کد خبر: 1340264
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۴۰۴ - ۰۴:۴۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر ستوان یکم شهید اکبر خسروی از پرسنل پدافند ارتش در مقابله با رژیم صهیونیستی
مثل اربابش امام حسین (ع) بی‌سر شهید شد شهید در سنین نوجوانی و جوانی قاری برجسته قرآن بود که در مسابقات مختلف، مقام‌های زیادی کسب کرد و علاقه زیادی به تلاوت قرآن داشت. بیشتر اوقات نوجوانی و جوانی‌اش را در مسجد گذراند و مکبر و قاری بود. از اوقات فراغتش استفاده می‌کرد و به مسجد می‌رفت و در برنامه‌هایی که در مسجد برگزار می‌شد شرکت می‌کرد
 شکوفه زمانی 

جوان آنلاین: روز ۲۳ خردادماه امسال، ستوان یکم اکبر خسروی حین انجام وظیفه و هنگام پاسداری از آسمان ایران و تأمین انرژی حیاتی سامانه‌های دفاعی در گروه پدافند هوایی تبریز به شهادت رسید. سکینه علی اکبرپور، همسر شهید می‌گوید من از حضور همسرم در محل شیفت‌هایش در عملیات «وعده صادق ۱» ابراز نگرانی می‌کردم، ولی او با حرف‌هایش آرامم می‌کرد و می‌گفت: «مرگ حق است. اول و آخر همه ما رفتنی هستیم. پس چه بهتر که با شهادت از این دنیا برویم.» در آن زمان درک درستی از صحبت‌های اکبر آقا نداشتم، اما الان که به شهادت رسیده است درک می‌کنم که خدا آن آرامش را در دلش گذاشته بود. شهید خسروی از افسران شجاع ارتش و از قاریان قرآن کریم بود که پس از شهادت، پیکرش در گلزار شهدای هادیشهر آرام گرفت. 

خدا به شما و همسر شهیدتان چند فرزند داده است؟
حاصل ازدواج من و همسرم دو فرزند به نام‌های آیهان متولد دی ۱۳۹۰ و آیلا متولد مهر ۹۶ است. همسرم اولین فرزند خانواده‌اش بود و یک برادر و یک خواهر کوچک‌تر از خودش دارد. 

گویا شهید از قاریان قرآن بودند؟
بله، او در سنین نوجوانی و جوانی قاری برجسته قرآنی بود که در مسابقات مختلف، مقام‌های زیادی کسب کرد و علاقه زیادی به تلاوت قرآن داشت. بیشتر اوقات نوجوانی و جوانی‌اش را در مسجد گذراند و مکبر و قاری بود. دوران تحصیل، زمانی که درس و مدرسه نداشت، از اوقات فراغتش استفاده می‌کرد و به مسجد می‌رفت و در برنامه‌هایی که در مسجد بود شرکت می‌کرد. 
شهید ابراز خوشحالی می‌کرد از اینکه اوقات فراغتش را به خوبی و در مکان معنوی سپری کرده است. 
پس از شهادت همسرم، برای مراسمش یک قاری قرآن آمده بود. این قاری اول مراسم گفت دوست دوران بچگی همسرم بوده و با همدیگر در محافل قرآنی شرکت می‌کردند. شهید قرآن را بدون غلط و با صدای خوش می‌خواند. چون قرآن زیاد تلاوت کرده بود، بیشتر آیه‌ها را از حفظ می‌خواند. 
 زمانی که من درخانه قرآن تلاوت می‌کردم، بعضی اوقات با صدای بلند که می‌خواندم اکبر آقا با احترام اشکالات مرا گوشزد می‌کرد و روش درست قرائت را یادم می‌داد. بیشتر وقت‌ها بقیه آیات را از حفظ همراه من می‌خواند و من از صدا و نحوه تلاوت کردنش لذت می‌بردم. چون در قرائت قرآن آواز بسیار خوبی هم داشت. 

چطور با شهید خسروی آشنا شدید؟ 
زمانی که به خواستگاری‌ام آمد، قبلش استخدام ارتش شده بود. همسرم در مرداد ۱۳۸۳ به استخدام پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در آمد و به عنوان سرپرست دستگاه‌های مولد برق در حفظ آمادگی سامانه‌های پدافندی مشغول کار شد. در زمان خدمتش در شهرستان امیدیه در بخشی که مشغول خدمت بود در یک دوره استاد قرآن بود و شاگردان بسیاری را تربیت کرد. پدر همسرم بازنشسته آموزش و پروش هستند. آشنایی من و آقای خسروی به صورت سنتی انجام شد. قبل از خواستگاری ما همدیگر را ندیده بودیم. دایی همسرم دوست قدیمی پدر بنده هستند که ایشان واسطه این ازدواج شدند و مرا برای خواهرزاده‌شان خواستگاری کردند. زمان خواستگاری، آقای خسروی در شهر امیدیه استان خوزستان خدمت می‌کرد. سال‌های اول خدمتش بود. بعد از گذراندن یک دوره در تهران به شهر امیدیه منتقل شده بود و از مرداد سال ۱۳۸۳ شروع به خدمت کرده بود. خلاصه بعد از اینکه قرار‌های اولیه گذاشته شد، خانواده دایی همسرم و خانواده خودش یکسری مشخصات از او مثل خصوصیات اخلاقی و شغل و سن و این طور مسائل را به ما گفتند. این مشخصات مورد تأیید خانواده ما قرار گرفت. سپس قرار شد آقای خسروی مرخصی بگیرند و برای مراسم خواستگاری بیایند. مراسم خواستگاری ما روز پنج‌شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۷ بود که مصادف با شب لیلة الرغائب شد. من و آقای خسروی همدیگر را همان شب برای بار اول دیدیم و با همدیگر صحبت کردیم. او همیشه به من می‌گفت: «من شب لیلة‌الرغائب تو رو از خدا خواستم و به آرزوم رسیدم». 

شما دوست داشتید همسر یک نظامی باشید؟
 زمان خواستگاری، آقای خسروی از شرایط کاری‌اش گفت و از اینکه ممکن است مأموریت برود و من مجبور باشم تنها بمانم. از احتمال وقوع جنگ برایم گفت که باید در شرایط جنگی در محل خدمتش حضور داشته باشد. از انتقالی‌های شغلش گفت که قرار است در شهر‌های دور مجبور به زندگی باشیم و من همه این شرایط را شنیدم و پذیرفتم. گفتم برای من اخلاقیات مهم‌تر از هر چیزی است. زمان خواستگاری پرسنل نیروی هوایی بود و چند ماه بعد از عقد یگان خدمتی‌اش به پدافند هوایی تغییر کرد و از آن زمان اکبر آقا پرسنل پدافند شد. در ۲۶ تیر ماه که مصادف با ولادت حضرت علی (ع) بود، با خواندن صیغه محرمیت به همدیگر محرم شدیم و جشن مختصری گرفتیم. در تاریخ دهم مهر ۱۳۸۷عقد کردیم و در تاریخ ۷ فروردین ۱۳۸۸ مراسم عروسی گرفتیم. بعد از مراسم دوتایی با هم به شهر امیدیه رفتیم و زندگی دونفره را شروع کردیم. 

چند سال در شهر امیدیه زندگی کردید؟ 
 مدت زمان زندگی‌مان در شهر امیدیه دو سال بود. سال‌های ۸۸ تا سال۸۹ و بعد تابستان سال ۹۰ به شهر تبریز منتقل شدیم. زمان انتقال به تبریز، آیهان را باردار بودم. از سال ۹۰ هم تا به الان در تبریز هستیم. زمانی که آقای خسروی به خواستگاری من آمد، هر دو دانشجو بودیم. او دانشجوی سال اول علوم اقتصادی و من هم دانشجوی سال دوم حقوق. هر دو مشغول درس و دانشگاه در امیدیه بودیم. خاطرات آن روز‌ها از یادم نمی‌رود. هنگام امتحانات ترم بود و من شب امتحان تا صبح نخوابیده بودم و درس می‌خواندم. صبح آقای خسروی مرا به دانشگاه رساند. امتحان دادم و ایشان مجدد من را به منزل برگرداند. از شدت خستگی خوابم برد. همسرم کل خانه را جارو کشیده و برای ناهار هم استامبولی درست کرده بود. من بعد از دو ساعت خوابیدن بیدار که شدم دیدم کل خانه تمیز و ناهار آماده است. خیلی خوشحال شدم و از او تشکر کردم. هنوز که هنوز است مزه آن ناهار زیر زبانم مانده است. اکبر آقا خیلی همراه خوبی بود. در هر موقعیتی کنارم بود. برایم تکیه‌گاه امنی در همه کار‌ها بود. با رفتنش خیلی احساس تنهایی کردم. بعد از شهادتش احساس کردم یک کوه بلند و استوار را از دست دادم. پشتم خالی شد. هر کاری می‌خواستم انجام دهم به من اعتماد به نفس می‌داد. به من می‌گفت: «حتماً می‌توانی، انجامش بده». شهید بسیار خانواده دوست بود. اوقات فراغتش کنار من و بچه‌هایش سپری می‌شد. 

رفتارشان در خانواده چگونه بود؟ 
همسرم آنقدر با بچه‌ها رابطه خوب و صمیمی داشت که رفتنش برای بچه‌ها خیلی سنگین بود. روز‌های اول شهادتش بزرگ‌ترین دغدغه من این بود که بچه‌ها چطور می‌خواهند با نبود پدرشان کنار بیایند. بعد از گذشت زمان وجود خدا را دیدم که چقدر کمک‌مان کرد. همسرم بهترین پدر برای بچه‌هایش بود. کلمه حامی و تکیه‌گاه با وجود آقای خسروی معنا گرفته بود. نمی‌گذاشت ذره‌ای در زحمت و اذیت قرار بگیریم. 
رشته تحصیلی اکبر آقا در دوران مدرسه ریاضی فیزیک بود و در دانشگاه علوم اقتصادی خوانده بود، ولی علاقه زیادی به ادبیات داشت. طبع شعر داشت و گاه شعر‌هایی می‌سرود. علاقه زیادی به تحصیل علم داشت و دوست داشت ادامه تحصیل دهد، اما مشکلات زندگی این فرصت را به او نداد. همسرم نسبت به شغلی که داشت متعهد و پایبند بود و وظایف شغلی‌اش را به بهترین نحو انجام می‌داد. بسیار میهمان نواز، خوش برخورد و اجتماعی بود. شهید خسروی اهل کمک به نیازمندان هم بود. زمانی که برای خرید می‌رفتیم به فروشنده پول اضافی پرداخت می‌کرد تا اگر نیازمندی توان خرید نداشت فروشنده آن را دست خالی برنگرداند. همیشه می‌گفت دعای خیر همان آدمی که دست خالی برنمی‌گردد پشت و پناه زندگی من است. برخی فروشنده‌ها اول از این کار همسرم تعجب می‌کردند، بعد از چند سری که مشتری دائمی‌شان می‌شدیم، با احترام برخورد و این کار آقای خسروی را تحسین می‌کردند. 

چطور با خبر شهادت همسرتان رو‌به‌رو شدید؟
خبر شهادت همسرم سخت و دردناک بود و تا ابد آن لحظه را نمی‌توانم فراموش کنم. با رفتن آقای خسروی انگار من و بچه‌ها همه چیزمان را از دست دادیم. بی‌پناه شدیم. بی‌همسر، بی‌پدر و بی‌تکیه‌گاه! چهارشنبه ۲۱خرداد آخرین امتحان خردادماه پسرم بود. از اول خرداد در خانه بودیم و به شهرستان و خانه پدری‌ام نرفته بودیم. پسرم که امتحانش را داد آقای خسروی گفت وسیله‌های‌تان را جمع کنید. شما را به شهرستان می‌برم. فردا شیفتم است و در خانه تنها نمانید. بعد از شام به خانه پدرم در شهر مرند رفتیم. اکبر آقا بعد از خداحافظی چند آلوچه از حیاط خانه پدرم چید و به من و بچه‌ها داد. هنگام خداحافظی به بچه‌ها سپرد مامان را اذیت نکنید. به من هم سپرد هوای بچه‌ها را داشته باشم. انگار می‌دانست خداحافظی آخر است و با خنده سوار ماشین شد. تا وقتی از کوچه خارج می‌شد خنده روی لبانش بود. از داخل ماشین دست تکان داد و رفت. 
 پنج شنبه۲۲خرداد شیفتش بود. ظهر ساعت۳ بود که با من تماس گرفت و احوالپرسی کرد. گفتم چه‌کار می‌کنی؟ گفت ناهار را پیش همکار‌ها خوردم. آخر شب همان روز قبل از شهادتش دخترم به پدرش زنگ زده و با او صحبت کرده بود. پنج‌شنبه شب خوابیدیم و صبح جمعه که از خواب بیدار شدیم، گوشی را چک کردم. خبر‌ها را که دیدم، متوجه شدم سردار‌ها به شهادت رسیده‌اند. با دیدن اخبار جنگ فوری به گوشی همسرم زنگ زدم. دیدم گوشی‌اش خاموش است. به خانم دوستش زنگ زدم. گفت نگران نباش چیزی نیست آماده‌باش هستند. آنجا گوشی‌ها آنتن ندارد. 
 به یکی دو نفر دیگر هم زنگ زدم آنها هم گفتند بی‌اطلاع هستند. در حالی که می‌دانستند چه شده است، ولی نمی‌دانستند چگونه این خبر ناگوار را به من بدهند. 
 به یکی دیگر از دوستانم زنگ زدم که شوهرش دوست اکبر آقا بود. به او گفتم چه شده؟ گفت: «اونی که نباید بشه شده!» ناگهان شوک بزرگی به من وارد شد. اصلاً نتوانستم باور کنم. با خودم گفتم امکان ندارد. با پدر و مادر و شوهرخواهرم راهی تبریز شدیم. در مسیر مرند تا تبریز عین مرده‌ها بودم. نفهمیدم آن مسیر را چگونه رفتیم. به منطقه پدافند تبریز محل خدمت همسرم رسیدیم که آنجا ما را به سمت میهمانسرا هدایت کردند. گفتم اکبر کجاست؟ گفتند الان می‌آید. محل شیفتش است. چند آقا با لباس نظامی آنجا بودند. هیچ کدا‌م‌شان را نمی‌شناختم. زبانم در دهانم نمی‌چرخید تا صحبت کنم. پاهایم راه نمی‌رفت. به زور روی زمین پاهایم را می‌کشیدم. چشمم دنبال اکبرآقا می‌گشت. اطراف را نگاه می‌کردم که شاید همسرم از دور بیاید. یک ماشین آمد. داخلش فرمانده منطقه با رئیس عقیدتی منطقه بود. بادیگارد فرمانده هم دوست صمیمی اکبر بود. گفتم آقای رستم‌زاده چه شده؟ چرا لباس مشکی پوشیدید؟ ناگهان زد زیر گریه!
هنوز نمی‌خواستم شهادت اکبر را باور کنم. از آن جمعیتی که آنجا بود پرس و جو می‌کردم که چرا همسرم نمی‌آید. 
بالاخره فرمانده همسرم خبر شهادت اکبر را رسماً اعلام کرد و گفت: «آقای خسروی همراه آقای شادی هنگام حمله اسرائیل به شهادت رسیدند». دنیا روی سرم خراب شد. پرستاری که آنجا بود آمپول آرامبخش به من زد. پرسیدم پیکرش الان کجاست؟ مرا به بیمارستان ارتش بردند. هر چقدر اصرار و التماس کردیم پیکر اکبر را نشانم ندادند. با ناامیدی به مرند برگشتیم. خانه پدرم که رسیدیم خبر شهادت اکبر را خودم به بچه‌هایم دادم. پسرم خیلی بی‌تابی کرد و خودش را می‌زد. نمی‌خواست باور کند، اما دخترم درکی از شهادت نداشت و با گریه می‌پرسید: «شهید یعنی چی؟» به دخترم گفتم: «یعنی بابا رفته پیش خدا». همسرم روز یک‌شنبه ۲۶خرداد در شهرستان هادیشهر به خاک سپرده شد. 

ایشان همان صبح روز اول جنگ به شهادت رسیده بودند؟
بله، محل کار همسرم منطقه پدافند هوایی شمالغرب (تبریز) در قسمت عملیات رسته تأسیسات بود. در تاریخ ۲۳خرداد ساعت ۵:۱۰ صبح در اثر اصابت چند موشک به اتاق عملیات، همسرم و همرزمش همان لحظات اول در اثر برخورد ترکش‌های موشک و صدمات متعدد بدنی به شهادت رسیدند. بعد از شهادتش در فضای مجازی دیدم که همکارانش گفته بودند: «شهید بی‌سر اکبر خسروی». برای همین نگذاشتند من پیکرش را ببینم. اکبر آقا مثل اربابش امام حسین (ع) بی‌سر شهید شد. 
همسرم شب واقعه در حالت آماده‌باش بود و در حالت جنگی قرار داشت. فرمانده اکبر آقا که جانباز شد در مصاحبه‌ای گفته بود شهید خسروی به رغم دستوری که به او دادیم تا محل را ترک کند، نرفت و تا لحظه آخر سر شیفت خود ماند و از میهن‌مان ایران دفاع کرد. 

سخن آخر؟ 
من از حضور همسرم در محل شیفت‌هایش در عملیات «وعده صادق ۱» ابراز نگرانی می‌کردم، ولی او با حرف‌هایش آرامم می‌کرد و می‌گفت: «مرگ حق است. اول و آخر همه ما رفتنی هستیم. پس چه بهتر که با شهادت از این دنیا برویم.» بعد از آن جریان هر وقت حرفی پیش می‌آمد با آرامش کامل این حرف را می‌زد و می‌گفت: «من ذره‌ای ترس از مرگ ندارم. حتی اگر همین الان روز مرگم فرا برسد به راحتی می‌پذیرم». 
 من آن زمان درک درستی از حرف‌های اکبر آقا نداشتم، ولی الان که به شهادت رسیده است درک می‌کنم که خدا آن آرامش را در دلش گذاشته بود تا اینکه در عملیات «وعده صادق۳» به آرزوی قلبی خودش رسید و شهید شد. البته این نکته را هم بگویم که روز پنج شنبه ۲۲خرداد آقای خسروی شیفت بود. به انتخاب خودش آن روز را شیفت برداشته بود. آقای خسروی ماه قبلش پنج‌شنبه‌ها شیفت بود و قرار نبود این ماه پنج‌شنبه شیفت باشد. به من گفت می‌خواهم این ماه هم پنج‌شنبه‌ها شیفت بروم. روز عاشورا که یک‌شنبه است نمی‌خواهم شیفت باشم. دوست داشت روز عاشورا برای عزاداری شهرستان باشد. قسمتش اینطور شد که مراسم خودش در روز عاشورا برگزار شد.

برچسب ها: جنگ ، جنگ 12 روزه ، اسرائیل
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار