روستای شاه (شهید) عبدالله زرگر محله، بخش لاله آباد بابل، حدود ۱۸ کیلومتر با مرکز بابل فاصله دارد. در یکی از روزهای گرم تابستان راهی این روستا شدیم تا گفتوگویی با خانواده شهید علی اصغر آقابراری انجام دهیم. وارد خانهای کنار شالیهای برنج شدیم. اینجا خانه شهید آقابراری یکی از سه شهید زرگر محله بود. آنچه میخوانید حاصل همکلامی ما با نبیالله آقابراری فرزند شهید علی اصغر آقابراری است.
یتیمی در خردسالی
ششم مهر ۱۳۰۶ پدرم علی اصغر آقابراری در خانوادهای کشاورز و متدین به دنیا آمد. خردسال بود که پدر و مادرش به رحمت خدا رفتند. خانوادهای سرپرستیاش را به عهده گرفتند تا بزرگ شد. سال ۱۳۳۴ با مادرم ازدواج کرد و صاحب سه پسر و سه دختر شد. من فرزند اول هستم. جنگ تحمیلی که شروع شد پدر به جبهه رفت و بیستویکم سال ۱۳۶۱ در زبیدات عراق به شهادت رسید.
دستگیری از فقرا
روستای ما سابقه مذهبی زیادی دارد. از قبل پیروزی انقلاب، روحانیون سرشناس مثل مرحوم آیتالله طبرسی نماینده فقید ولی فقیه مازندران حدود ۱۲ سال در این روستا به تبلیغ دین مشغول بودند. این عوامل باعث شد مردم انقلابی شوند. روستای ما جمعیتی حدود ۷۰۰ نفر دارد. روستای شهید عبدالله ۷۰ جانباز جنگ تحمیلی و سه شهید دارد.
پدرم از بهترین افراد محل بود. خیلی متدین و خدایی بود. اگر فقیر و مستمندی به محل میآمد نمیگذاشت مسجد بخوابد، او را به خانه میآورد و از او پذیرایی میکرد. خودش در خانواده فقیر بزرگ شده بود. وقتی خردسال بود پدر و مادرش به رحمت خدا رفته بودند. با یتیمی بزرگ شده و رنج محرومیت را چشیده بود. وقتی صدای انقلاب حضرت امام خمینی را شنید، به صف انقلابیون پیوست و همیشه پای کار بود. قبل از انقلاب پدر با افراد سازمان منافقین در گیر میشد. جیبش را پر از سنگ و منافقین را دنبال میکرد. جنگ تحمیلی که شروع شد گفت میخواهم به جبهه بروم. گفتم بابا شما نرو من میروم. قبول نکرد و راهی شد.
مانند حبیب بن مظاهر
نخستین بار که پدرم جبهه میرفت، اول بهار بود. گفتم بابا، من کشاورزی بلد نیستم به جبهه میروی چه کسی به کشاورزی برسد؟ رفت و پنج ماه جبهه ماند. بعد از پنج ماه به خانه آمد. حدود ۲۰ روز ماند و گفت نمیشود بروی جبهه را بینی خانه بنشینی! مادرم دلواپس بود گفت چند روز آمدی نرو. مادرم که مانع رفتن شد، پدرم مثال حبیب بن مظاهر را زد که همسرش او را راهی جنگ با یزیدیان کرد. همسر حبیب بن مظاهر میگفت: حبیب اگر شما برای دفاع از امام حسین نمیروی من میروم. پدر به جبهه رفت و بعد از ۴۰ روز شهید شد.
پی بردن به حقیقت دین
زمان شهادت پدرم، من ۲۶ ساله بودم. سرپرستی برادر و خواهرها با من بود. مجردها را سر و سامان دادم. برای شان خانه ساختم و مادرم را کنارم نگه داشتم. مادرم خیلی مرا دوست داشت. به خاطرم مدارا و کمتر برای بابا بیتابی و گریه میکرد. پدرم بیسواد بود، اما عجیب به انقلاب امام خمینی علاقه داشت. کسی جرئت نمیکرد مقابل او حرف ناصوابی بزند. برای انقلاب جانش را میداد. با آنکه بیسواد بود بصیرت بالایی داشت. میگفتم بابا تو از دنیا و آخرت چه میدانی؟ میگفتای پسرجان! چه میدانی آن دنیا چه خبر است! دانستن پنج اصول دین کافی است به حقانیت دین پی ببریم.
با لباس جبهه دفن شد
پدر عاشق جبهه بود. با آنکه ۵۵ سال داشت، ولی بسیار علاقهمند بود همراه جوانها به جبهه برود. تک تیرانداز بود. دو عملیات شرکت کرد و نهایتاً در زبیدات عراق شهید شد. او را با لباس جبهه دفن کردند. کسی که خط مقدم شهید شود نیاز به غسل و کفن ندارد. پدرم را با لباس خاکی جبهه دفن کردند.