کد خبر: 1113230
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
مرضیه بامیری

پرده اتاقم را که بدون اجازه مامان کنار کشیدم، دانستم هوا تاریک شده و الان شب است. مامان دوست نداشت من پنجره را باز کنم و بچه‌ها را در حال بازی در کوچه ببینم. همیشه وقتی دختر‌ها را در حال دوچرخه سواری می‌دیدم، به حالشان غبطه می‌خوردم. دلم می‌خواست درِ خانه را یواشکی باز کنم، از خانه بیرون بزنم و خودم را وسط هیاهوی دختر‌ها گم کنم. همیشه فکر می‌کردم آن‌ها خیلی خوشحالند، چیزی که من نبودم. تمام اتاقم تا سقف پر از اسباب بازی‌های جور واجور بود. پر از عروسک‌هایی که فکر می‌کردم آن‌ها باعث دوری مامان بابا شده‌اند و به همین خاطر کینه بدی از آن‌ها به دل گرفته بودم. همه را یک گوشه پرت کرده بودم و گاهی مامان بعد از کلی غرولند سر بی‌نظمی‌ام، آن‌ها را مرتب می‌کرد و در قفسه عروسک‌ها می‌چید. دخترخاله‌ها و پسرعمه‌ها دوست داشتند بیست‌وچهار ساعته خانه ما باشند. چون من به اندازه تمام بچه‌های فامیل وسیله برای بازی داشتم، ولی خب! آن‌ها همبازی داشتند که من نداشتم. خودم بودم و انبوهی از اسباب بازی که مجبور بودم سرم را با آن‌ها گرم کنم. هرچه جلوی من گذاشتند باید بی‌چون و چرا می‌خوردم. هر چه می‌خریدند بپوشم و موجودی بله چشم گو برای مامان باشم که همه جا پزم را بدهد و برچسب عاقل و فهیم بودن به من بزند. روز‌های خوب هم داشتیم. وقتی بابا از دنده چپ بلند نشده بود و در خانه خبری از دعوا مرافعه نبود. وقت‌هایی که خورشید نمی‌دانم از کدام طرف طلوع کرده بود و بابا با یک جعبه کادو به خانه می‌آمد. یک جوری من را در آغوش می‌گرفت و به سینه می‌چسباند که انگار ماه‌هاست دخترش را ندیده. رفتارش عجیب بود. مثلاً یک روز یواشکی گوشی بابا را برداشتم و او کتکم زد. یک بار به مامان گفتم بابا با یک خانم تلفنی حرف می‌زند و آن‌ها دعوایشان شد. بعد هم من را در حمام زندانی کرد تا ادب شوم و دیگر فضولی نکنم ولی تنبیه‌های بابا برایم عادی شد و من ذوق می‌کردم برای مامان خبرچینی کنم. لااقل او به من سیب‌زمینی سرخ شده با پنیر می‌داد و گاهی هم اجازه می‌داد نیم ساعت با بچه‌های ساختمان بازی کنم.
آن شب هر دو مهربان بودند ولی فقط با من! به چشم‌های هم نگاه نمی‌کردند و سر میز غذا فقط با لقمه‌های نان و تکه‌های درشت کاهو بازی می‌کردند. هر کدام نگاهشان به من می‌افتاد لبخند‌ریزی می‌زد و دوباره سرش پایین می‌افتاد. فکر می‌کردند یک بچه پنج شش ساله خنگ هستم که لابد با خنده آن‌ها می‌خندیدم. همین که آن‌ها بدون دعوا کنار هم بودند چیز ترسناکی بود. عجیب‌تر اینکه بابا پیشنهاد کرد برایم قصه بخواند. این دیگر از عجایب زندگی من بود. چیزی که شاید دو یا سه بار بیشتر پیش نیامده بود. برایم قصه جدید خواند. من چشم‌هایم را بستم ولی دیدم کتابی دستش نیست. داشت از حفظ هرچه به ذهنش می‌رسید می‌خواند. قصه غمناکی بود. لابه‌لای خواندنش حس کردم گریه می‌کند. یکی دو بار بینی‌اش را بالا کشید و دوباره ادامه داد. شیطنتم گل کرد. خودم را به خواب زدم تا او موقع بیرون رفتن از اتاق لپم را ببوسد و قربان صدقه‌ام برود. خیلی جلوی خودم را گرفتم که نخندم. آخر عادت بدی که داشتم در مواقع حساس هر وقت می‌خواستم خودم را به خواب بزنم پقی می‌زدم زیر خنده ولی این‌بار جلوی خنده‌ام را گرفتم تا بوسه بابا را از دست ندهم. فکر می‌کردم بوسیدن بابا احساس امنیت دارد و من از اینکه کنارش هستم خوشحال بودم. جای بوسه‌اش روی لپم خیس شد. دلم برایش سوخت. پیش خودم گفتم کاش بیدار می‌شدم و با انگشت اشکش را پاک می‌کردم ولی به‌هر حال بدجنسی کردم و با قلبی پر از شادی خوابم برد. شبی که مامان بابا با هم خندیده بودند، برایم قصه خوانده بودند و هر دو مرا در آغوش گرفته بودند حتی برای ریختن سس روی لباسم غر نزده بودند من خوشبخت‌ترین دختربچه دنیا بودم.
صبح که بیدار شدم مامان داشت در کشوی کمد دنبال چیزی می‌گشت. نمی‌دانم چرا آنقدر برایش مهم بود. چون وقتی دو تا کشوی اول را گشت و پیدا نکرد، با کلافگی وسایلش را به بیرون پرت کرد. کنارش رفتم و سلام کردم. بی‌حوصله گفت: «سلام.» پرسیدم: «بابا کو؟» کلافه‌تر جواب داد: «بیرون. توهم زودتر حاضرشو باید بریم.»
-کجا بریم؟ بابا هم میاد؟
- چقدر سؤال میپرسی دختر؟ من و تو میریم.
ترسی کودکانه به جانم افتاد. فکر کردم شب که خوابیده‌ام باز آن‌ها دعوا کرده‌اند. ناراحت از او پرسیدم: «باز دعواتون شده؟»
دست از گشتن برداشت. توی چشم‌هایم زل زد. دستم را گرفت و به خودش نزدیک کرد. این بار مهربان‌تر جواب داد: «تو خودتو ناراحت نکن عزیزم. خب؟ قول میدم همه چی رو درست میکنم.»
سکوت کردم و خودم را در آغوشش انداختم ولی دلم گرفته بود. می‌دانستم یک چیزی مثل هر روز نیست.
با مامان سوار مترو شدیم ولی اصلاً حواسش به من نبود. من را به خانه خاله برد. خاله وقتی در را باز کرد مامان بغض کرد و خودش را در آغوش او انداخت. مامان هر وقت قرار بود جایی برود مرا پیش خاله می‌گذاشت.
خانه خاله خوش گذشت. با پسر سه ساله‌اش حسابی بازی کردم. وقتی خسته شد و خوابید من هم حوصله‌ام سر رفت. از خاله اجازه گرفتم و به مامانم زنگ زدم ولی جواب نداد. شماره بابا را گرفتم. او بلافاصله جواب داد و گفت: «جونم نفس بابا.» گفتم: «حوصله‌م سر رفته. میشه بیای دنبالم؟» تا گفتم بیا دنبالم یک ربع بعد جلوی در بود. خاله مقاومت کرد که من با او نروم ولی چیزی وجود نداشت که مانع خوشی من و بابا شود. خندید و گفت می‌خواهد من را پارک ببرد. خاله حریف حس پدر دختری‌مان نشد و من را بوسید. آهسته در گوشم نجوا کرد: «خاله جون خیلی مراقب خودت باش.»
بابا من را پارک برد. با هم بستنی شکلاتی خوردیم و سر پیتزا خوردن کلی خندیدیم. یکهو بابا نگاهی به ساعتش کرد و گفت باید برگردیم. در راه خیلی حرف نزد و این دفعه اصلاً قیافه‌اش خوشحال نبود. به او لبخند زدم و گفتم: «بابایی امروز خیلی خوش گذشت. کاش مامان هم اومده بود.»
لبخند تلخی زد و گفت: «ببین دخترم تو دیگه خانم شدی. خیلی چیزا رو متوجه میشی. مثلاً متوجه شدی که من و مامانت دیگه نمیتونیم با هم باشیم.»
- یعنی چی نمیتونین؟
یعنی تو باید با مامانت زندگی کنی. البته منم همیشه میام بهت سر میزنم. واست کادو و پیتزام میخرم ولی فعلاً نمیتونیم سه تایی با هم باشیم.
یک حدس‌های کودکانه‌ای میزدم ولی خیلی مطمئن نبودم. گفتم لابد دوباره با هم قهر کرده‌اند و بابا یا مامان می‌خواهند چند شبی خانه نیایند. اگر به آرامش خانه کمک می‌کرد، من راضی بودم. مامان بزرگ بلد بود آن‌ها را آشتی بدهد.
هنگام پیاده شدن از ماشین نگاهی به مامان کرد که به خانه خاله برگشته بود. من را محکم بغل کرد و بوسید. زود سوار ماشین شد، گازش را گرفت و رفت. مامان به جعبه پیتزای نصفه نیمه که برایش آورده بودم لبخندی زد و مرا داخل خانه برد.
صبح یک کودک خوشبخت بودم که هم پدر داشتم هم مادر و هر سه با هم بودیم، اما حالا جدا از هم و اینطوری شد که اولین شب بچه طلاق بودن من شروع شد با پدری که هفته‌ای یک بار فقط برای چند ساعت حق داشت بابای من باشد!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار