کد خبر: 1339187
تاریخ انتشار: ۲۱ دی ۱۴۰۴ - ۰۰:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر سردار شهید پاسدار عبدالحسین چراغی از شهدای مجاهد محور مقاومت
او منتظر رسیدن به آرامشی دیگر بود شهید عبدالحسین ارادت عمیقی به سردار حاج قاسم سلیمانی داشت. یاد و نام حاج قاسم همیشه در دل و زبانش بود. شب و روز به یاد او بود و بار‌ها پیش می‌آمد که هنگام صحبت از حاج‌قاسم، اشک در چشمانش حلقه می‌زد. در نگاه او حضرت‌آقا جایگاهی ویژه و مقدس داشتند. پس از ائمه اطهار، حضرت آقا برایش مقدس‌ترین مفهوم در زندگی بود. ایمان و تبعیتش از ایشان نه از روی عادت، بلکه از عمق باور و عشقش بود 
 صغری خیل فرهنگ

جوان آنلاین: «روز‌هایی که او در مأموریت بود، برای من و محمدرضا سخت‌ترین روز‌های زندگی‌مان بود. صدای بمب و موشک را می‌شنیدیم و گاهی حتی لرزش زمین را حس می‌کردیم، اما از همه آن صدا‌ها ترسناک‌تر، نبودن عبدالحسین در کنارمان بود. روز‌ها می‌گذشت و خبری از او نمی‌رسید. وقتی به خانه برمی‌گشت، با آرامش و لبخند همیشگی‌اش دل مان را قرص می‌کرد. می‌گفت: «نترسید... جنگی در کار نیست، ایران امام‌زمان دارد.» همین چند جمله ساده، مثل مرهمی بر دل من بود. با شنیدن صدایش، تمام ترس‌ها و بی‌قراری‌ها از بین می‌رفت و وجودم آرام می‌گرفت.» خانم سهیلا عسگرلو، همسر شهید، ساده و بی‌تکلف کنارمان نشست و از همسرانه‌هایش با شهید عبدالحسین چراغی روایت کرد. از مردی که عشقی عمیق به مردم و میهن داشت و تنها شرطی که برای ازدواج گذاشته بود اینکه «من هر زمان لازم باشد، جانم را فدای وطنم می‌کنم.» سردار شهید عبدالحسین چراغی چندی پیش در جریان رزمایش سپاه در تهران به شهادت رسید. شهادت این سردار در گمنامی و مظلومیت ما را بر آن داشت که به روایت از سبک زندگی این شهید بپردازیم؛ خواندنش خالی از لطف نیست. 

جانم فدای وطنم

شهید عبدالحسین متولد ۳۰ بهمن ۱۳۶۳، مردی بی‌ادعا و دلسوز بود. هرجا نیازمندی را می‌دید، بی‌هیچ چشمداشتی کمک می‌کرد. ما نسبت فامیلی دوری با هم داشتیم. مادر شهید مرا دیده بود و همین آشنایی، زمینه‌ساز یک ازدواج سنتی شد. ازدواجی ساده و صمیمی که با برکت آغاز شد. من و عبدالحسین آبان سال ۱۳۸۷ نامزد کردیم و حدود دو سال دوران نامزدی‌مان طول کشید. آن زمان من شناخت زیادی از شغل عبدالحسین نداشتم. او مردی آرام و متواضع بود، اما در دلش عشقی عمیق به مردم و میهن داشت. تنها شرطی که برای ازدواج‌مان گذاشته بود اینکه «من هر زمان لازم باشد، جانم را فدای وطنم می‌کنم.» همیشه می‌گفت: «اگر بچه‌ها سالم به دنیا بیایند، هر سال ظهر عاشورا غذای نذری پخش می‌کنم.» شش سال بعد، وقتی خدا پسرمان محمدرضا را به ما هدیه داد به وعده‌اش عمل کرد و هر سال ظهر عاشورا نذری می‌داد. ۱۵ سال زندگی مشترک داشتیم؛ سال‌هایی پر از عشق، صبر و خاطراتی که برای همیشه ماندنی شدند. زندگی با یک فرد نظامی سختی‌های خاص خودش را دارد. یادم هست همان روز‌ها که عبدالحسین به مأموریت‌های طولانی می‌رفت من و پسرم محمدرضا که دو، سه ماه داشت، تنها می‌ماندیم. چون خانواده‌ام در شهر دیگری زندگی می‌کردند. با این حال، با همه دلتنگی‌ها، زندگی‌مان را از صمیم قلب دوست داشتم و با این نبودن‌ها کنار می‌آمدم. چون راهی که او در زندگی انتخاب کرده بود برای من و خودش بسیار ارزشمند بود. حالا ثمره زندگی‌ام محمدرضا ۹ سال دارد و کلاس سوم ابتدایی است؛ تنها یادگار همسرم برای من. 

همیشه مراقب والدینش بود

شهید عبدالحسین مردی دلسوز، صبور و بسیار متواضع بود. پنج برادر داشت. ما با پدر و مادرش در یک ساختمان زندگی می‌کردیم. شهید اصالتاً اهل شهرستان ماه‌نشان بود. وقتی در خانه بود، بیشتر وقتش را با پدر و مادرش می‌گذراند. شب‌ها چند بار به طبقه آنها سر می‌زد و از حال‌شان خبر می‌گرفت. اگر مادرش بیمار بود، خودش اکسیژن و داروهایش را چک و با دلسوزی تمام مثل یک دختر از او مراقبت می‌کرد. همیشه هم به من سفارش می‌کرد که اگر خودش نیست، مراقب پدر و مادرش باشم. بعد از درگذشت مادرش، پدرشان تنها ماند و از آن زمان به بعد، عبدالحسین بیش از پیش در کنار پدرش بود. آشپزی می‌کرد، خانه را تمیز می‌کرد و در کار‌ها چیزی کم نمی‌گذاشت. روحیه‌ای بسیار متواضع داشت؛ همیشه خودش را کوچک همه می‌دانست و هرگز لبخند از لبش نمی‌رفت. 

کارمند شهرداری؟!

برادرانش می‌گفتند، او گمنام است، اما من به‌عنوان همسرش می‌دانستم که در دلش مظلومیتی داشت. گویی دلتنگ چیزی بود، انگار منتظر رسیدن به آرامش دیگری بود. اغلب گوشه‌ای از اتاق می‌نشست، بی‌صدا نماز و زیارت عاشورا می‌خواند. حتی چراغ را روشن نمی‌کرد تا ما اذیت نشویم. در کار‌های خانه مخصوصاً آشپزی کمکم می‌کرد و می‌گفت: «تو با محمدرضا باش، به درسش برس.» وقتی غذا درست می‌کرد، اولین کارش این بود که برای پدر و مادرش ببرد و تا وقتی غذا می‌خوردند، کنارشان می‌نشست. همسایه‌ها چندان او را نمی‌شناختند، فکر می‌کردند کارمند شهرداری یا کارگر یک شرکت است. حتی من به عنوان همسرش از جایگاه و درجه واقعی‌اش خبر نداشتم. 

تابع ولایت – عاشق حاج قاسم

شهید عبدالحسین ارادت عمیقی به سردار حاج قاسم سلیمانی داشت. یاد و نام حاج‌قاسم همیشه در دل و زبانش بود. شب و روز به یاد او بود و بار‌ها پیش می‌آمد که هنگام صحبت از حاج‌قاسم، اشک در چشمانش حلقه می‌زد. در نگاه او حضرت آقا جایگاهی ویژه و مقدس داشتند. پس از ائمه اطهار، حضرت آقا برایش مقدس‌ترین مفهوم در زندگی بود. ایمان و تبعیتش از ایشان نه از روی عادت، بلکه از عمق باور و عشقش بود. در مأموریت‌هایش همیشه پیشقدم و نفر اول بود. اغلب در مأموریت‌های خارج از کشور حضور داشت و زندگی‌اش با غربت و مظلومیت همراه بود، اما با وجود همه سختی‌ها، ارتباط صمیمی و پدرانه‌ای با محمدرضا داشت؛ برای درس و تربیت او وقت زیادی می‌گذاشت و در رفتارهایش دقت خاصی نشان می‌داد. او با بچه‌ها بسیار مهربان و خوش‌رفتار بود. در میان جمع کودکانه همانندشان می‌شد و لحظات خوبی را در کنارشان می‌گذراند. 

با اینکه عبدالحسین بیشتر وقتش را در محل کار سپری می‌کرد و فرصت کمی برای حضور در خانه داشت، اما هر بار که برمی‌گشت، تمام انرژی و محبتش را صرف خانواده می‌کرد. وقتی به خانه می‌آمد، اولین کارش این بود که با محمدرضا بازی کند، او را به بیرون ببرد یا برایش خوراکی و اسباب‌بازی بخرد. هر چه من نیاز داشتم با دقت و مهربانی فراهم می‌کرد. رابطه من و عبدالحسین صمیمی و دوستانه بود. همیشه تلاش می‌کرد با کار‌های کوچک و محبت‌آمیز مرا غافلگیر کند. گاهی بدون مناسبت خاصی برایم هدیه می‌گرفت، آخرین هدیه‌اش به من یک جفت گوشواره بود. او رابطه‌ای بسیار صمیمی و فوق‌العاده با محمدرضا داشت. چنان با عشق و صبر با او رفتار می‌کرد که گاهی از دیدن میزان دلسوزی و توجهش شگفت‌زده می‌شدم. 

ایران امام‌زمان (عج) دارد

شهید عبدالحسین واقعاً عاشق کارش بود. هر زمان که مأموریتی پیش می‌آمد، بدون هیچ تردیدی می‌پذیرفت. حتی زمانی که من در ماه‌های آخر بارداری بودم. هیچ‌وقت زیاد درباره جزئیات شغلش با من صحبت نمی‌کرد، اما بعد‌ها از فرمانده‌اش شنیدم که وقتی در سوریه بود، اجازه نمی‌داد نیروهایش در خط مقدم بروند. خودش جلو می‌رفت و مین‌ها را خنثی می‌کرد تا بچه‌ها و نیرو‌ها راحت‌تر بتوانند تردد کنند. روز‌هایی که او در مأموریت بود، برای من و محمدرضا سخت‌ترین روز‌های زندگی‌مان بود. صدای بمب و موشک را می‌شنیدیم و گاهی حتی لرزش زمین را حس می‌کردیم، اما از همه آن صدا‌ها ترسناک‌تر، نبودن عبدالحسین در کنارمان بود. روز‌ها می‌گذشت و خبری از او نمی‌رسید. وقتی به خانه برمی‌گشت با آرامش و لبخند همیشگی‌اش دلمان را قرص می‌کرد و می‌گفت: «نترسید... جنگی در کار نیست. ایران امام‌زمان دارد.» همین چند جمله ساده، مثل مرهمی بر دل من بود. با شنیدن صدایش، تمام ترس‌ها و بی‌قراری‌ها از بین می‌رفت و وجودم آرام می‌گرفت.»

عبدالحسین شهید شده؟!

شب دوشنبه، یعنی یک روز قبل از رفتن به مأموریت، مرا از خواب بیدار و با من صحبت کرد. از خاطرات گذشته می‌گفت و همین رفتارش مرا بسیار نگران می‌کرد. به او گفتم: «عبدالحسین، چی شده که یاد گذشته کرده‌ای؟» همانطور که حرف می‌زد، محمدرضا را که خواب بود بغل کرد و بوسید. صبح روز سه‌شنبه، ۲۷ آبان حدود ساعت ۱۰:۳۰ از خانه رفت. چند دقیقه بعد دوباره برگشت، مرا در آغوش گرفت و دوباره خداحافظی کرد. زمانی که می‌خواست از خانه بیرون برود، رو به من کرد و گفت: «حواست به محمدرضا باشه»، چون آن روز محمدرضا مدرسه بود. او رفت و روز چهارشنبه، ۲۸ آبان ساعت ۱۶:۳۰ خبر شهادتش را برایم آوردند. من خانه بودم و از هیچ چیز خبر نداشتم. مشغول درست‌کردن شام بودم، چون عبدالحسین به من سفارش کرده بود که آبگوشت درست کنم. از صبح چند بار با او تماس گرفتم، اما گوشی‌اش آنتن نمی‌داد و همین باعث شده بود خیلی نگران بشوم. ناخودآگاه مانیتور دوربین را روشن کردم و دیدم جلوی در خانه‌مان پر از آدم است. اول فکر کردم شاید برای پدر همسایه بغلی اتفاقی افتاده باشد، چون جلوی در یک آمبولانس هم بود. در را باز کردم ببینم چه خبره است، همان لحظه یکی از همکارانش از پله‌ها بالا آمد. تا او را دیدم دست و پام را گم کردم. ایشان به من گفت: «آقای چراغی مجروح شدن.» همان لحظه خانه ما پر از آدم شد و نگرانی من چند برابر. ته دلم یک حسی می‌گفت، عبدالحسین شهید شده، ولی نمی‌خواستم باور کنم. فقط گفتم: «مرا ببرید پیش عبدالحسین.» بعد هم از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم، پسرم کنارم نشسته بود و دلداری‌ام می‌داد. می‌گفت: «مامان، نگران نباش، بابا حالش خوبه، چیزی نشده»، اما همه این حرف‌ها برای تسلای دل من بود. عبدالحسین شهید شده بود. 

فدای علی‌اکبر (ع)

روز جمعه قرار شد برویم دیدار عبدالحسین در معراج شهدا. من، محمدرضا و خانواده‌اش با هم رفتیم. وقتی کنار پیکرش رسیدیم، نوحه‌خوان داشت روضه می‌خواند و از اربا اربا شدن می‌گفت. همانجا بود که متوجه شدم او همانند حضرت ابوالفضل (ع)، به شهادت رسیده است. همان لحظه گفتم: «فدای علی‌اکبر (ع)» و دیگر برای دیدن پیکر اصرار نکردم. وداع کردم، اما هیچ اشکی نمی‌ریختم. یک حس آرامش عجیبی داشتم، هم من و هم پسرم. مراسم واقعاً باشکوه بود. باورم نمی‌شد این همه جمعیت برای بدرقه شهید ما آمده باشند. 

سؤال‌هایی که قلبم را می‌سوزاند

از روزی که عبدالحسین شهید شد، هنوز باورم نمی‌شود که دیگر پیش ما نیست. همه‌اش با خودم فکر می‌کنم که رفته مأموریت و دوباره برمی‌گردد. هر وقت ساعت را نگاه می‌کنم و زمان آمدنش به خانه را می‌بینم، دلم می‌لرزد و منتظر زنگ گوشی می‌مانم تا صدایش را بشنوم. بیشتر از همه، دلتنگی‌ها و سؤال‌های محمدرضا قلبم را می‌سوزاند. دائم می‌پرسد: «مامان، بابا کی میاد؟ کجا رفته؟ چطور شهید شده؟ چرا وقتی من هنوز بزرگ نشدم شهید شد؟ یعنی من دیگه بابا ندارم؟»

نامی که ماندنی و جاری است

از همین جا هم می‌خواهم خطاب به مردم عزیزمان صحبتی داشته باشم. می‌خواهم به ملت عزیزمان بگویم که مردم باید قدر این شهدا را بدانند و درک کنند که آنها جان‌شان را برای آرامش و امنیت ما فدا کردند. از خانواده و فرزندشان گذشتند تا ما در آرامش زندگی کنیم. من ایمان دارم خون شهدا در این جامعه مقام و ارزش والا و بزرگی دارد. شهید همیشه دوست داشت پسرمان مثل خودش باایمان و اهل نماز باشد. از نظر روحی، خیلی آرام و قوی بود و هر زمانی فرصت پیدا می‌کرد به عبادت مشغول می‌شد. وقت نماز که می‌شد، محمدرضا را صدا می‌زد تا با هم نماز بخوانند. همیشه می‌گفت: «الگوی تو باید پیامبران و زندگی اهل‌بیت (ع) باشند.» من حالا رسالتی دیگر برعهده دارم. من باید ادامه‌دهنده راه شهیدم باشم. این یعنی وفادار ماندن به همان اصولی که او برای‌شان جانش را فدا کرد، در زندگی روزمره در تربیت فرزندم و در خدمت به مردم تلاش کنم. من باید آرمان‌ها و یاد او را زنده نگه دارم تا نام و راهش همیشه در خانه‌مان جاری بماند.

عبدالحسین به‌معنای واقعی شاگرد مکتب حاج‌قاسم و از همراهان او بود

برادر شهید

خانواده شهید سیدعبدالحسین چراغی اصالتاً اهل یکی از روستا‌های شهرستان ماه‌نشان استان زنجان بودند که بعد‌ها ساکن شهرستان شهریار شدند. شش برادر بودند و عبدالحسین در همان خانه‌ای زندگی می‌کرد که پدر و مادرش در طبقه اول آن زندگی می‌کردند. از او یک فرزند به نام محمدرضا به یادگار مانده است. جلال برادر بزرگ‌تر عبدالحسین در همکلامی با ما از خانواده و برادر شهیدش گفت. 

برادر شهیدتان با پدر و مادر در یک ساختمان زندگی می‌کردند، رابطه او با اعضای خانواده چگونه بود؟

عبدالحسین احترام خاصی به پدر و مادرمان می‌گذاشت و همیشه به دیدارشان می‌رفت و در کنارشان بود و در کار‌ها به آنها کمک می‌کرد. نشنیدیم که حتی یک‌بار صدایش را برای آنها بلند کرده باشد. علاوه بر پدر و مادر، با خواهر و برادرهایش هم خیلی صمیمی و مهربان بود، رابطه‌اش با همه اعضای خانواده براساس محبت و احترام بود، درست مثل یک تکیه‌گاه مطمئن و آرام‌بخش با خانواده رفتار می‌کرد. 

حدود شش ماه پیش مادرمان از دنیا رفت، در آن زمان عبدالحسین در مأموریت خارج از کشور بود. با اینکه می‌دانست حال مادر خوب نیست و ممکن است از دنیا برود، هیچ‌وقت در انجام وظیفه کوتاهی نمی‌کرد. به گفته فرماندهانش، همیشه داوطلب مأموریت‌های سخت و پرخطر بود و از پذیرفتن خطر ابایی نداشت. 
بعد از ازدواج، تنها برادری بود که در خانه پدر و مادر ماند، چون وابستگی زیادی به آنها داشت و حاضر نشد جدا شود. حتی دو بار هم به خانه‌اش حمله شد؛ یک بار به قصد ترور خودش و بار دیگر برای آسیب رساندن به همسر و فرزندش. با این حال، هیچ‌وقت آن خانه را ترک نکرد. 

عشق به امام‌حسین (ع) و حضرت‌ابوالفضل (ع) در وجودش موج می‌زد و همین عشق هم او را از دنیا جدا کرد. او زندگی ساده و بی‌تکلفی داشت. آنقدر در جبهه‌های مقاومت زیسته بود که حتی سبک غذا خوردنش هم مانند رزمندگان عرب شده بود؛ با دست غذا می‌خورد و برایش دلیل دینی و اخلاقی داشت. 

عکس‌هایش گویای زندگی‌اش بود. در کنار مزار شهدا، در میدان‌ها و جبهه‌ها. او در عمل یک «شهید زنده» بود؛ کسی که با شهدا نفس می‌کشید و راه‌شان را ادامه می‌داد. متأسفانه ما خیلی دیر عمق شخصیت عبدالحسین را شناختیم. یکی از خاطراتی که همسرش تعریف کرد، مربوط به روز‌هایی است که مادرمان بیمار و مدت‌ها روی تخت بود. آن زمان عبدالحسین در مأموریت کربلا بود و از همانجا نگران حال مادر بود. همسرش به او خبر داده بود که حال مادر خیلی وخیم شده و شاید روز‌های آخرش باشد. عبدالحسین که به شدت نگران حال مادر بود به همسرش گفت که شبی خواب دیده بود مرد مؤمنی به او گفته است: «به عمر مادرت اضافه شد.» عجیب اینکه فردای آن روز حال مادر به طرز باورنکردنی‌ای بهتر شد. بعد از ۲۰ تا ۳۰ روز، وقتی عبدالحسین از مأموریت بازگشت، مادر بار دیگر حالش رو به وخامت رفت و همان روز‌ها از دنیا رفت. همه باور داشتیم دعای عبدالحسین در کنار حرم امام‌حسین (ع) باعث شد مادر چند روز دیگر زنده بماند تا پسرش را برای آخرین بار ببیند. او دلتنگ و چشم‌به‌راه عبدالحسین بود. 

پس از فوت مادر او کنار پدر ماند. پدرمان بیش از ۷۰ سال سن دارد و عبدالحسین همیشه می‌خواست کنارش باشد. وقتی خودش در مأموریت بود، همسرش با اینکه فرزند کوچک داشت، کنار پدر می‌ماند تا او تنها نماند. عبدالحسین همیشه رفتار بسیار محبت‌آمیزی با پدر و مادر داشت. تقریباً هر شب چند بار به آنها سر می‌زد. او نسبت به سلامتی و تغذیه پدر و مادرمان بسیار حساس بود و تا جایی که می‌توانست در کار‌های خانه کمک‌شان می‌کرد. 

او یک فرد نظامی بود و مسئولیت‌های مهمی بر عهده داشت. خانواده چقدر در جریان مسئولیت‌ها و مأموریت‌های وی بودند و مقام و موقعیت او چه تأثیری در رفتارش در خانه داشت؟

ویژگی خاصش این بود که با وجود داشتن مسئولیت‌های مهم در خانه، اما فردی متواضع بود. کار‌هایی مثل پذیرایی از میهمان‌ها یا نظافت خانه را خودش انجام می‌داد. ما فقط می‌دانستیم که او پاسدار است، اما از سمت‌ها و مسئولیت‌هایش خبر نداشتیم. بعد‌ها فهمیدیم که از فرماندهان ارشد مهندسی تخریب در سوریه و جبهه مقاومت بوده است. با این حال هرگز نه از مقام و موقعیت خودش می‌گفت و نه اهل تظاهر و ریا بود، حتی همسرش گاهی نمی‌دانست روزه است. در ظاهر انسانی ساده و بی‌تکلف بود، اما در باطن، عمیقاً مؤمن و معتقد به آرمان‌های انقلاب اسلامی. عبدالحسین هیچ وقت در مشاجرات سیاسی وارد نمی‌شد. همیشه می‌گفت در اینگونه بحث‌ها ممکن است کسی ناراحت شود، پس بهتر است سکوت کنم. بسیار متواضع و خاکی بود. اغلب دوستان و اطرافیانش هم افراد مؤمن و ساده‌زیست بودند. او با همه صمیمی رفتار می‌کرد و در جمع‌های خانوادگی و دوستانه، یک فرد عادی به نظر می‌رسید. البته ابعاد مختلف شخصیت وی بعد از شهادتش آشکار شد. همسرش، دوستانش و حتی ما بعد از شهادتش فهمیدیم که چه مسئولیت‌های بزرگی برعهده داشت. وقتی فهمیدیم ایشان قبلاً به حج مشرف شده بود، همه تعجب کردند، حتی پدرمان تا بعد از شهادتش نمی‌دانست او «حاجی» شده است، برای همین یکی از حسرت‌های پدر این است که می‌گوید چرا هیچ‌وقت او را «حاجی» صدا نزدم. 

واقعاً کاش زودتر می‌دانستیم عبدالحسین چه جایگاه و مقام بزرگی دارد. برای ما همیشه گمنام بود. حتی من، به‌عنوان برادرش تا مدت‌ها از موقعیتش خبر نداشتم. خاطره‌ای دارم مربوط به زمانی که در صداوسیما متوجه شدم عبدالحسین مسئول امنیت اجلاس بسیار مهمی است که در سالن همایش‌های صداوسیما برگزار شده بود. یک‌بار برای ترجمه در همایش بین‌المللی ساختمان شیشه‌ای دعوت شده بودم. مترجم عربی نیامده بود و از من خواستند جای او بروم. وقتی خواستم وارد سالن شوم، نیرو‌های امنیتی اجازه ورود ندادند، گفتند فقط با اجازه مسئول اصلی می‌توانم داخل شوم. 

رفتیم سراغ مسئول همایش در را باز کردند، دیدم مسئول آنجا کسی نیست جز برادر کوچک‌ترم، عبدالحسین! هر دو غافلگیر شدیم. با لبخند نگاهم کرد، به او گفتم: «عبدالحسین تو اینجا چه کار می‌کنی! مسئول امنیت تویی!» با لبخند به نیروی امنیتی گفت: مشکلی نیست راهنمایی‌اش کنید به اجلاس برود. بعد از چند شوخی کوتاه، اجازه داد وارد شوم. نیرو‌های امنیتی که فهمیدند او برادر من است، جا خوردند. آن روز تازه فهمیدم چه مسئولیت مهمی داشت و چقدر ساده و بی‌ادعا در جایگاهی بزرگ خدمت می‌کرد، اما او از موقعیت و مسئولیتش حرفی نمی‌زد و ترجیح می‌داد گمنام بماند. 

در مراسمی که در یگانش برگزار شده بود، فهمیدم واحدی که در آن خدمت می‌کرد «یگان منتظران شهادت» است، نامی که حاج قاسم سلیمانی برای آن انتخاب کرده بود. در آن یگان حدود ۵۰ نفر از نیرو‌ها به شهادت رسیده بودند. برای خانواده، او تا آخرین روز همان آدم ساده خانه بود که چای می‌آورد، جارو می‌زد و با همه شوخی می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست چه مسئولیت بزرگی دارد. 

خط قرمز‌های او در مباحث سیاسی و خانوادگی چه بود؟

یکی از خط قرمز‌های پررنگ او مقام معظم رهبری بود، عشق می‌ورزید و احترام خاصی برای ایشان قائل بود و اجازه نمی‌داد کسی نسبت به ایشان بی‌احترامی کند. در بحث‌های خانوادگی یا سیاسی اگر می‌دید گفت‌و‌گو به مشاجره یا دلخوری می‌کشد، سکوت می‌کرد و وارد بحث نمی‌شد. 

مقام معظم رهبری شخصیت مقدس زندگی‌اش بود. برای مظلومیت ایشان گریه می‌کرد و می‌گفت مسیر جمهوری اسلامی، ادامه راه ائمه اطهار (ع) است. وقتی حرف‌های نادرست یا بی‌انصافی درباره ایران می‌شنید، سکوت می‌کرد، چون عمق حقیقت را می‌فهمید. عبدالحسین در ظاهر انسانی آرام و ساده بود و هیچ‌وقت نمی‌خواست با جلوه‌گری خود را فردی مطلع نشان دادن از اوضاع کشور نشان دهد. دین و ایمانش در رفتار و عملش دیده می‌شد، هیچ‌وقت از ظاهر‌سازی برای جلب توجه یا تأیید خودش استفاده نمی‌کرد. آنقدر بی‌ریا بود که حتی بعضی‌ها فکر می‌کردند فرد خیلی مقیدی نیست، در حالی که عمیقاً مؤمن و مقید به احکام دینی و معتقد به اصول و ارزش‌ها بود. در واقع عبدالحسین اهل عمل بود، نه شعار. زندگی‌اش آرام، پرمعنا و سرشار از ایمان بود، طوری که بعد از شهادتش تازه فهمیدیم چه انسان بزرگی در کنارمان بوده است. 

اطلاع دارید در چه مأموریت‌ها و عملیات‌هایی حضور داشت؟

به گفته فرماندهانش، عبدالحسین برای انجام هر مأموریتی آماده بود و درنگ نمی‌کرد. هر زمان مأموریت مهم و پرخطری مطرح می‌شد، پیشقدم می‌شد و داوطلبانه شرکت می‌کرد. با اینکه افسر ارشد بود و نه تنها اجباری به شرکت در برخی مأموریت‌ها نداشت، بلکه به طور طبیعی باید از حضور در برخی مناطق خودداری می‌کرد، اما داوطلب می‌شد و می‌گفت وقتی مردم در مناطق جنگ‌زده، مخصوصاً زیر حملات داعش ما را می‌بینند خوشحال و دلگرم می‌شوند و حضور ما به آنها آرامش و امید می‌دهد. انگیزه‌اش فقط رضایت خدا و دفاع از مردم بود. فرقی هم نداشت که مظلومان از چه قوم و دینی هستند. می‌گفت هر جا مردم بی‌گناهی تحت ظلم و ستم باشند، باید به یاری‌شان رفت. عبدالحسین بیش از ۲۰ سال سابقه خدمت داشت و بیشتر عمرش را در مأموریت‌های میدانی گذراند. بیشتر عکس‌هایش در دل دشت‌ها و کوه‌ها گرفته شده و نشان می‌دهد زندگی‌اش دور از آسایش شهری و در خط مقدم جبهه‌ها سپری شده بود. شهید عبدالحسین چراغی به‌معنای واقعی شاگرد مکتب حاج‌قاسم سلیمانی بود. از همراهان آن سردار بزرگ و پرورش‌یافته همان مکتب عاشقی و خدمت بود. 

در پایان اگر صحبتی دارید، بفرمایید. 

شهادت واقعاً برازنده عبدالحسین بود. بیش از ۲۰ سال خدمت کرد و بیشتر عمرش را در غربت گذراند؛ زمانی که پدر و مادر بیمار بودند، او در بیابان‌های سوریه، عراق و لبنان با دشمن می‌جنگید. دوری از خانواده برایش سخت بود، اما هیچ‌وقت لب به شکایت باز نکرد. 

همرزمانش تعریف می‌کردند که درست مثل رزمندگان دفاع مقدس، بی‌ادعا، فداکار و پنهانی به دیگران خدمت می‌کرد. شهید عبدالحسین انسان بسیار مهربان و دلسوزی بود. ظلم را به هیچ عنوان تحمل نمی‌کرد و همیشه برای کمک به نیازمندان پیشقدم می‌شد. عاشق این بود که دل دیگران را شاد کند. ما آن موقع شاید متوجه ارزش این رفتار‌ها نبودیم، اما بعد‌ها فهمیدیم او دقیقاً در مسیر درستی قدم برمی‌داشت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار