خیلی از درسهای شگفت زندگی را اتفاقاً نباید در کارگاههای پرزرق و برق و عناوین و اصطلاحات پرطمطراق جستوجو کرد. خیلی از درسهای شگفت زندگی را اتفاقاً نباید در کارگاههای پرزرق و برق و عناوین و اصطلاحات پرطمطراق جستوجو کرد. راستش را بخواهید گاهی فکر میکنم این اصطلاحات بیشتر برای مرعوبکردن و دور زدن ذهن مخاطب است. تصور کنید بچههای بخش فنی ادارهای عادت داشتهاند، لحظههای هیجانیشان را با پرتاب قند به سمت همدیگر جشن بگیرند، اما این جشن برای آبدارچی اداره زحمات و حاشیههایی داشته است. حالا فکر میکنید یک آبدارچی چطور باید از این کار جلوگیری میکرده؟ با تکتک بچههای فنی صحبت و با لحنی پدرانه آنها را موعظه و نصیحت میکرده یا حتی لحن تندتری به خود میگرفته و شعور آنها را هدف قرار میداده یا نه موضوع را به مقامات بالا میکشانده؟
تعارفات را کنار بگذاریم. خودتان میدانید چنین راههایی جواب نمیدهد. حالا فکر میکنید چه راهکاری به ذهن خلاق آبدارچی رسیده است؟ یک روز یکی از بچههای بخش فنی از راه میرسد و کاملاً تصادفی میبیند آبدارچی حبههای قندی را که زیر میزها و گوشه دیوارها افتاده بوده با کمال احترام جمع میکند و بدون اینکه حتی یک فوت ساده را حرام آن قندها کند یکییکی به قندانها برمی گرداند. دیدن همین صحنه کافی بوده که یک بار برای همیشه، ایده پرتاب قند در لحظههای هیجانی بخش فنی برچیده شود.
به نظر من پاسخی که شما و من در زندگی به مسائلمان میدهیم باید همینطور آرام، هوشمندانه و در عین حال قاطع باشد، به ویژه پاسخ ما به خرابکاریها و شیطنتهای نفس خیره سرمان دقیقاً باید همینطور باشد. هرگونه چانهزنی، موعظه، تهدید و درگیری با نفس یا همان ذهن ناآگاه، بیفایده و بخشی از بازی ناآگاهی است.
سعدی در گلستان میگوید: «بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که: اَعدی عدوِک نَفسُک الَّتی بین جَنبَیک. گفت: به حکم آنکه هر آن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد، مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند.
فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن/ وگر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد
مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشت / خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد»
سعدی در این حکایت از زبان بزرگی، حدیثی از پیامبر را شرح میدهد. آن حدیث این است که دشمنترین دشمنان تو در میان دو پهلوی تو قرار دارد، به تعبیر حافظ تو خود حجاب خودی، اما آن بزرگ در معنی این حدیث میگوید شما با هر دشمنی احسان و مروت کنید امکان دارد که او متوجه این احسان و انصاف شود و از در دوستی وارد شود، اما درباره نفس آدمی چنین احتمالی وجود ندارد، چون هر اندازه هم که مدارا را بیشتر کنی او میدان و قلمرو بیشتری برای پیشروی خواهد گرفت. چرا؟ چون به تعبیر مولانا:
دوزخ است این نفس و دوزخ، اژدهاست / کو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد، هنوز / کم نگردد سوزش آن خلقسوز
نفس آدمی از جنس آتش و دوزخ است. ما هر اندازه هم که با آتش مدارا کنیم و فضای بیشتری در اختیار او قرار دهیم مدارا کردن با آتش و فضای بزرگ در اختیار او قرار دادن، آتش را خاموش نخواهد کرد، بلکه صدمه و آسیب او را بیشتر خواهد کرد.