
بهاریهمحمود طیاریبهار، خواب گنجشکی است، با ارتفاع کم!اگر پلی به میان دلها زده نشد دختر، در بنفشه زار چه میکند - پسر، در کارزار، چه؟جبهه عشق،باز است و یک سرباز تفنگش را به دلش فروخته ...گل بنفشه خریده؟!و چه به طول میانجامد آنجا که من چیزی میخواهم بگویم. باز قصد به آنچه گفتهام، نبود. بگذار دیر ترا بخوانند، ترا که نام، بهار است و آیینات عطر گل سرخ ... که تا زمان دیگر، نام هیچ سبزنگار شوخ چشمی نیست. بگذار از بهار نزدیکتری بگویم. از چهار پر کاه مانده به غروب، بگذار سقف نگاهم، آشیانه خیس جوجکان هنوز به دنیا نیامده، باشد. صدای پای بهار، بیوقفه در گوش مینشیند، به زبان سبز علف، در تکه ابری بر بام روستا، که باردار آفتاب است. در خمیازه درخت، با هزاران شاخ و برگ. در آوای جنگل و بوی هیمه و کاه گل و پِهِن، که فرش زیر پای درخت آلوچه قرمز است و داس نک آویز بر تنه چنار، حضور به هنگام مردان گیل و تالش و گالش و ... را در حریم خانه، نوید میدهد: و چه پرمعنا است، در بهاری که آمدنش را، هزاران شکوفه، از پیش به جشن و چراغان نشستهاند: (عروسان. نارنج، آهسته میگریند. رگبار، در بوسهای غافلگیرانه، با هزاران شکوفه... به زیر چتر درخت نارنج میرود!)در بهاری دل آشنا و فندقشکن، انک رقص باله را، در بالهای پروانه، بر چمنزار میبینیم: بهار، خواب گنجشکی است، با ارتفاع کم!