همین چند روز پیش بود که مستندی از نوید شاهد سمنان دیدم؛ مستندی که در آن خانم گلنار ادیب مادر شهید حسین فیصلی از زندگی تا شهادت فرزند شهیدش حسین میگوید، از او که زاده عاشورا بود و برای همین نام «حسین» بر او نهاده شد. حسین فیصلی دانشآموزی بود که به ندای امامش لبیک گفت و به جای کیف مدرسه کولهبار شهادت را به دست گرفت و راهی جبهه شد و با اصرار خود در عملیات کربلای ۵ شرکت کرد و نهایتاً در ۲۳ دی ماه سال ۶۵ در شلمچه به شهادت رسید. آنچه در پی میآید ماحصل همراهی ما با مادر شهید است.
متولد عاشورا
پسرم حسین ۹ فروردین ۱۳۴۸ در تهران به دنیا آمد. او بچه چهارم من بود. اولین فرزندم پسر، دومی دختر و سومی پسر بود. حسین در روز عاشورا به دنیا آمد و برای همین نام حسین را برای او انتخاب کردیم. همسرم خسرو راننده بود و از این طریق امرار معاش میکردیم. وضعیت مالی و اوضاع زندگی ما خوب بود. حسین خیلی احترام من و پدرش را داشت. از کودکی با نماز خواندن انس گرفت. کمی که بزرگتر شد، خودش را رساند به صف فعالان انقلابی. یک بار با لباسهای خیس آمد خانه. پدرش تا او را با این وضعیت دید، گفت: «بازم رفته بودی تظاهرات؟» گفت: «بله، از بدشانسی گیرشان افتادیم.» حرفش تمام نشده بود که پدرش گفت: «همهتان را هم باهم انداختن توی آب؟»، خندید و گفت: «بابا خوب میدانیها». پدرش با نگرانی گفت: «اگر دفعه بعد زندانیتان کنند چه؟»، بوسهای بر پیشانی پدرش زد و گفت: «توکل به خدا»، آن موقع کلاس چهارم ابتدایی بود.
دانشآموز بسیجی
اگر کسی حرف نامربوطی علیه اسلام و انقلاب میزد، ناراحت میشد و حسابی برخورد میکرد. دوران ابتداییاش را در مدرسه بهمنیار تهران و راهنمایی را در باهنر گرمسار به پایان رساند. برادرش پرویز سال ۱۳۶۰ وارد سپاه تهران و بعد هم منتقل شد به سپاه گرمسار، برای همین همه خانواده به گرمسار نقل مکان کردیم.
جنگ که شروع شد، حسین درس را نیمهتمام گذاشت و همزمان با جبهه و جنگ به عنوان بسیجی از طریق سپاه به شلمچه رفت. سه ماه در جبههها فعالیت داشت. نهایتاً در ۲۳ دی ماه ۱۳۶۵، در شلمچه بر اثر انفجار خمپاره به شهادت رسید.
همرزم برادر
حسین با برادرش محمد در جبهه حضور داشت. بعد از شهادت حسین، محمد از روزهای همرزمیاش با حسین برایمان چند خاطره تعریف کرد. او میگفت: قبل از عملیات کربلای ۵ بود. ناگهان دستی به کتفم خورد و گفت: با توام محمد. تکانی خوردم و نگاهی به او کردم. حسین بود. صورتش پر از اشک بود و چشمهایش سرخ شده بودند. دوباره گفت: با فرماندهها صحبت کن، میدانم حرفت را گوش میدهند. من نمیخواهم نگهبان باشد. گفتم: مگر نگهبانی بدِ؟ حسین گفت: نه، ولی من میخواهم بیام عملیات. حسین نگهبان دژبانی بود که گفتند عملیات نزدیک است. از من خواست که با مسئولان صحبت کنم او هم بیاید. هر چه اصرار کرد قبول نکردم. چند روز بعد ستارپناه را دیدم. شهید ستارپناه ارادت خاصی به بیبی فاطمه زهرا (س) داشت. رو به من کرد و گفت: حسین به من گفته است شکایت تو را به حضرت زهرا (س) میکند. میخواستم حرفی بزنم که گفت: دیگر به حرفش گوش کن! من هم با خودم کنار آمدم. با مسئولان صحبت کردم و حسین وارد گردان شد، برای عملیات کربلای ۵. روز عملیات بود، وقت خداحافظی سرش را کنار گوشم آورد و گفت: من دیگر برنمیگردم. این حرف را که از او شنیدم، سرم را بردم عقب و به چشمهایش نگاه کردم. میدانست از حرفش تعجب کردم. گفت: میدانم این دفعه دیگر شهید میشوم. فقط از تو میخواهم مواظب بابا و مامان باشی.
فدای علیاکبر حسین (ع)
نحوه شهادتش را از زبان برادرش که در کنارش بود، برایتان نقل میکنم: «سه تا سرپل بود که باید میگرفتیم و رویش مستقر میشدیم تا گردان بعدی بیاید و عملیات ادامه یابد. متأسفانه بچههای گردان شاهرود شیمیایی شدند و ما نتوانستیم سرپل را بگیریم. مجبور شدیم یک مسافت ۲۵ کیلومتری را دور بزنیم و برگردیم تا از مقابل عملیات را شروع کنیم. داخل جادهای بودیم که حدوداً ۷۰ سانتیمتر ارتفاع داشت. وقتی راه میرفتیم، خم میشدیم که عراقیها ما را نبینند. با چهار لولها جاده را میزدند. کافی بود سرت را بالا بیاوری و تیر به آن بخورد. کار پیک گردان به عهده من بود. خبری را باید به کل بچهها میرساندم. خبر را رساندم. برمیگشتم که از کنار حسین رد شدم. هنوز یک متر نرفته بودم که خمپارهای خورد توی ستون. چند متر پرت شدم آن طرفتر. دقیقهای بعد بلند شدم. به یاد حسین افتادم. با چشمهایم دنبالش گشتم. روی زمین افتاده بود. سرش را بلند کردم و گذاشتم روی زانویم. دو سه بار صدا زدم حسین، حسین، حسین! چشمهایش را باز و نگاه ضعیفی به من کرد و شهید شد.»
مادر شهید در ادامه میگوید: «اگر صد تا پسر داشته باشم باز هم همهشان رامیفرستم جبهه. اگر هم شهید شدند، فدای سر علیاکبر حسین!»
حفاظت از اسلام
در بخشهایی از وصیتنامه شهید حسین فیصلی میخوانیم: «هدف من از آمدن به جبهه این است که از دین اسلام، مملکت و خاکم و از ناموس و وطنم محافظت کرده باشم و پرچم اسلام را بر فراز قلههای جهان برافراشته نمایم. پیامم به امت حزبالله این است که هرگز جبههها را خالی نگذارید و به پیام امامتان لبیک گویید و نگذارید پرچم اسلام به زمین بیفتد و از امت حزبالله میخواهم که مساجد را نیز همیشه پر نگهدارند تا دل دشمنان اسلام از خالی بودن مساجد شاد نشود.»