کد خبر: 1121196
تاریخ انتشار: ۱۶ آذر ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
تسلیم سرنوشت در را محکم کوبیدم و از خانه بیرون زدم. اگر می‌ماندم حتماً با مامان سرخواستگاری که می‌خواست بیاید و من قبولش نداشتم، حرف‌مان می‌شد
مرضیه بامیری

در را محکم کوبیدم و از خانه بیرون زدم. اگر می‌ماندم حتماً با مامان سرخواستگاری که می‌خواست بیاید و من قبولش نداشتم، حرف‌مان می‌شد. فرارکردن بهتر از ماندن و چانه‌زدن بود. مرغ مامان یک پا داشت و انگار من در دوران قحطی خواستگار زندگی می‌کردم و ممکن بود، اگر این مورد را رد کنم، برای همیشه روی دست آن‌ها بمانم. دلم می‌خواست درس بخوانم. از وقتی یادم می‌آید سرم در کتاب بود. همه مهمانی می‌رفتند من درس می‌خواندم. دوستانم تولد می‌گرفتند و من برای کنکور تست می‌زدم. آن‌ها برای خودشان لاک‌های رنگی می‌خریدند و من در قفسه‌های کتاب دنبال رد پای دانایی بودم. احساس برایم معنایی نداشت. هر چه بود علم بود و منطق. از نظر من عشق یک دروغ محض بود، یک قصه که فقط کتاب‌ها را قابل تحمل‌تر می‌کند. مامان هم وقتی ناامید شد و دید من دلم سُر نمی‌خورد و دودی از من بلند نمی‌شود، فکر کرد بهتر است خودش دلم را در عمل انجام شده قرار دهد و عشق را دو دستی تقدیمم کند.
می‌خواستم مستقل باشم. برای خودم زندگی کنم و کسی را پایبند خودم نکنم. فکر می‌کردم همه عاشق‌ها یک جور اسیرند که وقتی عشق رنگ باخت باید یک عمر بسوزند و به پای انتخاب احمقانه‌شان بمانند، ولی مامان‌بزرگ نظرش فرق داشت و می‌گفت: «هرکسی دنبال جفت خودش می‌گردد، وقتش که برسد تو هم ٌسر می‌خوری و تسلیم سرنوشت می‌شوی و پرچم سفید را بالا می‌بری.» این حرف مادربزرگ به نظرم خنده‌دارترین استدلال برای توجیه عشق و ازدواج بود.
چند روز پیش برایم از دانشگاهی بورسیه آمده بود. اگر مامان می‌فهمید از ترس اینکه از او دور بشوم، همین امشب من را به هر زحمتی شده پای سفره عقد با خواستگار محبوبش می‌نشاند. باید دنبال کارهایم می‌رفتم. یک مهاجرت حساب‌شده که مدت‌ها منتظرش بودم. باید دور از چشم مامان پاسم را می‌گرفتم و کم‌کم برای رفتن آماده‌اش می‌کردم. چیزی تا پریدن نمانده بود و فقط کافی بود در این مدت با دل مامان راه بیایم و آرزوی عروس شدنم را عقب بیندازم.
چند جا کار داشتم. کافی‌نت رفتم. بعد هم یکسر به سفارت زدم. وقتش بود برای رفتن پول جور کنم. دانشگاه رفتم و ماجرای وام را پیگیری کردم. مبلغ وام کم بود، ولی از هیچی بهتر بود. در سالن دانشگاه بودم که دوستم زنگ زد. خیلی وقت بود از او بی‌خبر بودم، وقتی فهمید خیال پریدن دارم، اصرار کرد همدیگر را ببینیم، آن هم خیلی زود!
میان کارهایم خالی‌کردن زمان برای دیدن یک دوست سخت بود، ولی دور از ادب بود دعوتش را رد کنم. مخصوصاً حالا که قرار بود بروم و احتمالاً دلم برای تک‌تک این قرار‌ها تنگ می‌شد. با او در یک رستوران سمت پونک قرار گذاشتم. کارم که تمام شد یک راست به ایستگاه مترو رفتم. واگن خیلی شلوغ بود و من پاهایم در کفش تازه‌ام تاول زده بود. آدرس را پیدا کردم و به سمت رستوران رفتم. اگر یک دقیقه دیرتر می‌رسیدم، زیر باران تند و یکهویی موش آب کشیده می‌شدم. وارد رستوران شدم، چشمم را در پی دوستم چرخاندم. کنار پنجره نشسته و آرنجش را زیر چانه‌اش گذاشته بود. مثل همیشه با نمک و سرحال بود. من را که دید از جا پرید و در آغوشم گرفت. انگار سال‌ها بود که من را ندیده. یکهو دلم خالی شد. هنوز حرفی از رفتن جدی نبود. من نشانه‌های دلتنگی را در خود حس می‌کردم. شک داشتم آدم دل کندن و غربت کشیدن باشم. از اینکه یک روز تنها با دوستان غریبه‌ام که حتی زبان‌مان هم یکی نیست در رستوران غذا بخوریم و خاطرات ایران را مرور کنیم، دلم می‌گرفت.
ملاقات خوب و به موقعی بود و حسابی انرژی گرفتم. هنوز غذایی را که سفارش داده بودیم، نیاورده بودند که موبایلش زنگ خورد. با محبت و صمیمی جوابش را داد: «جانم عزیزم.» نمی‌دانم او پشت خط چه گفت، ولی دوستم جواب داد: «شرمنده، کمی طول می‌کشد. می‌خوای بیا بالا.» باز هم نمی‌دانم پشت خط چه گفت، ولی دوستم اصرار کرد. عصبی بودم. حوصله مرد‌ها را نداشتم. می‌خواستم گپ‌مان دخترانه باشد. به روی خودم نیاوردم و به حرف زدن ادامه دادم. غذا را آوردند. استیک پنبه‌ای و خوشمزه‌ای بود. از اینکه در انتخاب رستوران و نوع غذا ولخرجی کرده بود، خوشحال بودم، ولی چند دقیقه بعد حواسم پرت شد. یک پسر جوان روی صندلی دو میز آن طرف‌تر پشت دوستم نشسته بود. معذب بودم. هرچه سرم را به حرف زدن گرم می‌کردم باز یکهو از دستم در می‌رفت و می‌دیدم زل زده‌ام به آن جوان بیچاره. وقتی نگاهمان با هم یکی شد، خجالت کشید و سرش را پایین انداخت. بدون اینکه غذایش را سفارش بدهد، از پشت میز رفت و من ته قلبم دلم می‌خواست یک بار دیگر او را تصادفی ببینم.
بابت ناهار خوشمزه دوستم تشکر کردم و با هم از رستوران بیرون زدیم. می‌خواستم اسنپ بگیرم، ولی نگذاشت. اصرار کرد که با برادرش برویم و من را تا خانه برساند. باران هنوز می‌بارید و هوا برای رفتن مساعد نبود. میان تعارف‌هایمان ماشین ترمز کرد و دوستم تعارف زد، بنشینم. برادرش مؤدبانه پیاده شد و سلام کرد. خشکم زده بود، این همان پسر بود. لبخندی روی لبم نشست، اما قلبم تندتند می‌زد و دست‌هایم یخ زده بود. به نظرم خیلی مهربان و نجیب می‌آمد.
فکر کنم علت تندشدن ضربانم را فهمیده باشم. من همان موقع در رستوران و آنچه اتفاق افتاده بود، سُر خورده بودم؛ یک روز معمولی که غافلگیر و پاگیرم کرد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار