فیلمساز در جایی گفته بود، این فیلم تداعیگر خاطرات من در متروپل زمان جنگ است. گویی «باشهآهنگر» خود را در شخصیت رضا کرامت بازیابی کردهاست. کرامت قهرمان فیلم است که برای تثبیت قهرمانیاش، کارگردان تصمیم میگیرد شهیدش کند و البته این حادثه لازم است تا فیلم متهم به روایت یک عاشقانه مثلثی نشود. فیلم به شدت اعتراضی است؛ در واقع میتوان آن را یک بیانیه اعتراضی با زبانی نرم دانست؛ اعتراض به نگاه فرهنگی حاکم بر حاکمیت! البته از آنجا که فیلمساز خود را نماینده انقلاب میداند، میخواهد از جایگاه انقلابی خود، بیانیهای علیه جریان فرهنگی مخالف قرائت کند، اما درحقیقت پیام فیلم در انتقاد از گفتمان انقلابی در سینما و هنر مهندسی شدهاست.
فیلم به دنبال ساخت فضای آرمانی از سینماست. هر چه تاکنون خیر و خوبی و خدمت از اماکن مقدسی، چون مساجد در دفاع مقدس دیده و شنیدهاید، در فیلم به نفع سینما متروپل مصادره میشود. کارگردان در صحنهای قصد خود برای اینهمانی مسجد و سینما را در قالب پیامی صریح بیان میکند؛ آنجا که قهرمان فیلم میگوید همانطور که وقتی صدای اذان از مساجد بلند میشود و به گوش صدامیان میرسد، لرزه به اندامشان میاندازد، میخواهیم صدای پخش فیلم از سینما هم چنین کند!
قصه به گونهای پیش میرود که سینما علاوه بر رسالت سرگرمی و درسآموزی برای شهروندان و رزمندگان، جانپناهی برای زخمیها و بیماران میشود و مهمتر از آن، اسرای جنگی نیز در سینما استقرار مییابند؛ تو گویی امنترین جا در بحران جنگ سالن سینماست. فیلمساز حتی برای مقدستر کردن سینما حاضر است گره اصلی جنگ را نیز توسط پخش فیلم در سینما باز کند؛ بله رویدادها در پیرنگ داستان به گونهای طراحی میشود که صاحبان سینما متروپل دست به ایثار میزنند تا با زمینهسازی برای حمله دشمن به سالن سینما، شهر نجات پیدا کند.
این تازه اول ماجراست؛ حال که سینما اینقدر مهم و استراتژیک است، مخالف هم پیدا میکند. دشمن هم میخواهد آن را تعطیل کند یا زبان رسای آن را با سانسور ببندد. دقایق زیادی از فیلم با حضور فراصت (رضا کیانیان) در سالن سینما متروپل به همراه روحانی معروف شهر اتفاق میافتد. شخصیتسازی فراصت تماشاگر را به یاد نیروهای انقلابی دهه ۶۰ میاندازد. او نماد ایدئولوژی انقلابی است که از قضا تحلیلگر سیاسی نیز هست. فیلمساز در این بخش از فیلم دوگانه روشنی را ترسیم میکند. نگاه تند سیاسی و ایدئولوژیک که با حمایت جریان روحانیت در برابر سینمای مظلوم و مقدس قرار میگیرد و در کشاکش مواجهه قهرمان فیلم، برای جلوگیری از تعطیلی سینما، ایده سانسور خلق میشود و اینچنین جریان سیاسی که نماد حاکمیت است، به ناچار اجازه پخش برخی از فیلمهای سینما را میدهد.
فیلمساز سعی میکند با تمسخر جریان فرهنگی انقلاب و بیمنطق نشان دادن طرفداران سانسور لحظههای طنز ایجاد کند و با خنده گرفتن از تماشاگر، به گونهای القا کند که مردم نیز با این نگرش همراهی دارند. در اینجا نیز فیلمساز ابایی از بیانیه دادن ندارد؛ در جایی که دعوا بالا میگیرد و قبل از اینکه قهرمان فیلم به همراه دوست دختر دوران بچگیاش، کشف بزرگ سانسور را برای نجات سینما از دست نماینده انقلاب انجام دهد، کرامت از گیردادنها و اشکالتراشیهای فراصت خسته میشود و با صدای بلند میگوید: شما با سینما مخالفید!
تماشاگر مشابه این سخن را بارها شنیدهاست. فرمایشات امامخمینی در بهشت زهرا که فرمودند: ما با سینما مخالف نیستیم، با فحشا مخالفیم. اینجا البته بعید میدانم فیلمساز خواسته خود را در مقابل امام قرار دهد، بلکه همانطور که گفتم، فیلمساز تحتتأثیر جریان روشنفکری سینما و از زبان جریان تساهلگر غیرانقلابی، مدافع انقلابشده و به اصطلاح میخواهد از جریان تند حاکم انتقاد کند.
اما سؤال اینجاست که فیلمساز این دگراندیشی را تا کجا میخواهد پیش ببرد. نویسنده و کارگردان تساهل و تسامح نشئت گرفته از دگراندیشی خود را تا جایی جلو میبرد که قهرمان رزمنده فیلم را عاشق دختری میکند که نامزد دوست نزدیک و همکار رزمنده اوست. فرانک و نامزدش برای اینکه رضا کرامت ناراحت نشود، به او چیزی نمیگویند، اما با وجود اعتراضهای پدر فرانک، رضا کرامت دائماً در حال نزدیکشدن و ابراز علاقه به فرانک هست؛ تا جایی که دختر مجبور میشود به کرامت بگوید این دو نمیتوانند با هم ازدواج کنند. فیلمساز برای فرار از چالش بعدی این رابطه، کرامت را شهید میکند. در سکانس پایانی فیلم هم میبینیم که نامزد فرانک و دوست نزدیک شهید کرامت، به صورت اتفاقی متوجه میشود که نامزدش لغزیده و به سمت کرامت تمایل پیدا کردهبود.
انگار فیلمساز از آزادیبیان در سینما دنبال چنین روابط عاشقانه است و خود سعی کرده جسورانه عشق مثلثی را در میان رزمندگان دفاع مقدس مطرح و البته در نیمه رها کند تا متهم نشود.
آیا جسارت فیلمساز به همینجا ختم میشود. باید بگویم خیر! این داستان سر دراز دارد. اینها که گفتیم تازه لایه اول فیلم است؛ نویسنده و کارگردان محترم، بیانیه اصلی خود را در لایههای عمیق فیلم قرار دادهاست. او با استفاده از روش استعاره سعی کرده حرفهای اصلی این بیانیه را به صورت غیرمستقیم بیان کند. جهان فیلم تازه در این استعارهها خود را نمایان میکند. در لایههای عمیقتر فیلم، آبادان نماد ایران است و سینما متروپل نماد فرهنگ و هنر ایران و آدمها هر یک نماینده تفکر و جریانی هستند.
این قلم سعی خواهد کرد در یادداشت بعدی لایههای درونی این بیانیه مصور را که به دنبال دفاع از گفتمان غیرانقلابی و دگراندیش در سینمای ایران است، تبیین کند.
چیز تازه ای نیست خیلی از فیلم های ایرانی اعتراض علیه کشور و ارزشها هستند نمک می خورند و نمکدانی خورد می کنند