کد خبر: 1381830
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۴۰۵ - ۰۴:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر پاسدار شهید محمود معززی از شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه
خودم برای عاقبت‌بخیری‌اش دعا کردم محمود هر وقت می‌خواست برای مأموریت به سوریه برود، می‌گفتم سالم برگرد... در جوابم می‌گفت نگران نباش اگر بخواهم شهید شوم، تکه‌تکه می‌شوم. در جوابش می‌گفتم نگو! پیکرت باید سالم باشد، چون می‌خواهم موقع وداع صورتت را ببینم... همین هم شد. پیکرش سالم بود و توانستم با او وداع کنم 
 صغری خیل فرهنگ

جوان آنلاین: همسر شهید می‌گوید: «یک ماه قبل از شهادتش به مشهد رفته بودیم. از من خواست برایش دعای عاقبت‌بخیری کنم، در کارش موفق باشد و در همین مسیر بمانیم. در دلنوشته‌هایش هم همین روحیه دیده می‌شد. چون فرمانده بود، نوشته بود: «خدایا خودت کمک کن من نوکر این بچه‌ها باشم و فقط فرمانده‌شان نباشم. فرمانده اصلی تویی و من نوکر این بچه‌ها هستم.» در ادامه همکلامی‌مان روایتی از سبک زندگی شهید پاسدار محمود معززی را پیش‌رو دارید.

از همراهی‌تان با شهید محمود معززی برایمان بگویید، چقدر فضای کاری‌اش را می‌شناختید؟

فاطمه شاهسون، متولد پنجم آذر ۱۳۷۴ و اهل روستای شوش‌آباد از توابع شهرستان پیشوا در استان تهران هستم. همسرم شهید محمود معززی، متولد دوازدهم اسفند ۱۳۷۲ و اهل همان روستای شوش‌آباد بود. با هم هم‌محله‌ای، هم‌روستایی و نسبت فامیلی دور داشتیم. از این رو خانواده‌ها همدیگر را می‌شناختند. فروردین سال ۱۳۹۸ برای خواستگاری آمد و پنجم اردیبهشت همان سال با همدیگر عقد کردیم. 
از همان ابتدا نسبت به شغلش شناخت کافی داشتم و زمان ازدواج‌مان بحث جنگ سوریه مطرح بود. می‌دانستم برای مأموریت به سوریه می‌روند و حتی زمانی که برای خواستگاری آمد فرمانده تیپ بود. 

درباره سختی‌های کار، مأموریت‌ها و حتی احتمال نبودن‌هایش صحبت کرده بود؟ چطور این شرایط را قبول کردید؟

به روایت خود آقا محمود قبل از خواستگاری و در لحظه سال تحویل در حرم حضرت زینب (س)، از حضرت خواسته بود یک خانم جهادی و همراه قسمتش شود. دو هفته بعد برای خواستگاری آمد. در آن جلسه گفت همسری می‌خواهد همراه که در مسیر زندگی کنارش بماند. گفت مأموریت زیاد می‌رود و حتی ممکن است به خاطر کار مدتی در سوریه زندگی کند. شغلش طوری بود که حدود یک ماه در سوریه بود و دوباره به ایران برمی‌گشت و مجدداً به سوریه می‌رفت. این شرایط را از همان ابتدا می‌دانستم، ولی با توجه به شناختی که از او داشتم و می‌دانستم باایمان و بااخلاق است قبول کردم، زیر یک سقف برویم. 

حتی هنگام قرائت خطبه عقد گفت، این زمان دعا مستجاب می‌شود. بخواه عاقبتم ختم به شهادت شود. می‌گفت حیف است انسان به مرگ طبیعی از دنیا برود. 

با اینکه مسیر رفت‌وآمدش از روستا تا محل کار دور بود و هر روز به تهران می‌رفت و برمی‌گشت، نگران بودم مبادا در این مسیر تصادف کند، هر روز آیت‌الکرسی می‌خواندم. دو سه هفته قبل از شهادتش حرز امام‌جواد (ع) گرفتم و هر روز می‌گفتم محمود این حرز را ببند. در نهایت آن چیزی شد که دلش می‌خواست... حتی از پسر بزرگمان خواسته بود، برایش دعای شهادت کند و آرزویش این بود در راه قدس و در جنگ با اسرائیل به شهادت برسد. آرزویش برآورده شد و به دست شقی‌ترین آدم‌ها به شهادت رسید. 

روز‌های اول زندگی چگونه گذشت؟

از همان اول می‌دانستم زندگی‌مان کوتاه است. فقط از خدا می‌خواستم از ایشان یادگاری داشته باشم. یک هفته بعد از عقد، همسرم برای مأموریت به سوریه رفت. بعد از مدتی برگشت و دهم دی‌۱۳۹۸، همزمان با سالروز تولد حضرت زینب (س)، عروسی کردیم. دو روز بعد از عروسی‌مان با هم به مشهد رفتیم. صبح جمعه خبر دادند که حاج قاسم سلیمانی به شهادت رسیده است. حال هر دوی ما خیلی خراب شد. همان موقع همسرم گفت، ممکن است برایم مأموریت پیش بیاید. خیلی مسئولیت‌پذیر بود به همین دلیل فوری به تهران برگشتیم. ۲۴ ساعت هم مشهد نماندیم و ماه‌عسل‌مان نیمه‌تمام ماند. 

حاصل زندگی مشترک‌تان چند فرزند است؟!

سه فرزند. پسر سوم‌مان سه روزه بود که شوهرم شهید شد. پسر اولم محمد ۲۶ آبان سال ۱۳۹۹، در اوج نبودن‌های همسرم به دنیا آمد. پسر دومم علی ۴ تیر ۱۴۰۱ به دنیا آمد. پسر سومم حسین ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، روز اول جنگ ۱۲ روزه به دنیا آمد. 

اگر بخواهید از خلقیات و ویژگی‌های اخلاقی شهید بگویید، چه خصوصیاتی در ایشان بیشتر به چشم می‌آمد؟! خاطره‌ای دارید که این ویژگی‌ها را برایمان ملموس‌تر کند؟

او خیلی پرکار بود. کاری را دوست داشت که جهادی و همیشه در تکاپو باشد. این طرف و آن طرف برود و مأموریت داشته باشد. می‌گفت اصلاً کار اداری را دوست ندارم. از طرفی خیلی مهربان، سخاوتمند و دستگیر مردم بود. هر کسی مشکلی داشت، سراغ او می‌آمد. بچه‌هایی که قبلاً پیش او بودند اگر مشکلی داشتند باز به او مراجعه می‌کردند و همسرم تا جایی که می‌توانست مشکل‌شان را حل می‌کرد. اگر کسی درخواست وام یا کمک مالی داشت، برایش وام جور یا از محل کارش پیگیری می‌کرد. از خاطراتی که بیشتر در ذهنم مانده مربوط به آخرین مأموریتش در سوریه است. می‌گفت در فرودگاه لاذقیه درست همان روز‌هایی که بشار اسد از سوریه خارج شده بود، قرار بود ایرانی‌ها را از سوریه خارج کنند و به ایران برگردانند. هواپیما‌ها یکی‌یکی می‌رفتند و همسرم در هواپیمای آخر بود. در آن شرایط که باید نگران برگشتن و امنیت خودش می‌بود، ذهنش درگیر مردم سوریه بود. نگران دختر و پسربچه‌های سوریه که نکند اتفاقی برایشان بیفتد. 

بعد از بازگشت از سوریه، حال‌و‌هوای شهید چطور بود؟ از آخرین روز‌ها و ساعاتی که به شهادت منتهی شد، چه خاطره‌ای دارید؟

وقتی از سوریه برگشت، حال‌و‌هوای خیلی بدی داشت. ناراحتی‌اش از این بود که ما آنجا را از دست دادیم، جبهه‌ای که سال‌ها بچه‌ها در آن مجاهدت کرده بودند، به این شکل تمام شده بود. این اتفاق خیلی ناراحت‌کننده بود. دوستانش تعریف می‌کردند شب آخر، یعنی حدود دو سه ساعت قبل از اینکه به شهادت برسد، جلسه‌ای تشکیل داده بودند. محمود در آن جلسه گفته بود سوریه را از دست دادیم که وضع کشور ما این شد و جنگ به داخل کشور کشیده شد. بعد گفته بود بچه‌ها کار گره خورده باید دست به کار شویم. دو الی سه ساعت بعد بود که به شهادت رسید. 

از ۲۳ خرداد و آغاز جنگ و خبر شهادت فرماندهان بگویید. 

روز ۲۳ خرداد، قرار بود به بیمارستان برویم. مسیر تا بیمارستان حدود یک ساعت و نیم تا دو ساعت بود. بعد از نماز صبح، خبر حمله اسرائیل به ایران و شهادت فرماندهان را شنیدیم. محمود خیلی ناراحت شد. وقتی فرزندمان به دنیا آمد و بچه را بغل من گذاشت، همچنان گوشی دستش بود و اخبار را دنبال می‌کرد. گفتم محمود، حالا گوشی را کنار بگذار و حواست به این بچه باشد! نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. بعد از آن، تلفن‌هایش شروع شد و همان روز سرکار رفت. شب دوباره برگشت و پیش بچه‌ها بود. فردای آن روز از بیمارستان مرخص شدم و او صبح دوباره سرکار رفت. می‌دانستم شهید می‌شود، ولی تصورم این بود که در سوریه و در یکی از همان مأموریت‌هایی که می‌رود به شهادت می‌رسد. فکر نمی‌کردم در ایران و در تهران این اتفاق بیفتد. به نظرم خدا هر دوی ما را غافلگیر کرد. 

از آخرین روز‌هایی که شهید در کنار شما و بچه‌ها بودند و آخرین تماسی که با هم داشتید، بگویید. 

بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم، محمود به دو تا پسر‌ها قول داده بود برایشان ماشین کنترلی بگیرد. بعد از ترخیص، رفت و برایشان دو تا ماشین کنترلی خرید. وقتی به خانه آمد با بچه‌ها بازی و کمی با همان ماشین‌ها سرگرمشان کرد. شاید آن روز برای بچه‌ها فقط یک بازی ساده بود، اما حالا که به آن روز‌ها فکر می‌کنم همین خاطره‌های کوچک برایم خیلی پررنگ شده است. همان شب هم دارویی لازم داشتم و از محمود خواستم برایم تهیه کند. رفت و دارو‌ها را گرفت و برگشت و شب را در خانه خوابید. صبح روز بعد، برای زردی بچه به آزمایشگاه رفتیم و کار‌های مربوط به غربالگری را هم انجام دادیم. محمود گفت من چهارشنبه می‌آیم تا دوباره برویم و کارهایش را انجام دهیم. آن روز حدود ساعت ۸:۳۰ صبح مرا به خانه رساند و خودش به سرکار رفت. گفت احتمالاً دم غروب برمی‌گردد. حدود ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر با من تماس گرفت و گفت محل کارشان را زده‌اند و باید برای کار به جای دیگری بروند. شب دوباره با من تماس گرفت و گفت یا دیر می‌آیم یا امشب نمی‌آیم. نمی‌دانم چرا، ولی همان لحظه گریه‌ام گرفت. تماس را قطع کردم که متوجه گریه‌ام نشود، ولی متوجه شده بود و دوباره زنگ زد و گفت نگران نباش، من اتفاقی برایم نمی‌افتد. فقط به خاطر مسائل امنیتی باید گوشی‌ام را خاموش کنم. گوشی‌اش را خاموش کرد. آن شب اصلاً ذهنم سمت شهادت نرفت. حتی فردای آن روز هم فکر نمی‌کردم قرار است اتفاقی بیفتد. در ذهنم این بود که محمود برمی‌گردد. هنوز برنامه‌های معمول زندگی‌مان را در ذهن داشتم که خبر شهادتش را دادند، یعنی یک روز بعد از ترخیص من از بیمارستان. 

خبر شهادت را چطور شنیدید؟ چه حال‌و‌هوایی داشتید؟

خبر شهادت را برادرم به من داد. بعدازظهر بود و من درگیر بچه بودم و تمام فکرم مشغول مراقبت از او بود. همان روز از برادرم خواستم برای بچه دستگاه زردی بگیرد. بعد از شهادت همسرم، یکی از دوستانش برایم تعریف کرد که محمود با وجود خستگی، اما همه فکرش پیش بچه‌مان بود. 

آن روز دو سه نفر از همسران دوستانش به من زنگ زدند و حال من و همسرم را پرسیدند. همان موقع کمی شک کردم، اما با خودم گفتم شاید به خاطر شرایط جنگی باشد. خیلی از خانه بیرون نمی‌رفتم فقط یک لحظه کاری پیش آمد که از خانه بیرون رفتم، اما وقتی برگشتم، دیدم گوشی‌ام نیست. هرچه گشتم پیدایش نکردم. فهمیدم دست برادرم است. از او گوشی را خواستم، اما نداد. همانجا شک کردم و گفتم محمود چیزی شده است؟ گفت هیچی. بعد گوشی را به من داد. چند ساعت بعد آمد و گفت می‌خواهم یک موضوعی را بگویم. همان لحظه فهمیدم اتفاقی برای محمود افتاده است. برادرم گفت زخمی شده و در بیمارستان است. باور نکردم و گفتم نه محمود شهید شده. سکوت کرد و این حرف را تأیید کرد....

لحظه خیلی سختی بود. او در این شش سال پشت و پناه خوبی برای من بود. وقتی مأموریت بود و کنارمان نبود باز هم آرامش داشتیم. می‌دانستیم برمی‌گردد و دوباره کنارمان است. قبل از به دنیا آمدن حسین از او خواستم سه چهار روز مرخصی بگیرد تا بچه‌ها بهانه نگیرند. گفتم مادرم دست تنهاست و کمک لازم دارد، اما قسمت این بود که فقط سه روز کنارمان بماند. 

از وداع با پیکر شهید بگویید. در آن لحظه چه حال‌و‌هوایی داشتید؟

محمود هر وقت می‌خواست برای مأموریت به سوریه برود، می‌گفتم سالم برگرد... در جوابم می‌گفت نگران نباش اگر بخواهم شهید شوم، تکه‌تکه می‌شوم. در جوابش می‌گفتم نگو! پیکرت باید سالم باشد، چون می‌خواهم موقع وداع صورتت را ببینم... همین هم شد. پیکرش سالم بود و توانستم با او وداع کنم. آن لحظه گفتم حلالم کن و سلام مرا به امام حسین (ع)، حضرت‌زینب (س) و حضرت رقیه (س) برسان. محمود همیشه می‌گفت: از حضرت زینب (س) تشکر می‌کنم که تو را در مسیر زندگی من قرار داد. احساس می‌کرد که حضرت زینب (س) در زندگی ما دستمان را گرفته است. زندگی ما واقعاً با اهل‌بیت (ع) گره خورده بود. 

یک ماه قبل از شهادتش به مشهد رفته بودیم. از من خواست برایش دعای عاقبت‌بخیری کنم. در کارش موفق باشد و در همین مسیر بمانیم. در دلنوشته‌هایش هم همین روحیه دیده می‌شد. چون فرمانده بود، نوشته بود: «خدایا خودت کمک کن من نوکر این بچه‌ها باشم و فقط فرمانده‌شان نباشم. فرمانده اصلی شما هستین و من نوکر این بچه‌ها.» در یکی دیگر از نوشته‌هایش هم گفته بود: «خدایا منو بخر، خدایا منو ببر.» بعد نوشته بود که به خاطر مادرش فعلاً آرزوی شهادت نمی‌کند، اما از خدا شهادت را خواسته بود. امروز که این نوشته‌ها را می‌خوانم، احساس می‌کنم محمود از مدت‌ها قبل با این مسیر زندگی کرده بود. هم آرزوی شهادت داشت و هم تا آخرین روز خودش را در برابر خدا و آدم‌هایی که مسئولیتشان را برعهده داشت، یک بنده و خدمتگزار می‌دانست. 

مطمئن هستم حواسش به ماست، همانطور که در زندگی همیشه مراقب بچه‌ها و من بود. هنوز هم حس می‌کنم در نگهداری بچه‌ها کمکم می‌کند و بیشتر از قبل حواسش به ماست. 

خودم محمود را در خواب می‌بینم، اما معمولاً در همان فضای زندگی روزمره دوستانش خواب‌هایی از او دیده‌اند. مثلاً یکی از دوستانش می‌گفت محمود در خواب به او گفته است، جایم خوب است، گریه نکنید. به یکی دیگر از دوستانش هم گفته بود خودتان را آماده کنید! در بعضی از این خواب‌ها هم انگار فکرش پیش بچه‌ها بوده و از آنها یاد کرده است، اما چیزی که خودم بیشتر از خواب‌ها حس می‌کنم این است که حضورش هنوز در زندگی ماست. گاهی کاری برایم گره می‌خورد یا مشکلی پیش می‌آید، با خودم می‌گویم محمود این کار را درست کن! بعد می‌بینم کار درست می‌شود. این حس را واقعاً دارم که هنوز حواسش به ماست. 

شهید در وصیتنامه چه توصیه‌هایی برای شما، فرزندان و خانواده داشتند؟

یک وصیتنامه خطاب به خودم نوشته بود. از من حلالیت طلبیده و از علاقه و دوست داشتنش گفته بود. درباره مراقبت از بچه‌ها و مراقبت بچه‌ها از من هم سفارش کرده بود. اینکه من مراقب بچه‌ها باشم و وقتی بچه‌ها بزرگ شدند مراقب مادرشان باشند، اما یک وصیتنامه دیگر هم داشت که مربوط به سال‌های ۹۵ یا ۹۶ بود که خطاب به دوستانش گفته بود اگر جایی اشتباهی کردید یا گرهی در زندگی‌تان داشتید دو رکعت نماز بخوانید، به خدا توکل کنید، توبه کنید و مطمئن باشید آن اشتباه حل و آن گره باز خواهد شد. در وصیتنامه‌ای هم که همین اواخر نوشته بود خطاب به خانواده‌اش که در مسیر شهدا و ولایت باشید، زیرا بهترین مسیر است.

مراسم تشییع شهید چطور برگزار شد و ایشان را کجا به خاک سپردید؟

مراسم تشییع در همان شهرستان پیشوا برگزار شد و مردم حضور خوبی داشتند. شهید را در شهرستان پیشوا به خاک سپردیم. 

گویا خادم امام رضا (ع) بودند، از خادمی شهید در حرم امام رضا (ع) بگویید. 

محمود دو بار به‌صورت افتخاری برای خادمی به حرم امام‌رضا (ع) رفت. شهید اسدی و شهید پیرزاده هم همراهشان بودند و هر سه با هم خادم بودند. آخرین بار از حرم با او تماس گرفته بودند که برای خادمی برود، اما آن موقع کارش خیلی زیاد و گفته بود فعلاً نمی‌تواند برود. حتی برای عرفه هم به او گفتم اگر می‌خواهی برو، ولی گفت: «الان سرم خیلی شلوغ است، نمی‌توانم بروم»، ولی برای اربعین قرار بود همراه موکب به کربلا برود. دیگر قسمت این بود که این‌بار نه به‌عنوان خادم موکب، بلکه خودش میهمان امام حسین (ع) باشد و پیش ایشان برود.

برچسب ها: شهادت ، جنگ ، جنگ رمضان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار