محمدرضا فامیلزرگریان در فروردین سال ۱۳۴۳ در همدان به دنیا آمد. امیدها و آرزوهای زیادی برای آیندهاش داشت. عاشق درس خواندن بود و میخواست با علم و دانش نقش مفیدی برای آینده کشورش داشته باشد. در کنار درس خواندن از فعالیتهای اجتماعی و سیاسی نیز غافل نبود. محمدرضا فامیلزرگریان در فروردین سال ۱۳۴۳ در همدان به دنیا آمد. امیدها و آرزوهای زیادی برای آیندهاش داشت. عاشق درس خواندن بود و میخواست با علم و دانش نقش مفیدی برای آینده کشورش داشته باشد. در کنار درس خواندن از فعالیتهای اجتماعی و سیاسی نیز غافل نبود.
محمدرضا ۱۴ ساله بود که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. پیروزی انقلاب حیات تازهای برای محمدرضا بود. این انقلاب برای محمدرضا بلوغ فکری به دنبال داشت. او یکی از بسیجیان واقعی و مخلص بود که فعالیت خود را در بسیج آغاز کرد. هم در بسیج دبیرستان ابنسینا عضو بود و هم مسئولیت فرماندهی بسیج مسجد امیرالمؤمنین (ع) را برعهده داشت.
پس از انقلاب فعالیتهای بسیج بسیار سنگین بود و اعضای بسیج شبها گشت زنی میکردند. هنوز امنیت و ثبات در شرایط و شهرها برقرار نشده و درگیریها زیاد بود و گروهکهای منافقان تحرکات زیادی در سطح شهر داشتند. هر دو پایگاهی که محمدرضا در آنها عضو بود شهدای زیادی تقدیم انقلاب کرد. در طول دوران دفاع مقدس ۸۵ نفر از دبیرستان ابنسینا به شهادت رسیدند که حاکی از فعالیت بچههای این مدرسه دارد.
قبولی در کنکور
شهید فامیلزرگریان در کنار فعالیتهایش در بسیج، جبهه دانش را ترک نکرد. محمدرضا حساسیت بالایی به بیتالمال داشت. شبهایی که در پایگاه میماند، چراغهای پایگاه را خاموش میکرد و با نور شمع درس میخواند تا از بیتالمال استفاده شخصی نکرده باشد. برای قبولی در کنکور تلاش زیادی کرد و در نهایت در رشته پتروشیمی دانشگاه نفت اهواز قبول شد. آن زمان قبولی در دانشگاه نفت کار سختی بود ولی اراده محمدرضا، هر کاری را برای او شدنی میکرد.
همزمان با تحصیل در دانشگاه، محمدرضا به عنوان نیروی رزمی در سپاه انصارالحسین (ع) و اطلاعات عملیات مشغول شد. با وجود اینکه چند ماه قبل از قبولی در کنکور دچار مجروحیت شده بود، اما باز ابایی از حضور در دانشگاه نداشت. همچنین محمدرضا رزمیکار هم بود و در اوایل انقلاب در باشگاه شهید اسلامیان ورزش میکرد و این ورزش و رزم او به سایر بچههای بسیج هم سرایت کرد و باعث شد تا همه اعضاء رزمیکار شوند.
برادر شهید، محسن فامیلزرگریان بشاش بودن و سادهزیستی و افتاده حالی را جزو مهمترین خصلتها و ویژگیهای برادرش میداند. او درباره آخرین اعزام محمدرضا میگوید: «او از اهواز و از گردان خودمختار جعفر طیار اعزام شد، در عملیات بدر رزمندگان ایرانی مقداری پیشروی کرده و سپس مجبور به عقبنشینی میشوند، محمد جزو کسانی بود که خط را نگه داشته بود تا بقیه عقب بنشینند، در آنجا از ناحیه دو پا مجروح میشود، این را دوستانی که از او جدا شده و آخرین بار دیده بودند گفتند که خمپارهای کنار او میخورد، اما کسی شهادت او را ندیده بود.»
چشم انتظاری خانواده
شهید محمدرضا فامیلزرگریان در تاریخ ۲۳ اسفندماه ۱۳۶۳ در شلمچه و عملیات بدر به شهادت رسید. برادر شهید بازگشت پیکر شهید و سالهای چشم انتظاری خانواده را اینگونه توصیف میکند: «پس از پایان جنگ نوبت آوردن پیکر شهدا بود، در آن زمان هم با هر گروه از شهدایی که بازمیگشتند، خانواده استرس و نگرانیهایی داشتند، این جریان در زمان آزادسازی اسرا نیز باز برای ما تکرار میشد. ۱۵ سال طول کشید تا برای ما محرز شود محمد به شهادت رسیده، مفقوالاثر بودن با شهادت، اسارت و حتی مفقودالجسد بودن تفاوت بسیاری دارد چرا که هیچ خبری از او نداشتیم و نمیدانستیم اصلاً زنده است یا شهید شده، فشار روانی زیادی بر خانواده ما حاکم بود، گاهی برخی خبر از شهادت او میدادند و گاهی برخی خبر زنده بودن او را که اسیر است و در رادیو صحبت کرده، برای ما میآوردند و ما به تاب و تب میافتادیم.
آخرین بار آقای امیر خانزاده با بنده تماس گرفت و گفت این بار دیگر محمد آمده، آنجا بود که دیگر انتظار ۱۵ ساله به پایان رسید، با خصوصیتی که محمدرضا داشت همه حدس میزدیم که جز شهادت نصیب او نمیشود، سرانجام پیکر محمدرضا در سال ۱۳۷۸ در تفحصی کشف و به میهن بازگشت.»