سر و کار حاج کریم چطور به دیدهبانی افتاد؟
بنده سال ۶۰ که به عضویت سپاه درآمدم، ابتدا یک دوره آموزشی را در پادگان غدیر سپاه گذراندم. بعد، چون من و تعدادی از بچهها ریاضیمان قوی بود، ما را به دانشکده توپخانه ارتش فرستادند تا دوره دیدهبانی ببینیم. دیدهبانی نیاز به فردی داشت که ریاضیاش قوی باشد. من هم از دوره دانشآموزی در این زمینه استعداد داشتم. خلاصه ۲۲ نفر بودیم که به این مرکز رفتیم. مرکز آموزش توپخانه ارتش از قدیم در اصفهان قرار داشت و یک دورهای هم شهید صیاد شیرزای فرماندهی آنجا را برعهده داشت. بعد از گذراندن دوره آموزشی، بنده به عنوان دیدهبان وارد جبهه شدم و تا آخر جنگ هم دیدهبانی میکردم.
همان سال ۶۰ اولین حضورتان در جبهه بود؟
قبلش هم رفته بودم. ۴۰ یا ۴۵ روز بعد از شروع جنگ اولین بار به عنوان بسیجی به جبهه رفتم. چون در هنرستان تحصیل میکردم، در اهواز در یک هنرستان همراه تعداد دیگری از بچهها کار فنی میکردیم. تراشکاری و تعمیر و از این دست کارها بود. مثلاً بچهها میرفتند از نفربرهای عراقی مسلسلهای کالیبر ۷۵ را باز میکردند و میآوردند، بعد ما در هنرستان برایشان پایه درست میکردیم و روی وانتهای سیمرغ سوار میکردیم. یک سپر هم جلویشان میگذاشتیم تا محافظ کاربر مسلسل باشد. رزمندهها با همین سیمرغها و مسلسلی که رویش نصب شده بود به مصاف دشمن میرفتند.
دیدهبانی توپخانه با خمپاره فرق دارد، اصلاً کار دیدهبان چیست؟
دیدهبان وظیفهاش هدایت آتش است. خمپاره و توپخانه هم فرق ندارد. ما به وسیله دوربینهایی که در اختیار داشتیم و معمولاً ۲۰ در ۱۸۰ یا ۲۰ در ۱۲۰ بودند، موضع دشمن را تحت نظر میگرفتیم و مختصاتش را درمیآوردیم. بعد به خمپاره انداز یا توپخانه میگفتیم کجا را بزند. در واقع ما چشم آنها بودیم. اینکه پرسیدید دیدهبانی خمپاره و توپخانه فرق دارد یا نه، پاسخ درستتر این میشود که فرقی ندارد، اما منِ دیدهبان باید میدانستم که چه آتشی را هدایت میکنم. چون نوع شلیک خمپاره منحنی است و میتواند به عنوان مثال تا پنج متر آن طرف یک ساختمان را بزند، اما توپخانه شلیک مستقیم دارد و اصابتش به هدف طور دیگری است. پس ما باید به این موضوع توجه میکردیم. البته در کنار هدایت آتش، ما باید در بعضی از مواقع اطلاعات را هم جمعآوری میکردیم و در اختیار فرماندهان قرار میدادیم.
یعنی کار اطلاعاتی هم میکردید؟
کار ما اطلاعاتی نبود بلکه به فراخور شرایط، با بچههای اطلاعاتی همکاری داشتیم. همان طور که با بچههای توپخانه و خمپاره هم همکاری داشتیم و باید از این تخصصها، مواردی را یاد میگرفتیم و بلد میشدیم تا بتوانیم کارمان را درست انجام بدهیم. مصداقی برایتان عرض کنم؛ یکبار ما در منطقه پاسگاه زید و زمان عملیات رمضان، یک دکل دیدهبانی ایجاد کرده بودیم. از روی این دکل تا عمق منطقه دشمن را میدیدیم. حدود ۲۰ کیلومتر آن طرفتر یک پل دژبانی قرار داشت که حتی میله دژبانی و رنگ روی این میله را هم دیدیم و مجموع اطلاعات کسب شده را به شهیدخرازی دادیم. ایشان خیلی خوشحال شد که نیروهای دیدهبانیاش چنین اطلاعاتی کسب کردهاند. از من خواست همراهش به مقر لشکر ۹۲ زرهی اهواز بروم. آنجا سرهنگ حسنی سعدی که الان سرلشکر هستند، حضور داشتند. من اطلاعات را به ایشان ارائه دادم. آقای حسنی سعدی پرسید مگر شما دیدهبان نیستید؟ گفتم بله. گفت پس چطور توانستید این اطلاعات را کسب کنید؟ توضیح دادم و شهید خرازی هم از تخصص ما و عملکردمان توضیحاتی داد. آقای حسنی سعدی حرف ما را پذیرفت و این اطلاعات توانست به فرماندهان کمک زیادی بکند.
برسیم به بحث ساختن دکلها که در صحبتهایتان اشارهای به آنها شد. نقطه آغاز ساخت این دکلها از کجا رقم خورد؟
مقر لشکر امام حسین (ع) در منطقه دارخوین، داخل انرژی اتمی بود. قبل از انقلاب، کارشناسان فرانسوی یکسری میلههای مثلثی شکل را آنجا گذاشته بودند که نر و مادگی داشت. یعنی روی هم چفت میشدند و میشد با سوار کردن آنها، دکل ساخت. ما بچههای دیدهبانی، چون مربوط به کارمان میشد، این میلهها را برداشتیم و برای اولین بار دکلی را در منطقه پاسگاه زید و در مرحله دوم عملیات الیبیتالمقدس درست کردیم. ارتفاعش هم ۲۰ متر بود. اما عرض این دکلها کم بود. معمولاً عرض دکل یکونیم متر میشد و یک شب تا صبح هم زمان میبرد تا یک دکل را با میلههای آمادهای که در اختیار داشتیم، درست کنیم. یک نکته را هم اضافه کنم. قبل از اینکه خودمان دکل بسازیم، در منطقه دارخوین یک دکل مخابراتی قدیمی وجود داشت که ارتفاعش ۶۵ متر بود. چند الوار روسی را بردیم و در ارتفاع ۵۵ متری یک طبقه درست کردیم. از آنجا هم ما و هم نیروهای دیگر واحدها میآمدند و جاده اهواز به خرمشهر را تحت نظر میگرفتند. همچنین دکل مخابراتی ابوذر در جنوب دارخوین بود که بعد از عملیات حصر آبادان بچهها از آنجا بالا میرفتند و دیدهبانی میکردند. وجود این دکل ابوذر و همین طور دکل مخابراتی خسروآباد و... باعث شد تا ما به فکر احداث دکل بیفتیم. اما در جایی که خودمان میخواستیم. خب این دکلهای مخابراتی ثابت بودند و در منطقه خاصی قرار داشتند، اگر ما میخواستیم در مناطق دیگر هم خطوط دشمن را زیر نظر بگیریم، لازم بود خودمان دکل درست کنیم که این مهم همان طور که عرض کردم انجام گرفت. دکلهای ما میتوانستند یک شبه احداث یا جمعآوری شوند.
پس تجربی کار ساختن دکل را یاد گرفتید؟
بله، تجربی بود. در میدان جنگ هم این تجربه را کسب کردیم. البته بودند بچههایی که تخصص مهندسی داشتند. مثل مهندس شریفالحسینی از بچههای کاشان که بین ما بود. ولی خب این بچههای مهندس هم که کارشان ساختن دکل نبود. همگی عقل و عمل و تجربهمان را روی هم میگذاشتیم و دکل میساختیم. کمکم که جلو رفتیم، بچههای دیدهبانی لشکر امام حسین (ع)، استاد ساختن دکل شدند. خودمان دکل میساختیم و خودمان از روی آن، منطقه دشمن را تحت نظر میگرفتیم. خدا رحمت کند شهید خرازی را اساس ایجاد واحد دیدهبانی و ساختن دکل و تمام پیشرفتهایی که در این خصوص داشتیم، مدیون ایشان است. چون حاج حسین توجه زیادی به موضوع دیدهبانی داشت و توجه و احترام زیادی به بچههای ما قائل بود. خود ایشان هفتهای یک بار یا ۱۰ روز یکبار میآمد و از دکل اطلاعاتی ما بالا میرفت و شخصاً منطقه را نظارت میکرد. حاج حسین یک دستش قطع بود. از باقیمانده همان دست قطع شدهاش کمک میگرفت و بالا میرفت. این پایین همه نگاه میکردیم که چطور بالا میرود. همان زمان بودند افرادی که دو دست داشتند و میترسیدند از دکل بالا بروند. اما شهید خرازی با یک دست و بدون ترس این کار را انجام میداد.
مرتفعترین دکلی که احداث کردید چند متر بود؟
رکورد ما ایجاد دکل ۳۳ متری در منطقه پاسگاه زید بود. بیشتر از آن میترسیدیم درست کنیم، چون احتمال داشت دکل تحمل وزن آن همه میله را نداشته باشد. برای این دکل ۳۳ متری هم چهار تا پایه درست کردیم که اگر دشمن یکی از پایهها را زد، سه پایه دیگر، دکل را سرپا نگه دارند.
دشمن هم از دکل استفاده میکرد؟ یک فیلمی بود که آنها اوایل جنگ در اطراف آبادان دکل درست کرده بودند؟
تا آنجایی که من میدانم و در میدان عمل دیدم، عراقیها تخصصی در ایجاد دکل نداشتند. بچههای ارتش خودمان هم تا آنجایی که من میدانم دکل درست نمیکردند. بلکه تپههای دیدهبانی این کار را میکردند که نهایتاً ارتفاعش پنج متر بود. برای درست کردن این تپهها با همین ارتفاع کم خیلی خاک لازم بود. اما دکلهای ما سریع و با ارتفاع حداقل ۲۰ متری درست میشدند. اولین باری که من دیدم عراقیها دکل درست کردند، در منطقه فاو بود. تقریباً یکسال بعد از عملیات والفجر ۸ بود که دیدم عراقیها یک دکل ۱۸ الی ۲۰ متری درست کردهاند. تا آن موقع که اواخر سال ۶۵ بود، ندیدم آنها دکل درست کنند. خاطره دکل فاو را برایتان تعریف میکنم.
سختترین کار بچههای دیدهبانی چه بود؟
دیدهبانی همهاش سخت بود. ما باید در خط مقدم حضور پیدا میکردیم و بچههای ادوات (اعم از خمپاره و توپخانه و...) را هدایت میکردیم. آن هم زیر آتش دشمن. یکبار آقای احمدی از دوستانم گفت چرا خانوادهات را نمیآوری اهواز و ساکن کنی. گفتم کار ما یک طوری است که نمیخواهم آنها را خودم بیاورم و یک نفر دیگر آنها را برگرداند. منظورم این بود که هر آن امکان شهادت است و اگر من شهید شدم، خانواده باید مجدد به اصفهان برگردند. اما سختترین کاری که من دیدم، دیدهبانها انجام بدهند، نفوذ به عمق دشمن و دیدهبانی در عمق خطوط دشمن بود. در عملیات والفجر ۴ شهید مهدی کشاورز و شهید حسین کهتری به عمق دشمن رفتند و آنجا دیدهبانی کردند. کار این بچهها به قدری خاص بود که در روز شمار جنگ ایران و عراق هم آمده است. یادم است در عملیات والفجر ۱۰ و در منطقه حلبچه، من دیدم هر روز هلیکوپتر عراقی میآید و میرود پشت یک ارتفاعی مینشیند. روی نقشه بررسی کردم دیدم یک چشمهای آنجا قرار دارد. حدس زدم در کنار این چشمه باید مقر فرماندهی یا یک همچین چیزی باشد. با حاج خانعلی که مسئول استراق سمع لشکر بود، هماهنگ کردم. ایشان ایرانی بود، اما، چون مقطعی در عراق زندگی کرده بود کاملاً به عربی تسلط داشت. شهید خرازی خیلی حاج خانعلی را دوست داشت. خلاصه با ایشان هماهنگ کردم و بعد از تنظیم تیر، دو، سه تا گلوله توپ به سمت چشمه و مختصاتی که در نظر گرفته بودیم شلیک کردیم. بعد گفتم وقتی هلیکوپتر آمد دوباره شلیک کنیم که حاج خانعلی گفت در همان شلیک اول، عراقیها مقرشان را جمع کردند و رفتند.
خاطره دکل عراقیها در فاو چه بود؟
تقریباً یک سال بعد از فتح فاو، یک روز صبح زود داشتم به سمت خط مقدم میرفتم که دیدم عراقیها دکل زدهاند. روز قبل این دکل وجود نداشت، حدس زدم که شب قبل آن را درست کردهاند. حداکثر ۱۸ یا نهایتاً ۲۰ متر میشد. برای اولین بار میدیدم عراقیها دکل ایجاد کردهاند. خیلی هم جلو زده بودند. یعنی نزدیک به خط. یا تخصص دکل نداشتند یا نمیدانستند کجا باید دکل بزنند که امنیت داشته باشند. یکی، دو روز صبر کردیم تا اینکه فرمانده گردان مستقر در خط اول گفت عراقیها خط ما را دقیقتر از قبل میزنند. فهمیدم کار این دکل است و دیدهبانهایشان از روی آن گرای منطقه را میگیرند. فرمانده پرسید: چه کنیم؟ گفتم بهترین کار این است دور دکل تنظیم تیر بکنیم تا دیدهبانهای عراقی نتوانند با آرامش از آن استفاده کنند. رفتم سنگر آتشبار ۱۰۵ میلیمتری که فرماندهاش آقای مصطفی مددکن بود. ایشان را بردم جلو و دکل را نشانش دادم. قرار شد اطراف دکل را تنظیم تیر بکنیم. اصلاً فکر زدن خود دکل را نمیکردیم. چون انداختن دکل کار بسیار سختی بود. بعثیها در طول جنگ حتی یکبار هم دکلهای لشکر امام حسین (ع) را نینداختند. شده بود که ترکش به اتاقک بالای دکل بخورد و شهید هم آنجا داده بودیم که با سختی پیکرش را پایین آوردیم. ولی اینکه کل دکل را بزنند و بیندازند پیش نیامده بود. خلاصه آقای مددکن را برگرداندم پیش آتشبارش، اولین گلوله را که شلیک کردیم خورد کنار دکل. پهنایش دو ونیم متر میشد. گلوله دوم خورد پشت دکل و خلاصه چند تا تیر زدیم و کاملاً تنظیم تیر شد. به مددکن گفتم شمارهای که از تنظیم تیر به دست آمده را به فرمانده گردان و مسئول محور و فرمانده گروهان مستقر در خط بده تا هر وقت عراقیها خواستند از دکل استفاده کنند، آنها را بزنیم که راحت نتوانند کارشان را انجام بدهند. بعد برای اینکه مطمئن بشوم، گفتم آقا مصطفی یک گلوله دیگر هم شلیک کن. ایشان زد و من هم با دوربین نگاه میکردم. گفتم مصطفی من که گلوله زمانی نخواستم. (این گلولهها با کلی تنظیم و محاسبات زیاد میتوانستند در ارتفاع ۲۰ متری زمین منفجر شوند) مددکن گفت من که زمانی شلیک نکردم. خودش هم متوجه نشده بود چکار کردهاست. همان طور که با دوربین نگاه میکردم، دیدم گلوله ما رفت و درست خورد به برجک بالای دکل که در ارتفاع ۲۰ متری بود و همان جا منفجر شد. کار خدا بود که این قدر دقیق برجک را زدیم. جنگ دیدهبانها در جاده امالقصر را ما بردیم. کار که تمام شد، به مددکن گفتم دست به این آتش بار نزن و تکانش نده تا اگر عراقیها مجدد برجک را تعمیر کردند، هر بار با همین آتشبار آنها را بزنیم. گذشت و روز بعد دیدیم عراقیها کل دکل را شبانه جمع و از منطقه خارج کردهاند. بعدها آنها دکلهایشان در فاو را حداقل پنج، شش کیلومتر دورتر از خط مقدم احداث میکردند تا نتوانیم بزنیم.