
مدتی بود که شهر لیمای پرو در وحشت فرو رفته و افراد زیادی پس از خروج از خانه دیگر بر نمیگشتند. مادران هر روز صبح با نگرانی فرزندانشان را راهی مدرسه و زنان، با ترسی که گویی شوهرشان دیگر به خانه باز نخواهد گشت از آنان خداحافظی میکردند.
هیچ کس نمیدانست چه بلایی سر ناپدیدشدگان آمده، حتی پلیس هم در حل این مسأله عاجز شده بود و راه حلی برای آن نداشت. در بین مردم شایعه شده بود که شیاطین «موسرخ» آنان را به دام انداخته و اسیر کردهاند. شش سال گذشت. طی این مدت پرونده ناپدیدشدگان به چند کارآگاه با تجربه سپرده شد اما هیچیک نتوانستند این معما را حل کنند آنان نیز کمکم داشتند باور میکردند که «موسرخ» وجود دارد اما. . .
***
جرج میجیا شش ماهی بود که به عنوان کارآگاه در اداره پلیس شهر لیما خدمت میکرد. عصر یک روز بهاری او در اتاق خود نشسته و پرونده روی میز را ورق میزد، هرچه بیشتر میخواند کمتر نتیجه میگرفت، احساس کرد مغزش دیگر کار نمیکند. تاکنون 59 نفر به شکل مرموزی ناپدید شده و او و همکاران قبلیاش نتوانسته بودند ردی از آنان پیدا کنند دیگر مطمئن شده بود این پروندهها با هم ارتباط دارند اما هر چه فکر میکرد نمیتوانست جوابی برای سؤالاتش پیدا کند. غرق در همین افکار بود که برایان وارد شد:
قربان چند دقیقه پیش زنی به اداره آمد و گفت همسر 37 سالهاش ناپدید شده، به هر جایی سر زدند خبری از او نیافتند برای همین با ما تماس گرفتند تا شاید مأموران بتوانند ردی از شوهرش پیدا کنند.
دیگر به این خبر عادت کرده بود. طی این چند سال این شصتمین نفری بود که ناپدید میشد و کسی هم از او خبری نداشت. هر بار وقتی خبر ناپدید شدن کسی را برایش میآوردند امیدوار بود این یکی، آنان را وارد مسیری کند تا راز چند ساله فاش شود اما هر بار او و همکارانش به بن بست میرسیدند.
جرج عینکش را از چشمانش در آورد:
- خیلی خب همسر این مرد را به اتاق من بیارید تا از او چند سوال بپرسم.
- چشم قربان.
ماریا در حالی که دست کودکش را گرفته بود وارد اتاق جرج شد. نگرانی در چهرهاش موج میزد، با دیدن کارآگاه جلو رفت و گفت: جناب کارآگاه کمکم کنید، همسرم پنج روزه که ناپدید شده و خبری ازش ندارم.
جرج نگاهی به زن کرد و با عصبانیت پرسید: شوهر شما پنج روزه که ناپدید شده و شما الان به ما خبر میدید؟
زن جوان که از این سوال یکه خورد با خجالت ادامه داد: راستش اون از خونه قهر کرد و رفت، اول فکر کردم یه ناراحتی کوچیکه و زود برمی گرده اما خبری ازش نشد. فکر میکردم شاید با همون زن رفته.
کارآگاه با تعجب پرسید: اون زن کیه؟
اشک از چشمان ماریا جاری شد و گفت: مدتی پیش فهمیدم «هری» با یه زن رابطه داره، مچشونو تو یه کافی شاپ گرفتم. وقتی ازش توضیح خواستم که این زن کیه با کمال پررویی جواب داد نامزدشه و میخواد باهاش ازدواج کنه. اون شب بحثمون شد و بهش گفتم اگه اون زنو فراموش کنه حاضرم به خاطر بچمون باهاش زندگی کنم اما از خونه گذاشت و رفت.
جرج گفت: یعنی همسرتون پیش اون زن رفته؟
ماریا در حالی که اشکهایش را با گوشه دستمال پاک میکرد ادامه داد: اول فکر میکردم پیش اون رفته، اما دیشب یکی از همسایهها کیفشو وسط خیابون پیدا کرد، هری همیشه مواظب وسایلش بود شک ندارم که مو سرخ اون رو هم با خودش برده. جرج فنجان قهوهاش را سر کشید و زیر لب زمزمه کرد موسرخ، سپس رو به زن پرسید: گفتید یکی از همسایهها کیف همسرتون رو وسط خیابون پیدا کرده اون الان کجاست؟
ماریا کیف قهوهای رنگی را روی میز گذاشت. جرج آن را برداشت. احساس کرد دستش چرب شد، بی توجه به آن، کیف را خوب نگاه کرد مقداری اسکناس داخلش بود سپس رو به او ادامه داد: با وجود این پولها، نمیتونه پای دزدی در میون باشه وگرنه آنها پولهای اون رو بر میداشتن.
جرج نگاهی به زن جوان کرد و با خود فکر کرد شاید خود او در ناپدید شدن همسرش نقش داشته و این یکی ربطی به پروندههای دیگر نداشته باشد، بنابراین پس از آنکه به ماریا اطمینان داد این مسأله را پیگیری میکند از مأموران خواست او را به طور نامحسوس زیر نظر بگیرند.
ماریا به سمت خانه به راه افتاد. چند روزی گذشت اما هیچ چیز غیر طبیعی وجود نداشت که مأموران به آن شک کنند؛ زن جوان هر روز کودکش را به مدرسه میبرد و ظهر او را به خانه بر میگرداند، تلفن خانهاش نیز کنترل میشد و هیچ پیغام مشکوکی در این مدت رد و بدل نشد. دیگر همه مطمئن شده بودند که ناپدید شدن هری همانند 59 قربانی دیگر مرموز است.
***
هوا بارانی بود جرج سوار خودرواش شد پروندههای نیمه کاره این سالها بد جوری او را خسته کرده بود، دیگر راهی نمانده بود که نرود. به سمت خانه به راه افتاد سعی کرد تمام اتفاقات این چند روز را به خوبی مرور کند. تنها نشانه یک کیف پول قهوهای بود که آن هم ظاهراً هیچ کمکی به آنها نمیکرد ناگهان به یاد لکه چربی روی کیف افتاد سپس همانند کسی که چیز مهمی کشف کرده باشد پایش را روی ترمز گذاشت و به سمت اداره بازگشت. برایان که از دیدن جرج تعجب کرده بود پرسید:
- اتفاقی افتاده قربان.
- برایان سریع اون کیفو برام بیار.
- کدوم کیف؟
- کیف هری آخرین فرد ناپدید شده، زود باش.
- چشم قربان .
برایان که حسابی گیج شده بود به سمت کمدی رفت که کیف در آن قرار داشت سپس آن را از داخل پلاستیک مخصوص درآورد و روی میز گذاشت. جرج کیف را برداشت و یکبار دیگر خوب نگاه کرد هنوز جای لکه چربی روی آن بود سپس رو به همکارش گفت: برایان میخوام لکه چربی روی این کیف آزمایش بشه.
- اما قربان اون فقط یه لکه است.
- درسته اون یه لکه است اما اینکه چه لکهای است مهمه، چربی روی کیف از نظرمن غیر طبیعی بود.
- منظورتون چیه؟ خب شاید روغن ماشین بوده که روی کیف ریخته.
- اگه خوب دقت میکردی میفهمیدی که هری اصلا ماشین نداشته، میخوام بدونم اون لکه چی بوده.
به دستور کارآگاه کیف به آزمایشگاه فرستاده شد، نتیجه وحشتناک بود...
ادامه در شماره آینده