آزادگان کمکم دارند پا به سن میگذارند و بار سفر برمیبندند و یکی پس از دیگری به سمت معبود پر میکشند و برای همین ثبت و ضبط خاطرات آنها و سرودن شعر و نثر درباره آنها میتواند گنجینهای برای نسلهای بعدی به یادگار بگذارد. احمدعلی رمضانی، آزادهای که سابقه اندوه ۸۶ ماه اسارت در اسارتگاههای رژیم بعث عراق را دارد در نشست ادبی «آزادگان سرافراز» با حضور جمعی از شاعران کشورهای مختلف حوزه ایران فرهنگی که به اهتمام گروه بینالمللی هندیران برگزار شد در سخنانی گفت: حقیقتاً نوشتن، بیان، ثبت و ضبط خاطرات آزادگان و رزمندگان دفاع مقدس، خصوصاً اگر در قالب شعر و نظم ادبی قرار گیرد و شعرا و اهالی فرهنگ همت به این کار داشته باشند، میتواند گنجینه بسیار ارزشمندی برای نسلهایی که رفتار و سلوک رزمندگان و آزادگان را ندیدهاند به یادگار بگذارد. صاحب کتاب «۲۵۸۲ روز در قفس» تأکید کرد: توصیه میکنم برای این منظور ادیبان و شاعران محترم تعجیل داشته باشند. همانطور که شاهد هستیم آزادگان کمکم دارند پا به سن میگذارند و بار سفر برمیبندند و یکی پس از دیگری به سمت معبود پر میکشند. در این ویژهبرنامه، شاعران و هنرمندانی همچون علیرضا قزوه، امیر عاملی، سیدمسعود علویتبار، مسعود ربانی، سیدمهدی بنیهاشمیلنگرودی، نغمه مستشارنظامی، سارا عبدالهیفر، مهسا ایمانی، مریم فروزانکیا، سارا جلوداریان، فاطمه نانیزاد، صبا فیروزی و فاطمه ناظری حضور داشتند که برخی از اشعار ارائه شده در این مراسم را مرور میکنیم.
سیدمسعود علویتبار در این مراسم چنین سرود:
فراغ از قیل و قال و این و آنند
برون از حلقههای جسم و جانند
اگر دیدی کسانی اینچنیناند
بدان آنان همان آزادگانند
سروده سیدحکیم بینش از این قرار بود:
صدایی گفت چشمان تو روشن
صدایی گفت دنیای تو گلشن
نگو آزادگان آمد، پدر گفت
بگو آن روح و جان آمد به این تن
شعر نغمه مستشارنظامی از این قرار بود:
چقدر منتظرت بودم، چقدر منتظرم بودی
همیشه همسفرت بودم، همیشه همسفرم بودی
سفر مرا به سلام تو، سفر مرا به خودم کوچاند
به هر کجا که نظر کردم، تو پیش چشم ترم بودی
چهار سال پس از طوفان، من و دل و غم بیپایان
به جستوجوی تو سرگردان، تویی که بال و پرم بودی
چه رفته است برین صحرا، چه رفته است برین تنها
رسیدهاند به تن، سرها، همیشه تاج سرم بودی
به خانه آمده دل آری، ازین شکسته خبر داری؟
به سمت چشم تو برگشتم، تو مقصد سفرم بودی
علیرضا قزوه نیز شعر خود را اینگونه سرود:
دلم زندونی زندون بغداد
فلک داد و فلک داد و فلک داد
فلک گیرم دلم رو کردی آزاد
نشون منزلش رو برده از یاد
گل شمشاد من شادیتو بینم
دلم میخواد دامادیتو بینم
نسیمی میوزد از سمت بغداد
الهی روز آزادیتو بینم
فاطمه نانیزاد دیگر شاعر این محفل بود که شعر زیر را قرائت کرد:
این چندمین نامه است بابا، امروز و امشب مینویسم
گاهی به تنهایی و گاهی با عمه زینب مینویسم
آموختم دیگر پدر جان– خواندن نوشتن را، از این پس
حرف دل و دلتنگیام را دیگر مرتب مینویسم
حتماً خبرداری به سختی این روزها بیمار هستم.
اما به قول بچهها من، در تاب و در تب مینویسم
بیبی برایت نذر کرده یک روضه موسیبنجعفر
با اشکهای گرم بیبی، جای مرکب مینویسم
آقابزرگ از مسجد آمد، با خود خبر آورده که تو
از شوق دستم خط میافتد، دارم مورب مینویسم