کد خبر: 1170523
تاریخ انتشار: ۲۲ تير ۱۴۰۲ - ۰۵:۴۰
درستایش مردانی که حکم بازنشستگی‌شان را گرفته‌اند
بازنشسته را دل‌شکسته نکنیم! از بنده خدایی پرسیدند «حالا بعد از بازنشستگی چه می‌کنی؟» جواب داد: «شهردار زن جان (بخوانید زنجان) شدم.»

 

طنز تلخی دارد این جواب! شاید هیچ چیز در این دنیا بدتر از این نباشد که کسی فکر کند «به درد بخور» نیست و دیگر بلااستفاده شده و باید کنار گذاشته شود. آدمیزاد است و حس خوب کار مفید و مؤثر ولو در حد روزمره و ساده! هر چه زمان جلوتر می‌رود ترس اینکه «نکند به دردنخور از دنیا برم» بیشتر می‌شود.
نه اینکه بخواهیم شغل خانه‌داری را تنزل بدهیم و زحمات بی‌بدیل بانوان خانه‌دار را نادیده بگیریم که اگر بیشتر از مردان در بیرون از خانه نباشد، کمتر هم نیست، اما ناامیدی مرد از اینکه هیچ وظیفه و مسئولیتی ندارد الا اینکه در کنار همسر خود باشد قابل تأمل است. در روانشناسی مکرر بر ایجاد حس قدرت در مردان تأکید شده و همواره گفته می‌شود اگر این حس از هر مردی گرفته شود دیگر توان سابق در مواجهه با سختی‌های روزگار را نخواهد داشت و مرد قابل اتکایی برای همسر و فرزندانش نیز نخواهد بود.
همان کسی را که تا دیروز در جایگاه خودش بهترین بود امروز بعد از بازنشستگی شبیه فردی به درد نخور ندانیم که باید با عصا روی صندلی‌های پارک بنشیند و دائماً از زمین و زمان گله کند یا اگر خیلی به او بها بدهیم در حد نان گرفتن و صف ایستادن و هدایت کردن او به برخی اداره‌ها برای انجام کار‌های عقب افتاده است. او باز نشسته شده، اما علاف و پرستار بچه که نیست! او بدنش کمی فرسوده‌تر شده و قلبش به بزرگی روز‌های جوانی نیست که تحمل هر بالا و پایینی را داشته باشد، اما این به معنای ناتوانی او نیست. این یعنی او خسته است و نیاز دارد که با محبت رنج سال‌ها از تنش بیرون برود. چرا از بازنشستگی او یک شکست می‌سازیم؟! او سال‌ها سعی کرده تا یکی از مهم‌ترین نقش‌هایی را که در زندگی داشته را به بهترین نحو بازی کند. در نهایت زمان آن رسیده است که نه با دوست و همکاران خود، بلکه با فکس و کامپیوتر و اتاقی که داشت، خداحافظی کند.
او سال‌ها تلاش کرد تا امروز هر کاری را که دوست دارد انجام دهد. سال‌ها زحمت کشید تا روزگاری خود رئیس خود باشد. سال‌ها منتظر ماند تا مجبور نباشد صبح زود بیدار شود. روز‌ها تلاش کرد تا به نقطه‌ای برسد که کسی از او بازخواست نکند. منتظر این روز‌ها بود تا برای خودش برنامه‌ریزی کند. اصلاً دلش می‌خواهد کلاس هنری برود. درس بخواند. موسیقی جدید یاد بگیرد. دوچرخه سواری کند و هزاران فعالیتی که هرگز فرصت انجام آن را نداشت.
چه روز‌ها که به‌خاطر آرزو‌های کوچک ما، آرزو‌های بزرگ خودش را از یاد برد و امروز چهره خسته او با حکم آزادی که در دست دارد، بهای نانی است که در سفره شادی‌ها و آسایش ما آورد. از سرمای روزگار لرزید تا مبادا شعله آتش خانه لحظه‌ای خاموش شود. حق اوست که با همه خستگی‌ها، همچنان رستم دستانی بدانیمش که از پیکار نابرابر زندگی پیروز برگشته است. حق اوست که سربلندترین تلقی شود و حکم آزادی او را با حکم‌های تحمیلی و کار‌های شخصی باطل نکنیم. او برای آنچه که دوست دارد نباید سرزنش نشود و ما نباید بازنشستگی را از چپ و راست در صورت او بکوبیم.
باید درک کنیم بازنشستگی فصل تازه‌ای از زندگی و آغازی برای زندگی با شیوه‌ها و ایده‌های جدید است که تصمیم گیرنده اصلی آن نیز صاحب حکم بازنشستگی است. به او بفهمانیم که از داشتنش کنار خود لذت می‌بریم نه اینکه فقط از او استفاده کنیم! اگر نمی‌توانیم خستگی سال‌ها کار و تلاش را از تنش دربیاوریم لااقل با تحمیل خواسته‌های شخصی‌مان، رنجی مضاعف بر او تحمیل و دل شکسته‌اش نکنیم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار