کد خبر: 1190389
تاریخ انتشار: ۱۸ مهر ۱۴۰۲ - ۰۴:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با «سردار محمود باقرزاده» از جانبازان ۷۰ درصد دفاع مقدس
شهید باقری گفت در عملیات شناسایی با خاک دژ دشمن تیمم کنید! سردار محمود باقرزاده از جانبازان ۷۰ درصد دفاع مقدس است که طی عملیات بدر و در منطقه غرب دجله، در همان محلی که آقا مهدی باکری شهید شد، او هم از ناحیه دو چشم، سر، صورت، دست و بدن مجروحیت یافت. جانباز باقرزاده از رزمنده‌های پای کاری بود که بیشتر عمر خود را در جبهه‌های دفاع مقدس گذراند. او در مهر ۵۹ و تنها چند روز پس از شروع جنگ به جبهه رفت و در عملیات‌های متعددی شرکت داشت. بعد از اتمام دفاع مقدس هم با شرایط جسمانی ناشی از مجروحیت‌هایش موفق شد در رشته فقه و مبانی حقوق اسلامی ادامه تحصیل دهد. در گفتگو با این جانباز سرافراز کشورمان، برگ‌هایی از خاطراتش را ورق زدیم.

 

از چه سالی به جبهه رفتید؟
من متولد ۴۳ هستم. اوایل انقلاب و تشکیل سپاه سن کمی داشتم. به همین دلیل با دستکاری شناسنامه خود، سال تولدم را به ۴۱ تغییر دادم و توانستم به عضویت سپاه درآیم. سال ۵۹ بود و آن موقع سال دوم دبیرستان تحصیل می‌کردم. کمی بعد با ترک تحصیل و طی کردن یکسری مشکلات، وارد سپاه شدم. با آنکه از لحاظ هیکلی درشت اندام بودم، ولی می‌گفتند سنت کم است و به من اجازه ورود به سپاه را نمی‌دادند. اما با مداومت و پشتکار توانستم سال ۱۳۵۹ عضو سپاه تربت حیدریه شوم. مأموریت‌هایی قبل از جنگ داشتم و موقعی هم جنگ ایران و عراق شروع شد جزو اولین کسانی بودم که توانستم در ۷ مهر ۵۹ وارد جبهه شوم. در منطقه فولی آباد در آشیانه‌های تانک لشکر ۹۲ زرهی اهواز آموزش دیدم. بعد ما را به جنوب سوسنگرد منتقل کردند. زمانی که قرار بود آزاد‌سازی سوسنگرد انجام شود یک ماه و اندی موفق شدم آنجا خدمت کنم.
شهید بابا محمد رستمی فرماندهی عملیات جنگ بچه‌های سپاه خراسان را به عهده داشت. یک کلاس آموزشی برای بچه‌ها گذاشت و تعدادی از بچه‌ها را به پادگان دشت آزادگان فرستادند تا آموزش پی. ام. دی نظامی ببینند و بعد ما را برای آموزش تانک به جاده شوشتر تقریباً کنار رودخانه کارون فرستادند. بالاخره ما آنجا آموزش تانک را هم پشت سرگذاشتیم و به مناطق فرستاده شدیم. قرار بود برای اولین عملیات، آمادگی خود را اعلام کنیم که این کار انجام شد. این عملیات همان عملیات «نصر» معروف است.

همان عملیاتی که شهید علم الهدی حضور داشت؟
بله، در محل این عملیات امروزه یادمان شهدای هویزه وجود دارد. ما به گروه علم الهدی ملحق شدیم. در نیمه شب با تجهیزات به سمت خط دشمن در حرکت بودیم و هنوز چند قدمی از خط خودمان به جلو حرکت نکرده بودیم که تیربارچی خودی که روی تانک سوار بود، به اشتباه ما را به رگبار بست که یک سرباز به شهادت رسید. اسم ایشان هم باقرزاده بود که بچه‌های گروه لحظه اول فکر کردند من به شهادت رسیده‌ام. با یک شهید و چند مجروح عملیات متوقف شد و ادامه مسیر را نتوانستیم برویم.

اوایل جنگ تجربیات رزمندگان بسیار کم بود. اما آن‌ها با ایمان به حضور در جبهه ادامه می‌دادند. به نظر شما چه انگیزه‌هایی باعث چنین حضوری در جبهه‌ها می‌شد؟
با اینکه در شروع جنگ هنوز کسی تجربه جنگی خاصی نداشت، ولی حرکت بچه‌ها و اعلام حضور آنان همه نشئت گرفته از امید و باور‌های دینی‌شان بود. آن زمان همبستگی زیادی بین رزمندگان وجود داشت و به رغم تجربه کمی که داشتند، توکل شان به خدا بود. من خود را مثال می‌زنم که از مدرسه مستقیم وارد سپاه شدم و بعد از مختصر آموزشی به منطقه عملیاتی فولی‌آباد رفتم. آنجا به دست بچه‌های ارتش آموزش دیدم. یک خاطره جالب از کم تجربگی بچه‌ها تعریف کنم. در پادگان آموزشی برادران ارتشی به ما آموزش خیز سه و پنج ثانیه می‌دادند که اگر مثلاً گلوله به سمت‌تان آمد ظرف سه یا پنج ثانیه خیز بزنید. یکی از بچه‌ها تعریف می‌کرد روزی گلوله‌ای به طرف ما شلیک شد تا آمدم طبق آموزشی بشمارم یک، دو و... تا ظرف پنج ثانیه خیز بزنم، گلوله منفجر شد! هرچند خوشبختانه ترکش آن به ما نخورد، ولی دچار موج گرفتگی شدم. این را عرض کردم که بدانید بچه‌ها چقدر کم تجربه بودند. بعد‌ها که وارد عملیات شدیم، خیلی از چیز‌ها را در عمل یاد گرفتیم. در عملیات‌ها در هر ثانیه پشت سر هم گلوله می‌آمد که فرصت نداشتیم موقعیت خودمان را عوض کنیم. با این همه نمی‌توانستیم دست روی دست بگذاریم و اجازه دهیم دشمن بیاید و اهواز را تصرف کند. بچه‌ها با هر سطح توانی که داشتند، ایستادند و جلوی دشمن را گرفتند.
آن موقع امکانات ما مانند دشمن نبود. بچه‌هایی که از سپاه اعزام می‌شدند هر نفر یک اسلحه ژ ۳ با صد تیر فشنگ و رزمندگان بسیجی هم اسلحه اِم یک با دو خشاب هشت تایی داشتند. با چنین سلاح‌هایی روبه‌روی دشمن قرار می‌گرفت و می‌جنگید که سرتا پا مسلح بود ولی با این همه کاستی‌ها رزمندگان ما توانستند مقابل لشکر‌های زرهی دشمن مقاومت کنند و پیروز شوند. زمان جنگ شاهد بودیم که یک خانم سوسنگردی با چوب دستی توانسته بود چند عراقی را اسیر کند. یا یک بانوی گیلانغربی توانسته بود با یک تبر دو عراقی را به هلاکت برساند. این‌ها همگی حکایت از ایمان و اراده مردم و رزمندگان ما دارد.

ماجرای آن بانوی سوسنگردی و اسیر کردن نیرو‌های دشمن را خود شما شاهد بودید؟
بله، من در آن مقطع در منطقه بودم. در جنگ شهری سوسنگرد زیر تیربار دشمن قرار گرفته بودیم و تجهیزات‌مان رو به اتمام بود که دیدیم خانمی دارد بدون توجه به تیر‌های دشمن به طرف ما می‌دود و با زبان عربی می‌گوید شما ایرانی هستید؟ چون من کمی زبان عربی متوجه می‌شدم گفتم بله و به ما گفت چند عراقی را در منزلم اسیر کردم! بچه‌ها را فرستادیم که بروند اسیران عراقی را بیاورند. ایشان چند نفر از نیرو‌های دشمن را به اسارت گرفته بود و سلاح‌های‌شان را هم به غنیمت بردیم. سوسنگرد زمان جنگ چند بار بین طرفین دست به دست شد. دشمن با نیرو‌های زرهی‌اش می‌آمد و مردم و رزمنده‌ها با دست خالی مقابلش ایستادگی می‌کردند. عاقبت هم سوسنگرد و تمام مناطق اشغالی را از دشمن پس گرفتیم.

چه عملیات‌هایی در شروع جنگ انجام شد و شما هم آن را از نزدیک لمس کردید؟
عملیات پل نادری، عملیات پل کرخه سمت شوش و اندیمشک، دو عملیات هم در جاده آبادان - ماهشهر بود و آخرین عملیات هم نصر که در هویزه و پیرامون اهواز انجام شد. نصر در ۱۶ دی ۵۹ انجام شد و ۸۰۰ نفر از نیرو‌های دشمن به اسارت گرفته شدند که بیشترین تعداد اسرای عراقی تا آن موقع از جنگ بود. نصر در شروعش موفق بود، اما ندانم کاری‌هایی که بنی‌صدر انجام داد، در مراحل بعدی این عملیات با عدم الفتح روبه‌رو شد. نیرو‌های ما عقب‌نشینی کردند و در هویزه علم الهدی و یارانش به محاصره دشمن درآمدند و به شهادت رسیدند. بعد از شهادت این بچه‌ها، تانک‌های دشمن از روی پیکرهای‌شان عبور کرده و این ابدان مطهر را تا حد زیادی از بین برده بودند. ماه‌ها بعد نیرو‌های ما توانستند به بدن‌های شهدای هویزه دست پیدا کنند و آنجا را در مشهدشان به خاک بسپارند.
در مدت حضورتان چند بار مجروح شدید؟
اولین بار در عملیات رمضان مجروح شدم و در همان دوران نقاهت بودم که سال ۶۱ ازدواج کردم. یک ماه بعد دوباره به جبهه اعزام شدم. مجروحیت بعدی در سال ۶۳ در عملیات بدر در کنار دجله بود. همان جایی که شهید باکری به شهادت رسید، من هم مجروح شدم. آن موقع یک فرزند به نام ولی الله داشتم که ۹ ماهه بود.
در چه عملیاتی حضور داشتید؟
از عملیات نصر گرفته تا پشتیبانی عملیات سوسنگرد و شرکت در عملیات طریق القدس (آزاد‌سازی بستان)، عملیات مولا علی (ع) در چزابه و عملیات الی بیت المقدس جزو گردان‌های خط شکن بودم و به سمت جاده آسفالته اهواز - خرمشهر ورود کردیم و بعد به داخل خرمشهر هم رفتیم. سپس در عملیات رمضان شرکت کردم که مجروح شدم. بعد در عملیات مسلم بن عقیل به سمت سومار و شهر مندلی عراق و همچنین عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک و نیز در عملیات خیبر و بدر شرکت داشتم. مدتی هم بین عملیات خیبر و بدر در قرارگاه رمضان در منطقه نقده اشنویه- پیرانشهر حضور داشتم. در عملیات نصر ۵ هم در معیت آقای قالیباف بودم.
آخرین خدمتم قبل از مجروح شدن به عنوان معاون لشکر ویژه شهدا بود که کنار شهید بزرگوار محمود کاوه در کنار دجله از ناحیه دو چشم، سر، صورت، دست و بدن مجروح شدم و بیشترین آسیبم از ناحیه چشم بود. به رغم مجروحیت شدید توانستم در دو عملیات دیگر مانند عملیات والفجر ۸ شرکت کنم. به مدت ۲۰ روز در خطوط اولیه عملیات در شب عید در کارخانه نمک در خدمت رزمندگان بودم. دوست داشتم تا آخرین لحظات جنگ که بچه‌ها مقاومت می‌کنند، من هم کنارشان باشم که متأسفانه شیمیایی شدم و دیگر نتوانستم در مناطق عملیاتی بمانم. با اصرار سردار اسماعیل قاآنی به عقب برگشتم و در عملیات کربلای ۵ در شلمچه با توجه به حجم آتش دشمن توانستم تا فلکه امام رضا (ع) ورود پیدا کنم و در کنار رزمندگان بمانم. جالب است با تمام سنگینی که عملیات والفجر ۸ و کربلای ۵ داشتند، هیچ ترکشی به من اصابت نکرد و شهادت قسمتم نشد.

چه خاطراتی از همرزمی با شهدای شاخص دفاع مقدس دارید؟
شهید حسن باقری از فرماندهان ارشد سپاه در عملیات فتح‌المبین، عملیات رمضان و عملیات بیت‌المقدس بود و نقشی کلیدی در آزادسازی خرمشهر داشت. افتخار داشتم در مقطعی در خدمت این شهید بزرگوار باشم. موقعی که حسن باقری صحبت می‌کرد، رو در رو صحبت نمی‌کرد بلکه با یک ابهت عجیبی حرف می‌زد.
ما هر شب یا یک شب در میان با حسن باقری جلسه داشتیم و ایشان در مقر تیپ ۲۱ امام رضا (ع) می‌آمدند و گزارش‌ها را می‌گرفتند که بچه‌های هر بخش چه کار کردند. ایشان هم بعد از شنیدن گزارش رزمندگان، توضیحات لازم را می‌دادند. یک شب طبق معمول که شهید حسن باقری برای سرکشی آمد تا گزارش‌ها را بگیرد، شهید مشهدی‌نژاد با یکی از دوستان دیگر گفتند که ما از کنار نهر عرایض حرکت کردیم به سمت دژ شلمچه و، چون دوربین در دوربین افتاد (یعنی احتمال دیده شدن از سوی دشمن بود) ما دیگر به مسیر ادامه ندادیم مبادا لو برویم. شهید بزرگوار حسن باقری کمی ناراحت شدند و توضیحاتی دادند. سپس از شهید مشهدی‌نژاد خواستند از جلسه بیرون بروند و مجدد بعد از چند لحظه ایشان را برگرداندند گفتند: «بدو دو رکعت نماز بخوان و صد مرتبه بگو لو نمیره، لو نمیره، لو نمیره... و امشب هم به خاکریز دژ عراقی‌ها بروید. آنجا تیمم کنید و برگردید.» سپس رو به شهید چراغچی و بچه‌های گردانش گفتند: «حتی اگر همه شما شهید شوید همگی می‌روید به خاکریز عراقی‌ها تیمم می‌کنید و بر می‌گردید. تیمم نکرده کسی برنمی‌گردد. دیگر دوربین در دوربین افتاد و دشمن هوشیار بود و منور زد و این حرف‌ها را نداریم.»
دستور شهید باقری موجب شد من با بچه‌های اطلاعات و تخریب تا خود خاکریز دشمن در دژ شلمچه بروم، تیمم کنم و با خاطرجمعی برگردم. (در واقع ایشان می‌خواست با این کار خیال‌مان جمع باشد که تا حد نهایی پیش رفته‌ایم و مشکلی در شناسایی خطوط دشمن به وجود نخواهد آمد). موقع برگشت ما با خیال راحت از فاصله هفت متری سنگر کمین دشمن برمی‌گشتیم که متوجه شدیم عراقی‌ها هوشیار شده‌اند و دارند با هم صحبت می‌کنند. متوجه نشدیم چه می‌گویند و آنجا آیه «وجعلنا» را خواندیم تا دیده نشویم و تک تک از جلوی آن‌ها عبور کردیم و به طرف خاکریز خودی برگشتیم. من هم نفر آخر بودم که جای پای بچه‌ها را از بین می‌بردم که فردا دشمن متوجه آمدن و عبور و مرور بچه‌های ایرانی در این منطقه نشود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار