همه آنهایی که زندگی با یک فرد نظامی را انتخاب میکنند، میدانند این مسیر امکان دارد به شهادت یا جانبازی ختم شود. من و رحیم گاهی در مورد این موضوع با هم صحبت میکردیم. حرف از شهادت که به میان میآمد او ناامیدانه میگفت: «خانم جان! من آخرش هم میمیرم، شهید نمیشوم، چون لیاقت ندارم.» این را میگفت و من میفهمیدم که او چقدر مشتاق شهادت است جوان آنلاین: بیانیهای غرا خواند میان جمعیتی که برای تشییع و تدفین همسرش آمده بودند. او از ولایتمداری همسر شهیدش گفت؛ از عشقی که به کشور و مردم داشت، از ارادتش به امام خامنهای روایت کرد. صدای رسای این شیرزن یاسوجی را هنوز در ذهنم دارم، آنجایی که حضرت آقا را خطاب صحبتهایش قرارداد و از ایشان اجازه خواست تا زمان بزرگ شدن پسران شهید، خود پوتین همسرش را به پا کرده و به جای او خدمت کند... خبر شهادت سرگرد رحیم مجیدیمهر در مرزبانی بانه استان کردستان آن هم در دل کولاک، برف و سرمای جانسوز، تلخ و سنگین بود. یخ زدگی حین انجام مأموریت جسمش را از خانوادهاش گرفت، اما روح بلندش با شهادت برای همیشه ابدی شد. او اگرچه سالها در گمنامی زیست و مجاهدت کرد، اما با شهادتش برای همیشه نامدار و ماندگار شد و غیرت و ایثار را معنا و مفهومی دیگر بخشید. مرضیه پیلافکن همراهیمان کرد و از همسرانههایش برایمان گفت تا مخاطبانمان با خواندنش شناختی هر چند مختصر از این شهید داشته باشند. از مردان غیوری که با تعهد و ایمان خدمت در فراجا را برمیگزینند و ختم خدمات مجاهدانهشان میشود شهادت مظلومانه. آنچه درپی میآید ماحصل همکلامی ما با همسر شهید است.
شهریار و مهیار
من مرضیه پیلافکن هستم، متولد سال ۱۳۸۲. رحیم هم متولد سال ۱۳۷۴ بود. هر دوی ما اهل روستای آبمورد یاسوج هستیم. من و رحیم هم محلی بودیم و همدیگر را خوب میشناختیم. از همان دوران نوجوانی میدانستم او نسبت به من دلبستگی پیدا کرده است. برای همین از او خجالت میکشیدم و همه کار میکردم که تا حد امکان هر جا او هست من نباشم. محیط مردمان روستا بسیار ساده و صمیمی است و ما در این فضا رشد کردیم. ۱۲ سال بیشتر نداشتم که خانوادهاش پا پیش گذاشتند و مرا برای رحیم خواستگاری کردند. من هم به او علاقه داشتم و پذیرفتم. او جوانی مهربان، دلسوز و خوش خلق بود. با موافقت خانوادهها، سه سال بعد از مراسم خواستگاری عقد کردیم. آن زمان من ۱۵ سال داشتم. ۱۶ ساله که شدم مراسم عروسیمان را در روستایمان آبمورد برگزار کردیم و سال ۱۳۹۴ بود که زیر یک سقف رفتیم. از همان ابتدا که پا به خانه آقا رحیم گذاشتم میدانستم همراه و همگام مردی شدهام که عاقبت خوبی در انتظارش است. او بسیار سادهزیست و متعهد بود، هم نسبت به کار و حرفهای که داشت و هم نسبت به من که به جمع خانوادهشان ملحق شده بودم. ما در کنار هم زندگی خوب و آرامی داشتیم.
آقا رحیم علاقه زیادی به بچه داشت. بارها در مورد این موضوع با هم صحبت کردیم، اما من دوست داشتم کمی زندگیمان را پیش ببریم و بعد منتظر تولد فرزندانمان باشیم. نهایتاً خدا دو هدیه ارزشمند به ما عطا کرد. آقا شهریار و آقا مهیار. شهریار حالا چهار سال دارد و مهیار چهار ماه. خوب به یاد دارم زمانی که خدا شهریار را به ما داد او در مأموریت بود. وقتی با همسرم تماس گرفتم و خبر را به او دادم بسیار خوشحال شد و از ذوق گریه کرد. او شهریار را خیلی دوست داشت. تلاش میکرد هر چیزی که شهریار دوست دارد و میخواهد برایش فراهم کند. حتی وقتی بعد از ساعتها مأموریت خسته به خانه میآمد، با او بازی میکرد یا او را برای گردش بیرون از خانه میبرد. میخواست نبودنهایش را هر طور است جبران کند.
بسیار دلتنگمان میشد
محل زندگی ما یاسوج بود و آقا رحیم بین خانه و مناطق محل خدمتش در تردد بود. مدتی خوزستان، کردستان و بعد هم بانه. از وقتی قرار شد برای خدمت به بانه برود، گفت مسیر طولانی است و راه دور، من نمیتوانم دوری شما و بچهها را تحمل کنم. باید خانه و زندگیمان را بانه ببریم! من هم از این پیشنهاد رحیم خوشحال شدم و موافقت کردم. این طور دیگر پیش هم بودیم و دلتنگیمان کم و کمتر میشد.
شش ماه طول کشید تا توانست با مقدوراتی که در اختیار داشت خانهای برایمان تهیه کند. بعد همه وسایلمان را جمع و جور و با او به بانه مهاجرت کردیم. برای من مهم این بود که در کنار او باشم، اینکه کجا میروم و درکدام استان یا شهر زندگی میکنم، فرقی برایم نداشت. دیدن خوشحالی و شادی او از هر چیز دیگری برایم ارزشمندتر بود. رفتیم تا به این دوری و دلتنگی پایان دهیم.
برای مردمش تا پای جان ایستاد
نمیدانم از کدامیک از خوبیها و خلقیاتش برای شما بگویم که حق مطلب را ادا کرده باشم. اما یکی از مهمترین و بارزترین شاخصههای اخلاقیاش دست بخیر بودنش بود. اهل کمک به نیازمندان و کار خیر بود. درد مردم برایش دردآور بود. همیشه میگفت من عاشق و شیفته مردم کشورم هستم و آخر هم به خاطر همین باور و اعتقاداتش ایستاد و مظلومانه به شهادت رسید.
خیلی خوش اخلاق و همیشه متبسم بود. از کودک گرفته تا جوان ارتباط دوستانهای با او داشتند. با هر کسی مثل خودش رفتار میکرد. انسانی دوستداشتنی بود و این را زمان تشییع و تدفین پیکرش به خوبی دانستم. حضور حداکثری مردم و اشکهایی که در شهادتش ریختند، خود گواه این ادعاست.
و جنگ تحمیلی ۱۲ روزه
وقتی جنگ تحمیلی ۱۲ روزه رژیم صهیونیستی - امریکایی شروع شد او بسیار نگران من و شهریار شد. آن روزها ما منتظر تولد مهیار هم بودیم، برای همین از من خواست با توجه به شرایط پیش آمده تا آرام شدن اوضاع به یاسوج برگردم. من هم پذیرفتم و با هم به یاسوج آمدیم.
وقتی خیالش از من و شهریار راحت شد مجدداً به بانه برگشت. او رفت، اما باز هم همه حواسش به ما بود. آرامش نداشت. دو ماه بعد از به دنیا آمدن مهیار، با هم برگشتیم بانه. در این دو ماه کم به محل کار میرفت و بیشتر مواقع پیش من و بچهها بود. من به مجید میگفتم مگر نمیخواهی سر کار بروی؟! با آمدن مهیار انگار خوشی زندگیمان دو چندان شده بود. چند روز پیش از شهادتش ولادت حضرت زهرا (س) و روز مادر بود. از آنجایی که مادر و خواهر آقا رحیم به رحمت خدا رفتهاند او در این روز دلتنگشان میشد و گریه میکرد. من برای اولین بار بود که او را در چنین حال و هوایی میدیدم.
برف و کولاکی که...
من، آقا رحیم، شهریار و مهیار زندگی خوبی داشتیم. تا اینکه زمستان سرد و برفی دی ۱۴۰۴ از راه رسید. او باید برای خدمت و انجام مأموریت محوله به مرز میرفت. خیلی به او اصرار کردم که نرود، گفتم رحیم جان! خیلی هوا کولاک است و شرایط سخت است. اگر امکان دارد سرکار نرو. خیلی خطرناک است. برفگیر میشوی! گفت: «خانم جان! من باید بروم، همکارم باید پیش خانوادهاش برود.»
نمیدانم چرا، اما از همان لحظه دلهرهای به جانم افتاد! شب تا صبح هم خواب به چشمانم نیامد، با همه آن فکر و خیالهای واهی که در سرم میچرخید، شب را به صبح رساندم. او را راهی کردم و خودم کنار بچهها ماندم. بعد هم شروع کردم به زنگ زدن و پیام دادن. تا ۱۱ صبح هیچ جواب و پیامی از او به دستم نرسید. گفتم شاید دسترسی نداشته باشد. صبر کردم. لحظاتی بعد از ساعت ۱۱ به من پیام داد و گفت در حال اعزام به محل مأموریت هستم، خودم با شما تماس میگیرم!
این مرتبه بسیار نگرانش بودم، اما نمیخواستم با تماس و پیامهایم او را نگران کنم. برای همین منتظر ماندم، اما انتظارم بیجواب ماند. باز هم تماس گرفتم، باز هم پاسخی دریافت نکردم و برای همین نگرانیام بیشتر و بیشتر شد. در نهایت مجبور شدم با دوستان و همکارانش تماس بگیرم، اما باز هم فایدهای نداشت.
لحظات سختی را سپری کردم. مدتی بعد از بیخبریهایم از آقا رحیم، یکی از دوستانش که با ما رفت و آمد خانوادگی داشت همراه همسرش به خانه ما آمدند تا مرا همراه خود به خانه خودشان ببرند تا در نبود آقا رحیم تنها نباشم. همین بهانهای شد تا فکرم بیشتر به سمت و سوی رحیم برود. میدانستم قطعاً اتفاقی افتاده است، اما باز هم سکوت کردم و حرفی نزدم. امید داشتم خبرهای خوبی به من برسد. تا اینکه خبر شهادتش را به من دادند و همه امیدها و فکرهایم در مورد بازگشت او از مأموریت خیالی واهی شد.
آخرین پیامک...
آنطور که دوستان و همراهانش برای ما روایت کردند گویا او همراه سه، چهار نفر دیگر برای مأموریت به سمت مرز بانه اعزام و در مسیر گرفتار کولاک شدید میشوند. متأسفانه رحیم به دره پرتاب میشود. دوستانش تلاش میکنند او را نجات دهند، اما موفق نمیشوند و او آن شب در دره گرفتار میشود. فردا بچهها همراه با نیروهای امدادی به محل حادثه برمیگردند، اما آقا رحیم به شهادت رسیده بود و دیگر کاری از دست کسی بر نمیآمد. نمیدانم همه آن شب تا صبح، همه آن لحظاتی که او تنها میان آن سرمای جانسوز گرفتار شده بود، چه کرد، به چه میاندیشید و چه زمزمهای با خدای خود داشت.
آخرین پیامکی را که برایم فرستاده بود بارها و بارها خواندم و مرور کردم. او در آخرین پیام قبل از شهادت برایم نوشت: «خداحافظ عزیزم! مراقب خودتون باشید». این اولین و آخرین پیامی بود که من از رحیم با این لحن دریافت کردم.
عاشق شهادت بود...
همه آنهایی که زندگی با یک فرد نظامی را انتخاب میکنند، میدانند که این مسیر گاهی به شهادت یا جانبازی ختم میشود. من و رحیم گاهی در مورد این موضوع با هم صحبت میکردیم. حرف از شهادت که به میان میآمد او ناامیدانه میگفت خانم جان! من آخرش هم میمیرم، شهید نمیشوم، چون لیاقت ندارم. این را میگفت و من میفهمیدم که او چقدر مشتاق شهادت است. او گاهی توصیههایی هم به من میکرد و میگفت: «تو برای بچههای من هم پدر بودی هم مادر! در نبود من جور من را کشیدی.»
ما در زندگی مشترکمان فقط زن و شوهر نبودیم همراه و همسنگر هم بودیم. من در تمام این مدت در سختیها کنارش ایستادم و در مسیر خدمتش هم پشتیبانش بودم.
همه این حرفها و غبطه خوردن به حال رفقا و همرزمان شهیدش من را بر این داشت برای او آرزوی شهادت کنم. چون میدانستم رسم عاشقی همین است که بهترین را برای معشوق خود از خدا طلب کنی!
سخن پایانی
من راضیام به رضایت و اراده خداوند. در همان روز مراسم باشکوه تشییعش هم بیانیهای خواندم از ولایتمداری همسر شهیدم و از خانوادهام گفتم، از عشقی که به کشور و مردم داشت، از ارادتش به امام خامنهای روایت کردم. من به امام خامنهای عزیزم گفتم و میگویم اگر اجازه دهید تا زمان بزرگ شدن پسران شهید، خود پوتین همسرم را به پا کرده و به جای او خدمت کنم. شاید امروز جسم او را در کنار خود نداشته باشم، اما میدانم او برای همیشه در کنار ما خواهد ماند. هرچند جای خالی او با هیچ چیز دیگری در این دنیا پر نمیشود، اما من افتخار میکنم همسر مردی بودم که با ایمان و تعهد، جان خود را فدای امنیت، عزت و سربلندی سرزمین خود کرد. او خدمت در نیروی انتظامی را عهدی الهی میدانست و الحمدلله که شهادت پایان کار او شد. پیکر مطهر آقا رحیم در گلزار شهدای روستای آبمورد در کنار شهید دوران دفاع مقدس رحمتالله دانشی تدفین شد.