الدعوه بدون اینکه به قدر سر سوزن تماسی منفی با حوزه سنتی نجف داشته باشد؛ گاهی علمای 60، 70ساله را منقلب میکرد. داستانهای عجیب و غریبی در این زمینه دارم. آن حزب الدعوه را شهید صدر با آن نبوغی که داشتند؛ دانستند چطور طراحی کنند و چگونه مرحله به مرحله پیش ببرند. میتوان چنین تحلیل کرد که شهید صدر حزب الدعوه را تأسیس کردند تا کارهایی را انجام دهند و مواضعی را بیان کنند که شخصاً و مستقیماً، شرایط مناسب برای انجام و بیان آنها را نداشتند؟ این تحلیل خوبی نیست.آنچه حزب الدعوه میگفت،فقط اندکی از چیزهایی بود که شهید صدر میخواستند بگویند.مبنای فعالیت حزب الدعوه،ریشه در افکار شهید صدر داشت؛ولی همه آنها نبود. بنده هم هیچ موقع در عراق، ارتباط حزبی با حزب الدعوه پیدا نکردم، اما حزب الدعوه برای هر روحانی روشنفکری که میخواست قدم در صحنه اجتماع بگذارد و در میان مردم تحول به وجود بیاورد،امکانی مناسب و بال و پر روحانیت بود. در این باره داستانها میتوان گفت. از طریق همین جوانهای حزب الدعوه، ما به دهات عرب رفتیم.من مدتی در حلّه بودم.به محدوده عشایر عرب رفتیم و تحرّکی به وجود آمد.یادم هست که مردم در روز عید فطر آمدند و به خاطر روحانیای که من به عطایج فرستاده بودم؛از من تشکّر کردند. اینها می گفتند در عمر جد و آبادیمان، روحانی به روستای ما پا نگذاشته بود. این روحانیها جوانهایی بودند که بر خلاف بعضی از جوانهای روحانی ما بلد بودند که مثلا چطور با یک پیرمرد روستایی حرف بزنند. اینها میآمدند و خود را نوکر کوچک پیرمردی که گاه بسیار جاهل هم بود، معرفی میکردند و میدانستند که به چه نحو بر او تأثیر بگذارند و از کجا شروع کنند.آیا این روحانیون را از طرف حزب الدعوه میفرستادید یا به طور شخصی؟خیر، خودم میفرستادم.آن موقع مرحوم آقای حکیم فوت کرده بودند.از آنجا که شما از قدیمیترین اصحاب و شاگردان شهید صدر بودید، با توجه به اینکه پس از آقای حکیم مراجع متعددی در حوزه حضور داشتند، چه شد که ایشان مرجعیت را پذیرفتند؟ آیا به مرجعیت به عنوان ابزاری برای اصلاح جامعه مینگریستند؟ بنده معمولاً در مصاحبهها گفتهام که بزرگترین امتیاز شهید صدر این بود که عبدالله بود. هر چه میکرد فقط حساب بندگی خدا بود. ما در تشهد هم در شأن والای پیامبر اکرم(ص) میگوییم اشهدان محمد عبده و رسوله. کسی که با ایشان معاشرت داشت، میدانست که اگر مینوشتند نیاز اسلام بود، اگر درس میگفتند، نیاز اسلام بود. اگر از مرجعیت امتناع میکردند و با مشکلات بسیار، خود را از مرجعیت دور میکردند، برای خدا بود و وقتی هم که میپذیرفتند برای خدا بود. این نکتهای است که در آن مطالب بسیاری نهفته است. در نجف مرجع اعلا، مرحوم آقای حکیم بود. در آن موقع از نظر مرجعیتی مرحوم آقای شاهرودی در رتبه بعد بودند و بعد از ایشان آقای خویی بودند. آقای شاهرودی خصوصیاتی داشتند که به هیچ وجه نمیتوانستند مرجع عراق باشند. آقای خویی خصوصیاتی داشتند که امکان این بود که پس از آقای حکیم به عنوان مرجع عراق معرفی شوند. آقای حکیم که فوت کردند، من در حله بودم و روزهای پنجشنبه به نجف میآمدم. ما شاگردان بزرگتر شهید صدر، پنجشنبهها ناهار خدمت ایشان بودیم و در مسائل سیاسی، اجتماعی ایشان با ما صحبت و مشورت میکردند و ما را راه میانداختند. مجالس عجیبی بودند. در آن مجالس بعد از فوت مرحوم آقای حکیم این مسأله مطرح شد که حالا چه باید کرد؟ اگر چنانچه مرجعیت آقای خویی پذیرفته نشود، در عراق یک مرجعیت واحد برقرار نمیشود و مرجعیت پاره پاره میشود و صدمهاش بسیار بیشتر از آن است که آقای خویی که اتفاقاً در آن موقع توان مرجعیت عراق را هم نداشت از هم پاشیده شدن مرجعیت، قطعاً ضررش بیشتر بود. این مطلبی بود که شهید صدر تشخیص دادند. آیا مرجعیت امام(ره) مطرح نبود؟امام (ره) به هیچ وجه آماده پذیرفتن مرجعیت در عراق نبودند. رفتار و سلوک امام(ره) صددرصد بر خلاف این بود. امام(ره) به درستی تشخیص درست داده بودند که باید با آمریکا و شاه جنگید و نباید چند جبهه را گشود و بنابراین در مسائل عراق مطلقاً دخالت نمیکردند و آقای حکیم متصدی همه چیز بودند؛ بنابراین کسی که مطلقاً در هیچ امری دخالت نمیکند، بدیهی است که مرجعیت عراق را نخواهد پذیرفت. به هر حال آقای صدر به این نتیجه رسیدند که باید مرجعیت آقای خویی را اعلام کنند تا کیان مرجعیت از هم نپاشد. سابقه مرحوم آقای شاهرودی از آقای حکیم هم بیشتر بود، منتها خود ایشان و اطرافیانشان جوری برخورد میکردند که حاکی از آن بود که ایشان چندان در پی کسب مرجعیت نبودند، وگرنه از نظر سابقه، بعد از مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی، آقای شاهرودی باید مرجع میشدند. در اینجا مطلبی را از زبان خود شهید صدر نقل میکنم. ایشان هنگامی که میخواستند به معرفی اعلمیت آقای خویی اقدام کنند، با ناراحتی زیادی گفتند، «میدانم که آقای خویی به درد مرجعیت عراق نمیخورد.» با در نظر گرفتن اوضاع عراق و ستم و تهاجم بعثیها که ضرورت داشت فردی در مقابل آنها بایستد، این موضوع را مطرح کردند. متأسفانه آقای خویی و اطرافیانشان نسبت به ستمهای هولناکی که بعثیها نسبت به مسلمانان انجام میدادند، کوچکترین واکنشی نشان نمیدادند و همچنان به تدریس ادامه میدادند. آقای صدر با علم به این موضوع میفرمودند اگر مرجعیت از هم پاشیده شود، بدتر است. از ملاقات شهید صدر با مرحوم آیت الله خویی و شروطی که گذاشتند، خاطراتی را نقل کنید. بنده خودم یکی از مفاد این شرط و شروط بودم. من در میان طلاب جوان عراقی، لبنانی و عربها موقعیتی داشتم و بعد هم وکیل الوکلای آقای خویی شدم، به این معنا که مرحوم آقای صدر با آقای خویی شرط کرده بودند که لیست نمایندگانی را که میخواهید برای شهرستانها تعیین کنید، باید مورد تأیید یکی از این سه نفر باشد: سید محمدباقر صدر، سید محمدباقر حکیم یا نورالدین اشکوری. این یکی از شروط رسمی بود. برای یکی دوبار، لیستها را پیش بنده آوردند. خود آقای صدر به بنده فرمودند که تو یکی از سه نفری هستی که باید وکلای آقای خویی را تأیید کنی. در یک مورد هم بنده خودم خدمت آقای خویی رفتم. من صراحتاً به آقای خویی گفتم که ما مرجعیت شما را قبول میکنیم، ولی در مسائل سیاسی و اجتماعی باید آقای سید محمدباقر صدر را در نظر داشته باشید، لیکن بعدها شد آنچه شد. فرمودید که شهید صدر مرجعیت مشروط آیت الله خویی را پذیرفتند. چه شد که ایشان به این نتیجه رسیدند که باید خودشان این امر را به عهده بگیرند؟بهتر است این طور سؤال کنیم که آقای صدر چرا مرجعیت آقای خویی را تأیید کردند؟پاسخ این است که چون برای حوزه علمیه، مرجعیت و مردم عراق، ضرر کمتری داشت. این معنایش این نیست که چون آقای خویی را تأیید کردهایم، عهدی است که با خدا و پیغمبر بستهایم و باید تا به آخر، پای آن بایستیم. این مصلحت اسلام است. وقتی ببینید که این مصلحت به بنبست رسیده است، کما این که رسید؛ باید شیوه دیگری را اتخاذ کرد. اینکه تصور شود یک جریانی آقای صدر را تحریک کرد و ایشان یکمرتبه منقلب شدند، این جور نیست. ما از زمان آقای حکیم مقلد مرحوم آقای صدر بودیم. بنده نماینده آقای حکیم در عشایر عرب بودم و مقلد آقای صدر بودم و جوانهای فرهنگی عراق، یعنی خواص، عمدتاً مقلد آقای صدر بودند؛ در زمان آقای حکیم، کمتر و پس از ایشان بهتدریج بیشتر. در ابتدا زمینه مناسب نبود که شهید صدر شخصاً متصدی این امر شوند و دیگر اینکه اگر متصدی میشدند، مسأله از هم پاشیدگی مرجعیت پیش میآمد. اگر ایشان مرجع میشدند، قطعاً جماعت اطراف مرحوم آقای سید محمود شاهرودی ساکت نمینشستند و حرفشان هم پیش میرفت و در نتیجه، درگیریها و اختلافات پیش میآمد. در اینجا ایشان باید در ابتدا خود را مطرح نمیکردند. بعد هم که بهتدریج و خواهی نخواهی مطرح شدند. در برهه اخراج ایرانیها، واکنش ایشان چگونه بود؟ در مسأله اخراج ایرانیها، ایشان عجیب بودند. هر ایرانیای که میخواست با ایشان خداحافظی کند و خدمت ایشان میرفت، شهید بزرگوار مثل زن جوان مرده گریه میکردند. شما هم در این مقطع اخراج شدید؟بله، ظهر ناهار در خدمت ایشان بودم و شب مرا گرفتند. خاطره این رویداد را به تفصیل بیان کنید.داستان از این قرار بود که من پنجشنبهها به نجف میآمدم.این بار نیز شب پنجشنبه به نجف آمدم. اوضاع بسیار آشفته بود. خانه شوهر همشیرهام رفتم و به آنها گفتم که مرا به زودی میگیرند و فکر میکنم آدم مهملی خواهم شد، چون مرا به ایران میبرند و من باید از صفر شروع کنم. ظهر ناهار خدمت شهید صدر بودم.از منزل ایشان که بیرون آمدم، دیدم که در کوچههای نجف بگیر بگیر عجیبی است. بسیار حالت فوقالعادهای بود. به خودم گفتم اگر مرا در کوچههای نجف بگیرند، یک طلبه را گرفتهاند، ولی اگر به عنوان امام جماعت حلّه بگیرند، ممکن است اثر مثبتی در مردم داشته باشد و لذا ماشین گرفتم که برگردم. در میانه راه متعرض بنده شدند. یک کارت استادی دانشگاه داشتم که نشان آنها دادم و از دستشان رها شدم. به حلّه رفتم و نماز مغرب عشا را در مسجد خواندم. خواص ما خیلی ناراحت بودند، چون میدانستند ایرانی هستم. بعضی از مریدهای وفادار فکر نمیکردند من ایرانی باشم. سید نابینایی بود که پیرمرد محترمی بود و وقتی آن شب فهمید که من ایرانی هستم، به شدت ناراحت شد که امام جماعتمان را از دست میدهیم. خلاصه وضعیت به این شکل بود.یک عده از روحانیون بودند که بنده متعهد آنها بودم و به آنها شهریه میدادم. آنها به مساجد و حسینیههای حلّه میرفتند و کار تبلیغی انجام میدادند و برمیگشتند به منزل بنده و شام و صبحانهشان را آنجا صرف میکردند و برنامههایشان را انجام میدادند و به نجف برمیگشتند.شب جمعه بود و این روحانیون به منزل بنده آمده بودند.من آن شب از مسجد مستقیماً به منزل نرفتم و به عیادت بیماری رفتم.بعد از عیادت از بیمار،هنگامی که سرکوچه رسیدم، دیدم ماشین قرمزی ایستاده است و دو نفر به سمت منزل من رفتند و در منزل را زدند. من فهمیدم که بعثیها هستند. آنها مرا گرفتند؛ البته رفتارشان بسیار محترمانه بود.مرا به سازمان امنیت بردند تا بنا به ادعای خودشان یکی دو سؤال از من بپرسند.در آنجا مرا در اتاقی گذاشتند و رفتند. مدتی طولانی آنجا بودم و بعد داد و فریاد کردم. ماشینم را هم آورده بودم که برگردم. گفتم اگر تأخیری در کار بنده هست، این پول را به رانندهام بدهید که برود. پول را گرفتند و اینکه به راننده دادند یا ندادند، نفهمیدم. بعد از مدتی طولانی، مرا از راهروهای تودرتویی عبور دادند و به اتاق کوچکی بردند که در آن یک عده از ایرانیها را از مغازهها و کوچهها و بازارها گرفته و و سی و شش نفرشان را در اتاقی کوچک جای داده بودند. وقتی مرا داخل اتاق بردند گفتم کجا بنشینم؟ ابتدای کار بود و یک صندلی برای من آوردند. بعضی از افراد،دچار جنون شده و داد و فریاد به راه انداخته بودند و گریه میکردند. اینها میدیدند که سیدی آمده و اعتراضی هم ندارد.میدیدند من آرام نشستهام و هیچ حرفی نمیزنم. سرانجام یکی از آنهایی که از همه بیشتر ناراحت بود، به بنده تشر شدیدی زد که تو کی هستی؟ ما داریم این همه اظهار ناراحتی میکنیم؛بالاخره یک حرفی بزن. یکی از مریدهای بنده که با بعثیها هم رفاقتی داشت؛ همراه با یکی از افراد مسجد حلّه آمدند و اظهار ناراحتی کردند که چطور شد که تو را گرفتند. گفتم بروید ببینید میتوانید کاری بکنید؟ بدیهی بود که کاری از دستشان برنمیآمد. خلاصه بعد از مدتی بنده را از آنجا به شهربانی بردند. شهربانی اتاقی داشت که زمینش سیمانکاری بود. در آن هم میل گرد آهنی بود، یعنی نه شیشهای داشت و نه تختهای. همه ما را آنجا ریختند. آن سال سرمای فوقالعادهای بود. خلاصه به چه زحمتی شب را صبح کردیم؛خدا می داند. صبح یک ماشین مخصوص زندانیها آمد که ما را از آنجا به بغداد منتقل کند. از در زندان که بیرون آمدم، افسری که عالیرتبه هم بود و مرا میشناخت، جلو آمد و دست مرا بوسید و مشغول گریه شد. گفتم برو کنار که اذیتت میکنند. بنده خدا را از بین میبردند؛ شاید هم بردند.بعد از اخراج، اولین تماستان با ایشان چگونه بود؟نامههای زیادی بین ما رد و بدل شدند که الان همه آنها را دارم. ارتباط ما منحصراً از طریق نامه بود. البته یک بار خانم ایشان به توصیه آقای صدر آمدند قزوین. من آن موقع قزوین بودم. یک شب هم منزل ما بودند. بعد ایشان را به قم آوردم و بعد هم با دو نفر از معتمدین قزوین، ایشان را به تهران فرستادم، چون در تهران کار داشتند. عرض میکردم که ما را از زندانی به زندانی بردند و خیلی زجرمان دادند. ما اولین کسانی بودم که از عراق اخراج شدیم. بعدها که عده زیادی را اخراج کردند، خیلی بدبختی کشیدند. آیا در ایران هم مرجعیت آقای صدر را تبلیغ میکردید؟خیر، برای ما شاگردهای شهید صدر، درسهای ایشان میآمد و در بین ما مطرح میشد که الان هم دفترهای آن موقع هست. ما در مدرسه فیضیه حجرهای داشتیم. یادم نیست کدام یک از شاگردها آن حجره را داشت، ولی تجمع ما آنجا بود و هماهنگ بودیم، اما مرجعیت آقای صدر در ایران معنا نداشت. بنده هم که بیکار نمیتوانستم بنشینم. البته تا آن موقع، ما امام(ره) را کما هو حقه نمیشناختیم. حتی وقتی نجف بودید؟وقتی میگویم نمیشناختیم، مطلق نیست، چون من قبلاً شاگرد امام(ره) بودم، ولکن با خصوصیاتی که بعدها امام(ره) را شناختیم، نمیشناختیم. بعد با ایشان بیعت کردیم و هنگامی که پاریس تشریف داشتند، مدیریت و رهبری تظاهرات و فعالیتهای قزوین به عهده من بود. اعلامیه که از امام(ره) میآمد، ما هیأت علمیهای بودیم؛ بنده بودم و آقای باریک بین، امام جمعه فعلی قزوین، که خیلی تند بودیم و میگفتیم از امام(ره) هرچه که آمد، باید در راه نشر آن بکوشیم و هر خونی ریخته بشود، ما باید وظیفهمان را انجام بدهیم. سخن آخر؟ در ارتباط با شهید صدر، به عنوان سخن آخر، دو تا مطلب هست. یکی در ارتباط با شخص شهید صدر که باید گفت عاش قریباً مظلوماً و استشهده قریباً مظلوماً. مطلب دوم در ارتباط با افکار و آثار شهید صدراست. ایشان نظام جامعه اسلامی را از هر نظر طراحی کرده است؛ طراحی یک نابغه، طراحی که تا به حال نشده و هنوز چیز جدیدی نیامده است و هر کس هر سخنی در هر بابی از نظام جامعه اسلامی بگوید، در واقع سر سفره شهید بوده و از خوان او بهره برده است. افرادی هستند که کم و بیش این مسأله را میدانند، ولکن آن نحوهای که فرزانگان جامعه باید با مطلب آشنا باشند، نیستند. جامعه فرزانگان مسلمان دنیا البته بسیار بهتر از جامعه ایران با این آثار و افکار آشنا هستند. متأسفانه این کار در ایران، انجام نشده است. باید فکری شود که تا جایی که ممکن است افکار و آثار ایشان معرفی شوند. مدیریت نظام جمهوری اسلامی ایران، به شدت به این افکار و آثار نیازمند آنهاست، به خصوص حوزه و پس از آن دانشگاه. آنچه انجام میشود، در مقایسه با آنچه باید بشود، بسیار ناچیز است. این که چه کسی میتواند در این زمینه قدمی بردارد؟ نمیدانم، اما قدر مسلم اینکه باید قدمهایی برداشته شوند. اگر ما واقعاً برای نظام جمهوری اسلامی ایران دلسوز هستیم، باید در این زمینه، قدمهای رسا برداریم.