امروز برای بیدارشدن خیلی شوق داشتم. پس از مدتها توانسته بودم مامان و بابا را راضی کنم کنار همه تلاشی که برای درس خواندن و قبولی کنکور میکنم، هفتهای دو روز آن هم فقط برای یک ساعت و نیم کلاس والیبال بروم. آنها فکر میکردند، والیبال برای من حکم سرگرمی و شاید خودمانیترش فرار از فضای درس و تست باشد، ولی برای من والیبال لحظههای آرامش بود و فرصتی که برای خودم باشم. مغزم هوایی میخورد و پس از پایان بازی کنار زمین ولو میشدم و پاهایم توی هوا معلق میماند. خسته بودم و له و لورده، ولی از نوع جذاب و دوست داشتنیاش. شاید جذابترین امیدی که من را تا رسیدن به خانه سر پا نگه میداشت لمس آب ولرم روی پوست تنم بود و خزیدن من توی حمام وقتی مامان داد میزد زیر آب سرد نری بدنت گرمه اینجوری عضلاتت میگیره و من چقدر خوشبخت بودم که دو تا فرشته نگهبان عضله هم داشتم که هنوز از راه نرسیده دستم موز میداد، میگفت پتاسیم موز و دوش آب ولرم جلوی کوفتگیات را میگیرد. شاید بیرحمی باشد اگر بگویم مامان شیفته عضلات من نبود. میترسید سرما بخورم و مثل همیشه از زیر درس خواندن فرار کنم. سرماخوردگی خودش به اندازه کافی دردناک و مزخرف هست، آنقدر که نخواهی برای بیحوصلگی و فرار از صفحههای کتاب بهانه بتراشی کهای بدنم!ای پام!
نمیدانم آفتاب از کدام طرف درآمده بود که یکهو نگران سلامت روح و روان من شدند و رضایت دادند پس از چند ماه دوباره بروم باشگاه، ولی یک چیزی ته دلم میگفت، مشاور کنکورم به آنها گفته من پیشرفت چندانی نداشتم و پیشنهاد کرده کمی فشار را از روی من بردارند. مامان برایم صبحانه مفصل آماده کرده بود. بیاغراق میگویم دوره پیش از کنکور مثل بارداری خانمهاست. مامان قربان صدقهام میرفت و بابا وقتی مامان میگفت میز شام را بچین، با چشم غره بابا مواجه میشد که میگفت، دخترم درس خونده خسته است کارش نداشته باش. جلوی من دعوا نمیکردند، چون به درس خواندن و تمرکزم لطمه میزد، نه مهمان میآمد و نه مهمانی میرفتیم. تلفن همراه هم خواستند محدود کنند، ولی من جانم به گوشی بند بود و توی این یکی حسابی شکست خوردند. رضایت دادند، داشته باشم، ولی خودم زمانم را مدیریت کنم. اگر در کودکی اینطوری تغذیه و مراقبت میشدم، حتماً حالا یک نابغه تمام عیار میشدم. آب پرتقال را تا ته سر کشیدم و یکی دو لقمه به زور غرولندهای مامان که باید مجوز بیرون رفتن صادر میکرد، تندتند بلعیدم و بیرون آمدم. خواست ماسک بزنم که میانه راه من را صدا زد، ولی من خودم را به نشیندن زدم و تند راهم را کشیدم و رفتم. فکر میکرد با ماسک از من مراقبت میکند. خبر نداشت در باشگاه به این بچهها میگویند سوسول و بچه ننه و خلاصه میشوند سوژه خنده و تمسخر بقیه. اصلاً کار مامانها همین است. اینکه تا دنیا دنیاست مراقب ما باشند و مدام در یک دلشوره خودساخته دست و پا بزنند. از خانه تا باشگاه ۳۰ دقیقه راه بود، ولی این موقعها مامان میگفت، پیادهروی برای سلامتی خوبه و اجازه نمیداد اسنپ بگیرم. چون از وقتی که من سوار تاکسی میشدم تا وقتی زنگ میزدم و خبر رسیدنم به باشگاه را میدادم، میخواست از ترس و دلهره که کجا رفتم و چه بلایی سرم آمده، سکته کند. این بود که پیه یک ساعت جا ماندن از برنامه کنکور را به تنش میمالید و اجازه پیادهروی میداد. من هم نامردی نکردم و حسابی برای خودم گشتم و پشت ویترین مغازهها ایستادم. لباس صورتی رنگ ویترین چشمم را گرفت. هرچی سعی کردم قیمت را بیینم، نشد. چشمم انگار تار بود. فکر کردم خستهام. از بس که پای کتاب بودم. تازه یادم آمد چند بار دیگر هم اینجوری چشمم تار شده بود و من جدی نگرفته بودم. راستش وسط برنامههای فشرده تست و مدرسه همین چشم پزشکی رفتن و تست عینک را کم داشتم. وارد سالن باشگاه که شدم مربی هیجانش را باصدای بلند نشان داد. سمتم آمد و مرا که تا چند ماه قبل، عضو فعال تیم بودم، در آغوش گرفت و بوسید. بعضی بچههای تیم جدید بودند و من نمیشناختمشان. وارد زمین شدم. حس حرفهای و پیشکسوت بودن گرفته بودم و یکجوری در حرکت اول توپ را ضربه زدم که همه نگاهشان روی رد توپ خیره ماند. هر چند سرویس اول افتضاح بود و من ماهها تمرین نکردنم را بهانه کردم تا جلوی تازه واردها حفظ ابرو کنم، با خودم گفتم مجبوری قپی بیای که اینجوری ضایع بشی؟
یخ سالن زود آب شد و پنج دقیقه بعد حس و حال والیبال و جیغ و فریاد دو طرف زمین، سالن را به وجد آورد. بازی به اوج رسیده بود. یکی از هم تیمیهای من نتوانست توپ را درست زیر تور دریافت کند و یک امتیاز احمقانه به حریف داد. من با حرص فریاد زدم و مشتم را محکم به کف آن یکی دستم کوبیدم و گفتم آه لعنتی. ولی بعد از آن لعنتی غلیظ، همه چیز تار شد. توپ و تور را هر دو تار و لغزان میدیدم. کمکم حس کردم مربی و بچهها را هم نمیبینم. عجیب بود حتی نمیتوانستم بند کتانیام را ببندم. داشتم تلوتلو میخوردم که مربی دستم را گرفت و روی صندلی نشاند. هراسان و دستپاچه شماره مامان را گرفت. وقتی مربی برای مامان گفت، خودش را رساند، او خیلی جدی نگرفت، ولی فکر کرد سرم زیاد توی کتاب بوده و حالا با خستگی و تاری نمود کرده است. وقتی من را عصبی و ترسان دید، فهمید قضیه جدیتر از این حرفهاست. همانجا مستقیم آژانس گرفت و من را به بیمارستان برد که زودتر دکتر معاینه کند و خیالش راحت بشود. از اینجای روز همهچیز با دور تند پیش رفت. آن همه شور و شوق یکهو دود شد، رفت هوا. دکتر برای سَرَم سیاتیاسکن نوشت. از اتاق سیاتیاسکن که برگشتم دکتر جواب را دید، لحن مامان عوض شد. بغض توی صدایش بود. داشت تاری دیدم الکیالکی جدی میشد. پرسیدم چی شده؟ مامان مِن مِن کرد که نگذارد برایم بگوید، ولی خدا را شکر دکترها مثل مامانها نیستند و بدون لوس بازی رفت سر اصل مطلب و گفت: «دخترم! فشار مغزت خیلی بالا رفته و باعث تاری و در نتیجه از دست دادن دید چشمانت شده است.» دنیا روی سرم آوار شد. حرفهای دکتر را نصفه و نیمه میشنیدم. انگار گوشهای چپ و راستم هم تاری گرفته بودند! مامان کمکم کرد و نشاندم روی صندلی. طفلی خودش حالش از من بدتر بود، ولی مجبور بود به من دلدادی بدهد و قربان صدقه برود و وانمود کند، من دختر قویای هستم و اتفاق خاصی نیفتاده است. ولی اتفاق مهم ندیدن من بود... یکدفعه دلم برای رنگ آب پرتقال و لبخندهای مامان و همه چیزه خانه تنگ شد... روز تمام شد و من از همان راهی که صبح برای باشگاه پیاده رفته بودم، این بار با ماشین بابا برگشتم. همهچیز سر جای خودش بود مثل هر صبح! فقط این من بودم که حالا یک جفت چشم خاموش داشتم!