۲۱ اسفندماه ۱۳۶۳ است. دو روز از شروع عملیات بدر گذشته و قرار است رزمندههای تیپ ۵۵ هوابرد به سمت شرق دجله؛ منطقهای که به آن مأمور شدهاند، حرکت کنند پرده اول
۲۱ اسفندماه ۱۳۶۳ است. دو روز از شروع عملیات بدر گذشته و قرار است رزمندههای تیپ ۵۵ هوابرد به سمت شرق دجله؛ منطقهای که به آن مأمور شدهاند، حرکت کنند. آن سوی هور و در ساحل شرقی رودخانه دجله غوغایی برپاست. رزمندگانی که به آنجا اعزام میشوند، به خوبی میدانند که شاید این رفتن را بازگشتی نباشد. جانی بت اوشانا سرباز آشوری تیپ ۵۵ یکی از همین رزمندگان است. هنوز تا لحظه حرکت ساعتی زمان باقی مانده و او وقت را غنیمت میشمرد تا وصیتنامهاش را برای خانواده بنویسد. خودکار را به دست میگیرد و نامهاش را با این جمله آغاز میکند: «این سطور را در لحظههای قبل از حرکت، برای بازپسگیری حق و خاک کشورمان به سوی دشمن متجاوز مینویسم...». کیلومترها آن طرفتر، مادر جانی در خانه چشمانتظار است. دل توی دلش نیست و آرام و قرار ندارد. هر بار که صدای در خانه را میشوند، میدود طرف درِ حیاط. اما خبری از جانی نیست! یک بار خاله سوری پشت در بود و یکیدو نفر دیگر هم زنگ خانه را زدند، اما هیچکدامشان ربطی به جانی نداشتند. انتظار واقعاً سخت است.
پرده دوم
جانی نامهاش را تمام میکند و آن را به یکی از دوستانش میدهد تا به خانوادهاش برساند. بعد خودش همراه بچههای تیپ هوابرد به سمت منطقه عملیاتی هلی برن میشوند. از آن بالا هور تماشایی است. تا چشم کار میکند آب است و نیزار و بعد آب و باز هم نیزار... جنگندههای دشمن مرتب در منطقه پرواز میکنند و برای بالگردهای خودی مزاحمت ایجاد میکنند. خیلی خوششانس باشند، قبل از اینکه به شرق دجله برسند، یکی از همین جنگندهها بالگردشان را مورد اصابت قرار ندهد. در شرق دجله غوغایی برپاست. ایران میخواهد باریکه خشکی القرنه را تصرف و حفظ کند و جاده العماره- بصره را ببندد، اما بعثیها خوب میدانند از دست دادن این جاده چه معنیای دارد و بدجور فشار میآورند. غیر از بمباران شیمیایی و آتش توپخانهشان که مثل باران میبارد، چندده جنگندهشان آسمان را قرق کردهاند. شاید این رفتن را بازگشتی نباشد...
پرده سوم
روزها از پایان عملیات بدر گذشته و هنوز خبری از جانی نیست. مادر دیگر آرام و قرار ندارد. گوشهایش به صدای در حساس شده و تا آن را میشنود، سریع پشت پنجره میرود. جانسون، برادر جانی، در را باز میکند و با یک نفر حرف میزند. مادر همین طور که به جانسون و دوستش نگاه میکند، منتظر است تا حرفهایشان تمام شود. دقایقی بعد مرد ناشناس میرود و جانسون رو به سمت خانه میکند. در دستهایش یک پاک نامه دیده میشود. رنگ از رخسارش پریده و ناگهان داد میزند: مامان... جانی...».
مادر پاکت نامه را میگیرد و هایهای گریه میکند. خواب دیشبش با همین پاکت نامه تعبیر شده است. یکی از رفقای آشوری جانی در جبهه، این نامه را برایشان آورده است. ژانی یک یا دو روز قبل از شهادتش، پاکتی را به او داده و گفته: «این وصیتنامه من است. این را به خانوادهام برسان.»، اما دوست جانی مجروح میشود و با تأخیر نامه را به آنها میرساند. همین طور اطلاع میدهد که جانی به شهادت رسیده، اما پیکرش در منطقه جامانده است.
مادر نامه را باز میکند و شروع به خواندن میکند:
«به نام خدا
خانواده عزیزتر از جانم، «هنگامی که این کاغذها را در دست دارید، امیدوارم که حالتان خوب باشد و در کنار هم آن زندگی خوش و خرمی را که همواره در نظر من بوده است، داشته باشید و از عنایات ایزد یکتا و حضرت عیسی مسیح (ع) و حضرت مریم (س) که تنها حامیان مسیحیان به خصوص خانواده ما میباشند، بهرهمند باشید. این سطور را در لحظههای قبل از حرکت برای بازپسگیری حق و خاک کشورمان به سوی دشمن متجاوز، برایتان مینویسم.»