کد خبر: 1361042
تاریخ انتشار: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۰:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر و دو خواهر شهید مدافع امنیت قاسم کردلو یگانه از شهدای مدافع امنیت در اغتشاشات دی ماه سال گذشته
تروریست‌ها دور پیکر خونین مدافع امنیت پایکوبی می‌کردند! بعد از ظهر روز حادثه، همسرم زنگ زد و گفت فراخوان زده‌اند و قرار است از سرکار به بسیج برویم. بعد رو به من کرد و گفت: «حلالم کن.» البته همیشه در حرف‌هایش از من حلالیت می‌طلبید، ولی گویا آن روز مفهوم حرفش فرق داشت. با زدن این حرفش گویا آب یخ روی من ریختند
شکوفه زمانی

جوان آنلاین: شهید قاسم کردلو یکی از بسیجی‌های گردان فاتحین در شهر قزوین بود که سال‌ها کار تأسیساتی انجام می‌داد و هر وقت که به وجودش در تأمین امنیت نیاز بود، خودش را به جمع بسیجی‌ها می‌رساند. او که روز ۱۸ دی ماه در پمپ بنزین شهید بابایی قزوین به شدت مضروب و مجروح شده بود، پس از چند روز بستری شدن در بیمارستان، ۲۱ دی ماه به شهادت رسید و مزارش در روستای چوبیندر قزوین میعادگاه زائران شد. لیلا اینالو گنجی، همسر شهید، در گفت‌و‌گو با ما روایت‌هایی از زندگی و شهادت همسرش شد. در ادامه گفت‌و‌گو نیز دو خواهر شهید (آسیه و زینب کردلو) خاطراتی را از برادر شهیدشان قاسم کردلو بیان کردند. 

شهید کردلو چه ویژگی‌های اخلاقی داشت که او را به عنوان همسفر زندگی‌تان انتخاب کردید؟

ایشان خیلی شوخ‌طبع و بسیار پرانرژی بود. خانواده‌دوست بود و برای پدر و مادرش احترام ویژه قائل بود. در هر شرایطی صله رحم را به جا می‌آورد. همچنین بسیار اهل هیئت و جلسات مذهبی بود و معمولاً با هم در مراسم اهل بیت (ع) شرکت داشتیم. با هم قرار گذاشته بودیم نهج‌البلاغه را بخوانیم و ختم کنیم که قسمت نشد آن را تمام کنیم. گاهی با هم زندگینامه شهدا را می‌خواندیم و به مسجد و زیارت مزار شهدا می‌رفتیم. خیلی از کار‌ها را با هم انجام می‌دادیم. یکی از ویژگی‌های بسیار مهم شهید این بود که دلشان مانند آیینه صاف بود و اصلاً کینه کسی را به دل نمی‌گرفت. من خیلی این ویژگی ایشان را دوست داشتم و سعی می‌کردم از این اخلاق ایشان الگوبرداری کنم. قاسم به نماز اول وقت بسیار توجه داشت و گاهی در خواندن نماز اول وقت موفق می‌شد و گاهی موفق نمی‌شد. ولی این اواخر قبل از شهادتش سعی می‌کرد حتماً نمازش را اول وقت بخواند. وقتی مسافرت می‌رفتیم، تا صدای اذان را می‌شنید، سریع ماشینش را کنار می‌زد و در نمازخانه‌های بین راهی نمازش را اول وقت به جا می‌آورد. خودش را همیشه در روز‌های جمعه به خواندن نماز جمعه می‌رساند و از شرکت کردن در نماز جمعه واقعاً لذت می‌برد. 

آشنایی‌تان با ایشان چطور رقم خورد و چه سالی همسفر زندگی یک شهید شدید؟

عمه شهید، زن داداش من می‌شد و از این طریق با هم آشنا شدیم. در آبان ماه ۸۹ با قاسم عقد کردیم و در تیرماه ۹۱ با هم زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. قاسم حدود ۹ سال در مسجد امام حسن عسکری (ع) واقع در شهرک کوثر قزوین در قسمت تأسیسات فعالیت داشت و خدا نخواست ما فرزندی داشته باشیم. همسرم شهید قاسم کردلو متولد یازدهم شهریور ۱۳۷۰ در قزوین بود و محل زندگی‌شان در «چوبیندر» در یکی از روستا‌های قزوین بود. ایشان فرزند ارشد خانواده بود و دو خواهر بعد از خودش داشت. مادرش اعظم خانم می‌گفت از کودکی قاسم مشخص بود که ایشان راهش با بچه‌های دیگر جداست. از کودکی با مسجد و نماز آشنا بود و پدرش از سه سالگی او را با خود به مسجد می‌برد. عشق به امام حسین (ع) همیشه در وجود شهید بود و ما با هم بار‌ها به سفر اربعین رفتیم. 

در صحبت‌هایتان به زیارت اربعین اشاره کردید، چند بار توفیق داشتید که با شهید به مراسم اربعین بروید؟

خدا به ما توفیق داد تا هفت سال با هم بتوانیم در مراسم پیاده‌روی اربعین شرکت کنیم و به کربلا برویم. یک بار که از سفر کربلا تازه برگشته بودیم، در جایی که مستأجر بودیم، صاحب‌خانه‌مان به ما گفت سال بعد من را هم با خودتان به کربلا می‌برید؟ با آن که صاحب‌خانه‌مان معلولیت جسمی داشت، ولی قاسم پیشنهاد ایشان را قبول کرد و با همه سختی‌هایی که داشت، ما سال بعد ایشان را با خودمان به کربلا بردیم. شهید عکسی هم با صاحب‌خانه‌مان در مسیر کربلا دارد و ایشان هم همیشه دعاگوی ما بودند. قاسم بسیار با سالمندان مهربان بود و همیشه در سفر کربلا به کسانی که نیاز به کمک داشتند دریغ نمی‌کرد. به بچه‌ها علاقه زیادی داشت و بسیار با آنها بازی می‌کرد. همین امر موجب شده بود که بچه‌ها از دیدن ایشان بسیار خوشحال شوند و به شهید علاقه داشته باشند. 

یک تصویر از شهید دیدم که درون مزاری خوابیده است. در این مورد توضیح می‌دهید؟

قرار بود در آن مکان که در عکس مشخص است و داخل مسجد محله‌مان است، یک شهید گمنام بیاورند و از آن جا که قاسم خیلی به شهدا علاقه داشت، قبل از اینکه شهید گمنام را خاکسپاری کنند، خودش داخل مزار شهید گمنام خوابید و آرزوی شهادت کرد. 

پس همسرتان از مدت‌ها قبل آرزوی شهادت داشت؟

بله. وقتی من و همسرم به زیارت عتبات عالیات مشرف می‌شدیم و از زیارت پیش هم برمی‌گشتیم، از او می‌پرسیدم چه دعایی کردی؟ با وجود اینکه ما سال‌ها شرایط اقتصادی زندگیمان بسیار سخت بود و از نبود فرزند سال‌ها رنج می‌بردیم، ولی پاسخ هر دو و اولویت دعای هر دویمان بعد از فرج آقا زمان (عج) فقط عاقبت‌به‌خیری و شهادت بود. این مسئله جزء مهم‌ترین دغدغه‌مان بود. 

بنابراین از قبل فکر شهادت ایشان را کرده بودید؟

راستش را بخواهید، هرچند هر دو آرزوی شهادت داشتیم، ولی خودم را در حدی نمی‌دیدم که همسر شهید شوم. چند سال پیش در یک دوره‌ای کتاب «یادت باشه» زندگینامه شهید مدافع حرم سیاهکلی را می‌خواندم. حالم خیلی منقلب شد و چند روزی بابت همین مسئله حالم زیاد خوب نبود. به فکر همسر شهدا بودم که واقعاً چقدر سخت است و چگونه آنها می‌توانند داغ و این فقدان را تحمل کنند و با خود گفتم خدا را شکر که همسر شهید نیستم و خودم را در حدی نمی‌دیدم که بتوانم این داغ را تحمل کنم. وقتی همسرم به شهادت رسید، اصلاً باورم نمی‌شد که حالا من هم همسر شهید شدم. البته باید بگویم ۲۰ روز قبل از شهادت قاسم، رهبر شهیدمان را در خواب دیدم که ایشان در خواب به من گفتند: «۲۰ روز با هم خوش و خرم زندگی کنید که ایشان شهید می‌شود.» من با تعجب پرسیدم شما چه کسی را می‌گویید؟ آقای شهیدمان گفتند: «قاسم...» با شنیدن این اسم از خواب بیدار شدم و زیاد به مفهوم خوابم فکر نکردم. وقتی قاسم به شهادت رسید، ناگهان یاد خوابم افتادم که حضرت آقا از قبل به من نوید شهادت قاسم را داده بود و من شدم همسر شهید. 

گویا شهید کردلو یک شهادت بسیار مظلومانه داشتند؟

بله. آقا ایوب (پدرشوهرم) وقتی بالای سر پیکر بی‌جان پسرش قاسم می‌رسد، می‌بیند که عناصر تروریستی (زن و مرد) دست در دست یکدیگر داده و دور پیکر بی‌جان پسرش به رقص و پایکوبی می‌پردازند و از کار خود فیلم می‌گیرند. شهید از بخش صورت بسیار مورد ضرب و جرح قرار گرفته بود. دندان‌هایش شکسته بود و صورتش از چند جا پاره شده بود که بعداً بخیه می‌خورد و در قسمت ران و رگ اصلی‌اش چاقو زده شده بود و خونش کامل تخلیه شده بود. همچنین یکی از کلیه‌هایش و نیز طحالش در اثر ضربه‌های چاقو از بین رفته بود. با لگد بر سینه شهید زده بودند و، چون ریه آسیب دیده بود، نمی‌توانست نفس بکشد و بینی شهید را نیز شکسته بودند. نام شهید قاسم بود و اغتشاشگر‌ها او را مثل حضرت قاسم (ع) ارباً اربا شهید کردند. 

از شب حادثه بگویید و اینکه چطور شد ایشان برای امنیت جامعه حاضر شدند در میدان حضور پیدا کنند؟

قاسم عضو بسیج فعال گردان فاتحین قزوین بود و همیشه برای این‌طور مسائل و برای دفاع از میهن هر موقع نیاز بود، اعزام می‌شد. ایشان در فراخوان‌های قبلی هم شرکت می‌کرد؛ مانند فراخوان اغتشاش به‌اصطلاح زن، زندگی، آزادی. ولی هر بار که می‌رفت مطمئن بودم برمی‌گردد. حتی گاهی با هم شوخی می‌کردیم و من به ایشان می‌گفتم یا سالم برگردد یا شهید، جانباز برنگردی! ولی این سری که رفت، با تمام قلبم حس می‌کردم که دیگر برنمی‌گردد. شب قبل از حادثه و شهادت قاسم، پدرم را پس از مدت بسیاری در خواب دیدم. ایشان خیلی وقت است به رحمت خدا رفته است. بابا آن موقع مو‌های جوگندمی داشت، ولی در خوابم مو‌های سر و ریش پدرم سفید بود. وقتی مرا دید، یک لبخند دلسوزانه به من زد و مرا در آغوش خود کشید. از خواب که بیدار شدم، بعد از ظهر آن روز همسرم زنگ زد و گفت فراخوان زده‌اند و قرار است از سرکار به بسیج برویم (همسرم فنی‌کار تأسیسات بود). بعد رو به من کرد و گفت: «حلالم کن.» البته همیشه در حرف‌هایش از من حلالیت می‌طلبید، ولی گویا آن روز مفهوم حرفش فرق داشت. با زدن این حرفش گویا آب یخ روی من ریختند. گفتم: «ان‌شاءالله سالم برمی‌گردی و اتفاقی نمی‌افتد.» نمی‌دانم چرا این حرف را زدم، ولی هر چه به لحظات شب نزدیک‌تر می‌شدیم، اضطراب و دلشوره درون من هم زیادتر می‌شد. آن شب مادر شهید میهمان منزل ما بودند. همان لحظه همسرم تماس گرفت و گفت: «ما در محاصره تروریست‌ها هستیم و پمپ بنزین را هم آتش زده‌اند. ما را دعا کنید، راه گریزی نداریم...» بعد هم ایشان را به همراه تعداد دیگری از نیرو‌های بسیجی به طرز فجیعی به شهادت رساندند. پدر قاسم با شنیدن این خبر مضطرب راهی پمپ بنزین شد. دید شعله‌ها به هوا می‌رود و بچه‌های امنیت تک‌تک روی زمین افتاده‌اند. تروریست‌ها با سنگ و لگد پیکر آنها را مورد حمله قرار می‌دهند. پدر شهید خود را در آتش می‌اندازد و پیکر بی‌رمق پسرش را به بیمارستان منتقل می‌کند. بعد از گذشت چند روز، قاسم در روز ۲۱ دی ماه به شهادت می‌رسد. 

به نظر شما کدام خصلت همسرتان او را لایق شهادت کرد؟

قاسم بسیار اهل تبیین و به شدت پشتیبان رهبری بود. همین امر موجب شهادتش شد. وقتی که خواب شهید را بعد از شهادتش دیدم، از ایشان پرسیدم چه چیزی باعث شد که شما به شهادت برسید. در جواب من گفت: «جهاد تبیین.»

از خاطرات شیرینی که در کنار یکدیگر داشتید بگویید. 

شیرین‌ترین خاطراتمان شرکت در پیاده‌روی اربعین بود. ایشان در طول سفر بسیار با حوصله و صبور و خوش‌اخلاق بودند و همه از همسفری با ایشان لذت می‌بردند. به طوری که خیلی‌ها دوست داشتند با ما همسفر شوند و همه اینها به خاطر روحیه شوخ‌طبعی و خوش‌سفری و اخلاق‌مداری شهید بود. 

خواهر کوچک شهید

خاطرات من به دوران بچگی با قاسم برمی‌گردد، زمانی که ایشان به باشگاه می‌رفت و تکواندو کار می‌کرد. وقتی قاسم از باشگاه برمی‌گشت، من را حریف تمرینی خودش قرار می‌داد و تکنیک‌های تکواندو را که در باشگاه یاد گرفته بود، می‌آمد در منزل با من تمرین می‌کرد. من هم، چون لاغر بودم، در مقابل تمرینات داداش غرغر می‌کردم. ولی ایشان به من می‌گفت: «شما باید قوی بشوید.» تا اینکه من بزرگ شدم و ازدواج کردم و خدا به من دو فرزند داد. شش روز قبل از شهادت داداش به ایشان گفتیم بیا روز پدر خانه پدری در کاشان جمع شویم و برای بابا کیک بخریم. من منتظر شدم تا پسرم بیاید و با هم سوار ماشین داداش شویم و برویم کیک بخریم. داداش که در ماشین نشسته بود تا آمدن من به سمت ماشین، همین طور داشت نگاهم می‌کرد. با خودم گفتم نکند پوششم ناجور است. آخر من مانتوی و روسری بلند با پوشش کامل می‌پوشم. ولی تأکید داداش همیشه بر پوشیدن چادر بود. وقتی سوار ماشین برادرم شدم، از او پرسیدم چی شده که این‌طوری من را نگاه می‌کنی. در جوابم با لحن خیلی آرام گفت: «آسیه تو کی بزرگ شدی که حالا دو فرزند بزرگ داری؟» من از حرف عجیب ایشان خیلی دگرگون شدم و حالم عوض شد. گفتم داداش چرا این مدلی صحبت می‌کنی؟ این حرف داداش هیچ وقت یادم نمی‌رود که خیلی تأکید داشت بچه‌ها را دعوا نکنم. می‌گفت بچه را نباید تا هفت سالگی کتک بزنی یا دعوا کنی. من هم جرئت نمی‌کردم بچه‌هایم را دعوا کنم و تا می‌آمدم حرفی به فرزندانم بگویم، این حرف داداش در ذهنم یادآور می‌شد. باید بگویم رفتار و سکنات داداش قبل از شهادتش خیلی تغییر کرده بود. خوش‌خنده و مهربانیش چند برابر شده بود. 

خواهر بزرگ شهید

چون زودتر از قاسم ازدواج کردم و از خانه پدری رفتم، هر خاطره‌ای از قاسم دارم تا سن ۱۵ سالگی است. چون بعد درگیر زندگی و بچه بودم و زمان رسیدن به ازدواج برادرم خیلی زود گذشت. بیشتر خاطره‌ام از اخلاق خوش قاسم است. الان دختر بزرگم ۱۵سال سن دارد. یادم هست وقتی قاسم وارد خانه ما می‌شد، با بچه خواهرش (دخترم) بازی می‌کرد. وقتی هم متأهل شد، خدا زن داداش با ایمانی را مانند خود قاسم قسمت‌مان کرد که بتوانند این مسیر جهادی را هر دو با هم ادامه بدهند. من به خاطر کار همسرم نمی‌توانستم همراه برادرم به کربلا بروم و همسرم هم دوست داشت اگر زمانی زیارت کربلا نصیبمان شد، با همدیگر به زیارت برویم. چند سالی که برادرم به کربلا رفت، آرزو می‌کردم که ان‌شاءالله اربعین سال دیگر با هم باشیم. دفعه آخری وقتی برادرم حسرت رفتن من را به کربلا دید، به همسرم گفت: «آقا ابوالفضل، ان‌شاءالله سعی کنید این دفعه همه با هم به کربلا برویم و اگر نتوانستید ببرید، بگو من زینب را خودم می‌برم.» تا مدت‌ها این حرف برادرم در گوشم مدام تکرار می‌شد. بعد از شهادت برادرم با مادرم تماس گرفتند که ما به کربلا دعوت شده‌ایم. از شوق اشک در چشمانم جاری شده بود. من به تنها آرزویم رسیدم و قاسم اینگونه بعد از شهادتش حواسش به من بود. وقتی کربلا رفتم، آن جا حس کردم در بین‌الحرمین برادرم کنارم نشسته است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار