اگر ذهن آدمی را به مثابه میدان در نظر بگیریم بیراه نخواهد بود که ستیز این میدان را ستیز میان امید و ناامیدی بنامیم. امیدی که از جان و روان بیآلایش آدمی برمیخیزد و یأسی که از بخش تاریک یا سایه وجود آدمی ترشح میکند. اگر ذهن آدمی را به مثابه میدان در نظر بگیریم بیراه نخواهد بود که ستیز این میدان را ستیز میان امید و ناامیدی بنامیم. امیدی که از جان و روان بیآلایش آدمی برمیخیزد و یأسی که از بخش تاریک یا سایه وجود آدمی ترشح میکند.
اولیا و حکما از آنجا که از بیمزاحمت غبار پندار از «آینه جان» به آدمی نگاه میکردهاند به این حقیقت رسیده بودند که امید بزرگترین سلاح آدمی در زندگی است و آدمی هر اندازه هم که مقهور بازیهای هزار رنگ بیرون و درون خود شده باشد باید به حق امیدوار باشد:
«تو مگو ما را بدان شه بار نیست/ با کریمان کارها دشوار نیست». (مولانا)
مولانا در «فیه مافیه» اشاره لطیفی به «راه امیدوار ماندن انسان» میکند: «امید از حق نباید بریدن که اِنَّهُ لَا ییأَسُ مِن رَّوْحِ اللَّهِ، امید سَرِ راهِ ایمنی است، اگر در راه نمیروی، باری سَرِ راه را نِگه دار، مگو کژیها کردم، تو راستی را پیش گیر، هیچ کژی نمانَد. راستی، همچون عصای موسی است، آن کژیها همچون سِحرهاست، چون راستی بیاید همه را بخورد؛ اگر بدی کردهای با خود کردهای، جفای تو با وی کجا رسد؟»
نکته مهمی که مولانا در این عبارتها بر آن دست میگذارد این است که «واگویههای درونی انسان» بین او و امید فاصله میاندازد. مثلاً شما یا من در گذشته خطایی مرتکب شدهایم یا کسی در گذشته نسبت به ما ستمی روا داشته است، تبدیل این گذشته به یک واگویه درونی غلیظ و دائمی میان ما و امید فاصله میاندازد.
مثل این است که من به جای آن که به «مکان درست الف» بروم سر از «مکان اشتباه ب» درمیآورم. کنش درست در این لحظه چیست؟ وقتی متوجه اشتباه خود شدم بلافاصله استعداد و زمان خود را صرف بازگشت از مکان اشتباه به مکان درست کنم، در حالی که اغلب در همان مکان اشتباه میایستیم و فرصتهای بازگشت را صرف حسرت و اندوه میکنیم.
این که ما از گذشته اشتباه، درس بگیریم یک چیزی است و اینکه در گذشته خیمه بزنیم و به گذشته تبدیل شویم چیز دیگری است و اشاره بسیار مهم مولانا در این عبارتها این است که اجازه ندهید راه کج رفته به شخصیت کج بدل شود، اجازه ندهید خطای روی داده به یک شخصیت خطاکار بدل شود.
حرف دقیق مولانا این است: اگر کجی کردهای به جای «توقف در کجی» و «چرخاندن و قرقره کردن و توده ایجاد کردن» و «من تراشیدن از آن خطا»، راستی را در پیش بگیر، به عبارت دیگر با توقف در ناراستی، راستی ایجاد نمیشود. در اینجا مولانا به یک تمثیل زیبا روی میآورد و میگوید: اگر راستی- وظیفه و مسئولیت من در این لحظه - را در پیش بگیرید این راستی مثل عصای حضرت موسی که شعبدهها و حیلههای ساحران را میبلعید بازیهای ذهن ناآگاه شما را میبلعد.
این که ما گاه در زندگی در بازیهای نفس و ذهن ناآگاه و وسوسههای ابلیس درون خود بلعیده میشویم به خاطر این است که امید را از دست میدهیم. امام علی علیهالسلام در حکمت ۸۷ میفرماید: «عَجِبتُ لِمَن یقنَطُ وَ مَعَهُ الاِستیغفار / در شگفتم از کسی که از رحمت خدا نومید میشود، حال آن که استغفار با اوست.»
مثل این است که بگوییم در شگفتم از کسی که زمینگیر شده است، در حالی که پایی برای حرکت دارد. واقعیت آن است که ما گاه زمینگیر کژیهای درون خود میشویم، در حالی که پای راستی و صدق را در خود میتوانیم به حرکت درآوریم و اگر این پای صدق و پذیرش در ما به حرکت دربیاید، مثل عصای موسی همه آن ناراستیها را میبلعد.
فرض کنید کسی تمام عمر خود را دروغ گفته باشد، همین که او از سر صدق اعتراف کند و بگوید من یک دروغگو هستم همین پذیرش، او را به جرگه راستی میکشاند، چون راست گفته است که دروغ میگفته است. مثل این است که من سالها به آفتاب پشت کردهام، اما با یک چرخش میتوانم دوباره به سمت آفتاب برگردم، اما بخش تاریک وجود آدمی مسئله را چنان جلوه میدهد که انگار، چون من سالها به آفتاب پشت کردهام سرنوشت من تاریکی است.
«گفتمای بخت بخفتیدی و خورشید دمید/ گفت با این همه از سابقه نومید مشو» (حافظ)