پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار/ غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
این بیت حافظ مثل یک نسخه درمانی است که از طبیبی گرفتهاید. بیت با این بیدارباش و هشدار و تلنگر آغاز میشود: پیوند عمر بسته به مویی است. ما در جریان زندگی این حقیقت را که همه امور این جهان گذرا هستند ـ و نه بیارزش و کم اهمیت ـ از یاد میبریم. چنان درگیر نقشها، بازیها، نقشهها، برنامهها و آرزوهای خود میشویم که یک سره یادمان میرود آنچه در ظاهر زندگی میگذرد مشمول قاعده برآمدن، شکوفا شدن، پژمردن و به تاراج رفتن است. هیچ پدیدهای وقتی در ظاهر این زندگی شکل و قوام میگیرد نمیتواند از این قاعده مستثنا شود.
ما روزی به این دنیا میآییم و روزی از این دنیا خواهیم رفت و به تعبیر مولانا لازمه این دنیا غفلت است. اگر غفلت مطلقاً نباشد این جهان نمیماند. تصور کنید که آدمها هر روز و هر لحظه به مرگ خود بیندیشند یا به اینکه ساختههای آنها دچار فروپاشی خواهد شد. در آن صورت اساساً دست و دلشان به کار گرم نمیشود بنابراین لازمه این دنیا این است که آدمیان فراموش کنند و وارد نقشها شوند، اما خداوند به تعبیر مولانا کدخدای هشیاری را هم در این جهان قرار داده است که آدمیان با بهرهگیری از این ظرفیت درونی همچنان که نقشها و نقشهها و آرزوها و برنامهها را به دست میگیرند بتوانند آنها را بر زمین بگذارند و به خویشتن خویش از ورای نقشها و برنامهها و آرزوها بنگرند، همچنان که حافظ در مصراع اول این بیت از ما دعوت میکند و هشدار میدهد: پیوند عمر بسته به مویی است هوشدار. ما با مویی نازک به این دقایق و ساعتها و روزها و سالها بسته شدهایم و هر لحظه ممکن است این رشته موئین به واسطه حادثهای یا بیماری یا کهولت و نظایر آن پاره شود و این حقیقت نباید از چشم ما دور بماند. حالا حافظ ذهن ما را آماده کرده است که سخن خود را در مصراع دوم این بیت بگوید: غمخوار خویش باش غم روزگار چیست. دقت کنید به تقابل دو واژه خویش و روزگار. ما چرا این همه غم روزگار را میخوریم؟ چرا این همه درگیر سود و زیان هستیم؟ چرا با فراز و نشیبهای این روزگار دچار فراز و نشیب و تأثرات روحی میشویم؟ علت این اتفاق در این است که ما با فراموشی خویشتن خویش به روزگار بدل میشویم و این عجیبترین و حیرت انگیزترین اتفاقی است که برای ما روی میدهد. من چرا با سود و زیان بالا و پایین میشوم؟ چون خود را سود و زیان میپندارم. به عبارت دیگر به سود و زیان تبدیل میشوم. چرا به سود و زیان تبدیل میشوم؟ چون در شناسایی خویشتن خویش دچار خطا میشوم. اگر من قدری با فاصله به آنچه در زندگیام میگذرد نگاه میکردم متوجه میشدم که من غم و شادی و سود و زیان نیستم. شاهد این ادعا کجاست؟ آنجا که سود و زیان آمده و رفته، اما من سر جایم ماندهام. شاهدش آنجاست که من اگر سود و زیان بودم چگونه میتوانستم آن را ادراک کنم؟ من ادراک کننده سود و زیان هستم یا سود و زیان؟ اگر قدری تأمل کنم میبینم من سود و زیان را ادراک میکنم، اما وقتی به ظاهر زندگی چنان میچسبم که به غیب یا نهان فرصت کوتاهی نمیدهم در آن صورت خود را نه به عنوان آگاهی و ادراک کننده که به عنوان سود و زیان شناسایی میکنم؛ و حافظ در این سخن ـ غمخوار خویش باش غم روزگار چیست ـ به ما میگوید جانمایه زندگی را صرف شناخت خویش کن، همچنان که در جای دیگری میگوید: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد / باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود. ما زمانی به آن خبر بزرگ یعنی حضور حق و لمس نهان و غیب زندگی میرسیم که فریفته و بازیچه ظاهر زندگی نباشیم وگرنه جان ما به قول مولانا زیر لگدکوب خیالها، شکوه و آزادی، صفا و لطف و فر خود را از دست خواهد داد:
جان همه روز از لگدگوب خیال/ وز زیان و سود وز خوف زوال/ نی صفا میماندش نی لطف و فر/ نی به سوی آسمان راه گذر