کد خبر: 1362159
تاریخ انتشار: ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۰:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با مادر شهید سرباز علی فقیه‌خورسندی از شهدای نیروی پدافند هوایی ارتش در جنگ رمضان
آماده رفتن بود و ما نمی‌دانستیم به قم می‌روم؛ راهی خانه‌ای می‌شوم که هنوز بوی علی می‌دهد. خانه‌ای که دیوارهایش شاهد قد کشیدن جوانی بوده‌اند که دلش زودتر از سنش بزرگ شد. دلبستگی‌اش به شهدا از همان سال‌ها پیدا بود. هر وقت نام شهیدی به میان می‌آمد، حال و هوایش عوض می‌شد.
صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: به قم می‌روم؛ راهی خانه‌ای می‌شوم که هنوز بوی علی می‌دهد. خانه‌ای که دیوارهایش شاهد قد کشیدن جوانی بوده‌اند که دلش زودتر از سنش بزرگ شد. دلبستگی‌اش به شهدا از همان سال‌ها پیدا بود. هر وقت نام شهیدی به میان می‌آمد، حال و هوایش عوض می‌شد. بعد‌ها فهمیدند آن تغییر حال‌ها بی‌دلیل نبود؛ علی فقیه خورسندی خودش هم در دل آرزوی شهادت داشت. پنج ماه سربازی‌اش با رفت‌وآمد‌های کوتاه به خانه گذشت و هر بار که می‌آمد، از روز‌های خدمت و اتفاق‌هایی که دیده بود برای خانواده می‌گفت، اما آخرین تماسش، شبی که با آرامش گفت «نگران من نباشید»، بیشتر شبیه وداع بود و حالا خانواده با همان صدا زندگی می‌کنند؛ با امیدی که گاهی خیال می‌کنند شاید در همین لحظه زنگ خانه به صدا درآید و علی با کوله سربازی‌اش از در وارد شود. آنچه پیش‌رو دارید، یادنامه‌ای است برای همه سربازانی که ماندند و رزم‌آوری را برگزیدند. مادری که داغش شبیه داغ همه مادران شهداست و با حسرتی آرام می‌گوید: «کاش یک دل سیر نگاهش می‌کردم و دورش می‌چرخیدم.» این نوشته گذری است بر سبک زندگی شهید سرباز علی فقیه‌خورسندی، از شهدای نیروی پدافند هوایی ارتش در جنگ رمضان که با هم بخوانیم. 

 شوق خدمت
فاطمه بابایی هستم، اهل همدان. ما چهار فرزند داریم؛ اول آقا مجتبی، بعد دخترم اعظم خانم، بعد علی آقا و کوچک‌ترین هم آقا محمد. علی مجرد بود و ۱۸ سال سن داشت. پنج ماه بود که برای خدمت سربازی به بندر ماهشهر رفته بود که به شهادت رسید. 
در این روز‌ها بیشتر از هر زمان دیگری خاطرات کودکی و دوران تحصیل علی در ذهنم مرور می‌شود. از همان لحظه‌ای که به دنیا آمد و او را در آغوشم گذاشتند، تا آخرین باری که بدرقه و با او خداحافظی کردم، همه آن لحظه‌ها شب و روز جلوی چشمانم است. علی بچه خیلی خوبی بود؛ خوش‌رو، خوش‌خنده، باادب و با شخصیت. شوخی‌های خودش را داشت و دل همه را شاد می‌کرد. وقتی به مدرسه می‌رفت، با شوق و ذوق می‌رفت، حتی وقتی برایش لباس می‌خریدیم، خیلی خوشحال می‌شد و برای همه چیز ذوق و شوق داشت. وقتی هم قرار شد به سربازی برود، شوق داشت و خیلی خوشحال بود. وقتی از خدمت به مرخصی می‌آمد از آنجا با ذوق برایمان حرف می‌زد. در محل خدمت با بچه‌ها و فرمانده‌هایش خیلی صمیمی شده بود، چون واقعاً کاربلد بود. از دستش هر کاری برمی‌آمد؛ تأسیسات، تعمیرات، هرچه می‌گفتند انجام می‌داد. 

 دل بزرگی داشت
علی تا اول راهنمایی تحصیل کرد. بعد از آمدن کرونا، بیشتر درگیر کار شد و همراه پدرش کار می‌کرد. بیشتر وقت‌ها با هم می‌رفتند سر کار؛ ریویزبندی، جوشکاری و کار‌های مختلف. همیشه در تلاش بود رزق حلال به دست بیاورد و روی این موضوع خیلی حساس بود. برای کمک کردن به دیگران هم دل بزرگی داشت. مثلاً وقتی با هم می‌رفتیم بانک، اگر پیرزن یا پیرمردی می‌دید که کمک لازم دارند، اول کار‌های آنها را انجام می‌داد، دفترچه‌شان را پر می‌کرد یا کارهایشان را جلو می‌انداخت، بعد تازه به کار‌های خودمان می‌رسید. همیشه همین‌طور با اخلاق، مهربان و مردمدار بود. از همه لحاظ دستگیر بود، به قول معروف، از هر نظر بچه کاملی بود، خیلی کامل. من که مادرش هستم و او را بزرگ کردم و از نزدیک کنار او بودم، از ته دل می‌گویم که شهادت واقعاً لیاقتش بود. علی شایسته این بود که شهید و همجوار اهل بیت (ع) شود. 

 خادم هیئت
خیلی مذهبی بود. اصلاً در کل، بچه‌های من مذهبی و هیئتی هستند، اما علی خیلی مذهبی‌تر بود. از نوجوانی روزه می‌گرفت و نمازش را می‌خواند. او نماز شب‌خوان بود. هر سه فرزندم اهل نماز شب هستند. علی و برادرش مجتبی خادم هیئت بودند. در شهر خودمان هیئتی داریم به نام «هیئت سیدالشهدا». برادر بزرگش آقا مجتبی، در هیئت فعال بود و هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام می‌دادند. علی هم همراه او بود؛ در ماه محرم و ایام فاطمیه برای نذری دادن، پخش غذا، برافراشتن پرچم‌های اهل بیت (ع) و کار‌های خادمی هیئت کمک می‌کرد. ارادت زیادی به حضرت عباس (ع) داشت. چند روز بعد از شهادتش، برایمان از کربلا پرچمی آوردند که رویش نوشته بود «یا عباس، یا حسین». واقعاً باورکردنی نبود، چون همیشه ارادت خاصی به حضرت ابوالفضل (ع) داشت. زیارت امام رضا (ع) را خیلی دوست داشت و با دوست‌هایش جمع می‌شدند و می‌رفتند مشهد. 

 من شهید می‌شوم!
دلبستگی خاصی به شهدا داشت و برایشان احترام زیادی قائل بود، هر وقت اسم شهید می‌آمد، حال و هوایش عوض می‌شد. بعد‌ها فهمیدیم که علی خودش هم آرزوی شهادت داشت. در آن پنج ماهی که سرباز بود، سه بار رفت و آمد. هر بار که می‌آمد، برایمان تعریف می‌کرد چه گذشته و چه اتفاق‌هایی افتاده است. 
بعد از آن ناآرامی‌ها، یک‌بار که به مرخصی آمده بود، انگار کاملاً آماده بود؛ حس می‌کردیم حال و هوایش فرق کرده است. شب قبل از شهادتش، یعنی آخرین باری که با او صحبت کردیم، حدود ساعت ۹ شب بود. من و پدرش با او حرف زدیم. به ما گفت: «چیزی نیست، نگران من نباشید و شما فقط مواظب خودتان باشید.» گویا بعد از صحبت با ما با برادرش آقا مجتبی تماس گرفته و گفته بود: «مواظب مامان و بابا باش، مواظب محمد باش، مواظب آبجی باش، حواست به همه باشد. مجتبی، من شهید می‌شوم.»
و دو ساعت بعد از آخرین همکلامی‌مان با علی، حدود ساعت ۵ صبح، محل خدمتش مورد اصابت قرار می‌گیرد. ساعت ۹:۳۰ صبح هم خبر شهادتش را به ما دادند. گویا آنجا شرایط خاصی داشت که تعدادی از دوستانش تصمیم می‌گیرند به مرخصی بیایند که علی نگذاشته بود، گفته بود بمانیم کنار فرماند‌هان و هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام بدهیم. به دوستانش گفته بود: «وقتی آمدیم برای خدمت سربازی، آگاه بودیم که خطراتی هم دارد، چه جنگ باشد و چه نباشد.» خوب به یاد دارم، وقتی علی می‌خواست برود سربازی، پدرش به او گفت: «علی، میری سربازی، فکرهایت را کردی؟ می‌دانی برگشتی نداره؟» علی خیلی محکم گفته بود: «آره بابا، می‌دونم. من باید برم و تا آخر سربازیم را انجام بدم.»
انگار به دلش افتاده بود. باورتان نمی‌شود، در یک روز تصمیم گرفت برود خدمت؛ رفت، مدارکش را گرفت، فرم‌ها را پر کرد، همه کارهایش را انجام داد و راهی شد. این رفتن همان مسیر شهادت بود. ما خودمان هنوز هم باور نکرده‌ایم. من هنوز هم فکر می‌کنم حالا یا یک ساعت دیگر، دو ساعت دیگر زنگ خانه را می‌زند و با کوله‌پشتی وارد خانه می‌شود. هنوز باور نکرده‌ام که شهید شده. 
 علی من زنده است
در مورد نحوه شهادتش به ما گفته بودند از ناحیه سر و از گلویش ترکش خورده است، اما من خیلی بی‌قرار بودم که بدانم چطور شده؟! مدام می‌رفتم سر مزارش و ناله می‌کردم. می‌گفتم: «علی، آن لحظه چه شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ فقط بیا و به من بگو آن لحظه چه گذشت؟! درد کشیدی جان مادر؟!» تا اینکه آن شب خوابش را دیدم. او آمد و همراه با دو سرباز دیگر، با هم وارد شدند. علی رو به من کرد و گفت: «مامان نگاه کن، سر و گلویم چیزی نشده.» بعد گفت: «مامان، بیا جلو، دستت را روی سرم بکش.» من دست می‌کشیدم روی سرش. آن دو سرباز گفتند: «حاج‌خانم؛ کمی آرام‌تر، آرام‌تر سرش را نوازش کنید.» همین خواب خیلی مرا آرام کرد و به من صبر داد، چون دیدم که حالش خوب است. قبل از آن، خیلی خودم را اذیت می‌کردم. مدام با خودم می‌گفتم آن لحظه چه شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ چه دید؟ چه کشید؟ چقدر درد داشت؟ این فکر‌ها همیشه در ذهنم می‌چرخید، اما حالا می‌دانم که علی من زنده است. 

 مهر اعزام – مهر شهادت
شبی که قرار بود صبحش آن اتفاق بیفتد و علی به شهادت برسد، از همان اول شب حالم خیلی بد بود. سه، چهار روزی می‌شد که دلشوره عجیبی داشتم، اما آن شب حال دیگری داشتم؛ انگار جان می‌دادم و دوباره زنده می‌شدم. مدام با خودم می‌گفتم: «خدایا، چرا اینطور شده‌ام، چرا دلم این‌قدر آشوب است.»
آخرین بار علی به مرخصی آمده بود. با همه خداحافظی کرد؛ با مادربزرگش، خواهرش، عمو‌ها و زن‌عموهایش. آن‌قدر متفاوت خداحافظی می‌کرد که هنوز هم همه فامیل می‌گویند رفتن آخر علی حال و هوای دیگری داشت، انگار داشت با همه وداع می‌کرد. راستش را بخواهید از وقتی به خدمت سربازی رفته بود، اصلاً یک آدم دیگر شده بود. انگار وارد دنیای دیگر و متحول شده بود. به‌قدری تغییر کرده بود که وقتی حرف‌هایش را درباره خدمت می‌شنیدیم، احساس می‌کردیم سربازی برای او فقط یک وظیفه نبود، یک رسالت بود. 
به جرئت می‌گویم آن روزی که دفتر اعزامش امضا خورد، انگار مهر شهادتش هم خورد. خوش به سعادتش. هرچند داغش برای ما خیلی سنگین است. ما حتی قصد داشتیم برایش نامزد کنیم، زندگی‌اش را سر و سامان بدهیم، اما قسمت او چیز دیگری بود. آن روز رفتن، وسایلش را خودم جمع کردم. ساکش را بستم، بغلش کردم و به قول خودمان دور علی گشتم، اما باز هم می‌گویم؛ کاش بیشتر بغلش کرده بودم، کاش بیشتر قربان‌صدقه‌اش رفته بودم. کاش بیشتر دورش می‌گشتم، من از علی سیر نشدم. برایش آرزو‌ها داشتیم، خیلی... 

 تکرار عاشورا
فرمانده اش می‌گفت، ۱۰ دقیقه بعد از تحویل گرفتن پست به شهادت رسید. از آنجایی که من خبر فوت پدر و مادرم را با تلفن مطلع شدم، همیشه موقع خواب گوشی‌ام را روی سکوت می‌گذارم؛ برای همین متوجه تماس‌ها نشده بودم. صبح که گوشی را نگاه کردم، دیدم چندین بار پشت سر هم زنگ زده‌اند؛ هم مادر رفیقش و هم رفیقش. من هم با خود رفیق علی تماس گرفتم و گفتم: «چی شده؟ مگه تو پادگان نیستی؟» گفت: «نه خاله، ما آمدیم، ولی علی ماند و شهید شد.» من باورم نمی‌شد، فکر می‌کردم اشتباه شنیده‌ام، پرسیدم: «چه می‌گویی؟ علی شهید شده، یعنی چی؟» 
گفت: «خاله، علی شهید شده.» من گفتم: «شاید اشتباه شنیدین، شاید خبر درست نیست» و حالم دگرگون شد. ساعت حدود ۱۱ صبح بود که از فرماندهی منطقه تماس گرفتند و شهادت علی من را تأیید کردند. آن لحظه یاد واقعه عاشورا افتادم، تصور کردم که حضرت زینب (س) با شنیدن خبر شهادت امام حسین (ع) و حضرت علی‌اکبر (ع) چه کشیده است؟! عاشورا برای ما تکرار شد. 
در معراج شهدای بهشت معصومه (س)، ۲۰ دقیقه تمام با علی خلوت کردم. من می‌گفتم و او گوش می‌داد؛ تمام درد‌ها و حرف‌های دلم را به او گفتم. از او خواستم که شفیعم باشد. رابطه ما فراتر از مادر و فرزندی بود، چون برادر نداشتم، علی برایم جای برادر را هم پر کرده بود. 

 اهل نماز شب بود
شاید باورتان نشود، اما در روز تشییع و حتی وقتی در تلویزیون نشانم می‌دادند، آرام بودم، اصلاً گریه و بی‌تابی نمی‌کردم. این آرامش را خود علی به من داد. هنوز هم هر روز که سر مزارش می‌روم، به او می‌گویم: «علی جان، خدا حرف تو را می‌شنود؛ برایم دعا کن حالم خوب شود تا بتوانم محمد را هم مثل خودت بزرگ کنم.» علی اهل نماز شب بود. او واقعاً استثنایی بود، همه او را می‌شناختند و محبوبیت خاصی داشت. برکت وجودش را همان روز‌های اول نشان داد؛ پسرعمویش که چشم‌درد شدیدی داشت، یواشکی دستمال کوچکی را که دور گردن علی بسته شده بود، برداشته و به عنوان تبرکی به چشمش کشید و دیروز فهمیدم که درد چشمش کاملاً خوب شده است. حالا همه از من تبرکی می‌خواهند. اخلاق و رفتار علی مثال‌زدنی بود. نشستن و برخاستنش، احترامش، صمیمیتش. شاید وقتی تقدیر خدا این بود که عمرش در ۱۸سالگی تمام شود، قرار شد که همه آن مهربانی‌ها و پاکی‌ها انگار تا همین سن خودش را به ما نشان دهد. با همه زود گرم می‌گرفت و هرجا می‌رفت محبوب دل‌ها می‌شد. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید همین خوبی‌ها، همین صفات زیبا، نشانه بود. 

 همه دوستش داشتند
علی اخلاق و رفتاری داشت که واقعاً زبانزد همه بود. هر وقت سر کار بود و کسی تماس می‌گرفت و می‌گفت جایی گرفتار شده، یا فرزندش در بیمارستان است، یا مادرش حال خوبی ندارد، علی اولین کسی بود که خودش را می‌رساند. اگر لازم بود، شب تا صبح کنارشان می‌ماند تا حالشان بهتر شود. برایش فرقی نمی‌کرد چه ساعتی از شبانه‌روز است یا خودش چه کاری دارد؛ همیشه آماده کمک بود. خیلی هم به مادربزرگش رسیدگی می‌کرد و هوایش را داشت. در کوچه و محله هرکس نام علی را می‌آورد، فقط از خوبی‌ها و مهربانی‌هایش می‌گفت. همه دوستش داشتند. صدای خنده‌هایش هنوز در گوشمان مانده است. هیچ‌وقت دل کسی را نمی‌شکست و اگر هم گاهی ما را ناراحت می‌کرد، آن‌قدر مهربان بود که آدم دلش نمی‌آمد از او دلخور بماند. 

 یک الگوی نمونه!
وصیتنامه‌ای از علی برایمان نرسید و نمی‌دانیم دقیقاً چه در دل داشته یا چه سفارش‌هایی می‌خواست بکند. اما هرکس او را می‌شناخت، وقتی از او یاد می‌کند می‌گوید: «ای کاش همه جوان‌ها از اخلاق و رفتار علی یاد بگیرند.» الگوی خوبی برای هم‌سن‌وسالانش بود. اگر از اطرافیان بپرسید علی چه جور پسری بود، همه یک‌صدا می‌گویند: «او حاصل تربیت یک خانواده خوش‌اخلاق، مؤدب و درستکار بود.» خدا را شکر همسرم مردی خوش‌اخلاق و باشخصیت است و من همیشه شکرگزارم که فرزندانمان خوب و درست تربیت شده‌اند. از بچه‌هایم راضی‌ام؛ از دخترم، از مجتبی و از علی. امیدوارم خدا هم از آنها راضی باشد. 

 هنوز با شما زندگی می‌کنم
روز شهادت علی، انگار عاشورا را با چشم خودم دیدم. وقتی خبر شهادتش را آوردند، همه صحنه‌های عاشورا که پیش از آن فقط در روضه‌ها شنیده و خوانده بودم، برایم زنده شد. آدم نمی‌داند وقتی به او می‌گویند «بچه‌ات شهید شده»، باید چه واکنشی نشان بدهد. وقتی این جمله را به من گفتند، انگار همه شهدا از جلوی چشمم گذشتند و تمام صحنه‌های کربلا در ذهنم زنده شد. همان تصویر‌ها بود که به من آرامش داد و دلم را کمی آرام کرد. هر بار که سر مزارش می‌روم، به او می‌گویم: «علی جان، خیلی‌ها به من التماس دعا گفته‌اند؛ تو همه‌شان را در نظر داشته باش.»
بعد از شهادتش با خودم نذر کرده بودم که در خانه روضه بزرگی برگزار کنم و حتی تصمیم داشتم یک پرچم مشکی هم برای خانه بگیرم و نصب کنم. هنوز در همین فکر‌ها بودم که از حرم تماس گرفتند و دعوتم کردند. آنجا یک پرچم بزرگ و زیبا از حرم حضرت به من هدیه دادند. من یقین دارم که شهدا زنده‌اند. خیلی وقت‌ها احساس می‌کنم دعا‌هایی که می‌کنم، به برکت او مستجاب می‌شود. مثلاً می‌گویم: «علی جان، امشب کمکم کن آرام بخوابم» و واقعاً دلم آرام می‌شود. حتی بعضی از نزدیکانمان، مثل عمویش که خیلی بی‌قرار بود، می‌گفتند او را در خواب دیده‌اند؛ با لباس‌های سبز و سفید، آرام و نورانی. انگار می‌خواست بگوید: «فکر نکنید من رفته‌ام، من هنوز با شما زندگی می‌کنم.»

 مگر می‌شود از سربازی برنگردد!
برادرش، مجتبی یک‌بار علی را در خواب دیده بود. علی به او گفته بود: «مجتبی، اینجا آن‌قدر خوب است، آن‌قدر خوب که حتی نمی‌توانی تصورش را بکنی.» همین خواب کمی دل مجتبی را آرام‌تر کرد. 
ما هیچ‌وقت، حتی برای لحظه‌ای هم فکر نمی‌کردیم علی برود سربازی و شهید شود. اصلاً چنین فکری به ذهنمان نمی‌رسید. می‌گفتیم می‌رود سربازی، مثل بقیه بچه‌ها برمی‌گردد؛ برای سلامتی‌اش قربانی می‌کنیم، میهمانی می‌دهیم و دوباره زندگی‌مان مثل قبل ادامه پیدا می‌کند. مگر می‌شود کسی به سربازی برود و برنگردد؟
اما وقتی خبر شهادتش را آوردند، همه چیز خیلی زود فراهم شد. هنوز خودمان نمی‌دانستیم چه باید بکنیم که دوست و آشنا یکی‌یکی به خانه آمدند. خانه پر شد از آدم‌هایی که برای همدردی آمده بودند. انگار همه چیز از قبل مهیا شده بود؛ انگار همه چیز از پیش برنامه‌ریزی شده بود. 

 دلش جای دیگری بود
آخرین باری که به مرخصی آمد، حال و هوایش با همیشه فرق داشت. قبلاً وقتی می‌آمد، مدام بیرون می‌رفت؛ با موتور دور می‌زد، به دوست‌هایش سر می‌زد، خانه مادربزرگش می‌رفت، به عموهایش سر می‌زد. پرجنب‌وجوش بود، شاد و پرانرژی، اما آن مرتبه اینطور نبود! بیشتر در خانه ماند. ساکت‌تر از همیشه شده بود. پدرش می‌گفت: «علی جان، چته؟ چرا بی‌حوصله‌ای؟» می‌گفت: «نه بابا، چیزی نیست. شما فکر می‌کنید من بی‌حوصله‌ام؛ من بی‌حوصله نیستم.» انگار دلش جای دیگری بود، انگار آماده رفتن بود و ما نمی‌دانستیم. شاید می‌خواست بیشتر ما را ببیند. اتفاقاً حالش هم خوب بود، اما این بار کمتر از خانه بیرون می‌رفت، ولی این بار فرق داشت. بیشتر ماند و تقریباً از خانه بیرون نرفت؛ انگار دلش می‌خواست بیشتر کنار ما باشد. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید می‌دانست این رفتن، رفتنی است که بازگشتی ندارد، اما ما هیچ‌وقت از دیدنش سیر نشدیم؛ هیچ‌وقت. مگر می‌شود مادری از فرزندش سیر شود؟! از بچگی بزرگش کردم، نازش کردم، در آغوش گرفتم و نوازشش کردم؛ اینها سیر شدنی نیست. آدم هر چقدر هم کنار فرزندش باشد، باز هم کم است. 

 اولین شهید فامیل
پسرعمویش که خود از جانبازان دوران دفاع مقدس است، می‌گفت: «بار‌ها به خط مقدم رفتم و جلوتر از همه حرکت کردم تا شاید شهید شوم، اما قسمت نشد. تیر خوردم و جانباز شدم، ولی شهادت نصیبم نشد. شهادت لیاقت می‌خواهد و نصیب هر کسی نمی‌شود.» راست می‌گفت؛ خوشا به سعادت علی. امروز با تمام وجود خوشحالم و به خود می‌بالم که مادر «شهید علی فقیه‌خورسندی» هستم. علی همه ما را سربلند کرد. آن شیری که به او دادم حلالش باشد، چراکه علی واقعاً مرد بود؛ مردانه زندگی کرد و مردانه هم به شهادت رسید. او بسیار باهوش و زرنگ بود، نه فقط در کار‌های دنیایی، بلکه در انتخاب راه زندگی‌اش هم. راه درست را شناخت و بهترین مسیر را برگزید. خوش به سعادتش که عاقبت‌به‌خیر شد. به قول رهبر شهیدمان شهادت مرگ تاجرانه است. اگر بخواهم چیزی بگویم، فقط می‌گویم خوشا به سعادت علی. من به او افتخار می‌کنم و سرم را بالا می‌گیرم. علی نه‌تنها ما، بلکه تمام طایفه‌مان را سربلند کرد. در فامیل ما شهید نداشتیم، حتی در روستای اجدادی مادرشوهرم هم هیچ شهیدی نبود. علی اولین شهید خانواده و طایفه ما شد.

برچسب ها: قم ، شهید ، جنگ
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار