زمانی که ماکان نصیری در ۹ اسفندماه ۱۳۹۷ متولد شد، ۳۰ سال از اتمام جنگ تحمیلی هشتساله میگذشت. سالها از شهادت سهیلا قیلاوینژاد و الهام و ایمان شیرزاد میگذشت و کسی تصورش را نمیکرد که یک روز، ماکان و بیش از ۱۲۰ دانشآموز مینابی نیز سرنوشت مشابهی با این شهدای خردسال پیدا کنند جوان آنلاین: پس از تفحص ۶۲ قطعه از تن چاکچاکشده ۳۲ شهید واقعه موشکباران مدرسه شجره طیبه میناب، گفته شد که هنوز هیچ اثری از پیکر شهید ماکان نصیری یافت نشده است. هرچند که یکم تیرماه دادگستری استان هرمزگان اعلام کرده بود که طبق تحقیقات صورتگرفته، موشک ارتش کودککش امریکا مستقیماً به تن این کودک هفتساله برخورد کرده و امکان دارد هیچ اثری از این طفل معصوم باقی نمانده باشد، اما همچنان خانواده امیدوار بودند تا حداقل تکهای از تن عزیزشان در میان پارههای تن تازهیافتشده وجود داشته باشد. شهید ماکان نصیری که شهادتش محرز و پیکرش یافت نشده، نمونهای از شهدای این مرز و بوم است که تعداد قابلتوجهی از آنها به رغم شهادت، همچنان بیمزار هستند. در شهر مرزی دزفول نیز و در زمان جنگ تحمیلی هشتساله، تعداد قابلتوجهی از کودکان بر اثر حملات دشمن بعثی به شهادت رسیدند که ماجرای برخی از آنها مانند شهیده سهیلا قیلاوینژاد چهارساله، شباهتهایی با ماجرای ماکان و دیگر شهدای واقعه مدرسه میناب دارد.
از دزفول تا میناب و راهی که ادامه دارد
در طول دوران دفاع مقدس هشتساله، مردم ایران در برابر دشمن بعثی، بسیاری از شهرهای کشورمان مورد هجوم جنگندهها و حتی حملات توپخانهای دشمن قرار میگرفتند. در آن روزهای حماسه و ایثار، شهر دزفول شرایطی مانند میناب داشت. شهر هزار موشک، بارها مورد حمله دشمن قرار گرفت. اگر میناب در روز اول جنگ رمضان مورد هجوم دشمن قرار گرفت و شهدایی تقدیم کرد، شهر دزفول هشت سال تمام زیر شدیدترین بمباران دشمن قرار داشت. این شهر که فاصله چندانی با مرز نداشت، در هنگام پیشروی زمینی دشمن در اولین ماههای جنگ و استقرار واحدهای نظامی ارتش بعث عراق در ساحل چپ رودخانه کرخه، حتی با خمپارهاندازهای سبک هم مورد اصابت قرار میگرفت، اما بعد از عقبنشینی دشمن از شمال خوزستان در عملیات فتحالمبین، همچنان دزفول به عنوان یکی از مقاصد اصلی حملات توپخانه دوربرد و موشکها و بمباران هوایی دشمن به شمار میرفت. به این ترتیب دزفول بارها بمباران شد و ۲ هزار و ۶۰۰ شهید تقدیم کرد.
از ماکان تا الهام، ایمان و سهیلا
در پی حملات وحشیانه دشمن به شهر دزفول، تعداد قابلتوجهی از مردم عادی، خصوصاً زنان و کودکان به شهادت رسیدند. اگر در فاجعه میناب بیش از ۱۲۰دانشآموز شهید شدند، در دزفول نیز کودکان و حتی نوزادانی شهید شدند که هر کدام از آنها عمری در پیش داشتند و میتوانستند سالها زندگی کنند.
اولین کودک خردسال شهید دزفول، «سهیلا قیلاوینژاد» است که در سن چهارسالگی بر اثر حمله توپخانهای دشمن به شهادت رسید. اولین نوزاد شهید این شهر نیز «الهام شیرزاد» فرزند شیرعلی است که بر اثر بمباران دشمن حوالی خیابان شهید محمد منتظری دزفول به شهادت رسید. الهام کمتر از دو سال داشت که نامش را در دفتر شهدای کشورمان به ثبت رساند.
سهیلا قیلاوینژاد و مادرش شهیده مینا کیانیفر در کنار هم به شهادت رسیدند. این مادر ۲۰ ساله و فرزند چهارسالهاش هر دو با هم در بمباران منزلشان در تاریخ ۱۰ مهرماه ۱۳۵۹، یعنی در یازدهمین روز از شروع جنگ تحمیلی عراق بعثی علیه ایران، به شهادت رسیده بودند. شهیده مینا کیانیفر متولد سال ۱۳۳۹ بود و در هنگام شهادت فقط ۲۰ سال داشت.
الهام شیرزاد دوساله هم، همراه برادرش ایمان، در ۱۱ مهرماه سال ۵۹ شهید شدند. آنها تنها یک روز بعد از شهادت سهیلا قیلاوینژاد آسمانی شدند؛ آن هم در زمانی که دشمن به نزدیکترین حد شهر دزفول رسیده بود و مرتب این شهر را با توپخانه مورد حمله قرار میداد. شهیده طاهره فضلعلیپور متولد ۱۳۳۸، مادر الهام و ایمان بود که او نیز همراه فرزندانش در بمباران منزل مسکونیشان شهید شد. این مادر در هنگام شهادت فقط ۲۱ سال داشت.
ماکان در روز تولدش شهید شد
زمانی که ماکان نصیری در ۹ اسفندماه ۱۳۹۷ متولد شد، ۳۰ سال از اتمام جنگ تحمیلی هشتساله میگذشت. سالها از شهادت سهیلا قیلاوینژاد و الهام و ایمان شیرزاد میگذشت و کسی تصورش را نمیکرد که یک روز، ماکان و بیش از ۱۲۰ دانشآموز مینابی نیز سرنوشت مشابهی با این شهدای خردسال پیدا کنند. اما تا زمانی که جبهه کفر و ظلم وجود دارد، همواره باید آماده فجایعی باشیم که از جانب اشقیا ساطع میشود و ضرباتی را به جبهه حق وارد میکند. ماکان متولد اسفندماه بود و هفت سال بعد، درست در سالروز تولدش به شهادت رسید. آنچه شهادت این کودک پاک و معصوم ایرانی را بسیار خاص کرده است، عدم پیدا شدن ولو ذرهای از پیکر مطهرش است. هرچند در دوران دفاع مقدس هشتساله نیز تعداد قابلتوجهی از شهدا همچنان پیکرشان مفقود است و خانوادههای آنها صرفاً مزارهای خالی را به عنوان یادبود این شهدا ایجاد کرده و به زیارت این مزار خالی میروند. ماکان هفت سال در این دنیا زندگی کرد. پیکرش مفقود شد و شاید هرگز هیچ اثری از او پیدا نشود. اما نام ماکان اکنون در تاریخ مقاومت ایران به ثبت رسیده و ماندگار خواهد شد. او هفت سال زیست، اما سالها بعد همچنان از ماکان به عنوان سند جنایت استکبار و صهیونیسم جهانی یاد خواهد شد. در واقع نام ماکان نصیری با شهادتش جاودانه شد و بر ماست که این جاودانگی را به مدد قلم و تصویر و کلام حفظ کنیم.
ماکانهایی که در خرمشهر جا ماندند
در زمانی که ارتش بعث عراق به سمت خرمشهر و دیگر نواحی مرزی پیشروی میکرد، شدت غافلگیری برخی از مردم به حدی بالا بود که با فرار از شهر و هرجومرجی که به وقوع میپیوست، تعدادی از کودکان گم میشدند. یکی از رزمندگان از مادری عربزبان سخن میگفت که حین فرار از حوالی مرز، زمانی به خود میآید که میبیند کودک شیرخوارش که با دنباله چادر به پشتش بسته بود، بین راه افتاده و گم شده است.
یا سپهبد شهید عبدالرحیم موسوی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح که در جنگ تحمیلی رمضان به شهادت رسید، ماجرای پدری را تعریف میکرد که پس از حمله دشمن به خرمشهر، از شدت ترس از رسیدن قریبالوقوع دشمن سوار اتومبیل شخصیاش میشود و پس از فرار از شهر متوجه میشود که دختر یک سال و نیمهاش در خرمشهر جا مانده است. آنها دوباره به شهر باز میگردند، اما میبینند که دشمن به خیابان محل زندگی آنها رسیده و دیگر به فرزندشان دسترسی ندارند.
جنایتی که سرهنگ فلاح انجام داد
در کتاب «بادهای برفی»، خاطرات سروان عراقی «غانم احمد الربیعی»، ماجرای بسیار دردناکی از شهادت یک کودک شیرخوار ایرانی توسط سرهنگ دوم فلاح نوری از اهالی تکریت (محل تولد صدام) تعریف میشود. این کودک در روزهای اشغال خرمشهر و هنگام فرار ایرانیها از خانههایشان در محل جا مانده بود و سربازی به نام عدنان حسین که صاحب فرزند نمیشد، این کودک را به خانه خود میبرد و به همسرش میسپرد. اما چند ماه بعد، سرهنگ فلاح که از ماجرای کودک باخبر میشود، او را به زور از سرباز عدنان و همسرش پس میگیرد و بعد از مشاجرهای که با عدنان میکند، کودک ایرانی را با شدت به دیوار کوبیده و شهید میکند. آنطور که در خاطرات سروان الربیعی آمده است، طولی نمیکشد که سرهنگ فلاح نوری با حمله نیروهای ایرانی کشته میشود.
در بخشی از کتاب «بادهای برفی» آمده است: «عدنان میگوید:، اما او یک کودک شیرخوار است، پیامبر خدا (ص) نیز کودکانی از دیگر اقوام را در جنگهایش به سرپرستی گرفت. رهبران صدر مسلمانان نیز همین بودند، ما با این کار چهره زیبایی از ارتش عراق را به دنیا معرفی میکنیم. حزب ما منادی قومیت عربی است، این کودک هم از ما پیوند عربی دارد.»
سرهنگ میخندد و میگوید: «زباندرازی نکن. اینها همه شعار و برای فریب مردم است. حزب ما به هیچکس رحم نمیکند، اگر دوست داری این مسئله برایت ثابت شود، ببین من چه میکنم.»
آنگاه کودک شیرخوار را میگیرد و با قدرت به دیوار میکوبد. کودک به زمین میافتد و در دم جان میسپارد.
از صحرای کربلا تا کربلای ایران
در واقع آنچه این روزها در ماجرای ماکان نصیری یا دیگر شهدای کودک و نوجوان تجاوز امریکایی- صهیونیستی مشاهده میکنیم، تکرار صحنههایی است که چند دهه قبل و در جریان جنگ هشتساله شاهد بودیم. اما ریشههای این وقایع به حادثهای تاریخی برمیگردد که ملت ایران با تأسی به آن، روحیه مقاومت و ایثار را در خودش تقویت کرده است. در واقعه کربلا نیز شیرخواری به نام علیاصغر روی دستان پدر و با ظلم اشقیا به شهادت رسید و عبدالله فرزند امام حسن مجتبی (ع) در دفاع از عموی بزرگوارش ابتدا دستش قطع شد و سپس در آغوش عمو آسمانی شد.
«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» شعاری است که شیعیان سالهاست آن را تکرار میکنند. نه فقط در زبان، که در تاریخ نیز برایشان تکرار میشود. پیکر تکهتکهشده ماکان که حتی ذرهای از آن تفحص نشده است، در کنار ماجرای شهادت صدها کودک دیگر چه در جنگ تحمیلی رمضان یا جنگ ۱۲ روزه یا دفاع مقدس هشتساله، تماماً تکرار واقعه عاشورا هستند تا یادمان بیندازند این مملکت و این مرز و بوم برای حریت و آزادی و استقلالش چه خونهای پاکی را فدا کرده و این راه مقدس و نورانی باید همچنان ادامه یابد.