جوان آنلاین: گاهی فرد در دوران بازنشستگی بخشی از نقشی را که سالها با آن شناخته شده بود از دست میدهد و همین مسئله میتواند هویت او را تحت تأثیر قرار دهد، با این حال، سالمندی لزوماً به معنای پایان نقشآفرینی نیست. تجربهها و مهارتهای سالهای گذشته میتوانند در قالب نقشهای تازه دوباره به کار گرفته شوند. دکتر غلامحسین ادب، روانشناس و معاون سلامت اجتماعی اداره کل سلامت شهرداری تهران میگوید: «فرد بازنشسته خودش را از دست نداده، بلکه نقش قبلی خود را از دست داده است و راه عبور از این مرحله بازآفرینی هویت و پیدا کردن جایگاه تازه برای توانمندیهای اوست.» متن زیر مصاحبه با دکتر ادب، درباره حفظ احساس مفید بودن، داشتن هدف، فعالیتهای جسمی و فکری، فرصتهای دوران بازنشستگی و نقش خانواده در حفظ استقلال و انتخاب سالمند است که پیش رو دارید.
چرا برخی افراد با رسیدن به سالمندی، احساس میکنند بخش مهمی از هویت و کارآمدی خود را از دست دادهاند و چگونه میتوان این نگاه را تغییر داد؟
وقتی فردی سالها در یک شغل فعالیت کرده است با فرارسیدن بازنشستگی ممکن است، بهطور ناگهانی با کاهش شدید تعاملات ساختاریافته و همچنین تغییرات فیزیولوژیکی روبهرو شود. به این وضعیت «سوگ نقش» گفته میشود. سالمند در این دوره ممکن است احساس کند بخشی از وجودش - همان بخش کارآمد و مفیدی که سالها با آن شناخته میشده - از دست رفته است، اما واقعیت این است که فرد خودش را از دست نداده بلکه نقش قبلی خود را از دست داده است. حال برای عبور از این بحران، یکی از راهکارهای اصلی بازآفرینی هویت است. سالمند باید یاد بگیرد که مهارتها و تجربههایی که در سالهای گذشته به دست آورده همچنان ارزشمند هستند و میتوان از آنها در قالبهای جدید استفاده کرد. در واقع مهارتهای قدیمی او ابزارهایی هستند که میتوانند در نقشهای تازه به کار گرفته شوند. برای مثال باید بستر مناسبی فراهم شود تا یک مدیر بازنشسته بتواند با استفاده از سالها تجربه مدیریتی خود در نقش یک مشاور یا راهنمای اجتماعی برای نسل جوان فعالیت کند. یا یک مادر باسابقه بتواند مهارتهایی را که در طول سالها در زمینه تربیت فرزند به دست آورده در قالب فعالیتهای داوطلبانه، آموزش یا مربیگری اجتماعی دوباره به کار بگیرد. بنابراین مسئله این نیست که فرد با بازنشستگی دیگر کارآمد نیست مسئله این است که باید برای توانمندیهای او نقش و جایگاه جدیدی پیدا کنیم.
داشتن هدف و احساس مفید بودن در دوران سالمندی چه نقشی در کیفیت زندگی دارد و خانواده در این زمینه چگونه میتواند به سالمند کمک کند؟
داشتن هدف در دوران سالمندی بینهایت حیاتی است. اریکسون، روانشناس بزرگ معتقد است انسانها در سنین بالاتر نیاز عمیقی به زایندگی در برابر رکود دارند، یعنی میخواهند احساس کنند هنوز بر نسل بعد تأثیرگذار هستند و تجربه و دانشی که در طول زندگی به دست آوردهاند همچنان به کار میآید. اجازه بدهید با یک مثال موضوع را روشنتر کنم. فرض کنید پدربزرگ ۶۸ سالهای سالها تکنیسین ماشینآلات بوده و حالا در خانه گوشهگیر شده و احساس میکند سربار خانواده است. خانواده آگاه در چنین شرایطی چه کار میتواند بکند؟ فرض کنید نوه خانواده برای پروژه رباتیک مدرسهاش به طراحی یک چرخدنده نیاز دارد. خانواده به جای اینکه یک قطعه آماده بخرند نوه را تشویق میکنند که بگوید «برو پیش بابابزرگ، چون او خیلی خوب بلد است!»
همین کار ساده میتواند تأثیر زیادی داشته باشد و احساس ارزشمند بودن و همان حس زایندگی که درباره آن صحبت کردیم جایگزین احساس تلخ رکود میشود. بنابراین خانواده میتواند با پیدا کردن موقعیتهایی که سالمند در آنها تجربه و توانایی خود را به کار بگیرد به او کمک کند دوباره احساس مفید بودن و اثرگذاری داشته باشد.
فعالیتهای فکری، اجتماعی و جسمی چه جایگاهی در سبک زندگی پویا در سالمندی دارند و چگونه میتوان آنها را متناسب با توانایی هر فرد انتخاب کرد؟
فعالیتهای جسمی، فکری و اجتماعی صرفاً سرگرمی نیستند بلکه ستونهای اصلی خودمراقبتی در دوران سالمندی به شمار میروند. ما در روانشناسی سلامت مدلی داریم به نام SOC یا انتخاب، بهینهسازی و جبران که دقیقاً به همین تناسب فعالیتها با تواناییهای فرد اشاره دارد، اما چالش مهم این است که فرد چگونه میتواند این فعالیتها را بدون وارد کردن فشار بیش از حد به تواناییهای محدودشده خود انتخاب کند. پاسخ در اصل «انعطافپذیری» نهفته است. ما باید یاد بگیریم فعالیتهای خود را با ظرفیتهای امروزمان هماهنگ کنیم. در حوزه جسمانی اگر توانایی انجام فعالیتهای پرتحرک کاهش پیدا کرده باشد هدف نباید این باشد که فرد ورزش را کنار بگذارد بلکه باید نوع فعالیت را تغییر دهد. برای مثال اگر یک فعالیت سنگین برای او مناسب نیست میتوان پیادهروی یا فعالیتهای مشابه را با تمرینات کششی ملایم جایگزین کرد. در حوزه ذهنی هم حفظ سلامت مغز به فعالیتهای «بهینهسازیشده» نیاز دارد. یادگیری مهارتهای دیجیتال ساده یا انجام بازیهای فکری میتواند به فعال نگه داشتن ذهن کمک کند، بدون اینکه باعث فرسودگی ذهنی شود و از این طریق میتوان در حفظ عملکرد شناختی نیز مؤثر بود. در نهایت، در حوزه اجتماعی کیفیت بر کمیت مقدم است. در این دوران، فرد باید هوشمندانه روابط خود را انتخاب کند. قرار نیست سالمند برای پویا بودن حتماً در جمعهای متعدد و پرهیاهو حضور داشته باشد. گاهی حضور در گروههای کوچک، آرام و هدفمند مانند گروههای هنری یا مطالعاتی میتواند آرامش و حس تعلق را به شکل پایدار حفظ کند. بهخصوص اگر این روابط انرژی روانی فرد را تخلیه نکنند.
بازنشستگی میتواند فرصتی برای دنبال کردن علاقهها، مهارتها و فعالیتهایی باشد که فرد در سالهای جوانی فرصت تجربه آنها را نداشته است. حال بفرمایید سالمندان از این فرصت چگونه میتوانند استفاده کنند؟
به نکته خیلی دقیقی را اشاره کردید. بسیاری از ما بازنشستگی را پایان فعالیت میدانیم، اما از دیدگاه روانشناسی این دوران میتواند آغاز دوره انگیزش درونی باشد. در دوران اشتغال بخش زیادی از انگیزههای ما بیرونی است مثل حقوق، ترفیع و جایگاه اجتماعی، اما در بازنشستگی، موتور محرک فرد میتواند لذت خالص از انجام یک فعالیت باشد. این تغییر نگاه، فرصت بسیار خوبی برای تحقق آرزوهای نیمهتمام گذشته فراهم میکند. برای مثال ممکن است فردی سالها به دلیل دغدغههای معیشتی فرصت یادگیری یک هنر، مانند موسیقی یا نقاشی را نداشته باشد. حالا در دوران بازنشستگی میتواند بدون فشار زمانی یا اضطراب نتیجه به سراغ همان علاقه برود و بهتدریج آن را یاد بگیرد و تمرین کند. این نوع فعالیتها میتواند سالمند را به وضعیتی از غوطهوری ذهنی برساند. در این حالت تمرکز فرد آنقدر عمیق میشود که زمان و محیط پیرامون برای مدتی معنای معمول خود را از دست میدهند. تحقیقات عصبشناختی نشان میدهد ورود به چنین وضعیتی میتواند فرایند نشخوار فکری و اضطرابهای مزمن را در مغز کاهش دهد و جای آن را به آرامش روانی و نشاط ذهنی بدهد.
خانواده چگونه میتواند بدون تحمیل برنامه یا سرگرمی به سالمند، او را به حضور اجتماعی و داشتن فعالیتهای مورد علاقهاش تشویق کند؟
این نکته بسیار ظریف و مهمی است. یکی از خطاهای رایج فرزندان چیزی است که ما به آن کودکپنداری سالمند میگوییم. بر اساس نظریه واکنش روانی، هر انسانی وقتی احساس کند آزادی و استقلالش در معرض خطر قرار گرفته یا دیگران برای او تصمیم میگیرند و به او دستور میدهند ممکن است در برابر آن مقاومت کند. این مقاومت گاهی خودش را به شکل لجبازی یا نپذیرفتن پیشنهاد خانواده نشان میدهد. برای عبور از این وضعیت متخصصان توصیه میکنند به جای تحمیل، از روش «تلنگر» استفاده شود. تفاوت این دو روش در میزان احترامی است که برای استقلال و حق انتخاب فرد قائل میشویم. در حالت دوم، خانواده بستر را فراهم کرده و پیشنهاد میدهد، اما در نهایت «حق انتخاب» و «کرامت» سالمند را کاملاً محترم شمرده است. این نکته بسیار مهم است، چون سالمند باید احساس کند هنوز اختیار زندگی خودش را دارد و خانواده قرار نیست به جای او تصمیم بگیرد. به نظر من همین احترام به انتخاب و استقلال میتواند یکی از کلیدهای داشتن یک سالمند پویا، باانگیزه و دارای احساس ارزشمندی باشد.