ایالات متحده جنگی را از دست داده است که اساساً امکان پیروزی در آن وجود نداشت و همین مسئله بزرگترین ضعف آن را آشکار میکند. پیامدهای این وضعیت تنها به خاورمیانه محدود نخواهد ماند، بلکه میتواند توازن قدرت در سراسر جهان را دگرگون کند. جوان آنلاین: جنگ تحمیل شده علیه جمهوری اسلامی ایران از سوی ایالات متحده آمریکا و رژیم اسرائیل، معادلات بسیاری را در جهان برهم ریخت و معادلات تازهای را سبب شد. ارزیابی این تغییرات، امروز به یکی از مهمترین کارویژههای اندیشکدههای جهانی تبدیل شده و برای بسیاری از تحلیلگران این سوال بیش از گذشته مطرح است که جهان در دوران پساجنگ، به چه سمت و سویی حرکت خواهد کرد. «حمیرا امبرین» تحلیلگر موسسه مطالعات منطقهای (IRS) در تحلیلی به بررسی این شرایط پرداخته است:
جنگی که راهی به پیروزی نداشت
تحولات بزرگ در سیاست جهانی معمولاً به صورت آرام و تدریجی رخ میدهند. اغلب هیچ اعلام رسمی یا لحظه مشخصی وجود ندارد که بتوان آن را نقطه عطف قطعی در تاریخ دانست. با این حال گاهی رویدادهایی رخ میدهند که این تغییرات پنهان را آشکار میکنند. وضعیت کنونی جهان نیز از همین نوع است. در ظاهر، جهان همان جهان گذشته است؛ قدرتها همان قدرتها و ائتلافها همان ائتلافها هستند، اما در واقع توازن قدرت در حال تغییر است. رویارویی اخیر میان آمریکا و ایران نمونه روشنی از این دگرگونی و شاید هشداری درباره آینده است.
دقیقتر آن است که این وضعیت را نه صرفاً یک ناکامی، بلکه یک شکست راهبردی آشکار برای آمریکا بدانیم. این صرفاً جنگی دشوار نبود، بلکه جنگی بود که اساساً راهی برای پیروزی در آن وجود نداشت.
در این درگیری، ایالات متحده همان اهداف سنتی همیشگی خود را دنبال میکرد: محدود کردن نفوذ ایران، تضعیف توان نظامی آن و حفظ برتری خود در منطقه. اما نتیجه کاملاً برعکس بود. ایران نهتنها مقاومت کرد، بلکه با راهبرد خود مانع از دستیابی آمریکا به اهدافش شد. در سیاست بینالملل معیار واقعی موفقیت این است که آیا یک کشور به اهدافش میرسد یا نه. اگر نتواند به اهداف خود دست یابد، نمیتوان آن را موفق دانست؛ بنابراین دقیقتر آن است که این وضعیت را نه صرفاً یک ناکامی، بلکه یک شکست راهبردی آشکار برای آمریکا بدانیم؛ شکستی که آثار آن تا سالها باقی خواهد ماند. این صرفاً جنگی دشوار نبود، بلکه جنگی بود که اساساً راهی برای پیروزی در آن وجود نداشت. این وضعیت یک حقیقت اساسی را روشن میکند: قدرت تنها به منابع، سلاحها یا برتری نظامی محدود نمیشود؛ بلکه به توانایی دستیابی به نتیجه بستگی دارد. قدرت آن چیزی نیست که یک دولت در اختیار دارد، بلکه آن چیزی است که میتواند با آن به دست آورد.
ایران تنگه هرمز را به یک ابزار راهبردی تبدیل کرد
ایالات متحده بزرگترین قدرت نظامی جهان را در اختیار دارد، اما در برابر ایران نتوانست این قدرت را به یک پیروزی قاطع تبدیل کند. این تفاوت در واقع نشانهای از محدودیت یا کاهش کارایی قدرت است. دلیل اصلی این مسئله آن بود که آمریکا گزینه نظامی عملی و مؤثری در اختیار نداشت. حمله زمینی بسیار پرهزینه و خطرناک بود؛ قدرت هوایی و دریایی نیز قادر نبود تواناییهای گسترده و انعطافپذیر ایران را بهطور کامل از میان ببرد. تشدید بیشتر جنگ نیز میتوانست به یک بحران منطقهای یا حتی جهانی تبدیل شود.
در چنین شرایطی، یک قدرت بزرگ ممکن است منابع عظیم داشته باشد، اما ابزار مؤثر برای اعمال آن محدود میشود. این همان واقعیت این درگیری بود. ایران این واقعیت را بهخوبی درک کرد و راهبرد خود را بر همان اساس تنظیم نمود. هدف ایران شکست دادن آمریکا نبود، بلکه جلوگیری از موفقیت آن بود.
ایران اهمیت جغرافیایی خود، بهویژه تنگه هرمز را به یک ابزار راهبردی تبدیل و از طریق متحدان منطقهای خود فشار را حفظ کرد و مهمتر از همه از عامل زمان به سود خود استفاده کرد. هرچه جنگ طولانیتر میشد، هزینه آن برای آمریکا بیشتر میگردید؛ بنابراین طولانی شدن درگیری برای ایران به یک مزیت تبدیل شد.
اعتماد متحدان آمریکا به این کشور کاهش پیدا کرده است
نقش اقتصاد جهانی در این بحران نیز بسیار قابل توجه بود. در جهان امروز، انرژی، تجارت و نظامهای مالی بهشدت به یکدیگر وابستهاند. اگر این جنگ تشدید میشد، پیامدهای آن تمام جهان را تحت تأثیر قرار میداد. عرضه نفت مختل میشد، تجارت جهانی آسیب میدید و اقتصادهای بزرگ با فشار جدی مواجه میشدند. به همین دلیل قدرتهای بزرگ، بهویژه چین، علاقهمند به کاهش تنش بودند. در نتیجه، سرنوشت جنگ تنها در میدان نبرد تعیین نشد، بلکه تحت فشار اقتصاد جهانی نیز شکل گرفت.
این وضعیت بر اسرائیل نیز تأثیر گذاشته است. این شرایط برای اسرائیل نیز یک شکست راهبردی محسوب میشود، زیرا نتوانسته به اهداف خود برسد و اکنون با وضعیتی دشوار و نامطمئن روبهرو است
این امر نشان میدهد که در دنیای امروز حتی قدرتمندترین کشورها نیز نمیتوانند جنگی را کاملاً مستقل از نظام جهانی پیش ببرند. پیامد مهم دیگر این درگیری برای آمریکا، تضعیف موقعیت منطقهای آن بود. برخی پایگاههای نظامی آسیب دیدند، حضور آن به چالش کشیده شد و نفوذش دیگر مانند گذشته قوی به نظر نمیرسد. در آینده نیز کشورهای میزبان پایگاههای نظامی احتمالاً محتاطتر خواهند شد و از دادن آزادی عمل کامل به یک قدرت بزرگ خودداری میکنند. این بدان معناست که قدرت آمریکا نهتنها از نظر نظری، بلکه در عمل نیز در حال محدود شدن است؛ و چنین لحظاتی معمولاً آغاز تغییر در نظم جهانی محسوب میشود.
این وضعیت بر اسرائیل نیز تأثیر گذاشته است. این شرایط برای اسرائیل نیز یک شکست راهبردی محسوب میشود، زیرا نتوانسته به اهداف خود برسد و اکنون با وضعیتی دشوار و نامطمئن روبهرو است. با وجود استفاده گسترده از قدرت نظامی، نتیجهای قاطع به دست نیامده است. افزون بر این، این تصور شکل گرفته که اسرائیل در کشاندن آمریکا به درگیری عمیقتر نقش داشته است؛ موضوعی که میتواند روابط میان دو طرف را تحت فشار قرار دهد.
در چنین شرایطی خطرات افزایش مییابد، زیرا هنگامی که دولتها احساس کنند موجودیتشان تهدید شده است، ممکن است به گزینههای افراطی فکر کنند و در اینجاست که بحث تهدیدهای هستهای مطرح میشود. وضعیت داخلی آمریکا نیز بخش مهمی از این تصویر است. تناقض در سیاستها، عقبنشینی پس از مواضع تند و نبود یک راهبرد روشن نشان میدهد که تصمیمها نه از موضع کنترل کامل، بلکه تحت فشار اتخاذ میشوند. وقتی یک قدرت بزرگ چنین رفتاری از خود نشان میدهد، اغلب نشانه آن است که گزینههای مؤثر آن محدود شده است. این امر نهتنها اعتبار آن کشور را تضعیف میکند، بلکه اعتماد متحدانش را نیز کاهش میدهد.
در اینجا واقعیت ائتلافها نیز آشکار میشود. در سیاست جهانی، ائتلافها دائمی نیستند؛ بلکه بر اساس منافع شکل میگیرند. اگر اعتماد به رهبری کاهش یابد، ائتلافها تنها به نامی بدون محتوا تبدیل میشوند. به همین دلیل حتی اتحادهایی مانند ناتو نیز ممکن است با فشار روبهرو شوند و کشورهای اروپایی ناچار شوند در راهبردهای خود تجدیدنظر کنند. در همین زمان، دیگر قدرتهای بزرگ از این وضعیت بهره میبرند. این شرایط فرصتی برای چین فراهم میکند تا نفوذ و توجه خود را گسترش دهد، بهویژه زمانی که تمرکز آمریکا در جبهههای مختلف پراکنده شده است.
روسیه نیز میتواند در فضایی که توازن جهانی نامشخص است، منافع خود را پیش ببرد. این رقابت نه از طریق رویارویی مستقیم بلکه از طریق ایجاد توازن، راهبرد و استفاده از فرصتها صورت میگیرد؛ و این ویژگی اصلی یک نظام چندقطبی است. این وضعیت تنها به معنای توزیع قدرت نیست، بلکه نشاندهنده تغییر در بنیانهای نظام جهانی است.
تاریخ نشان میدهد که دورههای انتقال قدرت از خطرناکترین دورهها هستند
همه این عوامل نشان میدهد که جهان بهسوی یک نظم جهانی جدید در حرکت است. جهان تکقطبی، که در آن آمریکا قدرت مسلط و بیرقیب بود، در حال پایان یافتن است. جای آن را نظامی چندقطبی خواهد گرفت که در آن چندین قدرت بهطور همزمان نفوذ خواهند داشت. در چنین سیستمی نهتنها قدرت توزیع میشود بلکه عدم قطعیت نیز افزایش مییابد و تصمیمگیریها پیچیدهتر میشوند.
تاریخ نشان میدهد که دورههای انتقال قدرت از خطرناکترین دورهها هستند. نه به این دلیل که جنگ حتماً رخ میدهد، بلکه به این دلیل که احتمال خطا در محاسبات و تصمیمهای اشتباه بیشتر میشود.
تاریخ نشان میدهد که دورههای انتقال قدرت از خطرناکترین دورهها هستند. نه به این دلیل که جنگ حتماً رخ میدهد، بلکه به این دلیل که احتمال خطا در محاسبات و تصمیمهای اشتباه بیشتر میشود. هنگامی که توازن قدرت نامشخص باشد، دولتها ممکن است نیت یکدیگر را بهدرستی درک نکنند و همین سوءبرداشتها میتواند به بحرانهای بزرگ منجر شود. زمانی که یک قدرت نتواند نتایج مورد نظر خود را به دست آورد، جهان بهطور طبیعی بهسوی توازن جدیدی حرکت میکند.
در نهایت پرسش اصلی این نیست که آیا جهان در حال تغییر است یا نه؛ زیرا آغاز این تغییر کاملاً آشکار است. پرسش واقعی این است که این تغییر تا کجا پیش خواهد رفت و چه کسانی شکلدهنده نظم جدید خواهند بود. ایالات متحده همچنان قدرت بزرگی است، اما دیگر تنها تصمیمگیرنده جهان نیست. دولتهای دیگر استقلال بیشتری پیدا میکنند و نظام جهانی وارد مرحلهای میشود که در آن قدرت توزیع شده و رقابت افزایش مییابد. این صرفاً آغاز یک بازی جدید قدرت نیست؛ بلکه آغاز جهانی تازه است؛ جهانی که در آن قدرت وجود دارد، اما در اختیار هیچ بازیگر واحدی نخواهد بود.