راضیه اسلامینسب نوشت: چندوقت پیش که عزیزی از خانوادهمان درگیر یک بیماری سنگین شده بود، من ناخودآگاه و بیحواس در گفتگو با یکی از اعضای خانواده که از قضا پزشک بود، بهطور مستمر میپرسیدم: مرحله بعدی درمان چیست؟ اگر جواب سیتی این باشد و آن نباشد چه؟ چند دوره شیمی درمانی لازم است؟ و چیزهایی شبیه به این.
در جواب همه اینها، آن عزیز در مقام قوت قلب دادن به من جملاتی به زبان آورد که از آن پس، بارها به دادم رسید: «در بحرانهایی از این دست، ما توان روبهرو شدن یکجا با حقیقت را نداریم. باید واقعه سنگین پیشرو را به لقمههایی کوچک و قابل هضم تقسیم کنیم و به مرور زمان، آرامآرام با سرنوشت خود و دیگری مواجه شویم. آهستگی نه تنها فضیلتی است که در روزگار امن به کار میآید، بلکه در زمانه تشویش، آنجا که سرشت سوگناک زندگی، ابری تیره میشود به روی آسمان دلگشای این جهان، باز هم دستگیر خستگیهای ما میشود.»
این حکمت که گاه باید واقعه سنگین پیشرو را به سهمهای کوچکی تقسیم کرد و در بازههای زمانی کوتاهمدت با آن مواجه شد، در عمل سخت، اما کارآمد است: فعلاً با داستان زندگیام در یک ظرف زمانی یک ماهه مواجه میشوم و نه یکساله... اما... امان از آن حوادثی که چنان صاعقهوار بر ما فرود میآیند که فرصت رویارویی آهسته با رنج را از ما میستانند.