دوستم زنگ زد، گفت برای چای عصرانه به خانهام میآید. مدتها بود او را ندیده بودم و تصور چهره معصوم و پرانرژی او مرا به وجد آورد. واداشت که بلند شوم خانه را به شوق مهمان عزیز آب و جارو کنم. پس از مدتها دست به کار بشوم و یک کیک نارگیلی خوشمزه درست کنم که میدانستم قبلاً خیلی طعمش را دوست داشت. ساعت سه شد و دوست من آمد. متفاوتتر از آنی بود که تصور میکردم. قیافهاش نه شاد بود و نه غمگین. لبخند محوی روی لبش بود که نمیتوانستم ذهنش را بخوانم.
آمد و نشست. قبل از اینکه برایش چای بیاورم شروع کرد به تعریف کردن. تندتند حرف میزد و تندتر از آن سؤال میکرد. مدام میپرسید، خوشبختم؟ از زندگی راضیام؟ وارد بحث خونسردی همسرها شد و به دست و دلبازی آنها رسید. درباره فرهنگ خانوادهها گفت و من خیلی زود دانستم امروز قرار است یک گفتوگوی جنجالی مفصل داشته باشیم، چراکه دوستم با یک دل پر آمده بود پیش من. در واقع نه از سر دلتنگی بلکه برای تخلیه ذهن خودش لازم داشت با یکی حرف بزند و آن من بودم. شروع کرد به صحبت. همان اول گفتوگویمان دانستم او از همسرش جدا شده، ولی به رویش نیاوردم و اجازه دادم خودش هر وقت صلاح دید دربارهاش حرف بزند. غافل از اینکه دوستم همه این مقدمه چینیها را انجام داده بود تا به اینجای قصه برسد. مستقیم و چکشی در چشمهایم نگاه کرد و گفت، طلاق گرفته است. خبرش خوشحالم نکرد. چون همسرش را میشناختم. مرد محجوب و متینی بود و به شدت مبادی آداب که از چند برخورد مشترک با من و همسرم این دستم آمده بود، ولی نظر دوستم غیر از این بود. از نظر او همسرش مجموعهای از معایب و پلشتیهایی بود که یک آدم میتواند در وجودش داشته باشد.
او هیچ وقت از خساست همسرش گلایه نداشت، ولی حالا آب دهانش را تند تند فرو میداد و میگفت: «وای نمیدونی من چی کشیدم از دست این مرد؟ مگه پول خرج میکرد؟ مگه منو سفر میبرد؟ مگه من جرئت داشتم خانوادهمو دعوت کنم واسه شام یا ناهار؟»
هر چند باور داشتم، اغراق میکند، گفتم: «خب لابد آنقدر رفتارهای خوب داشته که بتونی این رفتار را تحمل کنی یا سعی کنی تغییرش بدهی. خیلیها دوست دارند مثل تو همسر مؤدب و با وقاری داشته باشند.»
پوزخندی زد و گفت: «هه با وقار؟ باید وقارش رو توی خونه میدیدی. باید فحشای رکیکش رو وقتی که به سرش میزد و قاطی میکرد، میشنیدی. فقط خدا میدونه چه آدم مزخرف و بددهنی بود. هر چی لایق خودش و خانوادهاش بود، نثار من میکرد.»
خیلی حرف زد، گلایه کرد و برای خنکشدن دلش هر رفتار بدی را به همسرش نسبت داد و از خیلی مسائل خصوصیشان رمزگشایی کرد. حریمی که یک روز برایشان محترم و مقدس بود و حالا جدایی او را محق کرده بود مثل متهمها تمام معایبش را همهجا جار بزند؛ حتی با اغراق!
آن روز تمام شد و دوستم پس از یک گپ طولانی که احساس کردم ذهنش آرامتر شده، از خانهام بیرون رفت. من دلم به خرابشدن این رابطه سوخت. میخواستم کاری کنم. به همسرش زمانی که دوست مشترکمان بود زنگ زدم و وقتی برایم گفت از هم جدا شدهاند با ناراحتی پرسیدم: «چرا؟ شما که زندگی عاشقانه خوبی داشتید.»
خنده تلخش را از پشت گوشی شنیدم و گفت: «همه سعیمونو کردیم با هم باشیم، ولی نشد. ما برای هم ساخته نشده بودیم.» خواستم زیر زبانش را بکشم که علت طلاقشان چه بود، منتظر بودم او هم سر دلش باز شود و از دوست من بد بگوید و همه تقصیرها را گردنش بیندازد، ولی او هیچ قضاوتی نکرد و از زمان زندگی مشترکشان حتی یک واو حرف نزد. اینجا بود که فکر کردم، چقدر مهم است زوجین به هر دلیلی وقتی از یک رابطه طولانی و عاطفی خارج میشوند، گذشته مشترک را به بهانه جدایی تخریب نکنند یا معایب آن یکی را همه جا جار نزنند. مدت با هم بودن آنها یک راز مشترک است که باید آن را حفظ کرد.